یک سال دیگر نیز گذشت ؛

جنگلهای هیرکانی تالش؛ شاکی یک پرونده قتل

جنگلهای هیرکانی تالش؛ شاکی یک پرونده قتل
افتادن هر درخت بر زمین نه از آفت و پیری و پوسیدگی است بلکه داد دادخواهی است، فریاد آگاهی رسانی است برای زنده نگه داشتن راه آن قهرمان، منش و مرام او، سادگی و صداقتش، و مردانگی و شجاعتش.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از مریان خبر ؛ درخت راش را میشناسی? ملچ را چطور? درخت توسکا را چه? میشناسی?… اینها از اعضای جنگلهای هیرکانی تالش، شمال و ایران عزیزمان هستند. مامن و پناهگاه پرندگان و بسیاری از حیوانات ریز و درشت حیات وحش مان هستند….هوای پاکیزه ای را که اکنون در کنار این جنگلها وارد ریه هایت می کنی، مدیون آنهایی، یعنی نمک گیرشان هستی، اساسی!، اما راش و ملچ و توسکا و ….. همه امروز عزادارند، سالهاست غمگین اند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, مریان خبر,

جنایتکاران درختان ما، قاچاقچیان جنگل هایمان صاف صاف راه می روند و هر روز خنجر آغشته به چاشنی خیانت را بر سینه توسکای مان عمیق تر و عمیق تر فرو می برند، چرا که باکی ندارند کسی صدای جنایت شان را بشنوند! چرا که پول های کثیف و خونین قاچاقشان قدرت دارد! چرا که نگهبانان قهرمان این درختان را ناجوانمردانه از پای در آوردند و کسی خم به ابروی خود نیاورد!

,

ماجرای قتل وحشتناک جنگلبان درستکار در تالش: سالها قبل به عبارتی دقیقتر ۱۴ سال پیش، فردی به نام ” رشید “، اهل روستای قلعه بین لیسار تالش، جنگلبان جنگلهای ما بود. ساده و بی ریا، نمازش قضا نمی رفت، با آفتابه برای خاموش کردن آتش های گاه و بیگاه این جنگلها هم می شتافت. کسی که فارغ از سیاست و جناح و مذهب، برای باورهایش، ارزش هایش، تعهدش و خلاصه برای دلش از این جنگل های مظلوم دفاع می کرد. همانند رزمنده ای در خط مقدم جنگ!
۱۴ سال قبل، جنایتکاران طبیعت باستانی ما وقتی نتوانستند با رشوه و تهدید ساکتش کنند، نیمه شب ۱۶ شهریور سال ۸۱ در اتاقش کنار نوزادش، به قتل رساندندش. صحنه ای که هنوز هم که هنوزه، ” ربابه علمی ” همسر آن شهید بغض اش می ترکد، وقتی صحبت از آن شب تلخ می شود.

,
,

شب حادثه: ساعت۳ بامداد بود، کسی دستگیره در خانه را به شدت می چرخاند، و می گفت،” زود در را باز کن.” رشید و همسرش از خواب بیدار شدند، نگرانی و استرس و ترس بر فضای اتاق حاکم بود . رشید با قدمهای آهسته به سمت در حرکت کرد. نگاهی عمیق به همسرش انداخت، انگار می دانست آخرین نگاهش است. ناگهان از پنجره اتاق با فاصله نزدیک به یک متر، با تفنگ شکاری شلیک کردند، دل و روده رشید به دیوارهای اتاق پاشید. معلوم بود یک نفر از آنها پشت پنجره منتظر بود تا او به نزدیک در برسد، حتی کمی زودتر توری پنجره را برای عبور لوله تفنگ سوراخ کرده بودند. آنها حتی از قبل سیم تلفن را هم قطع کرده بودند. بعد از شلیک، رشید بر روی فاطمه دختر هفت ساله اش افتاد، اولین جمله ای که با بدن نیمه جان خود به زبان آورد این بود که ” مرا از روی فاطمه بردار.” دختر نوزادشان گریه می کرد. ربابه، سر همسرش را روی زانویش گذاشت و آخرین جمله ای که از زبانش شنید، ” بالاخره زد، زد! ” شاید اشاره داشت به مدتی قبل، که یکی از قاچاقچیان چوب با نشان دادن تفنگش به سمت او تهدیدش کرده بود که” بالاخره با همین می کشمت. ” کابوس های آن شب هنوز ربابه را رها نمی کند.

,

چهره ای پر از درد و غم: وقتی با دوستم به دروازه خانه آن شهید رسیدیم، استرس داشتم، با چه رویی وارد حیاط خانه آن مرحوم شوم، چگونه به چهره دردکشیده همسرش، به قامت خمیده از ظلمی وحشتناک نگاه کنم، چطور به او بگویم شرمنده ام که خبری از شما نگرفتیم، که ما همشهریانت ، هموطن هایت تو را با دردهای سوزناک تنها گذاشتیم، حتی دریغ از یک تسلیت ساده?
به دوستم گفتم از باغچه، از درخت انار سمت راست حیاط خانه، از پنجره از پلکان خانه، از همه جای آنجا عکس بگیر، اینها شاهدن، اینها آخرین لحظات نفس کشیدن های آن قهرمان را دیده اند، آن جنایت را به وضوح دیده اند.
“ربابه علمی” را برای اولین بار بود که می دیدم، تصویر ده دوازده سال قبلش را در اینترنت دیده بودم اما اکنون شکسته شده بود، چشمهایش دردی عمیق را نشان می داد. احساس خجالت داشتم، اعتماد به نفس خبرنگاری را در نطفه خاموش کردم! دلم به درد آمد از آنهمه دلشکستن!

,
,
,

پس چه باک ای شیرزن تالشی! از سختی ها و ناجوانمردی های روزگار!? وقتی قرار است نام همسرت تا دنیا دنیاست بر تارک درختان این جنگل های هیرکانی بدرخشد.
افتادن هر درخت بر زمین نه از آفت و پیری و پوسیدگی است بلکه داد دادخواهی است، فریاد آگاهی رسانی است برای زنده نگه داشتن راه آن قهرمان، منش و مرام او، سادگی و صداقتش، و مردانگی و شجاعتش.

,
,

یادداشت/محمد حسن یاری

,

انتهای پیام/رض

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه