داستان چرچی و خاطره ای جالب از اردوی جهادی

داستان چرچی و خاطره ای جالب از اردوی جهادی
آفتاب هم مثل بچه های گروه جهادی دانشگاه به آخرین دقایق حضورش در روستای کوهستانی گچ بندی رسیده بود وهمراه بقیه بار و بنه اش را می بست تا راهی عادت همیشگی خود شود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از دانشجوخبر؛ یادداشت دانشجویی – خاطرات جهادی: آفتاب هم مثل بچه های گروه جهادی دانشگاه به آخرین دقایق حضورش در روستای کوهستانی گچ بندی رسیده بود وهمراه بقیه بار و بنه اش را می بست تا راهی عادت همیشگی خود شود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,

با طلوع آفتاب آمده بودند و حالا بعد از دوازده روز با غروبش می رفتند، انگار آن روز خداحافظی آنها با هم گره خورده بود و هم قسم شده بودند تا مرا با تنهایی خویش تنها بگذارند.

,

خرمن کوب اهالی روستا بی وقفه خوشه های طلایی را خُرد می کرد و گردها را همراه باد به سر و صورت بچه هایی که همدیگر را برای خداحافظی در آغوش کشیده بودند می زد.مینی بوس جاده ی خاکی روستا را در پیش گرفت و کم کم در پیچ و تاب کوهستان از دیده ها محو شد.

,

همه رفتند و از شور و شوق بچه ها دیگر خبری نبود. چادرهای برافراشته شده که چند روزی در داخل آنها بدور از هرگونه ریخت و پاش های معمول زندگی شهری گذرانده بودیم،هم داشت جمع می شد.

,

از شدت خستگی برای لحظه ای نشستم و دست ها را به زانو گرفتم. گردهای طلایی هچنان  بدون خستگی در هوا به این طرف و آن طرف می رفتند و انگار که قصد ایستادن نداشتند. پلکها را آرام روی هم گذاشتم و به سوالاتی که هنوز پاسخی برایشان نداشتم می اندیشیدم.

,

می شود در شهر بود و به دور از هیاهوی زندگی پررزق و برق و دست و پاگیر شهری به همین سادگی زندگی کرد؟ می شود در شهر بود و زندگی به سبک روزهای جهادی داشت؟ آیا می شود…؟ با صدای “چرا نشسته ای” به خود آمدم و گرد و غبارخرمن کوب را تن وصورت تکاندم.

,

“لوازم جا مونده ی بچه ها یادت نره؛ یه فکری هم به حال زباله ها کن” مشغول جمع کردن داخل چادر شدم و از هر گوشه ای چیزی به چشمم می خورد.سیم شارژ گوشی، کتاب مسئولیت و سازندگی، مهر و تسبیح، شامپو ویتامینه مخصوص مو و پوست بدن که به دلیل نبود آب و حمام دست نخورده باقی مانده بود. و…

,

فضای زیبای روستا و طبیعت کوهستان را دوست نداشتم آلوده کنم، چاره ای بجز آتش زدن و چال کردن زباله ها به فکرم نرسید. آتشی روشن کردم و کیسه های زباله را یکی یکی روی آن گذاشتم.پسرک روستایی با دیدن شعله های آتش جلو آمد و در کناری روی تخته سنگ نشست  و به شعله هایی که هر لحظه گر می گرفت  و بالا می رفت خیره شد. انعکاس شعله های آتش در چشمان او موج می زد.

,

آتشی که گر گرفته بود کم کم فروغ خود را مثل غروب خورشید از دست می داد و سرخی رنگ اش در تاریکی غروب بر رُخ پسرک نمایان بود.برخورد سنگ و کلوخ ها به قوطی های  کنسرو همراه جلیزو ولیز سوختن زباله ها موسیقی موزونی را در فضا پراکنده کرده بود.

,

پسرک روی تخته سنگی نزدیک آتش نشسته بود و همچنان از روی زمین سنگ و کلوخ بر می داشت و به طرف قوطی های در حال سوختن پرتاب می کرد و زیر لب چیزی می گفت.خیال می کردم پرتاب سنگ ها از روی بازی گوشی و شیطنت باشد.وقتی کمی دقت کردم دیدم که پسرک با مهارت  خاصی سنگ ها را به قوطی ها می زند تا آنها را از آتش به بیرون پرتاب کند.خود را نزدیک او رساندم تا ببینیم چه چیزی زیر لب می گوید.

,

گوشم را تیز کردم!!!جرج!؟جرجی!؟چارچی!؟ چرچی، او فردا خواهد آمد؛ او فردا خواهد آمد.

,

دست های سیاه و تاول زده پسرک را که بر اثر جمع کردن قوطی های داغ از روی آتش شده  بود را به گرمی فشردم و دستی روی سرش کشیدم و در تاریکی شب بعد از جمع کردن تمام وسایل اردو داخل نیسان آبی رنگ همراه دو نفر از بچه های تدارکات زیر نور مهتاب و ستاره هایی که از نزدیکترین  فاصله چشمک می زدند از اهالی روستا خداحافظی کردیم و جاده ی خاکی را پیش گرفتیم.

,

از کنار چشمه ای که شب ها با هزاران ترس و دلهره برای بچه ها آب می آوردیم عبور کردیم و ظلمت و تاریکی جاده ی خاکی و پیچ های کوهستان را با نور چراغ ماشین می شکافتیم و پیش می رفتیم.

,

از آخرین پیچ کوه که دیگر بعد از آن روستا دیده نمی شد برای آخرین بار به روستا و چراغ هایی که از دور سو سو می زد نگاهی انداختم و پلک های خسته را آرام روی هم گذاشتم. و دوبارره به شهر، جایی که دیگر تعلقی به آن نداشتم برگشتم…

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه