برشی از کتاب آخرین گلوله صیاد

روایتی از حماسه سپهبد صیاد شیرازی در کردستان

روایتی از حماسه سپهبد صیاد شیرازی در کردستان
صیاد زمان خداحافظی به احمد متوسلیان گفت: تعریف تو را زیاد کرده‌اند. دوست دارم از اینجا خبرهای خوبی بشنوم. با مردم مدارا کن و اسلام واقعی را به آنها معرفی کن. متوسلیان لبخند زد و با صیاد دست داد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، مرداد بود و گرمای خرماپزان! اما در کردستان هوا لطیف بود و خنک. سبزه‌ها و گل‌های وحشی در کوهپایه‌ها‌ و کناره جاده‌های خاکی و پر پیچ و خم روییده بود. نسیم خنکی که می‌وزید درختچه‌های سرسبز را به رقص درمی‌آورد. اما در این میان جنگ و نبردی که کردستان را در بر گرفته بود‌. چشم‌ها را از دیدن این همه زیبایی محروم می‌کرد. دیگر کسی متوجه جویبارهای خنک و صدای شرشر روح نوازشان نبود. غریبه‌هایی که به آنجا آمده بودند قصدشان تفریح و گشت و گذار نبود. غریبه‌ها دوست نبودند؛ انگار که به جای آب پاک و زلال باید خون درپای درختها و گل‌های زیبای کردستان ریخته می‌شد. صیاد روی پشت بام بود و دروبین برچشم، اطراف را می‌کاوید. اما نگاهش بیشتر بر این زیبایی‌ها سنگینی می‌کرد. ناگهان در قاب دوربینش یک گرگ نشست. جا خورد. گرگ خاکستری پوش بود و چشمان گرسنه‌اش انگار به صیاد خیره بود. زبان سرخ و خیسش از درهان بیرون زده بود.

, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز,

–برادر صیاد… دوربین لرزید و گرگ گم شد. صیاد رو برگرداند.

,

رحیم صفوی گفت: همه آماده‌اند!

,

– برویم .

,

به مقر فرماندهی وارد شدند. فرماندهان منتظر آمدن صیاد بودند. به پایش بلند شدند. صیاد با آنها خوش و بش کرد و آنها را دعوت به نشستن روی صندلی‌هایشان کرد. خودش رفت جلوی نقشه بزرگی که بر سینه دیوار جا گرفته بود و گفت: فردا روز عمل است. می‌رویم به سوی مرویوان‌. باید آنجا را پاکسازی کنیم و درس خوبی به ضد انقلاب بدهیم. یک ارتشی گفت: جناب سرهنگ! من نزدیک به هفتاد، هشتاد‌تا کمپرسی را بیرون از اینجا دیدم. با این همه ماشین و نیرو تو روز روشن می‌خواهید از این جاده‌های پر خطر بگذرید؟

,

صیاد دستانش را روی کمر جمع کرد و گفت: فکر همه چیز شده. بله‌. ماباید ۱۳۰کیلومتر راه برویم. از انواع گردنه‌ها و تنگه‌های پرخطر بگذریم. حتم دارم که ضد انقلاب درآنجا برایمان کمین می‌گذارد و این یعنی بهترین موقع برای حمله دشمن. اما با کمک دوستان و نیروهای سلحشورمان از این خطر هم می‌گذریم. ما با خودمان بنزین و نفت و مواد غذایی و مهمات هم می‌بریم. دوشکا نداریم. اما روی وانت سیمرغ‌هایی که داریم مسلسل کالیبر پنجاه سوار کرده ایم. کمپرسی‌های استانداری و دهها ماشین شخصی دیگر که بین ستون است توجه ضد انقلاب را منحرف می‌کند‌. آنها فکر می‌کنند که این یک ستون عادی و فقط مخصوص حمل مواد غذایی و سوخت است. ستون را به دوقسمت تقسیم می‌کنیم. همه نیروهای ارتشی و سپاهی و پیشمرگان کرد مسلمان را سوار کمپرسی‌ها می‌کنیم. برای هر ستون یک فرمانده مستقل تعیین شده و فاصله هر ستون با دیگری یک کیلومتر است. درانتهای هر ستون توپخانه سبک می گذاریم‌. از قبل طرح ریزی آتش کرده‌ام؛ هدف را با کدمشخص کرده‌ایم که پشت بی‌سیم لو نرود. اگر برای توپ‌های ستون عقب مشکلی پیش آمد، توپهای ستون جلویی کمک می‌کنند، درضمن از راه دور اما کم خطری که به سوی مریوان می‌رود حرکت می‌کنیم. حالا بروید و طبق برنامه نیروهایتان را برای فردا صبح زود آماده کنید.

,

صیاد شیرازی

, صیاد شیرازی, صیاد شیرازی,

فرماندهان که هنوز سوال‌های زیادی از این عملیات در ذهن داشتند، نگاهی به یکدیگر کردند و جلسه را ترک کردند. مردم سحر‌خیز سنندج در آن صبح خنک تابستانی شاهد خروج یک ستون کمپرسی از شهر بودند که به سویی جاده مریوان می‌رفت. چند کیلومتر جلوتر، ستون دوتکه شد. ستون جلویی یک کیلومتر فاصله گرفت. در انتهای هر ستون دوقبضه توپ سبک در حرکت بود. صیاد سوار بر موتور به انتهای ستون دوم رفت‌. به گروهبان جوانی که توپچی بود گفت: ببینم حسنی، گراها را که داری؟ حسنی گفت: بله قربان! دستور که بدهید شلیک می‌کنم. صیاد موتور را راند و به ستون اول رسید. موتور را به یک سرباز داد و خودش سوار بر جیپ فرماندهی شد. گوشی بیسیم را گرفت و درگوشی بیسیم گفت: صیاد، صیاد، اکبر. صیاد ،صیاد اکبر

,

صدای فش فش آمد و بعد صدای مردانه‌ای به گوش صیاد رسید.

,

اکبر به گوشم.

,

اکبر جان هنوز در موقعیت هستید؟

,

بله سرهنگ‌. مادیگر خسته شده‌ایم. پس کی بیاییم!

,

به گوش باش‌، موقعش که برسد خبرتان می کنم.

,

گوشی را به بیسیم چی داد و رو کرد به راننده و گفت: به دوراهی که رسیدی،از جاده پایینی برو. رحیم صفوی گفت: اما جاده بالایی که به مریوان نزدیک‌تره! می دانم! اما آن جاده پر از گردنه و گذرگاه است. در آنجا بیشتر در خطر افتادن به کمین دشمن هستیم. اما جاده پایینی این طوری نیست. ستون اول از جاده پایینی سرازیر شد.

,

هنوز ساعتی نگذشته بود که ناگهان صدای زوزه‌ای بلند شد و بعد‌یک آر.پی .جی در کنار جاده منفجر شد. ماشین ترمز کرد. صیاد پرید پایین و فریاد کشید: بروید کنار جاده. یا الله سنگر بگیرید. باران گلوله و آر.پی.جی از بالای تپه‌های دو سوی جاده به سوی ستون سازیر شد. صیاد بیسیم را به دوش انداخت و در گوشی بیسیم فریاد زد. حسنی،حسنی،صیاد! صدای چند سوت بلند شد و انفجارهایی روی تپه‌های سنگی به وقوع پیوست از سوی دیگر نیروهای خبره و کارآمد گربه وار از تپه‌ها بالا کشیدند و به سوی مهاجمان حمله کردند‌. صیاد به راننده ماشین اول گفت: زود باش حرکت کن‌. ستون به حرکت درآمد‌. باران سنگریزه از بالای تخته سنگهای بالای جاده روی ماشین‌های درحال حرکت می‌ریخت. دیگر  به سوی ستون شلیک نمی‌شد.

,

شهید صیاد شیرازی

, شهید صیاد شیرازی, شهید صیاد شیرازی,

صیاد به نیروهایش دستور داد که به ستون برگردند. ستون در جاده به سوی مریوان می‌رفت اما راه پر خطر بود. درپیچ هشتمین گردنه بود که باردیگر به ستون حمله شد.این بار زور دشمن زیاد بود یکی از کمپرسی‌ها منفجر شد. و غلتید و به ته دره رفت. صیاد درگوشی بیسیم گفت: اکبر جان! خودت را برسان. و به چند رزمنده دستور داد که از تپه بالا بکشند. اما افراد دشمن که پشت تخته سنگها‌ی بالای جاده به خوبی جا گرفته بودند، مانع از حرکت آنها می‌شدند. هر دو طرف به سوی هم شلیک می‌کردند. صیاد با اعصابی آهنین نیروهایش را درکنارههای جاده می‌چید و خودش بی‌محابا زیر باران گلوله‌ها به این سو و آن سو‌ی دوید. صیاد پشت تخته سنگی پناه گرفت. چشم تنگ کرد و دقیق شد به بالای تپه. از روی یکی از تخته سنگها گرد و غبار بلند می‌شد. صیاد موشک انداز آر.پی .جی هفت را از سرباز کنار دستیی‌اش گرفت. آماده‌اش کرد و شاسی ضامن را زد. روی پنجه پا آماده هجوم شد و بعد به سرباز کناری گفت: آن تخته سنگ را می‌بینی؟ به طرفش شلیک کن. تمام گلوله‌های خشابت را خالی کن. سرباز گلنگدن کشید و از جا بلند شد و رو به تخته سنگی که صیاد اشاره می‌کرد شلیک کرد . صیاد  دوید وسط جاده. راکت انداز را بالا گرفت و از نوک مگسک تخته سنگ را نشانه رفت گلوله‌ها در اطرافش به زمین را می‌خراشید. فریاد «یا علی» صیاد در جاده پیچید و موشک زوزه کشان به سوی تخته سنگ روانه شد. تخته سنگ ترکید و دو سه نفر از پس آن غلتیدند و پرت شدند روی جاده. نیروهای دیگر روحیه گرفتند و از تپه بالا کشیدند‌. صدای صدای پره‌های هلی کوپتر آمد و بعد یک هلی کوپتر کبری از بالای سرشان رد شد. مسلسل‌های هلی کوپتر به سوی افراد ضد انقلاب که روی تپه‌ها بودند، شلیک می‌کرد. صیاد  صدای «علی اکبر شیرودی» را شنید.

,

–صیاد جان من از بالا دارمشان. شما حرکت کنید.

,

صیاد فرمان حرکت داد. ستون از جا کنده شد.هر چند لحظه یک یا دو ضد انقلاب قل می‌خودند و نعره‌کشان از تپه‌های سنگی روی جاده پرت می‌شدند. تا عصر به راهشان ادامه دادند‌. اما بار دیگر به آنها حمله شد. این بار شدت حمله بیشتر بود‌. یک ماشین دیگر منفجر شد و دو رزمنده مجروح شدند. صیاد سلاح در دست به همراه چند تن دیگر از تپه کنار جاده بالا کشدند. در همان حال صیاد در گوشی بیسیم به شیرودی و کشوری گفت که خودشان را برسانند. نزدیک غروب بود که ازآن کمین هم به سلامتی خارج شدند‌. دیگر آسمان رو به تاریکی می‌رفت. صیاد صدها رزمنده را در اطراف ستون چید و آنها هرچند ساعت نگهبانی‌شان را با نفر بعد عوض کردند تا اولین نیزه‌های نورانی خورشید در آسمان رها شد. شدت حملاتی که به ستون می‌شد، حرکت آنها را کند کرده بود، گاهی وقتها چند ساعت طول می‌کشید تا یک کیلومتر را طی کنند‌. اما هیچ کس پا پس نکشید. هرچه بیشتر با دشمن مبارزه می‌کردند. بیشتر نیرو می‌گرفتند روز بعد بود که به آستانه شهر مریوان رسیدند. صیاد به رحیم صفوی گفت: با بچه‌های پادگان تماس بگیر. بگو. آماده باشند‌. ما بیرون و آنها از داخل شهر پاکسازی را شروع می‌کنیم. رحیم صفوی بیسیم را روشن کرد‌. اول قوای رزمنده وارد شهر شدند. نبردی سخت و کوچه به کوچه آغاز شد. نیروهای ضد انقلاب که محاصره شده بودند به شدت مقاومت می‌کردند. دیوانه‌وار به هر سو شلیک می‌کردند و خانه ها را خراب می‌کردند. صدای شلیک و انفجار لحظه‌ای قطع نمی‌شد. نبرد به شدت درکوچه و خیابانهای شهر ادامه داشت. صیاد پشت بیسیم به نیروهایش دستور می‌داد. که مراقب باشند و فقط به سوی افرادی که سلاح دارند و شلیک می‌کنند، حمله کنند. و با کسانی که قصد تسلیم شدن دارند، کاری نداشته باشند. صیاد از رحیم صفوی شنید که احمد متوسلیان فرمانده  گروه اندکی که درپادگان مریوان محاصره بوده‌اند حالا از پادگان خارج شده‌اند و درحال نبردند. صیاد متوجه شد. که دشمن روی ارتفاعی که کنار شهر است رفته و ازآنجا به سوی شهر شلیک می‌کنند. صیاد به رحیم صفوی گفت: یک عده را بردار و برو به طرف آن راتفاع‌. باید آنجا پاکسازی شود. سرانجام صیاد و نیروهایش به پادگان که در جای بلندی قرار داشت، رسیدند و آنجا برای اولین بار جوان قد بلند و با صلابتی را دید که احمد متوسلیان نام داشت. از همان جا نیروها پخش شدند و شهر به سرعت پاکسازی شد. نزدیک غروب بود که شهر کاملا در دست نیروهای ایرانی افتاد. ارتفاع کناری مریوان هم ازاد شد. و شهر از خطر جست. همه شاد و خندان از آزادی مریوان تکبیر می‌گفتند. همان شب صیاد مسوولیت منطقه مریوان را به احمد متوسلیان سپرد. صبح روز بعد، زمان بازگشت بود. صیاد زمان خداحافظی به احمد متوسلیان گفت: تعریف تو را زیاد کرده‌اند. دوست دارم از اینجا خبرهای خوبی بشنوم. با مردم مدارا کن و اسلام واقعی را به آنها معرفی کن. متوسلیان لبخند زد و با صیاد دست داد. هنوز از شهر خارج نشده بودند که صیاددستور داد ستون بایستد. بعد به ماشین اول گفت از مسیر دیگر به سنندج بر می‌گردیم. از جاده سروآباد و رزاب به سوی سنندج برو. ستون کج شد و از جهت دیگر حرکت کرد. در آن لحظه صیاد نمی‌دانست چرا این تصمیم را گرفته است‌. اما وقتی بعدها چند تن از سران ضد انقلاب دستگیرشدند، صیاد فهمید که ضد انقلاب آن روز قصد داشته ستون را غافلگیر کرده همه را قتل عام کند. اما با این کار صیاد، تیرشان به سنگ خورده بود.

,

آخرین گلوله صیاد- داوود امیریان-ص ۶۳-۷

, آخرین گلوله صیاد- داوود امیریان-ص ۶۳-۷, آخرین گلوله صیاد- داوود امیریان-ص ۶۳-۷]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه