یادداشت؛
روزگاری کربلا رویا بود ...
همه جای عراق پر بود از رد پای دیکتاتور. انگار این سرزمین کهن فقط یک نام و تاریخ و فرهنگ دارد؛ صدام...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از آناج، تابستانِ داغ سال هشتاد و یک، در آخرین تابستانی که دیکتاتورِ بغداد بر عراق حکم میراند، برای اولین بار زائر کربلا شدم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج,از لب مرز تا بغداد و تا موصل و سامرا و بلد و نجف و کربلا، هرجا که میرفتی، تصویر و مجسمه و جملات صدام بود در حالتها و اشارتهای مختلف که در و دیوار را پر کرده بود. به هر حرمی که پا میگذاشتی، تابلوئی از صدامِ در حال نماز در کنارِ ضریحِ آن حرم بالای کفشکن نصب شده بود و ورود و خروجت لاجَرَم به دیدارِ خونآشامی متصل بود که هشت سالِ تمام بر سرت آتش ریخته بود و عزیزترین گلهای وطنت را به قهر چیده بود و سالهای سال راه زیارت عتبات را سد کرده بود و چه بیشمار بودند کسانی که در حسرت زیارت کربلا ماندند و دستشان به ضریح ششگوشه نرسید... .
همه جای عراق پر بود از رد پای دیکتاتور. انگار این سرزمین کهن فقط یک نام و تاریخ و فرهنگ دارد؛ صدام. در میدان منتهی به هتل فلسطین در شارع الجمهوری بغداد، نرسیده به مجموعهی عریض و طویل وزارت دفاع، روی سکوئی از سنگ خارا، لاشهی طیارهی جنگیِ منهدم شدهی ارتش آمریکا در جنگ اول خلیج فارس را گذاشته بودند و مجسمهی جلادِ بغداد با دستی به پیروزی افراشته، رویش ساخته شده بود تا بگوید؛ «شما در برابر منی که اف-16 آمریکای به آن قلدری را به زیر آوردهام، عددی نیستید و منم آن کس که بینالنهرین به انگشت اشارهی من بند است.»
همین هم بود؛ از سه کانالِ تلویزیون بغداد، هر سه تایش صبح تا شام یا فیلمِ اکشن داشتند و یا تصاویر حضور سید الرئیس را در بین مردم و حین شنا در دجله و پختن نان در تنور آن دهاتی ِبینوای عراقی یا تیراندازی به خوشحالی در عروسیهای مردمی که با دیدنِ رئیسِ جمهور جلویش میرقصیدند.
کسی– خواه عراقی یا غیر عراقی - حق فیلم و عکس گرفتن در خیابانهای بغداد را نداشت و داشتنِ کاستِ حاویِ روضه و سینهزنی، عقوبتی جز تحمل بیست سال زندانِ الرشید بغداد نداشت وهمه چیز در کنترل و احاطهی دولت بود و عراق کمتر شهری داشت که فرماندار غیرنظامی داشته باشد.
انجام هر مراسمِ مذهبیای ممنوع بود و به جز بلندگوی کمصدای حرمها، از مأذنهی دیگری صدای اذان به گوش نمیرسید و جز در حرم امیرمومنان، نماز جماعتی آن هم با جمعیتی کمتر از دو سه صف دائر نبود.
جا به جای حرمِ سیدالشهداء، جای تیر و ترکشِ ارتش صدام بود؛ یادگاریِ سرکوب انتفاضهی شعبانیه مردم عراق و آن چنان آشکار که چند آجر طلا از گلدستهی سمتِ چپ افتاده بودو از تَرَک و سوراخهای روی کاشیکاریهای حرم معلوم بود که اینجا زمانی میدان جنگ مردم با سربِ داغ صدامیها بوده است.
الغرض، صبحی نشسته بودم در صحنِ خلوت و کم زائرِ امامِ شهید و نمیدانستم چرا الان که اینجایم و آرزویِ محالِ چندین و چند سالهام برآورده شده، حالم خوش نیست و نمیدانستم چرا بغض چندین و چند سالهی من و پدرم و پدرش که همه در حسرت زیارت ضریح شش گوشه مانده بودند، نمیترکد و فرو نمیریزد... .
فکر کردم ایکاش، نه در قید و بند محافظینِ بعثی که با هیئت و عَلم و کُتل زائر امام شهید شده بودیم. فکر کردم کاش اینجا دسته عزا راه انداخته بودیم. کاش دستهی شاخسِی راه میافتاد اینجا. کاش حالا که اینجایم و همهی معرکهی عاشورا جلوی چشمم است، کسی برایم نوحه میخواند... . و همهی اینها به راهی جز "نشدن" ختم نمیشدند.
فضای آن روزهای عراق فضائی نبود که به ذهنت خطور کند روزی روزگاری دستهی عزا راه بیفتد در کربلا و در کربلا علم و کتل راه بیاندازند و خیمه عزا به پا دارند و برای امام شهید، کسی نوحه بخواند و هیهات که اینجا نوحهی ترکی بخوانند. کسی حتی فکرش را هم نمیکرد که صدام بمیرد و مردم صبحی را ببینند که صدام نباشد و حاکم عراق، حزب بعث نباشد و این همه گیر و گرفت از دست و پای مردم و زائرانِ کمشمارهای که به هزار مصیبت دست خود را به حلقههای ضریح ششگوشه میرسانند، باز شود و همهی اینها وهمی بیش نبود... .
کم از ده سالِ بعد، زمستانِ سال نود، سه روز مانده به اربعین باز هم کربلا بودم. صدام را سالها قبل به دار مجازات آویخته بودند و راه کربلا آنسان هموار شده بود که راننده و مغازهدار و هتلدار و مردم کوچه و بازار عراق، فارسی را راحت بفهمند و حتی تکلمش کنند.
از زمین و آسمان زائر میبارید و نه در صحن سیدالشهداء که در بینالحرمین، جا برای سوزن انداختن نبود. بعد از آن زیارتِ اول که در آخرین روزهای حکومت بعثیها بود، هر بار کربلا را پر ازدحامتر و شلوغتر از قبل دیده بودم و اینبار شهرِ امامِ شهید، جمعیتی داشت که از ده بیست کیلومتری حرم، راهها را بند آورده بود و رسیدن به شارع الحسین را سخت کرده بود و از همه جا صدای نوحه سرائی برای امام مظلوم بلند بود.
نیمه شبی که برای جا گرفتن برای نماز صبح، از ساعت سهی بامداد رفته بودم حرم و به سختی جا برای نشستن در سمت شرقی صحن گیر آورده بودم، مشغول دعا و ذکر بودم که یکهو پیرمردی عبا به دوش از میان برخاست و رو کرد به ضریح و به صدائی رسا شروع کرد به خواندن این ابیات "منزوی":
«بو بلا چؤلؤ حُسینه ابدی وطندی زینب
آغاران ساچؤن بؤ چؤلده، من اؤچون کفندی زینب... .»
و خواند و خواند و خواند.
بعد بیآنکه همآهنگیای باشد، جوانی از چند صف آنطرفتر برخاست و چند بیت از "نیّر" در جوابِ پیرمرد خواند. و بعد کسی دم گرفت و از "حسینی" (سعدی زمان) خواند:
«طور وفادی بو یِر یا کربلادی قارداش
یا جلوهگر بو چؤلده نورِ خدادی قارداش... .»
مثل آهنربائی که برادهها را جمع کند دور خودش، یکهو حلقه شدیم دور آن دو سه شعرخوان و شانه به شانه، ناخودآگاه دستهی شاخسِی به راه افتاد. دست در شانهی هم، دور نوحهخوان که دم گرفته بود و میچرخیدیم، وقتی رویم چرخید سمت گنبد و ایوانِ امامِ شهید، یاد آن روزی افتادم که کم از ده سال پیش، در مخیلهام نمیگنجید روزی کسی اینجا نوحه بخواند و دستهی عزا راه بیاندازد و دیدم که سرانگشت ارادهی آن سر سلسلهی شهادت، کارهای ناممکن را ممکن و سهل میکند که مگو.
و یاد آن حرفِ سیدمرتضا آوینی افتادم که گفت:
«عالم محضر شهداست، اما کو مَحرمی که این حضور را دریابد و در برابر این خلأ ظاهری خود را نبازد؟ زمان میگذرد و مکانها فرو میشکنند، اما حقایق باقی هستند…
بعضیها ما را سرزنش میکنند که چرا دم از کربلا میزنید و از عاشورا. آنها نمیدانند که برای ما کربلا بیش از آنکه یک شهر باشد، یک افق است، یک منظر معنوی است که آن را به تعداد شهدایمان فتح کردهایم؛ نه یک بار و نه دو بار، به تعداد شهدایمان... .»
و دانستم، سِرّ اینکه سَرها هوای کربلا داشتند چه بود... و راز آن همه اشتیاق را.
کربلا ممکن شده بود. زیارت ممکن شده بود. وصال ممکن شده بود و همهی اینها بهای خونی بود که پای درختِ شهادت ریخته بود. و آن راز که جز به بهای خون فاش نمیشود؛ عیان شده بود؛ نه یک بار و نه دو بار، به تعداد شهدایمان... .
و دانستم که جوشش خونِ شهید و تاسی به امام شهیدان، راه کربلا را که سهل است، راهِ رسیدن به خدا را هم هموار میکند و صدام را که سهل است، بزرگتر از آن را هم به خاک مذلت میافکند و این راه سخت که جز از زیبائی ندارد، از محرم و عاشورا و تأسی از امام شهید شروع شده بود و پیروزی با اهل یقین بود... .
از لب مرز تا بغداد و تا موصل و سامرا و بلد و نجف و کربلا، هرجا که میرفتی، تصویر و مجسمه و جملات صدام بود در حالتها و اشارتهای مختلف که در و دیوار را پر کرده بود. به هر حرمی که پا میگذاشتی، تابلوئی از صدامِ در حال نماز در کنارِ ضریحِ آن حرم بالای کفشکن نصب شده بود و ورود و خروجت لاجَرَم به دیدارِ خونآشامی متصل بود که هشت سالِ تمام بر سرت آتش ریخته بود و عزیزترین گلهای وطنت را به قهر چیده بود و سالهای سال راه زیارت عتبات را سد کرده بود و چه بیشمار بودند کسانی که در حسرت زیارت کربلا ماندند و دستشان به ضریح ششگوشه نرسید... .
همه جای عراق پر بود از رد پای دیکتاتور. انگار این سرزمین کهن فقط یک نام و تاریخ و فرهنگ دارد؛ صدام. در میدان منتهی به هتل فلسطین در شارع الجمهوری بغداد، نرسیده به مجموعهی عریض و طویل وزارت دفاع، روی سکوئی از سنگ خارا، لاشهی طیارهی جنگیِ منهدم شدهی ارتش آمریکا در جنگ اول خلیج فارس را گذاشته بودند و مجسمهی جلادِ بغداد با دستی به پیروزی افراشته، رویش ساخته شده بود تا بگوید؛ «شما در برابر منی که اف-16 آمریکای به آن قلدری را به زیر آوردهام، عددی نیستید و منم آن کس که بینالنهرین به انگشت اشارهی من بند است.»
همین هم بود؛ از سه کانالِ تلویزیون بغداد، هر سه تایش صبح تا شام یا فیلمِ اکشن داشتند و یا تصاویر حضور سید الرئیس را در بین مردم و حین شنا در دجله و پختن نان در تنور آن دهاتی ِبینوای عراقی یا تیراندازی به خوشحالی در عروسیهای مردمی که با دیدنِ رئیسِ جمهور جلویش میرقصیدند.
کسی– خواه عراقی یا غیر عراقی - حق فیلم و عکس گرفتن در خیابانهای بغداد را نداشت و داشتنِ کاستِ حاویِ روضه و سینهزنی، عقوبتی جز تحمل بیست سال زندانِ الرشید بغداد نداشت وهمه چیز در کنترل و احاطهی دولت بود و عراق کمتر شهری داشت که فرماندار غیرنظامی داشته باشد.
انجام هر مراسمِ مذهبیای ممنوع بود و به جز بلندگوی کمصدای حرمها، از مأذنهی دیگری صدای اذان به گوش نمیرسید و جز در حرم امیرمومنان، نماز جماعتی آن هم با جمعیتی کمتر از دو سه صف دائر نبود.
جا به جای حرمِ سیدالشهداء، جای تیر و ترکشِ ارتش صدام بود؛ یادگاریِ سرکوب انتفاضهی شعبانیه مردم عراق و آن چنان آشکار که چند آجر طلا از گلدستهی سمتِ چپ افتاده بودو از تَرَک و سوراخهای روی کاشیکاریهای حرم معلوم بود که اینجا زمانی میدان جنگ مردم با سربِ داغ صدامیها بوده است.
الغرض، صبحی نشسته بودم در صحنِ خلوت و کم زائرِ امامِ شهید و نمیدانستم چرا الان که اینجایم و آرزویِ محالِ چندین و چند سالهام برآورده شده، حالم خوش نیست و نمیدانستم چرا بغض چندین و چند سالهی من و پدرم و پدرش که همه در حسرت زیارت ضریح شش گوشه مانده بودند، نمیترکد و فرو نمیریزد... .
فکر کردم ایکاش، نه در قید و بند محافظینِ بعثی که با هیئت و عَلم و کُتل زائر امام شهید شده بودیم. فکر کردم کاش اینجا دسته عزا راه انداخته بودیم. کاش دستهی شاخسِی راه میافتاد اینجا. کاش حالا که اینجایم و همهی معرکهی عاشورا جلوی چشمم است، کسی برایم نوحه میخواند... . و همهی اینها به راهی جز "نشدن" ختم نمیشدند.
فضای آن روزهای عراق فضائی نبود که به ذهنت خطور کند روزی روزگاری دستهی عزا راه بیفتد در کربلا و در کربلا علم و کتل راه بیاندازند و خیمه عزا به پا دارند و برای امام شهید، کسی نوحه بخواند و هیهات که اینجا نوحهی ترکی بخوانند. کسی حتی فکرش را هم نمیکرد که صدام بمیرد و مردم صبحی را ببینند که صدام نباشد و حاکم عراق، حزب بعث نباشد و این همه گیر و گرفت از دست و پای مردم و زائرانِ کمشمارهای که به هزار مصیبت دست خود را به حلقههای ضریح ششگوشه میرسانند، باز شود و همهی اینها وهمی بیش نبود... .
کم از ده سالِ بعد، زمستانِ سال نود، سه روز مانده به اربعین باز هم کربلا بودم. صدام را سالها قبل به دار مجازات آویخته بودند و راه کربلا آنسان هموار شده بود که راننده و مغازهدار و هتلدار و مردم کوچه و بازار عراق، فارسی را راحت بفهمند و حتی تکلمش کنند.
از زمین و آسمان زائر میبارید و نه در صحن سیدالشهداء که در بینالحرمین، جا برای سوزن انداختن نبود. بعد از آن زیارتِ اول که در آخرین روزهای حکومت بعثیها بود، هر بار کربلا را پر ازدحامتر و شلوغتر از قبل دیده بودم و اینبار شهرِ امامِ شهید، جمعیتی داشت که از ده بیست کیلومتری حرم، راهها را بند آورده بود و رسیدن به شارع الحسین را سخت کرده بود و از همه جا صدای نوحه سرائی برای امام مظلوم بلند بود.
نیمه شبی که برای جا گرفتن برای نماز صبح، از ساعت سهی بامداد رفته بودم حرم و به سختی جا برای نشستن در سمت شرقی صحن گیر آورده بودم، مشغول دعا و ذکر بودم که یکهو پیرمردی عبا به دوش از میان برخاست و رو کرد به ضریح و به صدائی رسا شروع کرد به خواندن این ابیات "منزوی":
«بو بلا چؤلؤ حُسینه ابدی وطندی زینب
آغاران ساچؤن بؤ چؤلده، من اؤچون کفندی زینب... .»
و خواند و خواند و خواند.
بعد بیآنکه همآهنگیای باشد، جوانی از چند صف آنطرفتر برخاست و چند بیت از "نیّر" در جوابِ پیرمرد خواند. و بعد کسی دم گرفت و از "حسینی" (سعدی زمان) خواند:
«طور وفادی بو یِر یا کربلادی قارداش
یا جلوهگر بو چؤلده نورِ خدادی قارداش... .»
مثل آهنربائی که برادهها را جمع کند دور خودش، یکهو حلقه شدیم دور آن دو سه شعرخوان و شانه به شانه، ناخودآگاه دستهی شاخسِی به راه افتاد. دست در شانهی هم، دور نوحهخوان که دم گرفته بود و میچرخیدیم، وقتی رویم چرخید سمت گنبد و ایوانِ امامِ شهید، یاد آن روزی افتادم که کم از ده سال پیش، در مخیلهام نمیگنجید روزی کسی اینجا نوحه بخواند و دستهی عزا راه بیاندازد و دیدم که سرانگشت ارادهی آن سر سلسلهی شهادت، کارهای ناممکن را ممکن و سهل میکند که مگو.
و یاد آن حرفِ سیدمرتضا آوینی افتادم که گفت:
«عالم محضر شهداست، اما کو مَحرمی که این حضور را دریابد و در برابر این خلأ ظاهری خود را نبازد؟ زمان میگذرد و مکانها فرو میشکنند، اما حقایق باقی هستند…
بعضیها ما را سرزنش میکنند که چرا دم از کربلا میزنید و از عاشورا. آنها نمیدانند که برای ما کربلا بیش از آنکه یک شهر باشد، یک افق است، یک منظر معنوی است که آن را به تعداد شهدایمان فتح کردهایم؛ نه یک بار و نه دو بار، به تعداد شهدایمان... .»
و دانستم، سِرّ اینکه سَرها هوای کربلا داشتند چه بود... و راز آن همه اشتیاق را.
کربلا ممکن شده بود. زیارت ممکن شده بود. وصال ممکن شده بود و همهی اینها بهای خونی بود که پای درختِ شهادت ریخته بود. و آن راز که جز به بهای خون فاش نمیشود؛ عیان شده بود؛ نه یک بار و نه دو بار، به تعداد شهدایمان... .
و دانستم که جوشش خونِ شهید و تاسی به امام شهیدان، راه کربلا را که سهل است، راهِ رسیدن به خدا را هم هموار میکند و صدام را که سهل است، بزرگتر از آن را هم به خاک مذلت میافکند و این راه سخت که جز از زیبائی ندارد، از محرم و عاشورا و تأسی از امام شهید شروع شده بود و پیروزی با اهل یقین بود... .
از لب مرز تا بغداد و تا موصل و سامرا و بلد و نجف و کربلا، هرجا که میرفتی، تصویر و مجسمه و جملات صدام بود در حالتها و اشارتهای مختلف که در و دیوار را پر کرده بود. به هر حرمی که پا میگذاشتی، تابلوئی از صدامِ در حال نماز در کنارِ ضریحِ آن حرم بالای کفشکن نصب شده بود و ورود و خروجت لاجَرَم به دیدارِ خونآشامی متصل بود که هشت سالِ تمام بر سرت آتش ریخته بود و عزیزترین گلهای وطنت را به قهر چیده بود و سالهای سال راه زیارت عتبات را سد کرده بود و چه بیشمار بودند کسانی که در حسرت زیارت کربلا ماندند و دستشان به ضریح ششگوشه نرسید... .
,همه جای عراق پر بود از رد پای دیکتاتور. انگار این سرزمین کهن فقط یک نام و تاریخ و فرهنگ دارد؛ صدام. در میدان منتهی به هتل فلسطین در شارع الجمهوری بغداد، نرسیده به مجموعهی عریض و طویل وزارت دفاع، روی سکوئی از سنگ خارا، لاشهی طیارهی جنگیِ منهدم شدهی ارتش آمریکا در جنگ اول خلیج فارس را گذاشته بودند و مجسمهی جلادِ بغداد با دستی به پیروزی افراشته، رویش ساخته شده بود تا بگوید؛ «شما در برابر منی که اف-16 آمریکای به آن قلدری را به زیر آوردهام، عددی نیستید و منم آن کس که بینالنهرین به انگشت اشارهی من بند است.»
,همین هم بود؛ از سه کانالِ تلویزیون بغداد، هر سه تایش صبح تا شام یا فیلمِ اکشن داشتند و یا تصاویر حضور سید الرئیس را در بین مردم و حین شنا در دجله و پختن نان در تنور آن دهاتی ِبینوای عراقی یا تیراندازی به خوشحالی در عروسیهای مردمی که با دیدنِ رئیسِ جمهور جلویش میرقصیدند.
,کسی– خواه عراقی یا غیر عراقی - حق فیلم و عکس گرفتن در خیابانهای بغداد را نداشت و داشتنِ کاستِ حاویِ روضه و سینهزنی، عقوبتی جز تحمل بیست سال زندانِ الرشید بغداد نداشت وهمه چیز در کنترل و احاطهی دولت بود و عراق کمتر شهری داشت که فرماندار غیرنظامی داشته باشد.
,انجام هر مراسمِ مذهبیای ممنوع بود و به جز بلندگوی کمصدای حرمها، از مأذنهی دیگری صدای اذان به گوش نمیرسید و جز در حرم امیرمومنان، نماز جماعتی آن هم با جمعیتی کمتر از دو سه صف دائر نبود.
,جا به جای حرمِ سیدالشهداء، جای تیر و ترکشِ ارتش صدام بود؛ یادگاریِ سرکوب انتفاضهی شعبانیه مردم عراق و آن چنان آشکار که چند آجر طلا از گلدستهی سمتِ چپ افتاده بودو از تَرَک و سوراخهای روی کاشیکاریهای حرم معلوم بود که اینجا زمانی میدان جنگ مردم با سربِ داغ صدامیها بوده است.
,الغرض، صبحی نشسته بودم در صحنِ خلوت و کم زائرِ امامِ شهید و نمیدانستم چرا الان که اینجایم و آرزویِ محالِ چندین و چند سالهام برآورده شده، حالم خوش نیست و نمیدانستم چرا بغض چندین و چند سالهی من و پدرم و پدرش که همه در حسرت زیارت ضریح شش گوشه مانده بودند، نمیترکد و فرو نمیریزد... .
,فکر کردم ایکاش، نه در قید و بند محافظینِ بعثی که با هیئت و عَلم و کُتل زائر امام شهید شده بودیم. فکر کردم کاش اینجا دسته عزا راه انداخته بودیم. کاش دستهی شاخسِی راه میافتاد اینجا. کاش حالا که اینجایم و همهی معرکهی عاشورا جلوی چشمم است، کسی برایم نوحه میخواند... . و همهی اینها به راهی جز "نشدن" ختم نمیشدند.
,فضای آن روزهای عراق فضائی نبود که به ذهنت خطور کند روزی روزگاری دستهی عزا راه بیفتد در کربلا و در کربلا علم و کتل راه بیاندازند و خیمه عزا به پا دارند و برای امام شهید، کسی نوحه بخواند و هیهات که اینجا نوحهی ترکی بخوانند. کسی حتی فکرش را هم نمیکرد که صدام بمیرد و مردم صبحی را ببینند که صدام نباشد و حاکم عراق، حزب بعث نباشد و این همه گیر و گرفت از دست و پای مردم و زائرانِ کمشمارهای که به هزار مصیبت دست خود را به حلقههای ضریح ششگوشه میرسانند، باز شود و همهی اینها وهمی بیش نبود... .
,کم از ده سالِ بعد، زمستانِ سال نود، سه روز مانده به اربعین باز هم کربلا بودم. صدام را سالها قبل به دار مجازات آویخته بودند و راه کربلا آنسان هموار شده بود که راننده و مغازهدار و هتلدار و مردم کوچه و بازار عراق، فارسی را راحت بفهمند و حتی تکلمش کنند.
,از زمین و آسمان زائر میبارید و نه در صحن سیدالشهداء که در بینالحرمین، جا برای سوزن انداختن نبود. بعد از آن زیارتِ اول که در آخرین روزهای حکومت بعثیها بود، هر بار کربلا را پر ازدحامتر و شلوغتر از قبل دیده بودم و اینبار شهرِ امامِ شهید، جمعیتی داشت که از ده بیست کیلومتری حرم، راهها را بند آورده بود و رسیدن به شارع الحسین را سخت کرده بود و از همه جا صدای نوحه سرائی برای امام مظلوم بلند بود.
,نیمه شبی که برای جا گرفتن برای نماز صبح، از ساعت سهی بامداد رفته بودم حرم و به سختی جا برای نشستن در سمت شرقی صحن گیر آورده بودم، مشغول دعا و ذکر بودم که یکهو پیرمردی عبا به دوش از میان برخاست و رو کرد به ضریح و به صدائی رسا شروع کرد به خواندن این ابیات "منزوی":
,«بو بلا چؤلؤ حُسینه ابدی وطندی زینب
,آغاران ساچؤن بؤ چؤلده، من اؤچون کفندی زینب... .»
,و خواند و خواند و خواند.
,بعد بیآنکه همآهنگیای باشد، جوانی از چند صف آنطرفتر برخاست و چند بیت از "نیّر" در جوابِ پیرمرد خواند. و بعد کسی دم گرفت و از "حسینی" (سعدی زمان) خواند:
,«طور وفادی بو یِر یا کربلادی قارداش
,یا جلوهگر بو چؤلده نورِ خدادی قارداش... .»
,مثل آهنربائی که برادهها را جمع کند دور خودش، یکهو حلقه شدیم دور آن دو سه شعرخوان و شانه به شانه، ناخودآگاه دستهی شاخسِی به راه افتاد. دست در شانهی هم، دور نوحهخوان که دم گرفته بود و میچرخیدیم، وقتی رویم چرخید سمت گنبد و ایوانِ امامِ شهید، یاد آن روزی افتادم که کم از ده سال پیش، در مخیلهام نمیگنجید روزی کسی اینجا نوحه بخواند و دستهی عزا راه بیاندازد و دیدم که سرانگشت ارادهی آن سر سلسلهی شهادت، کارهای ناممکن را ممکن و سهل میکند که مگو.
,و یاد آن حرفِ سیدمرتضا آوینی افتادم که گفت:
,«عالم محضر شهداست، اما کو مَحرمی که این حضور را دریابد و در برابر این خلأ ظاهری خود را نبازد؟ زمان میگذرد و مکانها فرو میشکنند، اما حقایق باقی هستند…
,بعضیها ما را سرزنش میکنند که چرا دم از کربلا میزنید و از عاشورا. آنها نمیدانند که برای ما کربلا بیش از آنکه یک شهر باشد، یک افق است، یک منظر معنوی است که آن را به تعداد شهدایمان فتح کردهایم؛ نه یک بار و نه دو بار، به تعداد شهدایمان... .»
,و دانستم، سِرّ اینکه سَرها هوای کربلا داشتند چه بود... و راز آن همه اشتیاق را.
,کربلا ممکن شده بود. زیارت ممکن شده بود. وصال ممکن شده بود و همهی اینها بهای خونی بود که پای درختِ شهادت ریخته بود. و آن راز که جز به بهای خون فاش نمیشود؛ عیان شده بود؛ نه یک بار و نه دو بار، به تعداد شهدایمان... .
,و دانستم که جوشش خونِ شهید و تاسی به امام شهیدان، راه کربلا را که سهل است، راهِ رسیدن به خدا را هم هموار میکند و صدام را که سهل است، بزرگتر از آن را هم به خاک مذلت میافکند و این راه سخت که جز از زیبائی ندارد، از محرم و عاشورا و تأسی از امام شهید شروع شده بود و پیروزی با اهل یقین بود... .
,انتهای پیام/م
]
ارسال دیدگاه