یادداشت

اکران زنده سریال «آوای باران» در ایذه

اکران زنده سریال «آوای باران» در ایذه
چراغ‌راهنما که قرمز می‌شود، کودکان کار در مسیر پرخطر چهارراه با بسته‌های کوچک آدامس، دستمال‌کاغذی، به شیشه‌های اتومبیل تلنگر می‌زنند
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از عصر ایذه:این بار سریال پربیننده‌ی آوای باران نیست

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, عصر ایذه, پربیننده‌ی,

اینجا تخیلی شاعرانه و یا اغراقی بی باورانه صورت نگرفته است

, باورانه,

اینجا شهرستان ایذه است، صحبت از انسان‌هایی واقعی بنام‌های مهدی، علی و احسان است

, انسان‌هایی, بنام‌های,

کودکانی زیر ده سال با نگاه هایی ملتمسانه، کهشان والای انسانی‌شان  به زیر سوال رفته است

, زیر ده, با نگاه, کهشان, انسانی‌شان, زیر سوال,

نگاه پرتمنایشان لبریز از خواستن‌های کودکانه است

, پرتمنایشان, خواستن‌های,

گاهی چند متر با خودرو می‌دوند تا مگر از روی ترحم، موفق به فروش بسته‌ای آدامس شوند! چه بسا حادثه ای آنها را به کام مرگ بکشاند

, چند متر, با خودرو, می‌دوند, بسته‌ای, بسا حادثه, به کام,

 

,

photo_2016-08-30_18-56-57

, photo_2016-08-30_18-56-57, photo_2016-08-30_18-56-57,

گاهی اوقات هم در اثر کلافه بودن رانندگان، چند فحش و توهین نثارشان شده و یا انگشتان کوچکشان لای شیشه‌های اتومبیل جا می‌ماند

, در اثر, شیشه‌های, می‌ماند,

از چهارراه‌ها که بگذریم ساعت 00:00 به بعد که برای بعضی‌ها یادآور عاشقی و آرزوهاست، برای کودکان کار، یادآوری از آغازی دردناک است.

, چهارراه‌ها, 00, 00, بعد که, بعضی‌ها,

پل کنار مسجد جامع و پلی که به بازار کاوه ختم می‌شود، محل کسب‌وکار کودکان پنج تا ده ساله است.

, می‌شود, کسب‌وکار, پنج, , تا, ده, , ساله,

کافی است به زیر پل نگاهی از روی کنجکاوی بی ندارید

, زیر پل,

آنها بطری، کارتن کاغذی و ضایعات پلاستیکی را جمع آوری می‌کنند

, را جمع, می‌کنند,

یکی از آنها می‌گفت: نام مرا ذکر ننمایید، من از شرم نگاه‌های تحقیرآمیز عابران، شبانه به این محل می‌آیم تا فردا شرمنده‌ی مادرم نباشم

, می‌گفت, نگاه‌های, تحقیرآمیز, می‌آیم, شرمنده‌ی,

تو را به خدا به آنهایی که می‌توانند دردهایمان را درمان نمایند بگویید: وعده‌ی ما 00:00 زیر پل‌های پر از موش و گربه، روی سفره‌های چهل‌تکه که بهترین مسمایش “نان‌ونمک” است، سفره پدری علیل با هفت‌دختر

, تو را, می‌توانند, وعده‌ی, 00, 00, پل‌های, سفره‌های, چهل‌تکه, نان‌ونمک, علیل, هفت‌دختر,

به خانه‌ام بیا تا مردانگی به باد رفته‌ام را ساعت‌ها اشک بریزی

, خانه‌ام, رفته‌ام, ساعت‌ها,

بیا تا مردانگی ده ساله‌ام را با قوزک های سیاه و علیل پدر، پیوند دهید

, ده, , ساله‌ام, با قوزک, علیل,

به خانه‌ام بیا تا بدانی من مرد کوچک پنج ساله، با دستی پر به خانه آمده‌ام

, خانه‌ام, پنج, , ساله, با دستی, آمده‌ام,

دست‌هایی پر از بطری و ضایعات خیابانی ...

, دست‌هایی,

سارا محمدی نوترکی

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه