گفتگو با خانواده ای که سه شهید تقدیم انقلاب کرده است

گفتگو با خانواده ای که سه شهید تقدیم انقلاب کرده است
آن روز که از تشیع جنازه فرزندم سید مهدی به خونه اومده بودیم خانم بهروزی که آن زمان نماینده مجلس در تهران بود برای عرض تسلیت آمده بود و در همان زمان نیز یکی از دوستانم که برای ابراز همدردی به منزل ما آمده بودند حالش بد شد...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از قومس  برای دیداری زیبا و ماندگار به سراغ مادر شهیدان سید جمال و سید مهدی احمدپناهی رفتیم.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, قومس  ,

زنگ را زدیم پدر و مادر شهید با چهره ای مهربان به گرمی از ما استقبال کردند. با بفرمایید گفتن ما را به داخل خونه دعوت کردند. در نگاه اول که وارد شدیم تصویر 2 فرزند شهیدشان که روبروی ورودی منزل نصب شده بود توجه ما را به خود جلب کرد. با ورود ما تلویزیون را خاموش و از ما پذیرایی کردند. مادر با دلی بی تاب انگار که منتظر سوال و جواب بود و می خواست درباره فرزندانش صحبت کند. سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفته بود. مادر شروع به صحبت کرد:

, زنگ را زدیم پدر و مادر شهید با چهره ای مهربان به گرمی از ما استقبال کردند. با بفرمایید گفتن ما را به داخل خونه دعوت کردند. در نگاه اول که وارد شدیم تصویر 2 فرزند شهیدشان که روبروی ورودی منزل نصب شده بود توجه ما را به خود جلب کرد. با ورود ما تلویزیون را خاموش و از ما پذیرایی کردند. مادر با دلی بی تاب انگار که منتظر سوال و جواب بود و می خواست درباره فرزندانش صحبت کند. سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفته بود. مادر شروع به صحبت کرد:,

معرفی: افتخار سه شهید در یک خانواده

, معرفی: افتخار سه شهید در یک خانواده, معرفی: افتخار سه شهید در یک خانواده,

من زکیه نصیری هستم سال 1326 در سمنان متولد شدم. خداوند به ما 6 فرزند عطا کرد 5پسر و 1 دختر که 2تا از فرزندانم و یک برادرم عاشقانه به سوی خدا شتافتند و به مقام والای شهادت نائل شدند.

, من زکیه نصیری هستم سال 1326 در سمنان متولد شدم. خداوند به ما 6 فرزند عطا کرد 5پسر و 1 دختر که 2تا از فرزندانم و یک برادرم عاشقانه به سوی خدا شتافتند و به مقام والای شهادت نائل شدند.,

از احساس زیبای مادرانه اش صحبت کرد در چهره اش مهر و عشق به فرزندانش احساس می شد. گفت: که چقدر فرزندانش را دوست دارد و در زندگی هر پدر و مادری فرزندان با ارزش ترین سرمایه هستند ولی این فرزندان را خدا نزد ما به امانت گذاشته است و بهشت را به بها می دهند نه به بهانه ، مادر خیلی صبور و مقاوم صحبت می کرد.

, از احساس زیبای مادرانه اش صحبت کرد در چهره اش مهر و عشق به فرزندانش احساس می شد. گفت: که چقدر فرزندانش را دوست دارد و در زندگی هر پدر و مادری فرزندان با ارزش ترین سرمایه هستند ولی این فرزندان را خدا نزد ما به امانت گذاشته است و بهشت را به بها می دهند نه به بهانه ، مادر خیلی صبور و مقاوم صحبت می کرد.,

 

,

, ,

تربیت شهدا در دامن خانواده نمونه

, تربیت شهدا در دامن خانواده نمونه , تربیت شهدا در دامن خانواده نمونه ,

ما خانواده ای مذهبی بودیم و من و همسرم سید جواد از همان ابتدای زندگی خیلی با هم تفاهم داشتیم و هیچ وقت چیزی را در زندگی از همدیگر پنهان نکردیم و خیلی به هم احترام می گذاشتیم من هیچ وقت جلوی بچه ها به پدرش چیزی نگفتم و حتی در نبودش هم جلوی بچه ها از پدرش گله نکردم. ما همیشه آرزو داشتیم فرزندانمان را به خوبی تربیت کنیم و برای رسیدن به این هدف من هر جایی نرفتم و هر مالی را نخوردم، من حتی مال شبهه ناک هم نمی خورم، با تواضع و فروتنی گفت: من هیچ کاری در تربیت فرزندانم انجام ندادم آنها خودشان بچه های خوبی بودند.

, ما خانواده ای مذهبی بودیم و من و همسرم سید جواد از همان ابتدای زندگی خیلی با هم تفاهم داشتیم و هیچ وقت چیزی را در زندگی از همدیگر پنهان نکردیم و خیلی به هم احترام می گذاشتیم من هیچ وقت جلوی بچه ها به پدرش چیزی نگفتم و حتی در نبودش هم جلوی بچه ها از پدرش گله نکردم. ما همیشه آرزو داشتیم فرزندانمان را به خوبی تربیت کنیم و برای رسیدن به این هدف من هر جایی نرفتم و هر مالی را نخوردم، من حتی مال شبهه ناک هم نمی خورم، با تواضع و فروتنی گفت: من هیچ کاری در تربیت فرزندانم انجام ندادم آنها خودشان بچه های خوبی بودند.,

 

,

پلاک های افتخار خانواده سید

, پلاک های افتخار خانواده سید, پلاک های افتخار خانواده سید,

فرزند اولم سید جلال که طلبه بود و همیشه در جبهه شرکت میکرد حتی برای اینکه زودتر به جبهه برود چون به سن قانونی نرسیده بود سال تولدش را در شناسنامه تغییر داده بود تا اینکه در سن 15 سالگی توفیق حضور در جبهه را بدست آورد. او پسری مهربان و با ایمان بود که هم اکنون امام جمعه موقت سمنان است.

, فرزند اولم سید جلال که طلبه بود و همیشه در جبهه شرکت میکرد حتی برای اینکه زودتر به جبهه برود چون به سن قانونی نرسیده بود سال تولدش را در شناسنامه تغییر داده بود تا اینکه در سن 15 سالگی توفیق حضور در جبهه را بدست آورد. او پسری مهربان و با ایمان بود که هم اکنون امام جمعه موقت سمنان است.,

فرزند دومم سید جلال در سوم اسفند 1342 به دنیا آمد سید جمال هم دختر و پسرم بود و بسیار صبور و مهربان بود و همیشه در کارهای خانه به من کمک می کرد او از همان کودکی علاقه زیادی به شهادت در راه خدا داشت و هنوز به سن قانونی نرسیده بود که شناسنامه اش را تغییر داده بود تا زودتر به جبهه برود تا اینکه در سن14سالگی توفیق حضور در جبهه را بدست آورد و زمانی که چند تا از دوست های کوچک تر از او که شهید شدند خیلی ناراحت بود و همیشه می گفت چرا من شهید نشدم. او در دفتر خاطراتش نوشته بود اگر جنازه من به دست شما رسید دوست دارم در سنگ فرش قبرم چیزی ننویسید چون نمی خواهم چیزی از این بنده حقیر در این دنیا باقی بماند.

, فرزند دومم سید جلال در سوم اسفند 1342 به دنیا آمد سید جمال هم دختر و پسرم بود و بسیار صبور و مهربان بود و همیشه در کارهای خانه به من کمک می کرد او از همان کودکی علاقه زیادی به شهادت در راه خدا داشت و هنوز به سن قانونی نرسیده بود که شناسنامه اش را تغییر داده بود تا زودتر به جبهه برود تا اینکه در سن14سالگی توفیق حضور در جبهه را بدست آورد و زمانی که چند تا از دوست های کوچک تر از او که شهید شدند خیلی ناراحت بود و همیشه می گفت چرا من شهید نشدم. او در دفتر خاطراتش نوشته بود اگر جنازه من به دست شما رسید دوست دارم در سنگ فرش قبرم چیزی ننویسید چون نمی خواهم چیزی از این بنده حقیر در این دنیا باقی بماند.,

فرزند کوچکترم سید مهدی در اواخر تیر ماه 1349 متولد شد پدرش همان موقع نذر کرد که سید مهدی سرباز امام زمان شود. فرزندم باهوش و درس خوان بود و از همان کودکی که با هم بیرون می رفتیم مخالف سر سخت بی حجابی بود و همیشه می گفت مرگ بر بی حجاب و وجود ساواک را تحمل نمی کرد . با این که بسیار درس خوان بود ولی پدرش نگذاشت به دبیرستان برود چون میگفت محیط دبیرستان خوب نیست. فرزندم علاقه زیادی به جنگ با دشمنان داشت ولی پدرش به او گفته بود تا به سن قانونی نرسی نمی توانی به جبهه بروی . سید مهدی بی صبرانه لحظه شماری می کرد تا زودتر به سن 17سالگی برسد یادش بخیر آن روز که سید مهدی به سن17 سالگی رسید با خوشحالی زیاد شناسنامه را آورد و به پدرش نشان داد و گفت: بابا شناسنامم را نگاه کن امروز 17 سالم شده و از من خواست برایش دعا کنم تا به جبهه برود.

, فرزند کوچکترم سید مهدی در اواخر تیر ماه 1349 متولد شد پدرش همان موقع نذر کرد که سید مهدی سرباز امام زمان شود. فرزندم باهوش و درس خوان بود و از همان کودکی که با هم بیرون می رفتیم مخالف سر سخت بی حجابی بود و همیشه می گفت مرگ بر بی حجاب و وجود ساواک را تحمل نمی کرد . با این که بسیار درس خوان بود ولی پدرش نگذاشت به دبیرستان برود چون میگفت محیط دبیرستان خوب نیست. فرزندم علاقه زیادی به جنگ با دشمنان داشت ولی پدرش به او گفته بود تا به سن قانونی نرسی نمی توانی به جبهه بروی . سید مهدی بی صبرانه لحظه شماری می کرد تا زودتر به سن 17سالگی برسد یادش بخیر آن روز که سید مهدی به سن17 سالگی رسید با خوشحالی زیاد شناسنامه را آورد و به پدرش نشان داد و گفت: بابا شناسنامم را نگاه کن امروز 17 سالم شده و از من خواست برایش دعا کنم تا به جبهه برود.,

 

,

چقدر سرنوشت را خوش نوشتند

, چقدر سرنوشت را خوش نوشتند, چقدر سرنوشت را خوش نوشتند,

سید مهدی قبل از اینکه به جبهه برود گفت: مادر دعا کن من شهید شوم اصلا دنیا را دوست ندارم دنیای بدی است. بار اول سید مهدی همراه برادرش به جبهه رفت که به مدت 10روز طول کشید و در 27اسفند1365 بود که او از جبهه برگشت اما چه لحظه تلخی بود خاطرم است سید مهدی به تنهایی با جنازه گلگون برادرش آمده بود. فرزند عزیزم سید جمال سنش 23 سال بود و در شلمچه همچون گلی پرپر شد و به سوی خداوند عروج پیدا کرد.

, سید مهدی قبل از اینکه به جبهه برود گفت: مادر دعا کن من شهید شوم اصلا دنیا را دوست ندارم دنیای بدی است. بار اول سید مهدی همراه برادرش به جبهه رفت که به مدت 10روز طول کشید و در 27اسفند1365 بود که او از جبهه برگشت اما چه لحظه تلخی بود خاطرم است سید مهدی به تنهایی با جنازه گلگون برادرش آمده بود. فرزند عزیزم سید جمال سنش 23 سال بود و در شلمچه همچون گلی پرپر شد و به سوی خداوند عروج پیدا کرد.,

 

,

به خدا او مادر است ، اما شکیب و استوار....

, به خدا او مادر است ، اما شکیب و استوار...., به خدا او مادر است ، اما شکیب و استوار....,

زمانی که همسر و فرزندانم به جبهه رفتند من بر ای اینکه به مردم روحیه بدهم با چهره ای شاداب به بدرقه آنها می رفتم و با خوشحالی از آنها خداحافظی میکردم.خاطرم هست 4 ماه بعد از شهادت سید جمال فرزندم سید مهدی که20روز بیشتر به جبهه نرفته بود و تازه 15 سال بیشتر نداشت در اواخر تیر ماه سال66 در جزیره مجنون به شهادت رسید. روزهای سختی بود اما همیشه خدا به من کمک کرد. یادم میاد آن روز که از تشیع جنازه فرزندم سید مهدی به خونه اومده بودیم خانم بهروزی که آن زمان نماینده مجلس در تهران بود برای عرض تسلیت و روحیه دادن به من   به منزل ما آمدند همان لحظه یکی از دوستانم که برای ابراز همدردی به منزل ما آمده بودند به خاطر من حالش بد و بیهوش شد. من آنقدر صبرم زیاد بود که در حال و هوای به هوش آوردن دوستم بودم و خانم بهروزی که من را نمیشناخت فکر کرده بود دوستم مادر شهید است. وقتی مهمان ها گفتند من مادر شهید هستم باور نمی کرد. از من پرسید چه احساسی داری؟ گفتم: هر چی چی فکر می کنم اگر به من بگویند خانم همه خونه و زندگیتو به من میدی یا یه بند انگشت بچه ات را  من در جواب می گویم حاظرم همه ی زندگیمو بدم و با یک چادر در بیابان زندگی کنم ولی حتی یه بند انگشت فرزندم را ندهم. فرزندم خیلی عزیز است ولی در راه خدا هدیه کردنش خیلی آسان است.

, زمانی که همسر و فرزندانم به جبهه رفتند من بر ای اینکه به مردم روحیه بدهم با چهره ای شاداب به بدرقه آنها می رفتم و با خوشحالی از آنها خداحافظی میکردم.خاطرم هست 4 ماه بعد از شهادت سید جمال فرزندم سید مهدی که20روز بیشتر به جبهه نرفته بود و تازه 15 سال بیشتر نداشت در اواخر تیر ماه سال66 در جزیره مجنون به شهادت رسید. روزهای سختی بود اما همیشه خدا به من کمک کرد. یادم میاد آن روز که از تشیع جنازه فرزندم سید مهدی به خونه اومده بودیم خانم بهروزی که آن زمان نماینده مجلس در تهران بود برای عرض تسلیت و روحیه دادن به من   به منزل ما آمدند همان لحظه یکی از دوستانم که برای ابراز همدردی به منزل ما آمده بودند به خاطر من حالش بد و بیهوش شد. من آنقدر صبرم زیاد بود که در حال و هوای به هوش آوردن دوستم بودم و خانم بهروزی که من را نمیشناخت فکر کرده بود دوستم مادر شهید است. وقتی مهمان ها گفتند من مادر شهید هستم باور نمی کرد. از من پرسید چه احساسی داری؟ گفتم: هر چی چی فکر می کنم اگر به من بگویند خانم همه خونه و زندگیتو به من میدی یا یه بند انگشت بچه ات را  من در جواب می گویم حاظرم همه ی زندگیمو بدم و با یک چادر در بیابان زندگی کنم ولی حتی یه بند انگشت فرزندم را ندهم. فرزندم خیلی عزیز است ولی در راه خدا هدیه کردنش خیلی آسان است.,

 

,

همراه با دیانت، از ابتدا تا بی نهایت

, همراه با دیانت، از ابتدا تا بی نهایت , همراه با دیانت، از ابتدا تا بی نهایت ,

مادر از فعالیت های فرهنگی گفت : من در اولین راهپیمایی سمنان شرکت کردم. همان موقع مسئولان ساواک در نامه ای نوشته بودند زکیه نصیری همسر سید جواد احمدپناهی یکی از افراطیون مذهبی است که مردم را تحریک به راهپیمایی میکند. مادر با چهره ای با نشاط ادامه داد: آن زمان میخواستند من را دستگیر کنند که به لطف خدا چنین اتفاقی نیفتاد. الان هم فعالیت های فرهنگی انجام میدهم از جمله این که در جلسات مذهبی احکام را بیان میکنم، برای کمک به مستمندان پول جمع آوری میکنم و به نیازمندان در تهیه جهیزیه کمک میکنم.

, مادر از فعالیت های فرهنگی گفت : من در اولین راهپیمایی سمنان شرکت کردم. همان موقع مسئولان ساواک در نامه ای نوشته بودند زکیه نصیری همسر سید جواد احمدپناهی یکی از افراطیون مذهبی است که مردم را تحریک به راهپیمایی میکند. مادر با چهره ای با نشاط ادامه داد: آن زمان میخواستند من را دستگیر کنند که به لطف خدا چنین اتفاقی نیفتاد. الان هم فعالیت های فرهنگی انجام میدهم از جمله این که در جلسات مذهبی احکام را بیان میکنم، برای کمک به مستمندان پول جمع آوری میکنم و به نیازمندان در تهیه جهیزیه کمک میکنم.,

 

,

, ,

همین چند عکس: مدرک یک عمر دلدادگی....

, همین چند عکس: مدرک یک عمر دلدادگی...., همین چند عکس: مدرک یک عمر دلدادگی....,

مادر با افتخار آلبوم فرزندان شهیدش را به ما نشان داد و گفت: الان باید راه شهدا را ادامه دهیم و کاری کنیم که عاق شهدا نشویم، و پدر شهیدان هم در پایان جمله ای زیبا به ما هدیه داد و گفت: ما نگران شهید شدن فرزندانمان نیستیم بچه های ما هدفشان راه اسلام بود و برای دفاع از مملکت شهید شدند و شهادت آنها باعث افتخار و سربلندی ماست.

, مادر با افتخار آلبوم فرزندان شهیدش را به ما نشان داد و گفت: الان باید راه شهدا را ادامه دهیم و کاری کنیم که عاق شهدا نشویم، و پدر شهیدان هم در پایان جمله ای زیبا به ما هدیه داد و گفت: ما نگران شهید شدن فرزندانمان نیستیم بچه های ما هدفشان راه اسلام بود و برای دفاع از مملکت شهید شدند و شهادت آنها باعث افتخار و سربلندی ماست.]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه