اخبار داغ
  1. ابهام چند صد میلیاردی در شرکتهای صندوق بیمه عشایر | به نام روستائیان به کام میدری و رفقا + سند
  2. پلیس با همه توان پای کار تأمین امنیت دانش‌آموزان است
  3. آینه‌ای در برابر هشت سال پایداری؛ تکاپوی یک ژانر برای ماندگاری
  4. «رئیس‌جمهور در میدان» برای زلنسکی؛ «گفت‌وگو نکنیم، چه کنیم؟» برای پزشکیان
  5. یک بام و دو هوای سازندگی/ مقاومت برای اوکراین خوب است برای ایران نه!
  6. پایان هژمونی در سایه هزینه‌ها: چگونه جنگ ۴۰ روزه معادله قدرت جهانی را وارونه کرد
  7. اول مهر در میناب؛ زنگ مدرسه‌ای که زیر آوار خاموش شد
  8. از سخنرانی رهبر شهید تا ایستادگی شهید رئیسی؛ روایت مقاومت ایران در سازمان ملل
  9. وقتی ایران از تریبون تهدید عبور کرد؛ پاسخ قاطع تهران به نمایش جنگ‌طلبانه ترامپ در سازمان ملل
  10. پیام رهبر معظم انقلاب در پی ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری
  11. رئیس‌جمهور به نیویورک سفر کرد
  12. متحدان واشنگتن پس از جنگ با ایران؛ به دنبال گزینه‌های مستقل
  13. روایتی از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹؛ روزی که آسمان بوی باروت گرفت و خاک، آغوش غیرت شد
  14. چرا آموزش برای خانواده‌های کارگری به کابوس تبدیل شده است؟
  15. تهدیدهای ترامپ عملیات روانی است/ گلوی ترامپ را در تنگه هرمز می فشاریم
  16. گرداب غرب آسیا ترامپ را خواهد بلعید/ چرا سگ زرد دوباره ایران را تهدید کرده است؟
  17. کلیات طرح افزایش اعتبار کالابرگ تصویب شد
  18. طعم تلخ شکست‌های بیشتر را بر متجاوزان خواهیم چشاند
  19. کشف حدود ۶ تن انواع مواد مخدر از ابتدای سال/ ۱۰۹ باند مواد مخدر متلاشی شد
  20. نقدی بر مجموعه‌ی «مرد 3000 چهره»/ پایان ساعت‌های خوش مدیری در تلویزیون

خوشتر آن است که سر دلبران/گفته آید در حدیث دیگران؛

شهید مدنی در کلام دوست و آشنا / دزدان از پیر و کودک نمی‌ترسند، باید جوانان را آگاه کنیم

شهید مدنی در کلام دوست و آشنا / دزدان از پیر و کودک نمی‌ترسند، باید جوانان را آگاه کنیم
تبریز ماند و یک محراب سوخته و یادی از یک مرد بزرگ که تا ابد بر تارک تاریخ این شهر می درخشد ...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از آناج، اینجا تبریز است، شهر شهیدان محراب، شهری که برای مدتی هرچند کوتاه مدنی ها را در آغوش گرفت اما دست فتنه سایه‌ی سیاهی است بر سر مردان پاک که عاقبت آنان را از قفس خاک به افلاک عروج می دهد و تبریز می ماند با یک محراب سوخته و یادی از یک مرد بزرگ که تا ابد بر تارک تاریخ این شهر می‌درخشد ...

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج,

حجه الاسلام بهاء الدینی /باید خود را زیر پای امام خمینی بگذارم، تا ایشان یک قدم بالا بیایند

, حجه الاسلام بهاء الدینی /باید خود را زیر پای امام خمینی بگذارم، تا ایشان یک قدم بالا بیایند,

در سال 1345، در آن اوج خفقان و اختناق طاغوت، تابستان ایشان به سبب گرمی هوا و برای دیدار دوستان، به همدان و روستای «دره مراد بیگ» رفته بود. عصر ، در باغی در همان روستا نشسته بود که عده ای از طلاب و فضلای قم و نجف و عده ای دانشجو از تهران همراه یکی  دو نفر دکتر و مهندس [به دیدار ایشان] آمدند و مسائل سیاسی آن روز را مطرح کردند . گفت و گو از مرجعیت و زعامت پیش آمد، آیت الله مدنی پس از آنکه بین مرجع تقلید و رهبر فرق هایی گذاشت و مثال هایی زد که ممکن است مراجع متعدد باشند ، ولی رهبر حتماً باید یک نفر باشد ، اشاره ای به ویژگی ها و برجستگی های حضرت امام خمینی (ره) کرد. در آخر ، این جمله را فرمود: آقایان و کسانی که مرا می شناسند ، می دانند برای امثال من ، به اصطلاح ، کسر شأن است که شخص دیگری را ترویج کند، ولی چه کنم دینم به من می گوید : باید امروز خودت را فراموش کنی و باید خود را زیر پای این مرد (امام خمینی)بگذاری، تا ایشان یک قدم بالا بیایند و باید به دنبال ایشان حرکت کنی».

,

این جملات نه تنها نشانگر بینش دقیق سیاسی و درک صحیح او از مرجعیت و رهبری است ، بلکه بیانگر روح عظیم و تواضع و فدا شدن وی در مسیر اهداف رهبری است .

,

حجه الاسلام و المسلمین قرائتی / حواله ای از سوی امام رضا(ع)

, حجه الاسلام و المسلمین قرائتی / حواله ای از سوی امام رضا(ع),

یک روز گفت من تصمیم دارم با خدا راجع به دنیا حرف بزنم ولی وضع مالی ام بد بود عبایم پاره شده بود من هم نمی خواستم راجع به دنیا و فقر مالی ام حرف بزنم . وقتی می رفتم قسمتی که سوراخ شده بود را در مشت می گرفتم و همه جا مواظب بودم که دستم را از روی آن بر ندارم و پارگی عبایم مشخص نشود . در حرم امام رضا (ع) رفتم زیارت کردیم و بیرون آمدیم دیدم همه جا باید حواسم پی این سوراخ باشد و باید مواظب باشم که دستم را رها نکنم هم ناراحت شده بودم و دیگر خسته شده بودم که چقدر عبای پاره ؟ هم می خواستم راجع به فقر و مال دنیا با خدا حرف نزنم . برگشتم و این سوراخ را نشان امام رضا(ع) دادم قسمت پارگی اش را با انگشت نشان دادم و هم گفتم دیگر خسته شدم و هم گفتم عبا پاره است و فقیرم چون قرار گذاشتم حرف نزنم حرف نزدم خلاصه با زبان بی زبانی یک اشاره ای به پارگی کردم و به امام رضا(ع) گفتم تا کی ؟ می گفت حرفهایم را که به امام رضا زدم توی صحن آمدم، کمی از صحن دور تر شدم کسی گفت آقا می شود ما هدیه ای به شما بدهیم ، می گفت همان جا یک عبای نو به من داد که فهمیدم این حواله آقا امام رضا (ع) است.

,

, ,

حجه الاسلام بروجردی داماد شهید/ همین قدر بگویم من عثمان نیستم ...

, حجه الاسلام بروجردی داماد شهید/ همین قدر بگویم من عثمان نیستم ...,

یکی از ویژگی های شهید بزرگوار شدت احتیاط ایشان در مصرف وجوهات شرعیه بود و بلکه بقول یکی از نزدیکترین دوستانشان در این جهت ایشان وسواس بود و نظرش این بود که غیر از مراجع تقلید که نوّاب حضرت ولی عصر (عج) هستند و اختیاراتی دارند دیگران باید بنحوی سهم مبارک امام – علیه السلام- را مصرف کنند که قطع به رضای آن بزرگوار داشته باشد و اصولاً می فرمودند که من وقتی بخواهم به یکی از دوستان یا آشنایان وجوهات شرعیه بدهم در خلوص نیتم شک می کنم در این زمینه قضایای زیادی به خاطر دارم ولی برای اینکه خوانندگان عزیز با بی حوصلگی برخورد نکنند بذکر دو سه مورد اکتفا می کنم:

,

به خاطر دارم که یک سال تابستان به ایران آمده بودند هنگام مراجعت به نجف اشرف کیف بزرگی پر از پول و اسکناس های درشت همراه آورده بودند که به محض ورود اکثر آنها را به مراجع بزرگ تقلید آن روز دادند و قسمتی از آنها را نیز خودشان رد کردند و برای بعضی نیز مقداری در پاکت گذاشته به وسیله این حقیر فرستادند وقتی همه آنها تمام شد دست کردند به کیف بغلی خود یک عدد اسکناس 5 دیناری (100 تومان) به من دادند فرمودند چون موقع حرکت از ایران عجله داشتم فرصتی نبود برای شما سوغاتی بگیرم از شما می خواهم این مبلغ را قبول کنی بجای آن اگرچه ناچیز است ، ولی از پولهای مخصوص و به اصطلاح خودشان از کیسه سیاه است.

,

بعد از اینکه بعثیان کافر عراق در سال 50-51 ایرانیها را از عراق بیرون کردند در قم سکونت نمودم و چند سال در خانه های اجاره ای با مشکلاتی مستأجر بودم تا اینکه تصمیم گرفتم به هر ترتیبی هست یک منزل مسکونی شخصی تهیه کنم در جنوب شهر یک خانه مناسب پیدا کردم و به فکر قولنامه کردن آن بودم که شهید بزرگوار ما باخبر شد و به من فرمود بالاخره وقتی شما منزل خریدید ما باید برای شما کادو بیاوریم خوبست آن را قبلاً نقدی بدهیم شاید بهتر به درد شما بخورد و به اصرار مبلغ سه هزار تومان دادند و بعدها که منزل بحمدالله خریداری شد و تا مدتی بدهکاری های آن را داشتم و کم و بیش ایشان هم مطلع بودند ولی هیچوقت حاضر نبود که آخرت خود را برای دنیای احدی حتی نزدیکترین بستگانش به خطر اندازد.

,

در همین زمینه یکی از باجناق های من می گفت من هم برای خرید منزل به شدت گرفتار دیون و بدهکاری های آن بودم یک روز با شهید معظم محراب جریان را در میان گذاشتم و سپس گفتم اگر شما می توانید مبلغی به عنوان قرض در اختیار من بگذارید تا از سنگینی قرضها راحت شوم . در جواب فرمودند : همین قدر بگویم من عثمان نیستم ... با اینکه برای جبهه جنگ قلمهای درشت چند میلیون تومانی مکرر داشت و همچنین در مواقع لزوم و بخصوص خدمات اجتماعی دست بخشنده ای داشت و بالاخره روزی که شهید شد حدود 14 میلیون تومان پول نقد در حسابهای بانکی و گاو صندوق منزلشان بود که در کیسه و لفّافهای جداگانه گذاشته بودند و روی آنها به خط مبارک خود مرقوم داشته که مربوط به من نیست سهم مبارک امام علیه السلام است یا سهم سادات است یا کفارات و نذورات و کمکهای مردم برای جبهه است و امثال آن فقط تنها پولی که برای خانواده و ورثه ایشان آوردند از تبریز مبلغ 9360 تومان بود و غیر از آن هرچه بود در اختیار نماینده محترم حضرت امام خمینی در آنوقت یعنی حضرت آیت الله مشگینی (ره) قرار گرفت .

,

حجه الاسلام و المسلمین بهاء الدینی داماد شهید مدنی / به هرجا تبعیدش می کردند فوج فوج جوان دورش جمع می شدند

, حجه الاسلام و المسلمین بهاء الدینی داماد شهید مدنی / به هرجا تبعیدش می کردند فوج فوج جوان دورش جمع می شدند,

ایشان مدت 22 ماه در نورآباد ممسنی تبعید بود و چون رژیم طاغوت احساس خطر نمود ، محل تبعید ایشان را عوض کرد و وی را به گنبد کاووس (از جنوب به شمال) منتقل کردند. در آن جا هم پس از یازده ماه، مطالب گذشته تکرار گردید. رژیم ناچار شد ایشان را به یکی از بنادر دورافتاده جنوب (بندر کنگان) که هوای گرم و آلوده ای داشت، منتقل نماید. بیش از هیجده روز طول نکشید که سیل جوانان بیدار و خونگرم بنادر جنوب روانه آن جا شد. از طرفی، نا مساعد بودن هوای آن جا با مزاج آیت الله مدنی و به مخاطره افتادن سلامت ایشان، این بار رژیم شاه را بر آن داشت تا برای مرتبه چهارم، محل تبعید ایشان را عوض کند و تبعیدگاه ایشان را به مهاباد (کردستان) انتقال دهد. وی تا پایان مدت سه سال تبعید، در کردستان به سر بردند. در آن جا نیز مردم ایشان را تنها نگذاشتند؛ از شیعه و سنی با ایشان تماس داشتند و مطالب لازم ردّ و بدل می شد. گاهی دیده می شد تا نیمه های شب و بلکه یکی – دو ساعت هم از نیمه شب گذشته، ساعت ها با جوانانی که برای ملاقات آمده بودند، صحبت می کردند و مشکلات آنها را جواب می گفت و آن ها را برای مبارزه با رژیم طاغوت دلگرم می کردند. حتی یکی از برادران پرسنل ژاندارمری که مأمور بدرقه ایشان از بندر کنگان به مهاباد بود، آن چنان شیفته اخلاق ایشان شده بود که در بین راه (در خرم آباد) رهایش کرد و خودش به بروجرد رفت و به ایشان گفت: فردا خودتان بیایید و از آن جا با هم برویم .»

,

مداح اهل بیت حاج بیوک آسایش/ به لطف شهید مدنی شعرم را به امام تقدیم کردم

, مداح اهل بیت حاج بیوک آسایش/ به لطف شهید مدنی شعرم را به امام تقدیم کردم,

برای مجالس ختم شهدا از سپاه جمع می شدیم یکی دو اتوبوس می رفتیم و تا رسیدن به مقصد توی راه این سرودها را تمرین می کردیم. وقتی هم وارد مجلس می شدیم، تریبون مجلس را در اختیار ما می گذاشتند.

,

علی اکبر ضیا آذر – از همکاران ما در امور مالی – گفت: «حاج آقا در مسجد قائمیه – خیابان صائب- مجلس شهید است .» یک اتوبوس جمع شدیم و رفتیم. همین سرود امام را می خواندم که «آیت الله مدنی» وارد مجلس شدند. به محض وارد شدن ایشان، صلوات فرستادیم و حاج آقا نشست. معمولاً به همه مجالس شهدا می رفت و اگر فرصت داشت تا آخر مجلس می نشست. با خانواده شهید بسیار گرم و صمیمی برخورد می کرد انگار شهید فرزند خود اوست.

,

وقتی مجلس آرام شد به سرودن ادامه دادم: «...قلم به دستت عصای تو چون کلیم حق می کند اعجاز ، فرمان تو چون لسان الله مصطفی خویی ، مرتضی منظر ...»

,

آیت الله مدنی اشاره کرد تکرار کن . این چند بیت را دوباره خواندم . این حرکت حاج آقا هم برای من قوت قلب شد و هم مجلس را به شور آورد . خواندم و تمام کردم . صمد شیره پز – محافظ آیت الله مدنی – آمد به من گفت : «آقا با شما کار دارد .»

,

رفتم و دو زانو مقابلش نشستم و مصافحه کردیم . نسبت به بنده ابراز محبت کرد و گفت : «انشا الله روزی برسد که در حضور خود حضرت امام این اشعار را بخوانی .»

,

سه چهار روز از این ماجرا گذشت. در امور مالی سپاه مشغول کار بودم که گفتند آیت الله مدنی سفارش داده، بروم در سمینار روحانیون آذربایجان همان سرود را بخوانم. محل سمینار در چهار راه آبرسان، تالار ساختمان 14 طبقه بود.

,

رفتم آن جا فهمیدم که پس از پایان سمینار روحانیون آذربایجان به دیدار حضرت امام می روند. آیت الله مدنی به من گفت : «آقای آسایش، آن سرود را این جا هم بخوان آقایان حفظ کنند انشا الله در حضور امام خواهید خواند».خواندم پیشنهاد شد از سرود کپی بگیریم و در اختیار همه قرار دهند، چنین هم شد. از شوق دیدار امام در پوست نمی گنجیدم.

,

شنیده ام وقتی آیت الله مدنی به دیدار امام خمینی (ره) می رفتند امام به احترام او بلند می شدند. شهید مدنی پیش همه علما بخصوص حضرت امام (ره) جایگاه ویژه ای داشت.

,

حضرت امام تشریف آوردند و ابتدا به ابراز احساسات حاضران پاسخ گفتند و در محل همیشگی خود نشستند . به من اشاره شد بخوانم. سرود با این بیت شروع می شد:

,

خمینی ای حامی قرآن، آیت یزدان، مرجع اکبر

,

امید مستضعفان و بر مسلمین روی زمین رهبر ...

,

 سردار سرلشکر پاسدار شهید حسین همدانی / ماجرای شهید مدنی در همدان

,  سردار سرلشکر پاسدار شهید حسین همدانی / ماجرای شهید مدنی در همدان,

«... آمدن شهید آیت الله مدنی به همدان داستان بسیار جالبی دارد که اجمال آن را برای شما می گویم. آقای مدنی که اصالتاً اهل آذرشهر آذربایجان بود، طی دهه 1340 چندین بار توسط ساواک دستگیر و تبعید شد. خیلی متحمل سختی و مشقت شد. در جریان همین بازداشت ها و تبعید ها بود که به بیماری سل ریوی مبتلا شد.

,

ساواک پرونده پزشکی ایشان را با دقت بررسی کرد و به این نتیجه رسید که آقای مدنی از این بیماری جان به در نخواهد برد. مقامات بالای ساواک گفته بودند، به جای اینکه این سید روحانی دم مرگ را در تبعید نگه داریم و با این کار به خصومت مذهبی ها علیه خودمان دامن بزنیم، بهتر است او را به همدان بفرستیم. آن جا بیمارستان مخصوص امراض ریوی دارد و روستاهای اطراف شهر هم آب و هوای خوبی دارند. خانه ای برایش در یکی از روستاها می گیریم و می گذاریم همان جا بماند تا بمیرد. این کار برای حفظ آبروی دستگاه هم خوب است. این مطلبی که بنده عرض کردم لبّ اسناد ساواک درباره شهید مدنی است که بعد از انقلاب از آرشیوهای رژیم به دست آمد و توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شد. لذا حوالی سال 1351 مامورین ساواک آقای مدنی را به همدان آوردند. آن ایام بالای شهر همدان روستای خوش آب و هوایی قرار داشت به اسم «دره بیگ» که فی الحال با توسعه شهر این روستا به همدان ملحق شده. آقای مدنی را تحت الحفظ آوردند به دره مراد بیگ و آن جا خانه ای برای اقامت ایشان در نظر گرفتند و در همان خانه تحت نظر بود. ظرف مدت کوتاهی اهالی روستا که مردمان فوق العاده مذهبی و مدام درگیر با خوانین حامی رژیم بودند، دور آقای مدنی جمع شدند و به این شکل آقای مدنی در منطقه مطرح شد و آوازه ایشان به همدان هم رسید.

,

ابتدا به ساکن ساواک چندان پاپیچ ایشان نمی شد. می گفتند مدنی در معرض مرگ است و به مصلحت نیست با ایجاد مزاحمت برای او خودمان را در بین مردم بدنام تر از آن چه هستیم بکنیم. البته خدا خواست تا آقای مدنی از آن بیماری مهلک به صورت معجزه آسایی شفا پیدا کند. یادم هست بعد از پیروزی انقلاب، یک بار که در محضر این سید بزرگوار بودیم و بنده درباره بهبودی شگفت انگیز ایشان سوال کردم، در جواب فرمود : بنده در اوج بیماری به جدم حضرت امیر (ع) متوسل شدم و شفای خودم از آن مرض را از ایشان خواستم و به لطف خدا و عنایت اهل بیت (ع) شفا پیدا کردم.

,

با مطرح شدن ایشان در محافل مبارزین مذهبی استان همدان و مشخص شدن این واقعیت که آقای مدنی از بیماری مهلک سل شفا یافته، ساواکی ها بدجوری احساس خطر کردند و دوباره آقای مدنی را تبعید کردند.

,

«... به محض آنکه خبر حرکت تیپ زرهی لشکر 81  کرمانشاه به همدان رسید ، شهر یک پارچه جوش و خروش شد. مردم برای کسب تکلیف در اطراف اقامتگاه آقای مدنی جمع شدند . ایشان بلافاصله ابتکار عمل را به دست گرفت. جوانهای مبارز شهر را ساماندهی کرد و برای جلوگیری از عبور تانکهای تیپ مذکور از همدان به سمت تهران ، خودش به میدان آمد . وقتی کاروان تانک ها وارد شهر شدند ، مردم همدان ، به اتفاق اهالی اسدآباد ، بهار و مریانج بلافاصله به آنها هجوم بردند و انواع و اقسام سنگرهای خیابانی و موانع بازدارنده را بر سر راه تانک ها احداث کردند . زنان خانه دار و بچه ها کوکتل مولوتف درست کردند و حتی عده ای از مردم زدند به صف تانک ها و شیلنگ هیدرولیک آنها را با قیچی آهن بر؛ بریدند. با بریده شدن شیلنگ ها، تانک های رژیم دیگر قدرت جا به جایی نداشتند و زمین گیر شدند. البته تیربارهای این تانکها فعال بودند و آتش پر حجمی روی مردم گشودند و شمار زیادی از آنها را یا زخمی کردند و یا به شهادت رساندند. در شهر غوغایی به پا شد.

,

شب نوزدهم بهمن ، آقای مدنی ما را سازماندهی کرد. به یاد دارم آن روزها، برادرمان آقای دکتر «محمد علی کی نژاد» که از اساتید دانشگاه بوعلی سینای همدان بود ، به دلیل تبریزی بودن و ارتباط نزدیک با آیت الله مدنی، مسئولیت تجهیز و تسلیح تیم های مردمی را به عهده داشت . ایشان چند قبضه کلت کمری آورد و بچه ها را با آنها مسلح کرد و ما روز بیست و یکم بهمن ،مسلح به سلاح های کمری، رفتیم به جنگ تانکهای مدرن ارتش طاغوت. در بین نیروهای مردمی که در آن روز به مصاف تانکهای رژیم شاه رفتند، جوانان سایر شهرهای استان هم بودند. مثلاً شماری از بچه های مریانجی با خودشان قمه، شمشیر و چاقوهای بزرگ سلاخی آورده بودند. بعد از قلع و قمع تانکها و به اسارت گرفتن کل خدمه شان، از شهر بیرون رفتیم. رو به سمت تهران، دیدیم اهالی روستاها به محض دریافت خبر حرکت تانکها، به صورت خود جوش ، آمدند و با بیل و کلنگ جاده آسفالت مواصلاتی همدان به تهران را در چندین نقطه کندند، طوری که تانک ها نتوانند از روی جاده عبور کنند . بعضی جاها با کمپرسی روی جاده کلی خاک ریخته بودند. فردای آن روز، روزنامه های کیهان و اطلاعات عکس های درگیری مردم همدان با تانک های لشکر 81 را در صفحه اول شان چاپ کردند. در نتیجه، توطئه قتل عام مردم تهران و دستگیری و به شهادت رساندن حضرت امام (ره) توسط عوامل رژیم طاغوت در نطفه خفه شد ...»

,

, ,

سردار سرلشگر پاسدار رحیم صفوی / وقتی فهمیدیم روحانی انقلابی این شهر آقای مدنی است ...

, سردار سرلشگر پاسدار رحیم صفوی / وقتی فهمیدیم روحانی انقلابی این شهر آقای مدنی است ...,

آشنایی ما با با آیت الله مدنی ، به دوران دانشجویی بر می گردد. در آخرین سال تحصیلی، از سوی دانشکده، یک سفر علمی ایران گردی برای دانشجویان رشته زمین شناسی اختصاص داده شده و این گردش علمی، شش واحد درسی بود. استاد ما در این گردش علمی، مهندس افتخار نژاد بود. روزی که دانشجویان وارد خرم آباد شدند، یک روز در شهر ماندند. ما هم از فرصت استفاده کردیم و از چند نفر ازبزرگان شهر پرسیدیم که روحانی انقلابی شهر چه کسی است. گفتند: «حاج آقا اسد الله مدنی .»نشانی حاج آقا را گرفتیم و به خانه ایشان رفتیم. یادم هست وقتی در زدیم، خودش آمد دم در و با گرمی و آغوش باز ازمان استقبال کرد و ما را به داخل منزل برد. ایشان از اوضاع و احوال ما سوال کرد و ما هم در جواب گفتیم که دانشجو هستیم و برای گردش علمی به این شهر آمده ایم و حالا هم برای ملاقات خدمت رسیده ایم. حاج آقا مدنی ضمن پذیرایی از ما، دو سه ساعتی برای ما صحبت کرد و ضمن بیان نصایح، به ذکر احادیث و روایاتی از قرآن و مطالبی از امام خمینی پرداخت. بعد ازاین ملاقات بود که شخصیت آیت الله مدنی و علاقه او به امام برای ما روشن شد ...

,

بعد از مدتی، زمانی که در شیراز در حال گذراندن خدمت وظیفه بودم، باخبر شدم که آیت الله مدنی در نورآباد ممسنی در تبعید به سر می برد. من و آقای فضایلی، بعضی از روزهای پنج شنبه، که ازپادگان مرخص می شدیم، با همان ماشین ژیان که اسمش را شیر گذاشته بودیم ، به نورآباد ممسنی می رفتیم و خدمت ایشان می رسیدیم . منزل ایشان در کنار مسجد بود. وی ما را به گرمی می پذیرفت و شام را میهمان او بودیم و تا نیمه های شب، از معارف ایشان استفاده می کردیم . هنگام صحبت چنان با متانت و وقار سخن می گفت که انسان جذب کلام اومی شد. سیمای آیت الله مدنی، نورانیت خاصی داشت. اخلاق و روحیات آیت الله مدنی، تأثیر عجیبی بر من گذاشته بود. همواره در هنگام سخن گفتن ، سرشان پایین بود و با لهجه آذری خود ما را مجذوب کرده بود ... بعضی وقتها با او ترکی صحبت می کردم و آقای مدنی خیلی خوششان میآمد و می گفت: «مگر شما آذری هستید ؟» من در جواب ایشان می گفتم: «خیر ، بنده اهل اصفهان هستم ؛ اما چون چهار سال در دانشگاه تبریز درس خوانده و با مردم و بچه های تبریز رفت و آمد داشته ام ، ترکی را یاد گرفته ام .» ایشان خوش حال می شد. چون آنجا هیچ کس غیر از خانواده ی ایشان، با وی ترکی صحبت نمی کرد.

,

در طول این مدت که به دیدن آیت الله مدنی به نورآباد می رفتیم. یادم است که مدتی ریه های آقا عفونت کرده بود و سرفه های ناجوری می کرد. ما چند بار با اصرار به ایشان گفتیم: «حاج آقا، باید برویم شیراز و تحت درمان قرار بگیرید.» ایشان می گفتند: «من هر روز صبح باید به ژاندارمری بروم و خودم را معرفی کنم .» با آن حال مریض و ناراحتی که داشت و با آن سن زیاد، هر روز مجبور بود به پاسگاه ژاندارمری برود و دفتر را امضا کند. خلاصه اینکه در آن اوضاع و احوال ، روحیه فوق العاده معنوی و اخلاق و رفتار ایشان در ما تأثیر عجیبی گذاشته بود و هرگز در کنار ایشان احساس خستگی نمی کردیم .»

,

سردار سرتیپ پاسدار جعفر اسدی / هیچ دزدی از کودک و پیرزن و پیرمرد نمی ترسد، جوانان مهم اند باید آنان را آگاه کنیم

, سردار سرتیپ پاسدار جعفر اسدی / هیچ دزدی از کودک و پیرزن و پیرمرد نمی ترسد، جوانان مهم اند باید آنان را آگاه کنیم,

زمانی که نورآباد بودیم، ایشان هر روز می بایست مسافتی را می رفت و دفتر ژاندارمری را امضا می کرد. با وجود زانو درد و مشکل ریوی که داشت، هر روز این کار را می کرد. عموماً ساعت یازده، یازده و پنج دقیقه راه می افتاد و می رفت به سمت ژاندارمری. در بین راه، هر از گاهی به ستون برق تکیه می داد و لحظاتی توقّف می کرد. چند بار به او اصرار کردم که اجازه بدهد با ماشین به ژاندارمری برسانمش. قبول نمی کرد. یک بار سماجت زیادی به خرج دادم، گفت : «من به عمد این ساعت را انتخاب کرده ام و پیاده می روم. در مسیری که به ژاندارمری می روم، چند تا مدرسه هست که موقع رفتن من، آن ها تعطیل می شوند. کم کم برای دانش آموزان و جوانان سوال می شود که این پیرمرد کیست که هر روز این مسیر را طی می کند. بعد از مدتی، آن ها از این ور و آن ور متوجه می شوند که مرا تبعید کرده اند. برایشان سوال پیش می آید که چرا من تبعید شده ام؛ به این ترتیب، این جوانان توجیه شده، از این مسائل آگاه می شوند. ما باید این جوانان را بیدار و آگاه کنیم. همان طور که وقتی دزدی به خانه می آید، از من پیرمرد و آن پیرزن نمی ترسد. از کودک توی گهواره هم نمی ترسد. او همه حواسش به جوان های درون خانه است و ما باید این جوانان را آگاه کنیم.»

,

انتهای پیام/م

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه