یادداشت و مقالات کیوسنا؛
بقای سیاسی در عصر لیبرالیسم؛
آمریکا و کشورهای اروپایی در سده ی اخیر بالغ بر ۲۰۰ جنگ با واسطه یا بی واسطه در سراسر جهان بر کشورها تحمیل کردند و از این طریق منابع کشورها را به تاراج بردند فقط با این توجیه که جهان کدخدا می خواهد و باقی کشورها به درجه ی دوم و سوم تقسیم می شوند[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از دانشجویان قزوین «کیوسنا» ؛ از دیرباز در عرصه ی اجتماع و مسایل سیاسی،حفظ و گسترش قدرت همواره محل بحث بین اندیشمندان،فیلسوفان و نظریه پردازان عرصه ی سیاست بوده است و هرکدام بر اساس جهان بینی مکتب و منش رفتاری خود مدلها و دستورالعملهایی ارایه داده اند که قدمتی به طول دوران تاریخ بشریت دارد که این مدلها از زمان تشکیل حکومت در یونان و حوزه هایی از مشرق زمین چون ایران و چین ارایه شده است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, دانشجویان قزوین «کیوسنا»,یکی از بحثهای جدی در این عرصه که نظریه ی مهمی را در دوران مدرنیته به منصه ی ظهور گذاشت اصل تنازع بقا یا داروینیسم اجتماعی و در مقام بالاتر داروینیسم سیاسی است.
,
اگر بخواهیم بحث تنازع بقا را پر چالش تر ببینیم همانطور که گفته شد از دوران تشکیل حکومتها در تاریخ این بحث وجود داشته است اما سخن اینجاست در عصر جدید خصوصا در یکی دو قرن اخیر در غرب خصوصا امریکا که بر اساس تنازع بقا و مدل بندی در عرصه های اقتصادی،سیاسی تفکر داروینیستی نظام مند و گسترش یافت نظریه ی داروین و نسبت آن در مسایل اجتماعی بیشتر محل چالش بوده است.
بر طبق نظر داروین انگلیسی که یک طبیعت شناس بود،انسان و نه تنها انسان تمامی موجودات زنده و گیاهان،نباتات،در حال تکامل بوده و سرعت رشد متوقف نشدنی دارند و انسانها هم از نسل میمونهای تکامل یافته اند.
در این نظریه چالش اصلی درباره ی حدوث انسان و تکامل مطرح است که آیا انسان دفعتا حادث شده است و یا تکامل یافته است؟بر اساس نظریه ی داروین انسان تکامل یافته ی میمونی است که خود این حیوان تکامل یافته ی موجود دیگری است که این حالت n بار اتفاق افتاده است و منشا آن علی رغم نظریه های دیگر همچنان مبهم است و انسان به لحاظ سطح شعور،درک و حتی اندام ظاهری با حیوانات(میمون) تفاوت اولیه ای ندارد و فقط بر اساس رشد تکاملی خود از آنها برتر شده است و اگر در حال حاضر دسته ای انسان و دسته ای حیوان هستند این نتیجه ی تنازع بقا و جنگ برای برتر شدن است.
,
,
بر طبق این نظریه بود که هربرت اسپنسر هم دیار داروین نظریه اندامواره ی اجتماعی خود یعنی اصل تنازع بقا در روابط اجتماعی را ارایه کرد،وی معتقد بود انسانها در شرایط جامعه و برای پیشرفت ناچار هستند به هر طریقی رقیب و انسانهای اطراف خود را کنار بزنند و هر انسانی که در جامعه از فرط فقر و ناتوانی از بین می رود نتیجه ی بی عرضگی و ضعف وی در مبارزه برای بقا در جامعه است و حکومت نباید خود را نسبت به آن پاسخگو بداند و اتفاقا تلف شدن فرد مورد نظر به نفع خود وی است چرا که ضعفا و دست و پا گیران برای توسعه جامعه نابود می شوند و این برای کشور سودمند است.
این نظریه که در نظام سازی لیبرالیستی سالهاست جزو الگوی کشوری چون ایالات متحده امریکا بوده است امروزه کاربرد چندانی در عرصه ی سیاست داخلی این کشور و کشورهای اروپایی ندارد،چرا که با گسترش مطالبات و ضرورت پاسخگو بودن دولتها به مطالبات مردم این نظریه کم کم رنگ باخت اما مدل اصلاح شده ی آن در روابط بین الملل و سیاست خارجی کشورهای غربی همچنان جزو یک اصل مهم پنداشته می شود.
بر اساس الگوی داروینیستی کشورهای غربی،این کشورها برای پیشبرد اهداف خود در سطح جهانی و برای استیلای هژمونی خود در جهان نیاز به قدرت طلبی داشته و در این مسیر هرچیز و هر کشوری که بخواهد مانع شود باید به هر طریق از سر راه برداشته شود حتی اگر این بقا در روابط بین الملل،به قیمت این باشد که از طریق جنگ طلبی و خونریزی در کشورهای هدف مجبور شوند به منابع آن کشور دست پیدا کنند و این الگو برای آنان امری مباح است!!
,
,
دور از ذهن نیست که مصداقا مشاهده کنیم که آمریکا و کشورهای اروپایی در سده ی اخیر بالغ بر ۲۰۰ جنگ با واسطه یا بی واسطه در سراسر جهان بر کشورها تحمیل کردند و از این طریق منابع کشورها را به تاراج بردند فقط با این توجیه که جهان کدخدا می خواهد و باقی کشورها به درجه ی دوم و سوم تقسیم می شوند و این درجه بندی علی الظاهر بر اساس شاخصه های رشد شهروندی،درآمد تولید ناخالص ملی،دموکراسی،حقوق بشر و رشد علمی کشورهاست که شاید این موارد دسته بندی منطقی بنظر برسد اما میزان خشونت کشورهای مدعی حقوق بشر،رشد علمی از طرق غارت اموال کشورهای دیگر، نژاد پرستی و…در درجه بندی این کشورها و دیوان سالاری جهانی آنان که ظاهرا در جهان غیر مغرضانه داوری می کنند جایگاهی ندارد.
]
ارسال دیدگاه