خاطره اسارت یک آزاده در مهر؛
دیگر امیدی به زنده ماندن نداشتیم
سید حمزه موسوی یکی از آزادگان در مهر از خاطره اسارتش گفت: دیگر امیدی به زندهبودن یکدیگر نداشتیم تا اینکه معجزه خداوندی شامل حال ما شد که یکبار دیگر به زندگی بازگردیم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از عصر مُهـر، به مناسبت سالگرد ورود آزادگان به میهن اسلامی ایران تصمیم گرفتیم خاطرهای از زبان آزاده سرافراز سید حمزه موسوی اسیری بشنویم تا الگویی شود برای مقاومت و ایستادگی در این دوران.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, عصر مُهـر,خاطره اسارت
, خاطره اسارت,در آن زمان سن کمی داشتم، کلاس پنجم بودم و در سال 1367 هجری شمسی و در ایام عید نوروز بود که نیروهای عراقی از مرز کویت وارد خاک ایران شدند.
,آن زمان شهر فاو، حلبچه و قسمتهایی از خاک عراق در تصرف ایران بود چند روز قبل از عملیات من و بهرام فلامرزی از شیراز توسط علی مهجوران فرمانده سابق سپاه لامرد در خط مقدم فاو ما دو نفر را مستقر نمودند.
,چند روزی گذشت همهچیز آرام بود تا ساعت پنج بعد ظهر بهرام فلامرزی یک گالن بیست لیتری خالی برداشت و من را صدا زد و گفت سید حمزه سنگر را داشته باش تا آب تهیه کنم و برگردم، هیچچیزی نداشتیم حتی آب خوردن و از روزی که ما دو نفر در آن مکان نگهداشته بودند هیچکسی به ما سرکشی نکرد.
,هوا داشت رو به تاریکی میرفت خودم بااینکه تنها بودم و در آن زمان سن و سالی نداشتم، هرلحظه فکرهایی به ذهنم میرسید که نکند بهرام اتفاقی برایش افتاده است اما دیگر بهرام برنگشت و من آن شب تنها در سنگر سوت کور سپری کردم.
,ساعتهای دوازده شب بود که دیدم بهیکباره زمین و آسمان از آتش قرمز شد ، در کنار من یک سنگر با پوشش گونی و یک سنگر دیگر بتونی وجود داشت از طرفی نمیتوانستم بروم در سنگر بتونی و از طرف دیگر ممکنه بود سنگر روی سرم تخریب شود و من مانده بودم چهکار کنم.
,یک پایم درون این سنگر بود و پای دیگرم درون سنگر بتنی تا اینکه آن شب با هزاران راز و نیاز صبح شد ، دیدم یک گردان عراقی به هر سنگری که میرسیدند یک نارنجک به داخل سنگر پرتاب میکردند، تا قبل از اینکه به سنگر من برسند من بیرون آمدم و دستانم را بالا گرفتم .
,عراقیها دستهایم از پشت بستند و من را با خود بردند تا اینکه به شط آبی رسیدیم که عمق زیادی داشت و آب درحرکت بود یک نفر از عراقیها دست من را گرفت و میخواست من را درون آب بیندازد.
,در همان حال یک نفر از آنها که فردی پا به سن گذاشته بود از این کار ممانعت کرد و جان من را نجات داد، و من را به زندان شهر موصل بردند.
,در آنجا بود که دوستم بهرام که در روز عملیات رفته بود آب بیاورد زیارت کردم و هر دو دیگر امیدی به زندهبودن یکدیگر نداشتیم تا اینکه معجزه خداوندی شامل حال ما شد که یکبار دیگر به زندگی بازگردیم.
,

,
,

,
,

,
,

,
,

,
,

,
, پایان پیام/224224
, پایان پیام/224224,]
ارسال دیدگاه