ناقوس فقر در سایه روشنهای شهر؛
زندگی با طعم فقر و محرومیت سهم سلطان حاجی آبادی+تصاویر
آنقدر گرم دغدغههای خود در این دنیای خاکی شدهایم که متوجه افرادی که از کنارشان بیتفاوت عبور میکنیم نمیشویم؛ اگر کمی به پیرامونمان دقت کنیم حقایقی از زندگی اطرافیان میبنیم که منجر به خودآمدن و احساس وظیفه کردن در قبال دیگران میشود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پیارم خانهای با دیوارهای ریختهشده که در نخستین نگاه حکم خرابهای را دارد که سالیان دراز ساکنانی داشته و اهالیاش به ناگاه ترک محل کردهاند؛ خانهای با دری به رنگ قرمز که در برابر زنگزدگیآهن، حکم بازندهای را دارد و در جدال با این زنگزدگیها هر روز از روز قبل بازندهتر است. از پلاک، کنتور برق، خانههای دیگر و هر آنچه نشان از زندگی شهری داشته باشد، خبری نیست؛ خانهای در انتهای یکی از خیابانهای دورافتاده و فقیرنشین حومه شهر حاجی آباد متعلق به پیرزنی است به نام سلطان دهقانی؛ پیرزنی که به گفته ذهن خودش و شمارش روزها و شبها 70 سالگی را گذرانده است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیارم ,خط و خطوط روی پیشانی و گونههای پیرزن، عمقی به ژرفای فقردارد. سلطان پیرزن تنهایی است که در اوج تنهایی و فقر زندگی میکند. او حتی همسایهای ندارد که با او درددل کند و گلایه فقر و نداری را پیش او ببرد.سلطان
,وقتی وارد اتاق کوچک سلطان خانم میشوی، تنها چیزی که به چشمت میخورد زیلوی کهنهای است که پیرزن شبهایش را روی آن سر میکند،سرت را که بالا بگیری و به سقف نگاه کنی، تایر، لاستیک، تکههای ایرانیت، چوب و تخته را میبینی که در کنار هم جا گرفتهاند تا سقف خانه را تشکیل دهند.
,میگوید: اینجا هیچ سیستم گرمایشی و سرمایشیای ندارم، تابستانها با گرمای 35درجه حاجی آباد کنار میآیم و زمستانها برای فرار از سرمای استخوانسوز حاجی آباد چندین لباس روی هم میپوشم.
,نبود سیستم سرمایشی و گرمایشی تنها مشکل پیرزن نیست؛ در خانه او، نه دستشویی هست و نه حمام. میگوید: آب لولهکشی نداریم، نه اینکه من نداشته باشم، ولی من توانایی خرید این آب را هم ندارم.
,او در حالی روزهایش را با مشقت میگذراند که تحت پوشش سازمان بهزیستی است چنانچه اگر اهالی بگذرند و به او کمک کنند، سلطان روزش را با تکه نانی شب میکند و میگوید: اطراف خانهام پر از سگهای بیصاحب است، شبها که میخوابم مدام صدای پارس آنها را میشنوم؛ چون اینجا خرابه است، افراد خلافکار برای مصرف مواد هم نزدیک خانهام میآیند و فقط خدا میداند شب را چطور از ترس تا به صبح میرسانم.
,با تمام این اوصاف پیرزن شاکر است و همین که اللهاکبر را از گلدسته مسجد محل میشنود قامت میبندد و نمازش را میخواند و تمام ماه مبارک رمضان روزه است.
,زن آرام و قانع، روزهایش را با دو مرغی که در گوشه خانهاش جاخوش کردهاند میگذراند. او با مقداری فنس آهنی برای مرغها خانه درست کرده است و هر روز صبح آنها را از خانه بیرون میآورد. درحقیقت مرغها تنها همدم و انیس سلطان خانم هستند.
,میگوید: دخترم وضع مالی خوبی ندارد؛ شوهرش مرد خوبی است اما زندگی خودشان را هم به سختی میگذراند؛ دلم میخواهد بتوانم برای خانهام حمام و دستشویی درست کرده و دیوارهای خانهام را درست کنم تا احتمال آمدن افراد ناشناس به داخل آن وجود نداشته باشد.
,دلم میخواهد پول داشته باشم تا بتوانم آب بخرم و با آن استحمام کنم، من نماز میخوانم و برایم خیلی این مسئله مهم است؛ آرزوی خوردن غذاهای آنچنانی را ندارم اما دلم نمیخواهد که چشمانتظار باشم و روزها را بشمارم تا رهگذری عبور کند و تکه نانی به دستم بدهد.
,ازسلطان خانم که جدا میشویم، همانطور که چادر کهنهاش را به سر دارد ما را بدرقه میکند. از او که دور میشویم، سلطان خانم گوشه در مینشیند و دستش را روی پیشانیاش میگذارد و به دوردستها خیره میشود،کسی چه میداند شاید به آرزوهای کوچک و دستیافتنیای فکر میکند که برای او دور و بعید مینماید!
,,
انتهای پیام/
,,
]
ارسال دیدگاه