فرزند شهید: نترسید بابای منه+تصاویر
پیکر شهید تقی خسرو بیگی از شهدای گرانقدر ارتش بعد از 36 سال گمنامی هفته گذشته با حضور پرشور مردم در گلزار شهدای علی بن جعفر قم آرام گرفت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سایت خبری ثامن؛خانواده اى شهیدان و ایثارگران از نظر تأثیر و ارزش رفتار و حرکت، فقط با خود شهدا قابل مقایسه هستند؛ با هیچ قشر دیگرى در انقلاب، این مجموعه قابل مقایسه نیستند. ارزش آن مادران و پدران، آن همسران و فرزندان و بازماندگان که حرمت خون شهیدشان را حفظ کردند و خودشان با صبرشان، با گذشتشان مظهر دیگرى شدند از فداکارى در پیشبرد اهداف انقلاب، این است که یکى از مؤثرترین و نقش آفرین ترین عناصر کشورند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سایت خبری ثامن,این ها بخشی از سخنان مقام معظم رهبری در خصوص خانواده شهداست، شاید بتوان گفت خانواده های شهدا از خود شهدا هم مظلومتر باشند، مادران و همسران شهدایی که با صبری زینب وار ادامه دهنده راه شهدا بودند، و صبورتر از همه، مادران و همسران شهدای گمنام که سالها چشم انتظاری را در تنهایی وگریه های دور از چشم فرزندان، انیس خود قرار دادند.
,شهید تقی خسرو بیگی از شهدای گرانقدر ارتش بعد از 36 سال گمنامی هفته گذشته با حضور پرشور مردم در گلزار شهدای علی بن جعفر قم آرام گرفت، شهید در وصیت نامه خود از همسرش خواسته بود فرزندانش(محمد رضا،حسین،مهدی) را خوب تربیت کند و بانو مکرمه بیگدلی که خود نیز فرزند شهید است با تربیت فداکارانه، دو پزشک مجرب و یک مهندس که در بخش تولید داخلی فعال است را تقدیم جامعه کرده و به حق ثابت کرده امانتدار خوبی برای شهید بوده است.
,

, پای صحبت های بانو مکرمه بیگدلی همسر شهید تقی خسرو بیگی می نشینیم، فرزند ارشد شهید که حالا خود پدر چند فرزند و یک پزشک مجرب است هم در جمع حضور دارند و چشمان مادر همچنان نگران است مبادا حرفی بزند، خاطره ای بازگو کند که دل فرزند شهید به درد آید مادر است دیگر، چه کسی می داند معنی انتظار را.....
,شهید می خواست از ارتش فرار کند
, شهید می خواست از ارتش فرار کند, شهید می خواست از ارتش فرار کند,شهید پیش از انقلاب در ارتش خدمت می کردند، ایشان بسیار با تقوا بودند اما به خاطر درگیر نشدن با ساواک ملاحظاتی را هم انجام میدادند اما وقتی همه مردم در پشت بام علیه رژیم پهلوی شعار می دادند ایشان هم در این برنامه شرکت می کرد و از این کار ترسی نداشتند.
,شهید می خواست از ارتش فرار کند به همین خاطر نزد علما رفته کسب تکلیف خواستند که علما هم گفته بودند نه ما به ارتش نیاز داریم شما فعلا در ارتش بمانید و فعالیت کنید تا زمانش فرا برسد.
,

, شهید نقشه کشید تا روی مردم اسلحه نکشد
, شهید نقشه کشید تا روی مردم اسلحه نکشد, شهید نقشه کشید تا روی مردم اسلحه نکشد,در زمانی که مردم علیه رژیم تظاهرات می کردند، و بنا بود ارتش مردم را مورد هدف قرار دهد، کمرش مختصر مشکلی داشت همین را بهانه قرار داد و به درمانگاه ارتش در تهران رفتند تا به این بهانه از حضور در برابر مردم سر باز بزنند. ایشان عقیده بسیار قوی داشتند به همین خاطر نذر و نیاز می کنند تا نتیجه پزشکی طوری باشد که وی از انجام ماموریت معاف شود خدا خواست وبه کمک یکی از پرسنل بیمارستان ارتش نتیجه پزشکی به نفع شهید شد و در بیمارستان501ارتش بستری شدند و پزشکان تشخیص دادند ایشان نمی تواند اسلحه به دست بگیرد، و ما می دانستیم همه اینها نقشه خود شهید است.
,شهید بعد از انقلاب گفت پرونده پزشکی اش بهانه بوده
, شهید بعد از انقلاب گفت پرونده پزشکی اش بهانه بوده, شهید بعد از انقلاب گفت پرونده پزشکی اش بهانه بوده,بعد از پیروزی انقلاب خیلی خوشحال بودند، و با اینکه می توانستند با همین نتیجه پزشکی از رفتن به جبهه هم معاف شوند اما این کار را انجام نداند و اعلام کردند که همه اینها نقشه بوده که وی در برابر مردم دست به اسلحه نبرد.
,پیش خدا می روم
, پیش خدا می روم, پیش خدا می روم,قرار بود به حج برویم که به دلیل بمباران فرودگاه نتوانستیم به حج برویم، به قم برگشتیم شهید خسروبیگی به دیدن پدرم رفتند و گفتند که قسمت نشد ما به خانه خدا برویم حالا می خواهم پیش خود خدا بروم من متوجه حرفش نشدم اما وقتی داوطلب شدند و به جبهه رفتند متوجه منظورش شدم.
,دوم اسفند سال59 به جبهه رفتند و دوم اردیبهشت سال60 هم به شهادت رسیدند و 23 روز بعد خبر شهادت را به ما دادند.
,اوایل می گفتند منطقه صعب العبور است و نمی توان پیکر را به عقب آورد،ما در اراک برای شهید ختم گرفتیم یک نفر غریبه گفت آقای خسرو بیگی شهید نشده من از رادیو شنیدیم اسیر شده ختم به هم خورد به قم باز گشتیم و ما را چشم انتظار گذاشتند. نه تنها ما بلکه همه خانوادهایی که پیکر عزیزانشان نیامده بود چشم انتظاری کار روز وشبشان بود.
,

, از اسارت حرف نزنید تا فرزندانش چشم انتظار نباشند
, از اسارت حرف نزنید تا فرزندانش چشم انتظار نباشند, از اسارت حرف نزنید تا فرزندانش چشم انتظار نباشند,پدرم می گفت در این باره صحبت نکنیم که فرزندانش چشم به راه نباشند چشم انتظاری سخت است، بعد از جنگ اسیرها که آزاد می شدند من چشم انتظار بودم که همسرم بین اسرا باشد اما به خاطر بچه ها هرگز به روی خودم نمی آوردم.
,شهید در نوجوانی مادرش را از دست داده بود و یک پدر پیر داشت که چند سال بعد از شهادت پسرش از دنیا رفت ایشان فرزندانش را به من سپرده بود خیلی سخت بود اما تمام تلاشم را کردم که کمبودی نداشته باشد، حتی مدت ها تصاویر شهید را از روی دیوار و طاقچه برداشتیم و راجب این مسئله صحبت نمی کردیم حتی وقتی برادرم منزل ما می آمد به فرزندانش سپرده بود که او را بابا صدا نزنند بلکه مانند بچه های من به او دایی بگویند.
,

, ,
شهید حجت الاسلام علی اکبر بیگدلی روحانی و مبلغ جبهه ها مسن ترین شهید روحانی دفاع مقدس بود
, شهید حجت الاسلام علی اکبر بیگدلی روحانی و مبلغ جبهه ها مسن ترین شهید روحانی دفاع مقدس بود, شهید حجت الاسلام علی اکبر بیگدلی روحانی و مبلغ جبهه ها مسن ترین شهید روحانی دفاع مقدس بود,پدرم شهید حجت الاسلام علی بیگدلی هم در 23 اسفند سال63 در عملیات بدر در جزیره مجنون به شهادت رسید، پدرم بعد از شهادت همسرم تکیه گاه من و فرزندانم بود و مدام به ما سر می زد و با بچه ها بازی می کرد.
,میدانم بعد از36 سال داغ پدرشان تازه شد
, میدانم بعد از36 سال داغ پدرشان تازه شد, میدانم بعد از36 سال داغ پدرشان تازه شد,همسر شهید نگاهی به پسرش می اندازد و با غمی که از نگاهش موج می زند می گوید یکسال پیش از من یک آزمایش خون گرفتند، من متوجه شدم برای چه این کار انجام شده اما به هیچ کس حتی به فرزندانم چیزی نگفتم که ناراحت شوند و الان هم می دانم بعد از36 سال داغ پدرشان تازه شد.
,

, چند وقت پیش تماس گرفتند و مشخصات را گرفتند، شبکه خبر را نگاه می کردم وقتی گفتند از جبهه غرب شهدای 60 تا 62 تفحص شده و پیکرها پیدا شده موجه شدم که شهید ما هم پیدا شده اما باز هم به بچه ها چیزی نگفتم.
,پسرم گفت با او تماس گرفته اند و قرار است به دیدار ما بیایند و ما متوجه شدیم پیکر شهید ما هم پیدا شده است.
,نترسید بابای من است
, نترسید بابای من است, نترسید بابای من است,همچنین غفاری یکی از بستگان شهید خسرو بیگی گفت به یاد دارم در کودکی با فرزندان شهید و دیگر بچه های محل علیه رژیم پهلوی روی دیوار شعار نویسی می کردیم و با دیدن جیپ های ارتش فرار می کردیم بعضی روزها که ناگهان یک ماشین ارتش را سرکوچه می دیدیم و می خواستیم فرار کنیم فرزند شهید می گفت نترسید بابای منه .... این جمله هنوز در ذهن من مانده است جمله ای که در آن خفقان به ما آرامش می داد.
,

, وی گفت: روز خاکسپاری شهید آرزو داشتم من شهید را به خاک بسپارم وقتی داخل مزار رفتم برادر شهید چنان کفن کوچک را در اغوش گرفته بود که گویی برادرش را تمام قد در آغوش گرفته است وقتی تلقین خوانده می شد تکه از استخوان کتف شهید را رو به قبله کردم و تلقین خوانده شد، بسیار خوشحالم که پیکر شهید بازگشته است. در این چند روز به بهانه های مختلف سر مزار شهید می روم و فاتحه می خوانم پیش از این واقعا از اینکه شهید مزاری نداشت احساس سردرگمی می کردیم.
,گفتگو از مرضیه مهدیلو
,عکس از علی سامانلو
]
ارسال دیدگاه