شهید محمد علی شاهمرادی جانشین لشگر ۴۴ قمر بنی هاشم علیه السلام
برشی از کتاب شیر شبهای شلمچه
آن شب باران آمده بود وسینه خیز رفتن بچه ها باعث شده بود تا گل ولای ها به لباس بچه ها بچسبد و باعث سنگینی ان شود. در نتیجه عقب برگشتن مشکل بود. مجروحین هم نمیتوانستند درگل و لای سینه خیز بیایند و مانده بودند، یک حالت عجیبی پیش آمده بود. درحینی که به دنبال بچهها میرفتم. دو تیر به دو پایم اصابت کرد به بچهها گفتم به عقب برگردند و خودم آنجا ماندم به علت خستگی بیش از حد بیسیم را که به دست خودم بود به یک از بچهها دادم. آنها که میتوانستند به پشت دژ رفتند و من و بقیه مجروحین در آنجا ماندیم تانکهای عراقی به طرف ما میآمدند تا ما را با خود ببرند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، در عرض کمتر از ۴۰ روز، نیروهایی که درفتح المبین عملیات کرده بودند، به همراه نیروهای تازه نفسی که از شهرها اعزام شده بودند، تشکیل تیپها و لشکرها را دادند. و اعلام امادگی نمودند. عملیات بیت المقدس بسیار وسیع بود. از بغل کارون شروع و جاده اهواز، خرمشر باید آزاد میشد. و به طرف مرز پیشروی میکردیم. لشکرهای ۵ و۶عراق که در پاسگاههای حاتمی و شهابی منطقه طلاییه مستقر بودند وقتی دیدند نیروهای اسلام از طرف پاسگاه حمید حرکت کردهاند و به نزدیکیهای دژ ایران عراق رسیدهاند و میتوانند ارتباط انها را قطع کنند و خودشان را به هور برسانند. احساس خطر کردند که ممکن است به دام بیفتند، بلافاصله گریختند و آماده پاتک شدند. یکی از هدفهای عمده این عملیات به خطر انداختن بصره بود. زیرا با این کار خرمشهر ازاد میشد. از طرفی به خاطر موانع دفاعی که عراقیها ایجاد کرده بودند مستقیم نمیتوانستیم به خرمشهر حمله کنیم عراق هم میخواست هر طور شده خودش را به کارون بچسباند. به همین دلیل خمپارههای ۱۲۰ میلیمتری خود را نزدیک آورده بود و یک روز موقعی که بچهها برای ناهار اماده میشدند، محل استقرار انها را به گلوله بست که چند نفر از بچهها شهید و مجروح شدند.
, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز,با توجه به حرکات دشمن، شناسایی و اطلاعات بچههای ما و اسرایی که پناهنده میشدند و گزارش و خبرهایی که بدست میامد، معلوم میشد که باید عملیات کنیم. زیرا اگر دشمن خود را به کارون میچسباند حرکت برای ما مشکل میشد زیرا نیروهای دشمن روی جاده اهواز- خرمشهر زیاد بودند. با پنج شش گردان از تیپ امام حسین علیه السلام از روبه روی دارخوین حرکت کردیم. بعد متوجه شدیم که فقط مهندسی دشمن روبه روی ما است. بنابراین چند گردان از جمله گردان ما برگشتند و در نخلستانهای کنار کارون، دو روز مستقر بودیم و گروههای عمل کننده به راحتی به هدفهای خود رسیدند. در همین زمان، نیروی هوایی دشمن حملاتش را شروع کرد و ما که کنار پل مستقر بودیم مورد هجوم هواپیما قرار گرفتیم. لذا چند تن از بچهها شهید وزخمی شدند.
, ,
,
, سه روز بعد، برای جابجایی گردان ما با گردانی که در خط بود، حرکت کردیم که هنگام تعویض گردان، مسالهای اتفاق افتاد که برای من خاطره بود و آن اینکه: شب اول، وقتی گردان ما پشت جاده رسید بچهها خسته شده بودند و با خستگی در خط مستقر شدند که اعلام شد؛ دشمن قصد پاتک دارد. این خبر را به فرمانده گروهانها اطلاع دادیم و گفتیم :که آماده باشند. عصر آن روز باران شروع به باریدن کرد و بچهها برای فرار از باران به سنگرها رفتند. ما هم به اتفاق فرمانده گروهانها در کنار بیسیم چیها نشسته بودیم که از فرط خستگی همه به خواب رفتیم پس از مدتی متوجه شدیم یکی ما را صدا میزند: برادرها بلند شوند برای نماز فکر کردیم نماز مغرب و عشاء است. وقتی بیرون امدیم دیدیم نزدیک طلوع افتاب است؛ جا خوردیم. اما بعد دیدم که خداوند دشمن گیج را، کور هم کرده والا ممکن بود ضربات جبران ناپذیری به ما بزنند. روز گردان را حرکت دادیم. همه آماده بودیم، جلوی هرحرکت دشمن را بگیریم. خبر دادند که یک عراقی دارد پیش میاید و میخواهد اسیر شود. فکر کردیم شوخی میکنند، ولی بعد دیدیم که درجهدار عراقی است که سینه خیز به طرف ما میآید. یکی از بچههای خرمشهر که با زبان عربی آشنا بود با او صحبت کرد، مشخص شد او واقعا فرار کرده است. آن عراقی بعد از تسلیم شدن گفت: نیروهای عراقی قصد دارند پاتک بزنند. بدین صورت که اول با نیروی زرهی سرگرمتان کنند و بعد با نیروهای پیاده عمل کنند. او را با یک زخمی توسط آمبولانس به پشت جبهه انتقال دادیم. بعد از مدتی از فرماندهی اطلاع دادند که دشمن قصد پاتک دارد. میزان مهمات را بررسی کردیم اما برای مقابله با یک پاتک کافی نبود. درخواست مهمات کردیم که بلا فاصله تدارک شویم. طبق گفته آن اسیر عراقی دشمن حمله را با زرهی شروع کرد. ما کاملا دستشان را خوانده بودیم . آنها با آتش شدید تا ۱۵۰ متری جاده که ما پشت ان مستقر بودیم میآمدند و سریعا بر میگشتند. این حرکت تا ساعت ۱۱ شب تکرار شد بچههای ما هم چندین تانک آنهارا شکار کردند. اما ناگهان گروهان سمت چپ تماس گرفتند. که نیروهای پیاده دشمن روی خاکریز ما آمدند و با بچهها به نبرد تن به تن مشغولند. خواستیم به کمک آنها برویم که گروهان سمت راست هم همین خبر را دادند. صدای الله اکبر بچهها بلند شد و چندین عراقی به هلاکت و چندین تن از بچههای فدارکار ما هم به شهادت رسیدند.
,یکی از بچهها تعریف کرد که: وقتی برادران اطرافم شهید شدند در یک گودالی پناه گرفتم. درهمین حال دو نفر از عراقیها را دیدم که یکی از بچهها را دست بسته میبردند. وقتی ۵۰ متری دور شدند و به آن طرف جاده رفتند یک گلوله منور فضا را روشن کرد، آهسته بلند شدم، ببینم چه میکنند، درهمین حال دیدم که یک قبضه آرپی جی با موشک در چند قدمی من افتاده است فکر کردم اگر عراقیها آن برادر را با خود ببرند ممکن است عملیات لو برود و کار مشکل بشود. با توکل به خدا آرپی جی را برداشتم و به طرف آنها شلیک کردم. خدایا! چه میبینم!دو عراقی زخمی افتادهاند و برادر ما با دست بسته، سالم به طرف ما برگشت، اما کمی ترسیده بود فریاد میزد: مرا بردند، مرا کشتند. البته بعدا این برادر را پیش من آوردند به او دلداری دادم و گفتم: خونسرد باش، تو نزد خودمایی که آرامش خود را بازیافت. در این درگیری،عراقیها کشته زیادی دادند. فرمانده آنها با تیر یکی از بچهها که به چشمش زده بود، از پای درآمد و چون با سوتک افرادش را هدایت میکرد سوتک به دهان، مرده بود. نیروی زرهی هم که از موقعیت نبرد تن به تن سوء استفاده و با حمایت «پی ام پی » ها پیش آمده بودند. توسط نارنجک بچه ها منهدم شده بودند.
,صبح آمار گرفتیم حدود ۷۰ نفر زخمی و شهید داده بودیم. قرارگاه خبر دادیم برای ادامه نبرد به ۷۰ نیرو نیازمندیم و انها گردانی را به جای ما به خط فرستادند. در حالی که یکی از گروهانها را پشت خط فرستاده بودیم و داشتیم گروهان باقیمانده را نیز انتقال میدادیم؛ بیسیم زدند که به پشت خط نیایید و اماده حمله باشید با دریافت این خبر، به چهره بچهها نگاه کردم کاملا خسته بودند، راهی زیاد رفته نبرد تن به تن و هولناک را به انجام رسانده وتمام شب را تا صبح بدون یک لحظه وقفه جنگیده بودند؛ لذا دیگر رمقی برای جنگیدن نداشتند. این بود که با فرماندهی تماس گرفتم و گفتم: که این بچهها خسته هستند و امادگی جنگیدن را ندارند. گفتند از خود بچهها نظر خواهی کنید. بچهها را جمع کردم و مساله را با آنها درمیان گذاشتم، گفتند: ما راه شهیدانمان را ادامه میدهیم و حاضریم بجای آنها(۷۰نفر شهید ومجروح)نیز بجنگیم.
,به این ترتیب آنها را هم که به پشت خط فرستاده بودیم فرا خواندیم و اعلام امادگی کردیم. افتاب غروب کرده بود که بچهها را سازماندهی کردیم. پشت خط، نماز مغرب و عشاء را با پوتین و لباس رزم خواندیم. با خدای خود راز و نیاز کردیم سپس آذوقه برداشته و آماده نبرد شدیم. بلافاصله به فرماندهی تیپ اعلام آمادگی کردیم، گفتند: حرکت کنید و به خط دشمن بزنید و حتی منتظر دیگر گردانها و تیپها نباشید. بچهها را جمع کردم گفتم: برادران دیشب پاتک آنها به ما بود و امشب پاتک ما به آنها خواهد بود باید به دشمن ثابت کرد که نیروی ایمان میتواند بر تانکها و توپهای آنها غلبه کند. میخواهیم ثابت کنیم که در۱۰ دقیقه اول، نیروهای اسلام میتوانند خط دشمن را بشکنند انها قول دادند که کار را بایاد خداوندآغاز خواهند کرد. نوحهای و روضهای خوانده شد. به یاد خدا و نام متبرک او حمله را اغاز کردیم ۳۰۰ متر با دشمن فاصله داشتیم بچهها را به ۳ گروه تقسیم کردیم .چپ-راست- وسط گفتم: وقتی منورهای دشمن خاموش شد با سرعت هرچه بیشتر به طرف آنها بروید و هرجا دشمن شروع به تیراندازی نمود با او درگیر شوید. وقتی به ۵۰ متری دشمن رسیدیم. ناگهان دشمن متوجه شد و با دستپاچگی و فشار بیامان شروع به آتش ریختن بر سر بچهها نمود فریاد الله اکبر برادران سینه تاریک شب را شکافت و لرزه بر اندام دشمن انداخت. برادران با قدرت ایمان و آتش بر سر دشمنان ریختند و تمام سنگرها و تانکهای انها را منهدم کردند و عده زیادی از انها را به هلاکت رساندند. شکسته شدن این خط ۱۰ دقیقه به طول انجامید تازه گردانهای دیگر متوجه شدند و به ما بیسییم زدند که طرف شما چه خبر شده است؟ فکر میکردند که ماهنوز درخط ماندهایم، در پاسخ گفتیم: ما خط دشمن را شکستیم و تانکها و نفرات آنها را منهدم کردیم. با هدایت فرماندهی تیپ (حاج حسین خرازی) به حرکت ادامه دادیم و به سوی قلب دشمن میرفتیم.
,حدود یک ساعتی از حرکتمان می گذشت که عملیات در طرف چپ و راست ما درخطی که ما از آن گذشته بودیم شروع شد. در جلوی ما کسی نبود. و ما از وسط به جلو میرفتیم و ان بدین علت بود که خط یک و دو دشمن شکسته شده بود و هیچ توپ و تانکی جلوی ما نبود. بعد از طی مسافتی به تعدادی تانک برخوردیم. و باانها درگیر شدیم جنگ و گریز ادامه یافت. ساعت حدود ۲ صبح بود که به نزدیک مرز ایران رسیدیم تماس گرفتیم، گفتند: آنجا مرز خودمان است باید حدود ۵ کیلومتر بروید تا به دژ عراق برسید. تانکهای موجود در مسیر یکی پس از توسط بچهها منهدم میشد. (آرپی جی زنهای ما تیرشان خطا نمیرفت) کمی جلوتر عراقیها یک قبضه توپ چهار لول روی یک ایفا کار گذاشته بودند و آهسته آهسته میرفتند و بچهها را با آن میزدند مسیر را عوض کردیم و چند نفر از برادران به هرشکل خودشان را به ایفا رساندند و ان را منهدم کردند. به حرکت خود ادامه دادیم تا از مرز گذشتیم وبه دژ رسیدیم ازآنجا چراغهای یک پاسگاه عراقی که روبروی ما قرار داشت نمایان بود بچهها خسته بودند و هوا هم تارکی شده بود گردانهای دیگر هم عقب بودند و فقط تیراندازی و منورهای آنها را دردرگیری میدیدیم حدود نیم ساعتی استراحت کردیم بعد به طرف پاسگاه عراقی حرکت کردیم.در اطرافمان کسی را ندیدیم حدود ۴۰۰ متری که به جلو حرکت کردیم ناگهان از هر طرف آتش توپ و تانک، مستقیم برسرمان باریدن گرفت. متوجه شدیم که دشمن ما را دیده و منتظر است تا آنقدر جلو برویم تا راحت ما را قیچی کند آسمان از شدت گلوله، قرمز شده بود مهمات ما کاهش یافته بود و هر تانکی که زده میشد سه تانک دیگر جای ان را میگرفت. بچهها به شهادت میرسیدند و ما هم دستور داده بودیم که با نهایت جدیدت و تلاش به طرف دشمن اتش کنند. مهمات تمام شد. به بچهها دستور دادیم که دوتا دوتا وچهارتا چهارتا به طرف دژعقب نشینی کنند آن شب باران آمده بود وسینه خیز رفتن بچه ها باعث شده بود تا گل ولای ها به لباس بچه ها بچسبد و باعث سنگینی ان شود. در نتیجه عقب برگشتن مشکل بود. مجروحین هم نمیتوانستند درگل و لای سینه خیز بیایند و مانده بودند، یک حالت عجیبی پیش آمده بود. درحینی که به دنبال بچهها میرفتم. دو تیر به دو پایم اصابت کرد به بچهها گفتم به عقب برگردند و خودم آنجا ماندم به علت خستگی بیش از حد بیسیم را که به دست خودم بود به یک از بچهها دادم. آنها که میتوانستند به پشت دژ رفتند و من و بقیه مجروحین در آنجا ماندیم تانکهای عراقی به طرف ما میآمدند تا ما را با خود ببرند.
,شیر شبهای شلمچه – شهید محمد علی شاهمرادی جانشین لشگر ۴۴ قمر بنی هاشم علیه السلام –تدوین : جانمراد احمدی ص۲۷-۳۳
]
ارسال دیدگاه