دفتر مشق و چراغ قرمز

دفتر مشق و چراغ قرمز
پسرکی در حالیکه دسته گلی از رزهای قرمز بر دستان کوچکش دارد، به شیشه یکی از ماشینها می کوبد. گویی آینده اش را طلب دارد. راننده اما با بی توجهی شیشه را بالاتر می برد و به خود می قبولاند که نه پسرکی هست و نه طلبش از آینده!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از کاشان اول،خستگی ات را روی صندلی اتوبوس رها میکنی و سرت را می چسبانی به شیشه پنجره اتوبوس. با حرکت اتوبوس،مناظر پیش رویت عوض می شود. ساختمان ها، آدم ها، خیابان ها و درختان پیوسته جایشان را باهم عوض می کنند و در هر ثانیه با ترکیب جدیدشان، فکرهای جدیدی را برایت میسازند. توقف اتوبوس با قرمز شدن چراغ راهنمایی هم نمی تواند تو را از خواب سنگین افکارت بیدار کند. خیال میبافی و همزمان به کودکانی که کنار پیاده رو هستند و با ایستادن ماشین ها، دست پر به خیابان می آیند فقط نگاه میکنی!
پسرکی در حالیکه دسته گلی از رزهای قرمز بر دستان کوچکش دارد، به شیشه یکی از ماشینها می کوبد. گویی آینده اش را طلب دارد. راننده اما با بی توجهی شیشه را بالاتر می برد و به خود می قبولاند که نه پسرکی هست و نه طلبش از آینده!
پسرک به سمت ماشین دیگری می رود. خسته به راننده نگاه می کند. دیگر لازم نیست حرفی بزند. نگاه آدمها را می شناسد. از حرارت چشمان‌ آدمها، صیقل دلشان را میفهمد… .
آن سوتر دخترکی لاغراندام، روسری گل بهی اش را روی سرش سفت می کند و‌ پاکت فال هایش را میان انگشتان کشیده اش جابجا می کند. او نیز می خواهد تنهایی اش را با سرنوشت آدمها،به نمایش بگذارد.
حس می کنی دردی تلخ، قلبت را چنگ انداخته و خیال رها کردن ندارد. این کودکان چقدر زود هوس بزرگ شدن کرده اند… . چه کسی جای کیف و کتاب مدرسه شان را با گل های رز و پاکت های فال جابجا کرده است؟! چراغ سبز می شود و‌ تو‌ در حالیکه مسیرت با اتوبوس یکی است به جلو‌ میروی اما فکرت، ذهنت و نگاه نگرانت، پشت همان چراغ قرمز، جا می ماند. سکوت این کودکان معصوم فریاد می زند که نقصی در کار است. نیازی به این پرسش نیست که چه کسی مسؤول این صحنه های تلخ است. والدین آنها، اقوام، جامعه، دولت و‌ حتی آن عابر پیاده ای که مسیر پیاده رو را طی می کند و‌ شاید حتی خود تو!
همه مسؤولند؛ آن کودک، تنهاست، چون آدم بزرگ های زندگی اش،بزرگی نکرده ند!
رشته افکارت را بدجور گم کرده ای و سرگردان، باز به ساختمانها، آدمها، خیابانها و درختان نگاه می کنی و در دل آرزو می کنی کاش تا انتهای مسیرت، نه چهارراهی باشد و نه چراغ قرمزی و نه کودکانی که تک و تنها، پی سرنوشت می دوند…

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, کاشان اول,
,
,
,
,
,
,

سمیه مصدقیان

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه