گوشه ای از استان بوشهر:
علمدار کربلای 5 را دریابید
البته هنوز ندیده امش ولی میگویند یکه تاز کربلای ۵ بود و خوب وطن را میفهمید. آنقدر خسته و بریده در را باز کردکه گویا هیچوقت منتظر هیچکسی نبوده و درست بود،وقتی بعدها از بی کسی هایش برایم گفت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از "سپاس" هنوز در را باز نکرده بود، که گزارشم تمام شد. از صدای خس خس سینه اش،خش خش گامهای افتان و دق البابی که بارها زدم تاشنید.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, "سپاس",البته هنوز ندیده امش ولی میگویند یکه تاز کربلای ۵ بود و خوب وطن را میفهمید. آنقدر خسته و بریده در را باز کردکه گویا هیچوقت منتظر هیچکسی نبوده و درست بود،وقتی بعدها از بی کسی هایش برایم گفت.
,وارد حیاط که شدم تمام داشته های او ،به اندازه ی کف دست هیچکدامیک از ما نبود؛برخلاف مردانگی اش که حتی تمام دشت های این دیار جوی از سخاوت او نداشت. او سال ۶۵ خون می دید و خون می خورد، وقتی نسل من الفبا را نمی فهمید و توی اسباب بازی هایش ،تانک همان ماشین عروس بود.
,علمدار اما حالا برای نشستن، چمباتمه هم نمی تواند بزند و باید تمام تنش را روی چانه اش آوار کند و چانه اش را بر زانویی بی غضروف که ۲۸ سال است تکیه گاه غصه های نگفته است.
,

, همان زانویی که پشت خاکریز، سوز شنهای شلمچه را می چشید با آن همه خون و سربی که تو حتی در نقاشیهایت هم نمیتوانی غلظت آن را بکشی.مرا به اتاقی دو نفره دعوت کرد که ماله اش را همین اخیر کمیته ی امداد کشیده بود.تمام زیر اندازشهمان موکت سالخورده ای بود که کمر بر سیمان نتراشیده ی کف اتاق می سایید.
,

, تمام دارایی دکوراسیون او قاب عکس رهبرش بود و تلوزیون مستهلک چهارده اینچی که خیری کم بضاعت برایش خریده بود. علمدار ۱۸ ماه تفنگ بر شانه داشت و حالا ۲۸ سال است که گاز خردل بر شانه های نحیف او پای کوبی می کند و این تازیانه های مرموز یادگار جنگ گویا مجوز تنفس زجرآور اوست.
,

, درخواست شبانه ی مکرر او از همسرش این است که پاهایش را به سمت قبله بکشد و تمام. ناامیدها خصوصا میدانند این چه جمله ی تکان دهنده ایست…آیا همرزمان پست نشین او نمیدانند این مرگواره را؟؟!! یا اینکه می بینند و میگویند:((خدا شفا دهاد))
,

, وای…….. وای بر من و تو و همه ی آنان که می دانند علمدار حیدری در حیاط خلوت روستای حرمیک،از توابع بخش ریز، نان شبانه ی خویش را در سفره ی ممنوع شیمیایی تناول میکند و اهل او از تنگدستی شکم را با آه پر میکنند. کاش حنجره ام به اندازه ی لوله های گرسنه و خوش خوراک همین پالایشگاهی که تمام هست ام را میبرد.
,

, گشاد و رها بود تا صدای فریاد می زدم ور آنجا آبادی که نا اهلان یقه چفت آواز را از گلوی خزانه میدزدند.“لطفا میان انگشتر به دستان یاقوتین،برای رجعت مهدی غزل های بی آشیانه نخوانند.”
,فعلاحقوق سنگربان کربلای ۵ از دروغهای پرزدار تو کهکشانها فریادی تر است.
,علمدار جانباز است و هیچ حق و حقوقی در این باره نمی گیرد، بارها با تمام نداری و ناتوانیش، کمیسیون های مختلف را طی کرده و تائید کرده اند که او جانباز شیمیایی است، اما معلوم نیست در بازار لپ لپ خوران بی قاعده، چرا هیچ لقمه ای به اندازه ی دهان او نیست. همسرش میگفت:فقط من میدانم تا طلوع دوباره صبح،چه نفسهایی که با تقلا می کشد.اشکهای نهفته از گلوگاه مقنعه ی آبرومندش ، گلوی هر مدعی دل سنگی را چاک چاک می کرد و خدا میداند در این چارچوب، چقدر غصه برای داشتن است.بچه های او هنوز پدر می خواهند ولی علمدار مانند نی لبکی نحیف،فقط برای سوز زندگی اش، توانایی ایراد شروه ای دارد که تنها مستمع گریان او ، همسر باوفایش است و بچه هایی که هنوز گریه را نمی فهمند اما در این نطق جانگداز ، اوج تزلزل آینده ی خویش را ،روی پیشانی همدیگر ترسیم می کنند و ….
,و حال مسئول کیست؟؟؟ آیا گره ای که بر روده های رسوب کرده ی علمدار اکسیژن را جیره بندی کرده مسئول است یا غضب سربازان بعثی علیه غیرت شیرین شیر مرد شلمچه ؟؟؟ یا بی تفاوتی مسئولانی که ففط چرخ گریس کاری شده ی خویش را رکاب میزنند تا مبادا سرعت زندگی شان،لنگ افتاده ای بی قلمرو نشود.
,او خون خویش را و نفس خویش را در چرخش آسیاب وطن ریخت ، اما حالا خودش لنگ گندمی است که درآسیاب بی آبش آرد نمی شود و کسانی که توانستندو این گره را نگشودند، حالا با پای تاول زده به مکه بروند…
,آنجا هیچ خونی از گلوی گوسفند قربانی شان نخواهد ریخت…..
,

,
, ,
به قلم :سید رضا محمودی
]
ارسال دیدگاه