روایتی منتشر نشده از بی رحمی سعودی ها در "فاجعه منا

روایتی منتشر نشده از بی رحمی سعودی ها در "فاجعه منا
پلیس سعودی بدون هیچ واکنشی بطرف جلو می رود در حالیکه مردم از وی کمک خواستند اما انگار کمک به دیگران در شرح وظایفش نبود! همه در زیر آفتاب سوزان خیابان 204 که هیچ مفری ندارد در حال جان دادن هستند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از سولدوز خبر، فاجعه سال گذشته "منا" که باعث به شهادت رسیدن هزاران حاجی شد بعد از یکسال هنوز هم ناگفته های بسیاری دارد. در این حادثه مشکوک حجاج ایرانی بیش از سایر حجاج متحمل خسارت های جانی شدند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سولدوز خبر،,
متن زیر روایت "حاج صمد شجاعی مطلق" از حجاج ایرانی اهل شهر نقده است که در بطن حادثه منا گرفتار شده بود و به سختی جان به در میبرد.
,
 
,
 
,
 
,
صبح پنجشنبه، طلوع خورشید عید قربان، به قول جناب حافظ:
,
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
,
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
,
 
,
راه طولانی پنج کیلومتری مشعر تا منا را با پای عشق طی می کنم. چقدر حریم کبریایی اش نزدیک است. امواج شور و شعف حجاج مرا در خود غرق کرده است. قدم در حریم منا گذاشتیم. در ظاهر صحرایی به طول 5/2 کیلومتر و عرض 700 متر و تا چشم کار می کند، چادر های سفید افراشته در 5 کیلومتری کعبه، سازه بزرگ و چند طبقه «رمی جمرات» در انتهای چادرها دیده می شود.
,
این جا منی است؛ سرزمین تحقق آرزوها، یکتاپرستان پس از رنج بسیار، اکنون این جایند تا حدیث آرزومندی هایشان به سر آید.
,
ساعت 7:30 صبح روز عید قربان
,
از چادر خارج شدیم ، کوچه ها و خیابان ها پر از کاروان ها بودند که دسته جمعی در حال رفتن به طرف جمرات بودند. 
,
 
,
خیابان 204
,
مثل اینکه تنور خورشید از همان صبح گرم بود. کوله پشتی ام نیز چون کوه، سنگینی می نمود، تجربه زندگی در جنوب کشورمان را داشتم و می دانستم که تشنگی خیلی زود به سراغم خواهد آمده؛ چند بطری آب معدنی اضافی برداشته بودم. هفتاد سنگ، داخل کوله ام بود. می ترسیدم در ازدحام جمعیت تیر هایم به خطا رود. همچنین یکی از مصدومان حادثه سقوط جرثقیل سفارش کرده بود که به نیابت از ایشان، عمل رمی را انجام دهم. 
,
 
,
سربازان سعودی، رفتن به خیابان های دیگر را با گذاشتن موانعی بسته اند و کاروان ها را به خیابان 204 هدایت می نمایند. وارد خیابان شدیم. سرتاسر آن در دو طرف، چادر هایی قرار دارد که توسط نرده های سبز رنگ و بلند به ارتفاع سه متر از خیابان جدا شده و در بعضی نقاط، علاوه بر نرده با نمای چوبی نیز پوشیده شده است. از پشت نرده ها، سیاه و روشن، چهره حجاج آفریقایی دیده می شود. جمع عظیمی از زائرانی از همه رنگ و نژاد، از کودک یک ساله و پیران ناتوان سوار بر ویلچر، در پیش روی ما در حال حرکت هستند.
,
نزدیک به یک کیلومتر از مسیر را طی کردیم. اینجا آب و آب سردکن، هر دو کمیابند. آب معدنی ها داخل کیف، داغ شده اند و هنوز ابتدای صبح است و چقدر دلم آب خنک میخواهد، فردی جلوی یکی از چادر ها آب نوشیدنی توزیع می کند که تا برسم، تمام می شود.
,
 
,
باز گشت حجاج آفریقایی 
,
کمی مانده به نیمه راه برسم. از کناره راست خیابان، به طرف جلو در حرکتم. راندن ویلچر ها از میان این همه آدم بسیار سخت است و وجود اینها و افراد ناتوان و پیر، باعث شده که حرکت به جلو کمی کند شود. مدام پشت سرم را نگاه می کنم و می ترسم، از اینکه ویلچری به پایم برخورد کرده و زخمی ام کند، ناگهان تعدادی از حجاج سیاهپوست را با کوله بارشان، روبروی خود دیدم. آنها بی مهابا صف جمعیت را می شکافتند و جلو می آمدند. با خودم گفتم: چه زود اینها سنگ زدند و برگشتند. برای آنکه به آنها برخورد نکنم، راهم  را به سمت وسط خیابان کج کردم.
,
یکی از حجاج اهل سنت در آن شلوغی، دست همسرش را محکم گرفته است و نگران گم شدن در انبوه مردم است و به سختی پیش می رود. واااای که  نمی داند که لحظاتی دیگر سیل جمعیت او را با خود به کام مرگ خواهد برد. 
,
 
,
 
,
آژیر خطر ماشین ها
,
به ایستگاه آتش نشانی رسیدم. چند نفر از خستگی و گرما به ایستگاه پناه برده اند. چند متری دور نشده بودم که صدای آژیر آمبولانس و ماشین آتش نشانی بلند شد. آنقدر گوش خراش و ناگهانی که باعث وحشت همگان شد. هیچ کس نمی دانست چه شده است. اضطراب و سراسیمگی را در چهره مردم می دیدم.
,
 
,
ساعت نزدیک9 صبح است، مثل اینکه پیشاپیش با صدای آژیر، خبر فاجعه داده شد. مردم به جلو هجوم می آوردند و ازدحام هر لحظه زیاد می شد؛ صدایی به عربی از پشت سرم بلند شد: لطفا جلو نیایید یک نفر بر زمین افتاده است. بلند تر فریاد زد: مسلمان! مسلمان افتاده است. آرام تر، آرام تر. بایستید، بایستید. مثل اینکه کسی این همه جمعیت را از پشت سر به جلو هل می دهد و کسی توان ایستادن ندارد و در حقیقت جمعیت از کنترل خارج شده است و با هر موج به سویی منحرف می شود. در میان فریاد های کمک خواهی مردم، چند نفر، دور مادری حلقه زده بودند که به بچه که در بغل داشت آسیبی وارد نگردد. به اطرافم نگاه کردم، از همکاران جدا شده بودم.
,
 
,
سد معبر
,
درگیر اتفاقات دور و بر خودم بودم ، سرم را بالا آوردم و نگاهی به جلو انداختم، ماشین پلیس سعودی باچراغ گردان روشن، در صد و پنجاه متری مقابل ما، در طرف راست خیابان ایستاده و تقریبا نصف راه را مسدود کرده و عجیب آنکه دو مامور پلیس روی سقف آن ایستاده و با دست به مردم اشاره می نمایند که جلو نیایید. این تمام وظیفه شناسی پلیس سعودی برای مردمی است که زیر دست و پا افتاده و له می شوند.
,
ترسان و بی قرار؛ صحنه ی جدال بی اختیار مردم با مرگ را می بینم. هر کسی برای زنده ماندن در پی دستاویزی بود. تعدادی با چنگ زدن یا رفتن روی کول دیگران آنها را به زیر کشیدند و خود را به نرده ها رساندند. هر جور شده بالا رفتند تا به زور، خود را به آنطرف برسانند. متاسفانه در بعضی از قسمت ها، فقط حجاج برخی کشورها اجازه ورود داشتند. و عده ای با هل دادن مانع ورود دیگران شدند و این سبب شد خیلی ها از آن بالا روی سر دیگران سقوط کنند. عده ای در این وضع تلاش می کنند که از چادر ها بالا رفته و به روی سقف های سفید پناه ببرند. 
,
 
,
پرواز بالگردها
,
در گرمای هوا، رمقی در حجاج خسته ، تشنه و بی آب نمانده است. بالگردی مخصوص فیلم برداری، تمام لحظه ها را ثبت می کند و به دنبال این حادثه، دو فروند بالگرد دیگر بالای سر ما ظاهر شدند، چشمان همه به  آنها دوخته شد، کمی امیدوار شدیم که گزارش حادثه به گوش مسئولین برسد و زودتر چاره ای بیندیشند و راه را باز کنند.
,
 
,
11 صبح 
,
بعد از ساعت ها انتظار، مامور پلیس، بیسیم به دست از بین جمعیت و لابلای افراد روی هم افتاده، بدون هیچ گونه واکنشی بطرف جلو می رود و مردم از وی کمک خواستند؛ مثل اینکه کمک به دیگران در شرح وظایفش نبود. جوان ایرانی با دیدن این بی تفاوتی خشمگین شد و شروع کرد به معرفی خود که انا ایرانی؛ انا ایرانی ؛ یعنی من ایرانی ام و با صدای بلند «الموت سعودی، الموت سعودی»؛ علیه دولت سعودی شعار می داد.
,
همه در زیر آفتاب سوزان خیابان 204 که هیچ مفری ندارد در حال جان دادن هستند و دیگر صدای خیلی ها برای همیشه خاموش شده است.
,
صدای گریه های زنی که بر سر وصورت خود می زند و فریاد می کشد، این سکوت غمبار را در هم می شکند، همسرش دیگر نفس نمی کشد و در مقابل دیدگانش جان می سپرد. آه! کابوس مرگ برای بسیاری هویدا شده است.
,
 
,
11:30 صبح
,
روی به سوی جمرات نشستم. پیر مرد روبه رویم، دستش را بالا آورده و اشاره می کند که کمک کنید بلند بشوم گفتم: حاجی تکان نخور، بنشین، نمی توانی بروی. با اشاره گفت که پلیس ها دارند می آیند. به زحمت از جای خود بلند شدم و به عقب برگشتم. 
,
تعداد زیادی به حالت بیهوش، نقش بر زمین بودند و مأمور پلیس همراه با یک عکاس از حاجیان مظلوم و بی جان تصویر برداری می کند. از دور هم تعدادی پلیس و امداد گر با جلیقه های قرمز، در حال باز کردن مسیر هستند؛ بعد از نزدیک شدن شان به سمت آنها برگشتم. در همه زندگیم این گونه مستاصل نبوده ام. فاجعه ای بسیار غمبار رخ داده است ولی احساس می کنم که با رسیدن امداد گران می توان خیلی از افراد گرمازده را نجات داد. بهت زده ام. بالای سر جوان بیست ساله که از گرما بیهوش شده رفتم و هر چه کردم بیدار نشد.
,
 
,
زیر پایم فرشی از لباس وکفش های بی حاجی، زمین را پوشانده، آنقدر راه می روم که آسفالت داغ و آفتاب خورده، پاهای برهنه ام را کاملا می سوزاند و توان راه رفتن را از من می گیرد. با پنجه پا، لنگ،لنگان چند متر جلو رفتم و در سایه نیم متری چادرها پاهایم را بالا گرفتم تا کمتر بسوزد. در مسیر، از دست سقایی آب گرفتم، کمی خنکم کرد اما انگار کافی نبود. چند صد متر جلوتر، به ایستگاه آتش نشانی رسیدم. ماموری شلنگ آب بر رهگذران گرفته بود، انگار دنیا را به من داده بودند، تمام وجودم را به جریان تند آب سپردم.
,
 
,
غروب منا
,
لحظه های غروب منا فرا می رسد، با نگاهی همراه با حزن، اندوه و حیرت، به خیابان ها و چادر های منا، در دقیقه های پایانی روز عید قربان به قربانی شدن صدها نفر از مهمانان خانه خدا، فکر می کنم. دلم پر از بغض است از سکوت در سرزمین پررمز و راز منا، دلم پر از آشوب است از اینکه حاجیانی که با امید فراوان به رحمت و غفران الهی به سرزمین منی وارد شده بودند؛چگونه خانواده ها خبر آمدنشان را به جای سر در خانه، با خطی پر از حسرت و اشک بر روی سردی سنگها خواهند نوشت.
,
 
,
 
,
انتهای پیام/
,
 
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه