اخبار داغ
  1. ابهام چند صد میلیاردی در شرکتهای صندوق بیمه عشایر | به نام روستائیان به کام میدری و رفقا + سند
  2. پلیس با همه توان پای کار تأمین امنیت دانش‌آموزان است
  3. آینه‌ای در برابر هشت سال پایداری؛ تکاپوی یک ژانر برای ماندگاری
  4. «رئیس‌جمهور در میدان» برای زلنسکی؛ «گفت‌وگو نکنیم، چه کنیم؟» برای پزشکیان
  5. یک بام و دو هوای سازندگی/ مقاومت برای اوکراین خوب است برای ایران نه!
  6. پایان هژمونی در سایه هزینه‌ها: چگونه جنگ ۴۰ روزه معادله قدرت جهانی را وارونه کرد
  7. اول مهر در میناب؛ زنگ مدرسه‌ای که زیر آوار خاموش شد
  8. از سخنرانی رهبر شهید تا ایستادگی شهید رئیسی؛ روایت مقاومت ایران در سازمان ملل
  9. وقتی ایران از تریبون تهدید عبور کرد؛ پاسخ قاطع تهران به نمایش جنگ‌طلبانه ترامپ در سازمان ملل
  10. پیام رهبر معظم انقلاب در پی ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری
  11. رئیس‌جمهور به نیویورک سفر کرد
  12. متحدان واشنگتن پس از جنگ با ایران؛ به دنبال گزینه‌های مستقل
  13. روایتی از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹؛ روزی که آسمان بوی باروت گرفت و خاک، آغوش غیرت شد
  14. چرا آموزش برای خانواده‌های کارگری به کابوس تبدیل شده است؟
  15. تهدیدهای ترامپ عملیات روانی است/ گلوی ترامپ را در تنگه هرمز می فشاریم
  16. گرداب غرب آسیا ترامپ را خواهد بلعید/ چرا سگ زرد دوباره ایران را تهدید کرده است؟
  17. کلیات طرح افزایش اعتبار کالابرگ تصویب شد
  18. طعم تلخ شکست‌های بیشتر را بر متجاوزان خواهیم چشاند
  19. کشف حدود ۶ تن انواع مواد مخدر از ابتدای سال/ ۱۰۹ باند مواد مخدر متلاشی شد
  20. نقدی بر مجموعه‌ی «مرد 3000 چهره»/ پایان ساعت‌های خوش مدیری در تلویزیون

مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛

شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران
شهید محمد مرادجو نمین، که در کارنامه زندگی خود در همه حال نشان از خودگذشتگی توأم با شجاعت داشته، از پیروزی انقلاب اسلامی تا هشت سال دفاع مقدس وفاداری و جانفشانی های خود را به اثبات رسانیده است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از شکوه فرهنگ، هر وقت یاد شهریور ماه می افتم، جمعه خونین جلوی چشم‌ام ظاهر می شود‌، دلم می گیرد از خونی که به ناحق مرد فاسد و استبداد آسفالت میدان ژاله را گرم وگرمتر کرد.  امّا در اوج گرما سبزه داد و با خون شهیدان وطن لاله‌های سرخ بنام آزادی روئید. بله سردار ما شهید محمد مرادجو نمین  در هفدهم شهریور ماه 1335در یک خانواده متدین ومذهبی که پدر مرحومش «بشیر مرادجو» از مردان سرشناس شهر فرهنگی نمین، و مادر مکرمه‌اش خانم «ننه کاملی نمین» از خاندان بنام این شهر، مهد فرهنگ پا به عرصه گیتی نهاد .

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, شکوه فرهنگ,

 

*محمد پنجمین فرزند خانواده

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

 

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

 

*سپری کردن دوران تحصیل

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

 

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

 

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

 

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

 

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

 

*گذراندن خدمت سربازی

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

 

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

 

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

 

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

 

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

 

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

 

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

 

*مجروح شدن چشم چپ محمد

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

 

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

 

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

 

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

 

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

 

*فرماندهی گروه شاهسون

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

 

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

 

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

 

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

 

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

 

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

 

*شهادت شهید محمد مرادجو

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

 

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

 

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

 

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

 

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

 

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

 

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

 

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

 

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

 

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

 

 

انتهای پیام/م

,

 

*محمد پنجمین فرزند خانواده

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

 

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

 

*سپری کردن دوران تحصیل

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

 

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

 

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

 

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

 

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

 

*گذراندن خدمت سربازی

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

 

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

 

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

 

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

 

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

 

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

 

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

 

*مجروح شدن چشم چپ محمد

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

 

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

 

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

 

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

 

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

 

*فرماندهی گروه شاهسون

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

 

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

 

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

 

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

 

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

 

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

 

*شهادت شهید محمد مرادجو

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

 

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

 

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

 

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

 

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

 

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

 

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

 

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

 

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

 

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

 

 

انتهای پیام/م

,

 

*محمد پنجمین فرزند خانواده

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

 

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

 

*سپری کردن دوران تحصیل

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

 

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

 

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

 

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

 

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

 

*گذراندن خدمت سربازی

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

 

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

 

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

 

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

 

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

 

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

 

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

 

*مجروح شدن چشم چپ محمد

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

 

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

 

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

 

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

 

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

 

*فرماندهی گروه شاهسون

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

 

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

 

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

 

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

 

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

 

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

 

*شهادت شهید محمد مرادجو

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

 

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

 

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

 

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

 

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

 

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

 

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

 

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

 

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

 

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

 

 

انتهای پیام/م

,

 

*محمد پنجمین فرزند خانواده

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

 

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

 

*سپری کردن دوران تحصیل

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

 

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

 

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

 

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

 

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

 

*گذراندن خدمت سربازی

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

 

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

 

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

 

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

 

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

 

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

 

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

 

*مجروح شدن چشم چپ محمد

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

 

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

 

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

 

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

 

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

 

*فرماندهی گروه شاهسون

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

 

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

 

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

 

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

 

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

 

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

 

*شهادت شهید محمد مرادجو

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

 

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

 

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

 

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

 

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

 

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

 

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

 

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

 

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

 

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

 

 

انتهای پیام/م

,

 

*محمد پنجمین فرزند خانواده

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

 

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

 

*سپری کردن دوران تحصیل

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

 

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

 

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

 

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

 

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

 

*گذراندن خدمت سربازی

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

 

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

 

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

 

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

 

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

 

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

 

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

 

*مجروح شدن چشم چپ محمد

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

 

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

 

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

 

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

 

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

 

*فرماندهی گروه شاهسون

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

 

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

 

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

 

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

 

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

 

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

 

*شهادت شهید محمد مرادجو

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

 

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

 

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

 

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

 

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

 

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

 

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

 

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

 

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

 

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

 

 

انتهای پیام/م

,

 

*محمد پنجمین فرزند خانواده

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

 

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

 

*سپری کردن دوران تحصیل

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

 

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

 

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

 

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

 

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

 

*گذراندن خدمت سربازی

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

 

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

 

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

 

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

 

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

 

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

 

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

 

*مجروح شدن چشم چپ محمد

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

 

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

 

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

 

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

 

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

 

*فرماندهی گروه شاهسون

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

 

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

 

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

 

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

 

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

 

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

 

*شهادت شهید محمد مرادجو

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

 

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

 

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

 

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

 

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

 

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

 

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

 

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

 

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

 

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

 

 

انتهای پیام/م

,

 

*محمد پنجمین فرزند خانواده

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

 

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

 

*سپری کردن دوران تحصیل

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

 

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

 

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

 

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

 

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

 

*گذراندن خدمت سربازی

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

 

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

 

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

 

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

 

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

 

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

 

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

 

*مجروح شدن چشم چپ محمد

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

 

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

 

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

 

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

 

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

 

*فرماندهی گروه شاهسون

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

 

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

 

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

 

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

 

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

 

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

 

*شهادت شهید محمد مرادجو

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

 

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

 

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

 

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

 

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

 

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

 

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

 

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

 

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

 

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

 

 

انتهای پیام/م

,

 

*محمد پنجمین فرزند خانواده

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

 

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

 

*سپری کردن دوران تحصیل

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

 

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

 

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

 

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

 

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

 

*گذراندن خدمت سربازی

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

 

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

 

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

 

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

 

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

 

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

 

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

 

*مجروح شدن چشم چپ محمد

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

 

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

 

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

 

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

 

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

 

*فرماندهی گروه شاهسون

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

 

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

 

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

 

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

 

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

 

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

 

*شهادت شهید محمد مرادجو

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

 

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

 

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

 

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

 

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

 

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

 

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

 

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

 

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

 

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

 

,

 

*محمد پنجمین فرزند خانواده

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

 

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

 

*سپری کردن دوران تحصیل

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

 

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

 

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

 

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

 

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

 

*گذراندن خدمت سربازی

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

 

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

 

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

 

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

 

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

 

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

 

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

 

*مجروح شدن چشم چپ محمد

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

 

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

 

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

 

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

 

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

 

*فرماندهی گروه شاهسون

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

 

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

 

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

 

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

 

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

 

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

 

*شهادت شهید محمد مرادجو

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

 

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

 

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

 

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

 

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

 

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

 

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

 

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

 

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

 

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

 

,

 

*محمد پنجمین فرزند خانواده

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

 

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

 

*سپری کردن دوران تحصیل

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

 

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

 

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

 

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

 

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

 

*گذراندن خدمت سربازی

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

 

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

 

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

 

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

 

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

 

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

 

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

 

*مجروح شدن چشم چپ محمد

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

 

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

 

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

 

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

 

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

 

*فرماندهی گروه شاهسون

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

 

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

 

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

 

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

 

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

 

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

 

*شهادت شهید محمد مرادجو

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

 

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

 

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

 

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

 

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

 

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

 

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

 

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

 

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

 

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

 

,

 

*محمد پنجمین فرزند خانواده

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

 

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

 

*سپری کردن دوران تحصیل

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

 

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

 

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

 

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

 

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

 

*گذراندن خدمت سربازی

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

 

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

 

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

 

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

 

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

 

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

 

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

 

*مجروح شدن چشم چپ محمد

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

 

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

 

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

 

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

 

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

 

*فرماندهی گروه شاهسون

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

 

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

 

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

 

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

 

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

 

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

 

*شهادت شهید محمد مرادجو

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

 

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

 

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

 

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

 

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

 

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

 

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

 

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

 

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

 

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

 

,

 

*محمد پنجمین فرزند خانواده

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

 

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

 

*سپری کردن دوران تحصیل

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

 

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

 

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

 

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

 

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

 

*گذراندن خدمت سربازی

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

 

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

 

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

 

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

 

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

 

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

 

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

 

*مجروح شدن چشم چپ محمد

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

 

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

 

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

 

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

 

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

 

*فرماندهی گروه شاهسون

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

 

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

 

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

 

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

 

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

 

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

 

*شهادت شهید محمد مرادجو

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

 

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

 

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

 

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

 

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

 

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

 

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

 

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

 

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

 

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

 

,

 

*محمد پنجمین فرزند خانواده

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

 

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

 

*سپری کردن دوران تحصیل

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

 

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

 

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

 

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

 

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

 

*گذراندن خدمت سربازی

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

 

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

 

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

 

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

 

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

 

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

 

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

 

*مجروح شدن چشم چپ محمد

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

 

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

 

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

 

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

 

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

 

*فرماندهی گروه شاهسون

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

 

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

 

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

 

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

 

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

 

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

 

*شهادت شهید محمد مرادجو

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

 

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

 

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

 

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

 

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

 

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

 

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

 

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

 

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

 

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

 

,

 

*محمد پنجمین فرزند خانواده

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

 

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

 

*سپری کردن دوران تحصیل

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

 

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

 

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

 

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

 

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

 

*گذراندن خدمت سربازی

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

 

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

 

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

 

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

 

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

 

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

 

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

 

*مجروح شدن چشم چپ محمد

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

 

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

 

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

 

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

 

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

 

*فرماندهی گروه شاهسون

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

 

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

 

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

 

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

 

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

 

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

 

*شهادت شهید محمد مرادجو

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

 

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

 

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

 

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

 

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

 

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

 

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

 

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

 

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

 

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

 

,

 

,

*محمد پنجمین فرزند خانواده

,

با یه دنیا آمدن، محمد پدر بنا به درخواست مکرر بستگان که اغلب خاندان مرادجو در تهران و یا در اردبیل ساکن هستند، مرحوم بشیر مرادجو تصمیم گرفت تا برای تأمین امرار معاش یک خانواده پر عائله هشت نفره که برای پدر کمی مشکل بود، پس از گذشت  چند روز از تولد فرزند پنجم (محمد) تصمیم به ترک دیار برای اشتغال کند.

,

 

,

دوران کودکی محمد در کوچه پس کوچه‌های چهار راه رضایی بخوبی وخوشی در حال سپری بود که یک چشم بهم زدن وقت مبارزه با جهالت سر رسید. مبارزات محمد با جهل و بی‌سوادی مصادف بود با مبارزات و قیام ابراهیم زمان، حضرت امام خمینی‌(ره)، بت شکن علیه نمرود بت پرست بود.

,

 

,

*سپری کردن دوران تحصیل

,

محمد در تاریخ یکم مهرماه 1342 وارد مدرسه ابتدائی در منطقه 11 تهران شد، که متأسفانه  نام مدرسه در خاطر بستگان شهید نمی باشد و تا پایان دوره ابتدائی را در همین مدرسه با موفقیت به پایان رساند. لازم به ذکر است که آن دوران، ابتدائی تا سال پنجم نبوده بلکه پایان دوره ابتدائی تا کلاس ششم ابتدائی بوده و پس از طی کردن کلاس پنجم ابتدائی امتحانات نهایی در کلاس ششم گرفته می شده و پس از فارغ تحصیلی از مقطع ابتدائی به مقطع راهنمایی راه می‌یافتند.

,

 

,

دوران راهنمایی محمد که یک مدرسه در نزدیکی محل کار پدر بوده (حوالی دخانیات تهران) با درخشش پسر نازنین بشیر با نمرات عالی، این مقطع تحصیلی در سال 1349 آغاز و در سال تحصیلی 1352 با موفقیت به پایان می رساند .

,

 

,

*عضویت در نیروی دریایی ارتش

,

 پس از اخذ مدرک سیکل محمد با تشویق دوستان و بستگانش وارد نیرویی دریایی می شود و در امتحان ورودی قبول  شده و برای گذراندن  دوره آموزشی دریایی به بندرانزلی راهی می شود و در نیرویی دریایی تصمیم می گیرد تا ادامه تحصیل داده و دیپلم را اخذ کند و نزدیک به یکسال در انزلی بصورت شبانه مشغول درس خواندن می شود که به گفته پسر عمه‌اش، که داماد محمد نیز هست و هم برادر زنش آقا رحمت الله روزگاری نمین، محمد روزها در ارتش (نیروئی دریایی) مشغول گذراندن دوران آموزش نظامی بود و شب‌ها نیز  برای گرفتن دیپلم  تلاش چشمگیری داشت و خیلی جدی به صورت شبانه روزی فعالیت می کرد تا هم به رفاه خانواده کمک کند و هم خودش در آینده تأمین شود.

,

 

,

*استعفا از نیروی دریایی ارتش

,

شهید مرادجو از سال 1352 تا اواخر سال 1354 در نیروی دریایی با درجه گروهبانی مشغول خدمت بوده و پس از آموزش یکساله درجه داری در انزلی، بنا به جوی که در ارتش فاسد رژیم ستم شاهی بوده، محمد تصمیم گیرد تا از ارتش  استعفاء نماید ولی با پا در میانی پدرش و نداشتن شغل دیگر بالاجبار ادامه می دهد.

,

 

,

اما بنا به سختگیری‌های و طاقت فرسا بودن خدمت در ارتش محمد ناچار ترک  تحصیل می کند و تا دوم نظری بیشتر نمی تواند درس اش را ادامه دهد  بخاطر همین مسئله که هم با روحیه نظام شاهنشاهی که در خدمت این ارتش بودند زیر سلطه غرب به بازیچه گرفته شده بود و از رفتار بالا دستی ها احساس نارضایتی  می کرد (فحش ها وناسزا ها) به همین خاطر بعد از فوت پدر بزرگوارش (بشیر) تصمیم به استعفا از ارتش ( نیروی دریایی) می گیرد و در اوایل سال 55 پس از 28 ماه خدمت در نیروی دریایی، ترک خدمت می کند.

,

 

,

*گذراندن خدمت سربازی

,

 در آن دوران هرکس از خدمت در ارتش به هر نحوی سرباز می زد ( اخراج  یا استعفاء) باید برای دوره ضرورت دوسال خدمت را بالاجبار انجام می داد. همین موضوع خانواده مرادجو را بیشتر نگران می کرد و محمد چاره‌ای جز رفتن به خدمت سربازی نداشت و بالاخره در شانزدهم مردادماه 1355 به خدمت سربازی اعزام می شود و با اینکه  رغبتی به

,

خدمت در نظام مفسد شاهنشاهی نداشت، به حالت چندش‌آور دو سال را تحمل کرد و در شانزدهم مردادماه 1357 از پادگان جلدیان ترخیص و به نمین  بازگشت.

,

 

,

 مدت دوسال خدمت را در همان پادگان سپری کرد و یک دوست از دوران سربازی داشت بنام  عبدالقادر که نام خانوادگی وی در یاد بستگان شهید نمانده است و عبدالقادر از کردهایی با غیرت بود که وی مثل شهید مرادجو نتوانسته بود در خدمت رژیم فاسد باشد، وی نیز قبل از خدمت سربازی در ارتش بعنوان یک نیروی پیمانی خدمت می‌کرده است که استعفا داده و وی نیز بالاجبار مثل شهید مرادجو دو سال خدمت سربازی‌اش را با بی حوصلگی به همراه محمد سپری کرده بود.

,

 

,

* پیروزی انقلاب و حضور محمد در کردستان

,

وقتی که انقلاب  درسال 1357 به پیروزی رسید. دست اجانب از این مملکت اسلامی به رهبری حضرت امام حمینی (ره) کوتاه شد، این اجانب که تحمل دیدن انقلاب اسلامی را نداشتند، تصمیم گرفتند به هر نحوی که شده بر علیه حکومت عدل علی دست اندازی کنند.

,

 

,

بعد از گذر بحران انقلاب از سر مردم مظلوم و ستمدیده از طاغوت در آغاز سال 1358 گروهی از خدا بی‌خبر تصمیم به تجزیه در اغلب نقاط کشور را سرلوحه کارشان قرار دادند تا بلکه بتوانند حرف بیگانگان و خواسته های آنان را در این کشور پهناور اسلامی به کرسی بنشانند.

,

 

,

از این رو سال 1358 یکی از ساله‌ای بحرانی بعد از انقلاب به شمار می آید. اما غافل از جوانان غیور و غیرتمندی همچون شهید محمد مرادجو که سینه خود را در مقابل بیگانگان و خود فروختگان سپر کردند تا خدای نکرده کوچکترین آسیبی به نظام جمهوری اسلامی نرسد.

,

 

,

وقتی که غائله کردستان پیش آمد و شورش‌های بی‌اساس از طرف سلطنت طلبها، حزب دموکرات خلق کرد، کومله و ... انجام شد،  حضرت امام (ره) با رشادت و درایتی که از ملت مسلمان و انقلابی ایران دیده بودند، دستور دادند تا برای دفاع از انقلاب و آرمان‌هایش، سربازان اسلام با عناوین مختلف که در آن اوایل به نیروهای مردمی معروف بود و لقب جوانمرد بر آنها نهاده می شد، اغلب جوانان از شهرهای دور و نزدیک به محل مقرر آمده تا برای اعزام به منطقه کردستان آماده شوند.

,

 

,

*اعزام شدن منطقه اشنویه به عنوان "جوانمرد"

,

 از این رو مرادجو نیز که جوانی دلاور از خطه فرهنگ پرور نمین با اینکه روز عروسی برادر بزرگش بوده، ولی به خاطر لبیک به ندای امام بناینگذار انقلاب اسلامی و هدف والایش در عصر روز نوزدهم مردادماه سال 58 خود را به ژاندارمری اردبیل معرفی کرده و به عنوان جوانمرد به منطقه اشنویه (به همراه 23 نفر از اردبیل) اعزام و به گفته بستگان که فرمانده محمد در زمان مجروحیتش -فرمانده پاسگاه اشنویه- نیز مجروح شده بوده و در بیمارستان ژاندارمری تهران به همراه محمد بستری بود، از رشادت و دلاوری محمد تعریف می کرده است.

,

 

,

*مجروح شدن چشم چپ محمد

,

محمد پس از دو ماه مقابله با اشرار از خدا بی‌خبر به همراه نفرات اعزامی از هنگ ژاندارمری اردبیل با از خود گذشتگی و پایمردی سرانجام در ساعت 11 و 45 دقیقه صبح روز چهاردهم آبانماه 1358 بعد از 60 روز مقاومت جانانه در مقابل حزب کومله از ناحیه چشم چپ بشدت مجروح می شود، طوری که یک چشم اش را از دست داده و قبل از افتخار شهادت به درجه جانبازی نائل آمده بود و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ژاندارمری تهران دوران نقاهت را به مدت یک‌ ماه در منزل سپری کرد و دوباره برای اعزام به منطقه کامیاران با گروهی دیگر در محل هنگ اردبیل حاضر و با تمام تجهیزات به این منطقه اعزام می شوند. اما این منطقه قبل از رسیدن نیروی‌های کمکی از اردبیل، به وسیله نیروهای شهید چمران پاکسازی و آزاد شده بود.

,

 

,

* عضویت در گروه ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران

,

در حالی که شهید مرادجو به‌عنوان اولین جانباز شهر اردبیل  مفتخر شد و بعد از آرامش نسبی در منطقه کردستان که اجانب از کرده خود به شدت پشیمان شده بودند. برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی، صدام لعنتی را تحریک به جنگ تحمیلی بر علیه کشورمان کردند.

,

 

,

با آغاز جنگ محمد تصمیم گرفت بدون فوت وقت به منطقه جنگی اعزام شود و این بار از سپاه اردبیل که تازه تاسیس شده بود برای کمک به رزمندگان به همراه چندتن از یاران باوفایش (شهید جعفر مجازی، شهید خراسانی و  حاج علی نجار قابل و مقصود حیدری و غیره) به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

,

 

,

در بدو ورود به حضور شهید دکتر چمران، وی بچه های شیرمرد اردبیل را با جان‌ودل و با آغوش باز آنها را به عضویت گروه ستاد جنگ‌های نامنظم در می‌آورد.

,

 

,

*انتصاب به عنوان فرمانده گروه

,

محمد نیز فرماندهی گروه 64 نفره اردوگاه رودا را عهده دار می شود و بعد از شجاعت و درایت که در فرماندهی از خود نشان می دهد به دستور شهید مصطفی چمران در مورخه 9 آذر ماه سال 1356 حکم فرمانده گروه از سوی مسئول هماهنگی ستاد جنگ‌های نامنظم را دریافت و تا مورخه چهارم اسفندماه سال 1359 در منطقه مالیکیه به همراه نفرات مستقر می شود.

,

 

,

*فرماندهی گروه شاهسون

,

بعد از اینکه به مرخصی شش روزه می آید، پس از بازگشت به منطقه - منطقه جلالیه یکی از نقاط حساس و تلفات زا بوده است- طی حکمی از سوی شهید چمران به مدت سه ماه  از مورخه دهم اسفند سال 1359 تا دهم خردادماه سال 1360 به عنوان فرمانده گروه شاهسون که متشکل از عشایر غیور ایلام، شیراز و آذربایجان شرقی بوده منصوب می شود.

,

 

,

*انتصاب به عنوان مسئول عملیات نمین

,

 وقتی که ماموریت سه ماهه شهید مرادجو به اتمام می رسد، از سوی ستاد هماهنگی جنگهای نامنظم به شهید مرخصی داده می شود و شهید مرادجو منطقه را به قصد شهر خود (نمین) ترک می کند.

,

 

,

در حین مرخصی از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی بعنوان مسئول عملیات شهرستان نمین برگزیده و مشغول فعالیت می شود.

,

 

,

*عضویت رسمی در سپاه آذربایجان شرقی

,

 با رشادتهایی که شهید مرادجو از خود نشان می دهد مورد توجه  فرماندهان سپاه منطقه آذربایجان قرار می‌گیرد و از سوی فرمانده سپاه استان آذربایجان شرقی در مورخه 21 شهریورماه 1360بعنوان مسئول بسیج و سپاه شهرستان نمین انتخاب و مشغول  خدمت می شود. در همین مسئولیت از سوی حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شهر اردبیل حکم  جداگانه برای دستگیری عناصر ضد انقلاب به وی محول می شود.

,

 

,

 بجز این نیز مسئولیت نقل و انتقال  عناصر ضد انقلاب به شهرهایی مختلف کشور که از ناحیه دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان اردبیل به وی تحویل می شد، به همراه یکی دو نفر از پاسداران زبده و از جان گذشته افراد خطرناک را به تهران یا دیگر شهرها منتقل می کرد.

,

 

,

که جا دارد یادی از دلاور مرد اردبیلی شهید زنده، جانباز 70 درصد مقصود حیدری در این متن بکنیم، که همیشه در همه حال  کنار شهید محمد مرادجو بود و یکبار نیز همراه شهید یک ضد انقلاب خطرناک را از اردبیل به پیرانشهر به همراه چند نفر از پاسداران جان بر کف بدون نظر گرفتن موانع و مشکلات سختی که از  سوی  عناصر ضد انقلاب که برای سپاهیان ایجاد می شد،  این زندانی را از زندان اردبیل شبانه به پیرانشهر با اینکه  مخاطرات زیادی در این ماموریت بوده منتقل می کنند.  این ماموریت آخرین ماموریت شهید مرادجو  درحین خدمت محسوب می شود چرا که شهید پس از انجام ماموریت که با موفقیت هیچوقت کم نیاورد و در همه حال آماده خدمت برای وطنش که هرگز از مسئولیت پذیری شانه خالی نکرد و در حین آموزش برای  بسیجیان اعزامی به جبهه‌ی حق علیه باطل شهرستان نمین مشغول بود، یک تیر ناغافل و پنهانی از دست یکی از برادران  بسیجی رها و به شهید مرادجو اصابت می کند.

,

 

,

*شهادت شهید محمد مرادجو

,

 روز جمعه مورخه 18 بهمن60 در عین مظلومیت شربت پرافتخار شهادت را می نوشد و کسانی که در این حادثه حضور داشتند (محمد عزیزی، علی نصیری، جعفر مرادجو و شمسعلی محمودی) تعریف می کند که در حالت جان دادن، نام مبارک آقای اباعبدالله الحسین را مکرراً زمزمه می کرد، در آخرین لحظات شهادت کلمه شهادتین را گفته و به فیض عظمای شهادت که آرزوی دیرینه  شهید محمد مرادجو بود می رسید و پس از انتقال پیکر پاکش به بیمارستان امام خمینی شهر نمین  در روز 19 بهمن ماه 60 با تشییع با شکوه وداع  با شهید و نماز بر پیکر پاکش توسط امام جمعه شهرستان اردبیل مرحوم آیت الله مروج اقامه شده و بعد از ظهر همان روز در گلزار شهدای شهرستان نمین به خاک سپرده می شود.

,

 

,

 *خاطراتی از شهید محمد مرادجو

,

شهید محمد مرادجو در ششم اردیبهشت سال 1359 در حالی که 24 سال از زندگی پربارش می گذشت با دختر عمه‌اش گلتاج خانم روزگاری پیوند زناشویی بست.

,

 

,

گلتاج خانم  روزگاری در هنگام ازدواج  با شهید مرادجو 17 ساله بود و در مورد انتخاب  شهید می گوید: زمانی که زن دائیم (‌خانم ننه کاملی  مادر شهید)  برای خواستگاری از من  به خانه‌مان آمده بود و از آنجا که می دانستم شهید یک چشم‌اش  را در راه  اسلام تقدیم  انقلاب نموده و جانباز است اول قبول نمی کردم بخاطر اینکه محمد روحیه فراتر از سایرین داشت و من لیاقت و افتخار همسر بودن محمد را نداشتم به همین خاطر اول قبول نمی کردم ولی بعداً که شهید گفته بود دختر عمه ام بخاطر نداشتن چشمم راضی به ازدواج با من نیست، خیلی ناراحت شدم و خودش را از نظری که داشتم  توسط برادرم  رحمت الله  روزگاری که داماد محمد بود آگاه و باخبر کردم.

,

 

,

از اینکه محمد را با رد ازدواجم رنجانده بودم عذر خواهی کرده و بلافاصله زن دائی ام را در جریان ازدواجمان توسط مادرم گذاشته  و فوراً جواب بله را به خانواده  شهید دادم و از آنجا که انقلاب بود و شهدایی تقدیم انقلاب کرده بودند، به خواسته محمد آقازاده مراسم ازدواجمان خیلی ساده و بعد از چند روز از مراسم عروسی به پابوس آقا امام رضا(ع) رفتیم که این سفر یکی از خاطرات شیرین زندگیمان بود و تا زنده هستم فراموشش نمی کنم و همیشه در خاطرم هست وهر وقت اسمی از مشهد به میان می آید انگار احساس می کنم که محمد در کنارم هست و با هم در ضریح مطهر در حال زیارت امام رضا هستیم.

,

 

,

درست 20 ماه از ازدواجمان امیر بدنیا آمد و امیر یک هدیه الهی بود برای خانواده مرادجو وروزگاری چرا که محمد همیشه آرزوی یک فرزند صالح را داشت و همیشه می‌گفت چون تمام مدت ازدواجمان کوتاه بود شاید به اندازه یک ماه در کنارمان نبود چرا که همیشه در منطقه جبهه و جنگ بود وقتی هم می آمد در سپاه مشغول فعالیت وآموزش دادن به رزمندگان  اعزامی به جبهه ها بود و هر وقت بعد از اتمام مرخصی موقع رفتن وصیت نامه می نوشت و در آن اشاره به فرزندمان نمی کرد فقط مادرش و دوتا برادرانش که صغیر مانده بودند و در تحت تکلفل محمد بودند سفارششان را می کرد.

,

 

,

 درست 10 روز بود که از جبهه برگشته بود  امیر به دنیا آمد و چهل روزه بود که شهید شد. عمرش کفاف نکرد که  لذت پدر بودن را احساس نماید که طی دوران تولد امیر که  نامش را خود شهید انتخاب کرده بودند و از القاب پیشوند حضرت علی بود نمی گذاشت من به‌تنهایی حمامش کنم خودش آمد به همراه وی امیر را به حمام  می برد.

,

 

,

آن روز (روزشهادت) به خواهرش، زن برادرم گفت که خواهر اگر خواستی امیر را به تنهایی به حمام ببرید صبرکن تا من کارم تمام شود و بعداز ظهر با هم به حمام میبریمش  بله امیر تنها یادگار شهید محمد مرادجو است که چهل روزه بود پدرش شربت شهادت را نوشیده و افتخار پسر شده است امیر کوچلو که اکنون 26 سال از بهار زندگی را پشت سر می گذارد.

,

 

,

 امیر مدرک لیسانس شیمی داشته و در حال حاضر کارمند بنیاد شهید شهرستان نمین است. وی به همراه مادر مکرمه اش گل تاج خانم روزگاری و عموی بزرگوارش جعفر مرادجو با اینکه پدرش نیست ولی طبق اظهاراتش جعفر هم پدرش است هم عمو و برادر بزرگش، بعد از شهادت محمد مادرش تصمیم می گیرد تا امیر تنها نماند و خدایی ناکرده به دست نااهلان بعد از فوت پدر و خودش نیافتد بنا به سنت حسنه حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر صلح و دوستی پس از پنج سال از شهادت فرزند برومندش (محمد مرادجو) بخاطر امیر خانم روزگاری با جعفر مرادجو ازدواج می نماید تا امیرش تنها نباشد.

,

 

,

در حال حاضر فرزند شهید یعنی امیر در اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نمین مشغول به کار بوده و ازدواج نیز کرده است.

,

 

,

 مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران

,  مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران ,  مروری بر رشادت‌های شهید شاخص نمین؛ شهید مرادجو نمین؛ از جانفشانی‌ در کردستان تا همرزمی با شهید چمران ,

 

,
 
,
 
,
 
,

انتهای پیام/م

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه