مروری بر زندگی شهید دانش اموز فرخ امینی زاده؛
سنم کم اما توان دارم امام فرمودند هرکسی توان دارد سلاح بردارد
زندگینامه، وصیتنامه و شرح رشادتهای شهدای دانش اموز اگر به خوبی به نسل بعد منتقل شود می تواند الگوی مناسبی برای نوجوانانی باشد که هویت انان در حال شکل گیری است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از اقطاع، زندگینامه، وصیتنامه و شرح رشادتهای شهدای دانش اموز اگر به خوبی به نسل بعد منتقل شود می تواند الگوی مناسبی برای نوجوانانی باشد که هویت انان در حال شکل گیری است. در ادامه بخشی از زندگینامه، منش و رفتار شهید فرخ امینی زاده می خوانید که وقتی دانش آموز بود روح ازادی خواهش ندای ولی زمانش را شنید و لبیک گویان راهی جبهه شد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, اق, طاع, طاع, ,
,
,
زندگینامه
شهید فرخ امینی زاده در ۱۳۵۰/۲/۱۵ در خانه ای مستضعف و با ایمان بدنیا آمد و در دامان مادری مهربان پرورش یافت و در سال ۱۳۵۵ در مدرسه ابتدایی در سرآسیاب فرسنگی کرمان ثبت نام و مشغول به تحصیل شدند و در سال ۵۶ به فرمان حضرت امام خمینی (ره) برعلیه حکومت شاه تظاهرات و راهپیمایی شروع شد .
,
شهید فرخ امینی زاده با اینکه سن کمی داشتند به خیابانها می آمدند و همراه با جوانان انقلابی شعار می دادند و عکس و پوستر از حضرت امام خمینی (ره) همراه داشتند که ما نگران ایشان بودیم که مادرش در رفت و برگشت مدرسه ایشان را همراهی می کرد.
,ایشان دوران ابتدایی را در آنجا به پایان رسایند وبرای ادامه تحصیل عازم روستای آهوئیه شدند و در مدرسه راهنمایی شهید غلامحسین افزون به تحصیل ادامه دادند و در صبحگاه با صدای دلنوازشان قرآن تلاوت می کردند و در روزی پیروزی انقلاب سرود می خواندند و از کاغذهای رنگی مدرسه را مجهز می کردند و دوران راهنمایی را در آنجا به پایان رسانیدند و برای ادامه تحصیل دبیرستان شهید چمران بزنجان ثبت نام ودر آنجا به ادامه تحصیل پرداختند و در آبان ۱۳۶۵ بود که یک روز عصر به خانه نیامدند که از همکلاسیهایش پرسیدیم گفتند که رفته برای آموزش برای جبهه.
,فردا صبح به علت کمی سنش رفتیم در محل آموزش صدایش کردند ایشان با یک روحانی که مسئول آموزش بودند آمدند و روحانی گفتند ایشان به خاطر کمی سنش باید برگردانده شود، ایشان گفتند از نظر ما مانعی ندارد اما خود ایشان گفتند من اگر سنم کم است توان آن را دارم امام فرموند هر کس توانش را دارد سلاح بردارد من به فرمان امام لبیک گفته و سلاح بر می دارم بعد در جمله اش می گفت که من چند سال در این دنیا زنده می مانم اگر به عمر طبیعی برسم ۵۰ سال. در این ۵۰ سال جز گناه و معصیت چیزی دستگیرم نیست می روم اگر شهید شدم که خوش به احوالم اگر پیروز هم شدم خوش به احوالم.
,ایشان پس از دوران آموزش رفتند کرمان که اعزام به جبهه شوند در کرمان به علت کمی سنش ایشان را اعزام نکردند برگشتند و مجددا برای ادامه تحصیل به مدرسه رفتند چند روزی گذشت باز هم طبق معمول شب به خانه نیامدند باز هم از همکلاسیهایش پرسیدم گفتند که امروز از بافت اعزام نیرو بود که اعزام جبهه شد.روحش شاد ویادش گرامی باد.
,
وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم با درود و سلام بر حضرت محمد (ص) این یگانه منجی عالم بشریت و با درود و سلام بر تمام انبیاء در خط اسلام و با سلام و درود بر امام زمان و نائب برحقش امام امت خمینی کبیر. بنده گرچه حقیر هستم و کوچکتر از آن هستم که خدمت شماها عزیزان شهید پرور وصیت نامه بنویسم ولی با عرض پوزش و معذرت از شما چند کلمه ای وصیت نامه خدمت شما می نویسم. وصیت نامه خود را با آیه ای از قرآن آغاز می کنم، که می فرماید:ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل ا… امواتا بل احیاء عند ربّهم یرزقون.
, وصیتنامه, وصیتنامه,
,
گمان مبرید کسانی که در راه خدا کشته شده اند، مرده اند بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خورند.شکر و سپاس خدای بزرگ را که این سعادت بزرگ و عظیم یعنی شهادت را نصیب این بنده حقیر و گناهکار خود نمود و شکر و سپاس خدای را که این سعادت را نصیب من کرد تا توانستم قدمی را در راه خدا و در راه رضای حق تعالی بردارم.وصیت اول خود را به پدر و مادر خود می کنم و به آنها می گویم در سوگ من اصلا گریه و زاری نکنید و دعا کنید و بگویید که ای خدای بزرگ این قربانی را از ما بپذیر و همیشه اوقات در فکر دعا و نیایش به درگاه خدای بزرگ باشید نماز را ترک نکنید دعای کمیل را فراموش نکنید و امام را دعا کنید و خدای را شکر کنید که این سعادت را نصیب شما کرد و یکی از فرزندان خود را فدای اسلام و رهبر کردید وصیت من به اقوام و خویشان این است که هرگز دعا و نیایش را فراموش نکنید و همیشه خصوصا شبهای جمعه به دعا و نیایش به درگاه خداوند تبارک و تعالی بپردازید دعای کمیل و دعای توسل را فراموش نکنید نماز خود را سر وقت بخوانید و اگر از من بدی و یا اذیت و آزاری دیده اید از شما امید عفو و بخشش دارم.
,وصیت من به دوستان خود این است که هرگز خدا را فراموش نکنید و امام را تنها نگذارید، با دعاها و نیایشهای خود به درگاه خدا امام و رزمندگان را یاری کنید. سعی کنید نماز را سر وقت بخوانید و دعای کمیل و دعای ندبه و … را فراموش نکنید. در آخر از خداوند تبارک و تعالی می خواهم که به طول عمر امام عزیز ما بیفزاید و هرچه سریعتر اسلام و مسلمین را موفق و سربلند و پیروز بگرداند. والسلام خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.
,
اولین قدم برای شهادت
, اولین قدم برای شهادت, اولین قدم برای شهادت,
سال ۱۳۵۹ همزمان با شروع جنگ تحمیلی فرخ فقط نه ساله بود و اینکه روزی یکی از شهیدان پر افتخار دفاع مقدس باشد، برای کسی باور کردنی نبود.
,
از همان نه سالگی رفتار فرخ نشان از علاقه فراوان او به جبهه و جنگ داشت. از سال ۶۰ تا ۶۵ ( قبل از حضور فرخ در جبهه) هر زمان که بنده از جبهه برمیگشتم او را در ورودی روستا میدیدم که ساعت ها در انتظار آمدن من بوده….
,
بعد با هم به خانه من میرفتیم و فرخ لباسهای خاکی و پوتین های مرا می پوشید و در مورد جبهه سوالات فراوانی می کرد.
,
درسال ۶۵ قبل از عملیات کربلای ۴ در منطقه جزیره ام الرصاص، وقتی که فرخ فقط ۱۵ سال داشت، در اردوگاه لشکر ۴۱ ثارالله (جنگل) مستقر بودیم. یک روز صبح در چادر با تعدادی از دوستان نشسته بودیم که یکی از هم رزمان (از بچه های روستای آهوئیه که نامش را فراموش کرده ام) وارد چادر شد و به من گفت فرخ آمده اینجا. من شگفت زده شدم و به حرف او اعتنایی نکردم.
,
اما او گفت: بیا بیرون تا او را به تو نشان دهم. از چادر بیرون آمدم و فرخ را در صف صبحگاهی با لباسها و پوتین هایی بسیار بلند (به علت سن کم فرخ و نبودن لباس مناسب برای او) مشاهده کردم که در حال دویدن بود. وقتی از ورزش صبحگاهی برگشت پس از احوال پرسی از او پرسیدم کدام گردان مشغول خدمتی؟ گفت: گردان ۴۱۶٫ من که گردان ۴۱۸ بودم بدون اینکه فرخ بداند با فرماندهی گردان ۴۱۶(شهید شول) صحبت کردم و خواستم که فرخ به گردان ما بیاید تا از او مراقبت کنم. شهید شول در پاسخ من گفت: فرخ یکی از بهترین نیروهای من است و موافق جابجایی او نیستم.
,
بعد از چند روز آموزش، قرار شد گردان ها به منطقه عملیاتی کربلای ۴ اعزام شوند. از آنجا که هر گردانی در یک منطقه مستقر می شد من و فرخ از یکدیگر خداحافظی کردیم و عازم منطقه عملیاتی شدیم. عملیات آغاز شد و بعد از وارد عمل شدن گردان غواص تنها گردانی که وارد منطقه ام الرصاص شد گردان ما بود و تشخیص فرماندهان این بود که سایر گردان ها وارد عملیات نشوند. بعد از اتمام عملیات به قرارگاه برگشتیم. فرخ را که دیدم به سمت او رفتم و می خواستم با او سلام و احوال پرسی کنم که دیدم فرخ بسیار ناراحت و گریان است. متوجه شدم کسی به شوخی به او گفته که من شهید شده ام.
,
بعد از گذشت چند روز با آغاز عملیات کربلای ۵ گردان ۴۱۶ قبل از ما به منطقه عملیاتی کانال زوجی اعزام شد. (کانال زوجی یکی از سخت ترین مناطق عملیاتی به علت حجم بسیار زیاد آتش دشمن بود) چند روز بعد ما به جای گردان ۴۱۶ به کانال زوجی رفتیم و ۸ شبانه روز آنجا بودیم. بعد از بازگشت از خط مقدم با اولین کسی که از رزمندگان روستای آهوئیه برخورد کردم آقای محمدعلی سالاری بود. محمد علی به من گفت فرخ در عملیات به شدت زخمی شده و در کرمان بستری است و از من خواست که مرخصی بگیرم و به ملاقات فرخ بروم. از لحن گفتار محمدعلی متوجه شدم که فرخ شهید شده است. از ایشان خداحافظی کردم. بار دیگر قصه ناراحتی من و فرخ برای یکدیگر آغاز شده بود اما این بار این من بودم که میدانستم دیگر در این دنیا فرخ را نخواهم دید. به مقر گردان ۴۱۶ مراجعه کردم و از مسئول ثبت آمار شهدا و مجروحین جویای حال فرخ شدم که ایشان بی اطلاع از نسبت من با فرخ بلافاصله خبر شهادت فرخ را به من داد. اما بعد که دید من خیلی بی تابی میکنم گفت: نه فرخ فقط مجروح شده.
,
بعد از حدود ۲۰ روز من از جبهه برگشتم و دیگر فرخ را دفن کرده بودند.
,
,
انتهای پیام/م
]
ارسال دیدگاه