پای درد و دل‌های همسر شهید خبرنگار "مسعود مشایخی":

باورم نمی‌شد مسعود دیگر نیست/بنیاد شهید شهادت همسرم را نپذیرفت

باورم نمی‌شد مسعود دیگر نیست/بنیاد شهید شهادت همسرم را نپذیرفت
همسر شهید خبرنگار "مسعود مشایخی" گفت: زمانی که همسرم شهید شد بنیاد شهید به ما گفت چون در حین تصادف ایشان شهید شدند و در جنگ نبودند شهادتشان برای ما پذیرفته نیست!!!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل ار  بسیج رسانه؛  چه انسان‌هایی که خود واژه ایثار شدند تا سرزمین ما به این خودشکوفایی و پیشرفت برسد. بانو شاید من و امثال من قدر شما و امثال شما را نمی‌دانیم اما این را بدانید امثال شما برای آسمانیان آشناتر هستید و آن‌ها به خوبی شما را می‌شناسند؛ در وصف شما شاهنامه‌ها می‌سرایند. شما همان‌هایی هستید که آرامش و امنیت را برای ایران اسلامی پدید آوردید. درست است با این خانواده‌ها و بازماندگان آن طور که باید و شاید رفتار نمی‌شود اما همواره به تناوب پیمانی که با شهدای والامقام بسته‌اند تا آخرین قطره خون و با حفظ ارزش‌های اسلام ناب محمدی پای میدان عمل ایستاده‌اند. یکی از این بانوان فعال میدان‌های مقابله با باطل و پیرو مسیر مقدس شهداء، همسر شهید "مسعود مشایخی" همان خبرنگاری که از حسّ و شمّ خبرنگاری و ژورنالیستی خود در راستای حفظ امنیت پایدار جمهوری اسلامی قدم برمی‌داشت و در این راه به شهادت رسید. به همراه عکاس و فیلمبردار به منزل این خانواده شهید مظلوم دفاع در میدان پایداری امنیت رفتیم و او از ناگفته‌های 30 سال صبوری و تحمل سخت‌ترین شرایط بعد از همسرش برای ما گفت که مشروح آن را می‌توانید در ذیل بخوانید.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بسیج رسانه؛ ,

* اولین بار شهید مشایخی را کجا دیدید یا بهتر بگویم با این شهید بزرگوار چگونه آشنا شدید؟

, * اولین بار شهید مشایخی را کجا دیدید یا بهتر بگویم با این شهید بزرگوار چگونه آشنا شدید؟ ,

**پای حرفم ایستادم!

, **پای حرفم ایستادم!,

ایشان در محله‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم، ساکن بودند. یکی از دوستان برادرم بودند و گاهی به منزل ما می‌آمدند. البته من پیش از آن با خانواده ایشان خاصه دختر خواهرشان در یک دبیرستان هم‌کلاس بودم؛ این‌ها شرایطی را فراهم آورد تا آشنایی مختصری ایجاد شود. سپس ایشان از من خواستگاری کردند و من پذیرفتم. در حالی که پدرم به طور کل با ازدواج من مشکل داشت چرا که مسعود، در نظرش یک فرد عادی بود و  این خیلی سنگین برایش تمام می‌شد. به من می‌گفت: "تو نمی‌توانی با این شرایط و با یک فرد عادی در کنار مادرشوهر در یک خانه زندگی کنی"  اما با این حال من خیلی محکم به او گفتم: "من می‌توانم و پای حرفم نیز ایستادم."

,

* خانم مشایخی! بفرمایید همسر شما در چه سالی و چگونه به شهادت رسیدند؟

, * خانم مشایخی! بفرمایید همسر شما در چه سالی و چگونه به شهادت رسیدند؟ ,

**خبرنگار حضرت آقا بود

, **خبرنگار حضرت آقا بود ,

همسر من خبرنگار خبرگزاری (ایرنا) بودند و در یک مأموریت برون مرزی عازم کشور پاکستان شدند. در این سفر من و دو پسرم نیز ایشان را همراهی کردیم. سال 64 که رهبر معظم انقلاب  رئیس جمهور وقت بودند در سفر خود به کشور پاکستان قرار شد همسرم به عنوان خبرنگار همراه ایشان باشند؛ البته این سفر منحصر به پاکستان نبود و با رایزنی در کشورهای آفریقایی ادامه داشت.

,

**اتفاق مشکوک و بازگشت با تابوت مسعود

, **اتفاق مشکوک و بازگشت با تابوت مسعود ,

صبح روز شهادتشان قرار بود به همراه همسرم به سفارتخانه برویم. صبحانه را به همراه ایشان میل کردیم. اما بعد‌ازظهر آن روز به دلیل دیدارهایی که برایشان تدارک دیده بودند با وسیله نقلیه‌ در اختیار به سمت «لاهور» حرکت کردند. در بین راه سانحه‌ مشکوکی به وقوع پیوست و ایشان به شهادت رسیدند؛ البته ما هیچ‌وقت موفق نشدیم شهادت ایشان را ثابت کنیم و حقیقت این حادثه در هاله‌ای از ابهام باقی ماند. در حالی که پی بردن به واقعیت خیلی آسان بود، زیرا مسعود بولتن‌های خبری و گزارش‌های محرمانه‌ای در طول این چند وقت جمع‌آوری کرده بود. این گزارش‌ها حاوی مدارکی از سوءاستفاده‌های کشور پاکستان علیه جمهوری اسلامی تدوین شده بود و نباید جایی درز می‌کرد. مسعود همه همّ و غمّ خود را گذاشته بود تا این اسناد به حضرت آقا برسند.(اسنادی که مربوط به دیماه سال 64 بود) آن اسناد را از داخل کیف مسعود که اتفاقاً رمزدار بود، برداشتند؛ واقعاً این اتفاق مشکوک بود زیرا وسایل شخصی و دلارهای داخل کیف دست نخورده بود. وقتی این اتفاق افتاد مجبور شدم از مسعود جدا شوم؛ در حالیکه به خودم قول داده بودم تا همیشه در کنارش بمانم. به همراه همسرم بازگشتم اما این بار با تابوت او...!

,

*با توجه به علاقه و وابستگی که به همسرتان داشتید دادن خبر شهادت به شما کار سختی بود؛ با توجه به این موضوع، این اطلاع‌رسانی چگونه انجام شد؟

, *با توجه به علاقه و وابستگی که به همسرتان داشتید دادن خبر شهادت به شما کار سختی بود؛ با توجه به این موضوع، این اطلاع‌رسانی چگونه انجام شد؟ ,

**باورم نمی‌شد مسعود دیگر نیست

, **باورم نمی‌شد مسعود دیگر نیست,

به من اطلاع دادند که مادر شوهرم فوت کرده و کسی به جز تو نمی‌تواند این خبر را به آقای‌مشایخی بدهد. چرا که ایشان خیلی به مادرشان وابسته بودند و اکنون مأموریتی پیش آمده و حضرت آقا دستور دادند آقای مشایخی باید در کنار من باشند. به هر ترتیبی بود خود را به خانه رساندم اما زمانی که رسیدم با چهره‌های رنگ پرده‌ای روبه‌رو شدم که به استقبال من می‌آمدند. در فاصله نیم ساعتی که من وارد خانه شدم با وضعیت بهت‌زده‌ای مواجه شدم؛ نهایتاً پیکر مسعود را تشییع کردند. واقعاً در پانزده دقیقه گذشته غافل از اینکه آن مراسم برای تشییع پیکر همسرم برگزار شده با خود تصور می‌کردم به مراسم تشییع جنازه مادر شوهرم آمدم؛ حتی از خودم می‌پرسیدم که این خبر را چطور به مسعود بگویم. اما به یک باره با واقعیت روبه‌رو شدم- همان حقیقتی که دنیا را برایم تیره و تار ساخت و به ناچار آن را پذیرفتم.

,

* فکر می‌‎کردید مسعود مشایخی روزی به شهادت برسد؟

, * فکر می‌‎کردید مسعود مشایخی روزی به شهادت برسد؟,

من همیشه به مزاح می‌گفتم: مسعود! هرکس شهید می‌شود در نقل خاطراتش همه به نوعی اغراق می‌کنند مثلاً مادرش می‌گوید او بهترین پسرم بود و یا همسرش می‌گوید او اصلاً نقص نداشت. یا فرزندی که او را بهترین پدر خطاب می‌کند... نمی‌دانم چرا آدم‌‌های بد شهید نمی‌شوند؟ مسعود نیز می‌خندید و به شوخی می‌گفت: "بله حاج‌خانم! تا آدم خوب نباشد خداوند او را نمی‌پذیرد. من می‌خواهم بد باشم که به این زودی از پیش شما نروم".

,

ماجرای خواب شهادت!

, ماجرای خواب شهادت!,

یک هفته قبل از شهادتشان در عالم رویا دیدم که مسعود شهید شده است و من تنها به ایران آمده‌ام و به در و دیوار تصاویر همسر من آویزان است. من خیلی تعجب می‌کنم و خیلی بی‌تابی می کنم... از خواب پریدم به قدری پریشان بودم که مسعود بیدار شد و گفت: "چی شده؟"  گفتم: خواب خوبی ندیدم، حالم خوب نیست. پافشاری کرد که چی دیدی؟ تو به راحتی خواب نمی‌بینی. من هم خوابی را که دیده بودم برای او تعریف کردم. مسعود گفت: "حاج‌خانم یعنی آنقدر به من علاقه داری که تا خواب دیدی ما شهید شدیم آنقدر حالت بد شده؟"

,

من چیزی نگفتم و او دوباره گفت: پس اگر من شهید بشوم تو چکار می‌کنی؟ من در پاسخ گفتم: حالا شما شهید بشوید و آن‌وقت ببینید من چکار می‌کنم. من چه می‌دانم آدمی چه برخوردی می‌تواند داشته باشد؟ شهادت تو دقیقاً چیزی است که اصلاً در فکرم نمی‌گنجد.

,

چند وقت پس از این خواب، اتفاق به همان شکل برایم رقم خورد؛ زیرا وقتی وارد اتاق شدم هیچ چیز ندیدم جز دیوارهایی مملوء از عکس مسعود!

, چند وقت پس از این خواب، اتفاق به همان شکل برایم رقم خورد؛ زیرا وقتی وارد اتاق شدم هیچ چیز ندیدم جز دیوارهایی مملوء از عکس مسعود! ,

وقتی همسرم شهید شد خیلی برایم تلخ و در عین حال جالب و جذاب بود؛ چرا که با خودم فکر می‌کردم الان اگر بخواهم از خصوصیات ایشان بگویم شاید همه فکر کنند که من واقعاً با یکی از اولیای خدا زندگی می‌کردم. به هر شکل در سن 27 سالگی نه تنها در ذهن من و خانواده‌ام بلکه اگر به سراغ همکارهای قدیمی یا هر شخص دیگری که از مسعود نشانه‌ای داشته‌اند بروید و از آنها سوال کنید به جز لبخند و دست‌بخیر، مهربانی و بی‌ریایی از او نمی‌یابید.

,

**خم به ابرو نیاورد!

, **خم به ابرو نیاورد!,

در حال حاضر یک پسر 27 ساله به اندازه مسعود مسئولیت‌پذیر نیست که با بضاعت کمی که دارد و با وجود داشتن شش‌ برادر از مادرش نگهداری کند. در طول زندگی‌ مشترکمان که بیشتر از سه سال و نیم طول نکشید با وجود دو بچه قد و نیم‌قد و با شرایط مالی خیلی پایین ایشان حتی خم به ابرو نیاوردند.

,

گاهی حتی به ایشان می‌گفتم: شما بروید و شرایط‌تان را به حضرت آقا بگویید تا ایشان مشکلاتمان را حل کنند اما مسعود لبخند می‌زد و می‌گفت: "خیلی نیازمندتر از من هم هست". من هنوز می‌توانم سه جا کار کنم در صورتی که آنها نمی‌توانند.

,

من گاهی تند و تیز بودم اما ایشان اصلاً این ‌چنین اخلاقی نداشتند و من هیچ‌وقت از ایشان گلایه‌ای ندیدم در حالیکه مسعود زندگی سختی را تجربه کرد و از طرفی پدرش را نیز در همان کودکی از دست داد.

,

به اعتقاد بنده این‌که می‌گویند فلانی هیچ نقصی ندارد، مفهوم صحیحی نیست. مگر ممکن است هیچ نقصی نداشته باشد. ممکن است میان زن و مرد اختلافی به وجود بیاید. اینکه شخصی در تمام مراحل زندگی‌ همیشه متعادل باشد برایم جای سوال دارد. بله، من زندگی خیلی کوتاهی در کنار ایشان تجربه کردم اما در این سه سال زندگی، دنیای من تغییر کرد و من آرام و با حجاب شدم که این‌ها همه هدیه‌هایی از سوی ایشان است که از ازل برایم درنظر گرفته بودند.

,

*از آن جائیکه خبرنگاری شغل پرمخاطره‌ای است هیچ‌گاه نگران ایشان نمی‌شدید؟

, *از آن جائیکه خبرنگاری شغل پرمخاطره‌ای است هیچ‌گاه نگران ایشان نمی‌شدید؟,

این طبیعی است که هر فردی برای همسرش نگران شود اما من به کار خبری علاقه داشتم و به ایشان در ویرایش بولتن‌های خبری نیز کمک می‌کردم. از طرفی مسعود هم واقعاً خبرنگاری را دوست داشت و برخی اوقات هم می‎گفت: "اخبار قیمتی هستند و بسیاری حاضرند برای بدست آوردن این اطلاعات و اخبار کل زندگی مرا تغییر بدهند." گاهی نیز با شیطنت با کلمات بازی می‌کرد تا مرا امتحان کند و به من می‌گفت: اگر تو بخواهی من این کار را می‌کنم چون من در تأمین شما باید دقت بیشتری کنم. من نیز می‌گفتم: خدا خیرت بدهد؛ بنده از وضع موجود راضی هستم.

,

اما شهید مشایخی همواره در رکاب رهبر معظم انقلاب(در زمان ریاست جمهوری) بودند از این جهت به من می‌گفتند از من سوال نکن که من کجا می‌روم چون نمی‌توانم به تو بگویم. چرا که در دوران جبهه، بسیاری از دیدارها پنهانی و محرمانه بود. البته می‌گفت اگر در اخبار شنیدی حضرت آقا در فلان جا هستند بدانید من نیز همان‎جا هستم.

,

**آگاهانه انتخاب کردم

, **آگاهانه انتخاب کردم,

بارها وقتی به خانه می‌رسید خسارت‌های ظاهری و کوچک جسمانی برایش پیش آمده بود. مثلاً یک‌بار ترکشی به اورکتش خورده بود.  گاهی به ایشان زنگ میزدم و به شوخی می‌گفتم: من همسایه شما هستم میخواهم بخوابم نمی‌دانم باید در را قفل کنم یا نه؛ شما کی می‌آیید؟

, , ,

وقتی انسانی آگاهانه همسرش را انتخاب کند و شغل او را بپذیرد پس از انتخاب او دیگر  آشفتگی‌های ذهنی این‌چنینی ندارد خصوصاً اگر خود نیز به آن شغل علاقه داشته باشد که من هم علاقه داشته و دارم .

,

*با توجه به علاقه‌ای که داشتید پس از شهادت همسرتان وارد حوزه خبرنگاری شدید؟

, *با توجه به علاقه‌ای که داشتید پس از شهادت همسرتان وارد حوزه خبرنگاری شدید؟,

خیر. اما پسر بزرگم در حال حاضر خبرگزاری ایرنا کار می‌کند و پسر کوچکترم نتوانست وارد کار اداری بشود و شغل آزاد را برگزید. با توجه به نوع تربیتی که فرزندان‌مان به واسطه آن رشد و نمو پیدا کردند دائماً به آنها می‌گوییم صداقت داشته باشید، حقوق دیگران را رعایت کنید به همین خاطر می‌گویم شغل آزاد مناسب قشر ما نیست. پسرم از این رو هم از نظر مالی و هم از نظر روحی خیلی صدمه خورد.

,

*خانم مشایخی! بفرمایید پس از شهادت همسرتان چه حوادثی را تجربه کردید؟

, *خانم مشایخی! بفرمایید پس از شهادت همسرتان چه حوادثی را تجربه کردید؟ ,

زن جوان بیست و سه ساله‌ بی‌تجربه‌ای باشی، الگو و حمایت کننده نیز نداشته باشی به ناچار باید شرایط سختی را تحمل کنی! از سوی دیگر من زمانی که همسرم شهید شد بنیاد شهید به ما گفتند چون در حین تصادف ایشان شهید شدند و در جبهه جنگ نبودند شهادتشان برای ما پذیرفته نیست سپس حضرت آقا خود نامه‌ای نوشتند و فرمودند کمترین کاری که می‌توانست اتفاق بیفتد اجازه دفن در قطعه 27 شهدا بود که رسماً حضرت آقا طی نامه‌ای خطاب کردند: این کمترین کاری است که می توانید برای این خانواده انجام دهید و به همین ترتیب مسعود را در همان قطعه 27 که دعای ندبه برگزار می‌شود نزد شهدای گمنام به دستان سرد خاک سپردند. من بارها  معترض شدم و گفتم: ایشان نه برای تفریح و خوشگذرانی بلکه برای انجام وظیفه و مأموریت به این منطقه رفته‌ بودند. از طرف دیگر در روایت‌ها نیز شنیده‌ام هر کس به قصد یاری رساندن به برادر همسایه‌اش از خانه خارج شود و به هر دلیل از دنیا برود شهید شده اما...

,

خیلی‌ها به دیدار ما می‌آمدند و می‌گفتند اگر کار خاصی دارید به ما بگویید تا ما برایتان انجام دهیم اما هیچ‌گاه نتوانستند کاری انجام دهند و بچه‌های من همیشه از این قصور و سهل‌انگاری‌ها اذیت شدند. نبودن پدر از یک طرف و توضیح اینکه چرا پدر زیر پوشش حمایت هیچ سازمانی قرار ندارد و چرا ایشان را نپذیرفته‌اند برایمان غریبانه‌تر بود. زیرا به هر شکل کارنامه کاری درخشانی داشتند.

,

خیلی ها به من می‌گفتند در بنیاد کسی را می‌شناسیم که به مرگ طبیعی فوت کرده اما روابط بر ضوابط مقدم شده ایشان را زیر پوشش بنیاد قرار دادند. من می‌گفتم: حتماً یک خیر و مصلحتی برای من هست که خدا بهتر می‌داند و من از آن آگاه نیستم. شاید خیر من در این بوده که بنیاد شهید ما را نپذیرد. من شک ندارم که حتما یک حکمتی داشته اما فرزندان من از این موضوع خیلی اذیت ‌شدند؛ زمانی که سر مزار پدرشان می‌رفتیم عده‌ای آنها را می‌دیدند و می‌پرسیدند: مگر می‌شود؟! ما هم مجبور بودیم مطالبی که خودمان را قانع نکرده بیان کنیم تا آنها دست از سرمان بردارند. چون طرح چند باره و شاید تکرار این مسائل، آلام و دردهای نهفته ما را افزایش می‌داد. اما این‌ اتفاقات باعث نشد تا از هدف پیگیری این مسئله و سماجت بر گفتن شهید شدن همسرم کم کند. من شکایت کرده ‌بودم و خبرگزاری ایرنا نیز این موضوع را پیگیری می‌کرد. یک بار در دادگاه حاضر شدم و متوجه شدم هر مرتبه که دادگاه تشکیل می‌شود یا قاضی نمی‌آید و کسی که مورد اتهام قرار گرفته است حاضر نمی‌شود. خیلی‌ها آنجا می‌گفتند: اگر می‌خواهی کارت راه بیفتد باید تصویر محمدعلی جناح را ببینی چون روی پول‌هایشان تصویر محمدعلی جناح است که این یعنی باید رشوه بدهید.

,

**پس از بیست سال 24 میلیون دیه دادند

, **پس از بیست سال 24 میلیون دیه دادند,

پس به این ترتیب خبرگزاری ایرنا سال‌ها پول خود را در حالی که می‌دانست به نتیجه نمی‌رسد هزینه کرد وقتی من می‌گفتم: خب! این پول را در اختیار ما بگذارید. آن‌ها می‌گفتند: این بودجه سازمانی است که سازمان برای این موضوع هزینه کرده‌است.‌ پس از بیست سال در سال 85 بود که مبلغ 24 میلیون تومان برای ما اختصاص دادند البته از این مبلغ 4 میلیون تومان هم به مادرشوهر من تعلق گرفت. دیه همسر مرا پس از بیست سال از بیت‌المال مسلمین دادند.

,

عادت کرده‌ام با وام، قسط و شکر زندگی کنم. مانند همه انسان‌ها مشکلات اقتصادی داشتم و گاهی زخم زبان‌ها دلم را می‌لرزاند مثلاً در مراسم‌های سازمان مرا دعوت می‌کنند؛ در یکی از این برنامه‌ها شخصی به من گفت: بازمانده! این نوع کنایه‌ها فرد را یاد فیلم‌های فلسطینی می‌اندازد. یکی می‌گوید همسر متوفی مشایخی! دیگری می‌گوید همسر شهید مشایخی! می‌خواهم بگویم همه مشکلات، مالی نیستند بلکه مشکلات دیگری هم هست. گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر همسر من یک رهگذر ساده از کنار سازمان بود آنقدر به او کم لطفی نمی‌شد که اکنون می‌شود.

,

 

,

**شجاعت داشته باشید

, **شجاعت داشته باشید,

پیام من به کسانی که نسبت به خون شهدا بی‌تفاوت هستند این است که می‌گویم حتی اگر کم هستید خودتان باشید و شجاعت داشته باشید. من همیشه ادعا نکردم ولی هیچ‌وقت شهامت پیدا نکردم در هیئت‌های مذهبی شرکت کنم و بیشتر به خواندن کتاب مانوس بوده و هستم چرا که  با حضورم در آن جلسات برای خودم مسئولیت بیشتری را در نظر می‌گیرم و از خودم در قبال نکته‌ای که یاد می‌گیرم و چیزی که می‌شنوم انتظار دارم.

,

**نسل امروز منتظر جرقه هستند

, **نسل امروز منتظر جرقه هستند,

نسل امروز منتظر جرقه هستند آنقدر سخت می‌شود آن لطافت‌ها و زیبایی‌های دین، انسانیت و خوبی را در دلشان ایجاد کرد که با یک حرکت می‌شود تمام این‌ها را از بین برد.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه