خاطراتی ماندگار از فرمانده جوان
می گوید از همان بدو تولد می دانسته مهدی با بچه های دیگر فرق داشته و قرار است راهی را برود که پیش از آن بزرگان دیگری رفته بودند، راهی که پیروی از ولایت و ولی فقیه مهمترین رکن آن بود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از قم فردا،مادر شهید زین الدین از خاطرات مهدی برایمان نقل می کند و برایمان از روزها و سال هایی صحبت می کند که قلب مهدی نه برای خودش بلکه برای امام و انقلاب می تپید.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, قم فردا, قم فردا,- تو دبیرستان درس میخوند که حزب منفور رستاخیز تشکیل شد. به زور از مردم عضو میگرفتند، اومده بودند سر کلاس از اینها ثبت نام کنند، قبول نکرده بود. اومدن پیش من گفتند: برای سابقه شما بد میشه، بگید قبول کنه. گفتم: مگه نمیگید آزادیه؟ خب نمیخواد قبول کنه. هر کاری کردند موفق نشدند رضایتش رو جاب کنند از دبیرستان اخراجش کردند.
,- با آیت الله مدنی خیلی مأنوس بود. مسجد که میرفتیم بعد ازنماز ایشان سخنرانی میکردند. وقتی از منبر پایین میآمدند، آقا مهدی و دوستاش دورش مینشستند و شهید مدنی برای ایشان موعظه میکردند. وقتی با این نوجوانها صحبت میکردند خم میشدند و سرشون رو پایین میآوردند ؛ نفسشون میخورد به نفس این بچهها و اینها رو اینطور تربیت میکردند.
,- از چهار دانشگاه فرانسه براش دعوتنامه اومده بود. یه شب رفته بود تهران تا با یکی از دوستاش که از پاریس اومده بود، مشورت کنه که برای تحصیل چه وسایلی رو با خودش ببره. دوستش گفته بود: من سه ساله در فرانسه درس میخونم، خدمت حضرت امام رسیدم، فرمودند: شما برگردید ایران، آنجا بیشتر به وجودتان نیاز است. با آیت الله جنتی در میان گذاشت ایشان هم تأیید کردند. از رفتن منصرف شد. موند تو تظاهرات شرکت کنه.
,- گفتم: میتونی هماهنگ کن عقدتون رو حضرت امام بخونه، موقیتش رو هم داری. گفت: مادر، امام رهبر دنیای اسلامه، من به خودم اجازه نمیدم چند دقیقه وقت کسی رو که باید دنیایی رو رهبری کنه بگیرم. صیغة عقد رو کس دیگهای هم میتونه بخونه.
,- «بچهها آقا مهدی اومده»
,وقتی این خبر توی لشگر پخش میشد بچهها کیف میکردند. همه منتظر میموندند تا موقع نماز که بعدش سخنرانی کنه.
,پیر و جوان از سر و کول هم بالا میرفتند یه بار ببیننش، تنها سخنرانی بود که همه تا آخرش مینشستند. بعضیها هم میرفتن دم در دژبانی ساعتها زیر آفتاب مینشستند فقط به عشق اینکه آقا مهدی رد شدنی ببیننش.
,- تو دنیا سابقه نداره که یه جوان بیست و سه ساله بشه فرمانده لشکر. اون هم لشکری مثل لشکر17 علی بن ابی طالب علیه السلام. همه میدونن هر جایی مستقر میشد زبانزد میشد، حتی عراقیها وقتی میفهمیدن لشکر 17 مستقر شده رادیوهاشون شروع میکردند به بد و بیراه گفتن. از بس ترس و وحشت برشون میداشت.
,- یک شب اومد تو سنگر ما، از قیافهاش پیدا بود خیلی خسته است. من بودم و چند تا نیروی دیگه که یکی دوتاشون تازه آمده بودند و آقا مهدی رو نمیشناختند. چند دقیقهای نشست، بلند شد و وضو گرفت و ایستاد برای نماز. یکی از نیروهای تازه وارد منو صدا زد و با تعجب پرسید: چی شده؟! گفتم: چطور مگه؟! گفت: چرا اینقدر داره گریه میکنه؟ گفتم: این هر موقع نماز میخونه همین جوریه.
,- هر جا کار خیلی سخت میشد به ایشون پناه میبردیم و ایشون هم به قرآن. معمولاً هم که تفأل میزد آیهای متناسب با شرایط میاومد.
,شرایط هوا برای عملیات مساعد نبود، عملیات هم باید انجام میشد. داشت میرفت قرارگاه که تصمیم نهایی رو برای انجام عملیات بگیرند. گفتم: تا کی باید اینجا باشیم؟ هوا داره بدتر میشه، چکار باید بکنیم؟ دست برد تو جیب پیراهن و قرآن جیبش رو در آورد:
,«وَ لَبِثُوا فی کَهفهِم ثَلاثُ مأه سِنینَ وَ ازدادُوا تِسعاً. قُل اللهُ اَعلمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غیبُ السمواتِ و الارضِ...»
, «وَ لَبِثُوا فی کَهفهِم ثَلاثُ مأه سِنینَ وَ ازدادُوا تِسعاً. قُل اللهُ اَعلمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غیبُ السمواتِ و الارضِ...»,این هم جواب شما، خوبه؟
,- نوبت پُستم تمام شد، هر چی منتظر شدم پُست بعدی نیومد. رفتم سنگر بیدارش کردم. اون هم بلند شد وفت سر پُست. صبح با سر و صدای بچهها بیدار شدم، میگفتن: چیکار کردی؟ گفتم: چطور؟! گفتن: دیشب آقا مهدی رو فرستادی برای نگهبانی. بندة خدا شب دیر اومده بود، جا نبوده همون دم در سنگر خوابیده بود، بعد هم که توی تاریکی فکر کردم نفر بعدیه بیدارش کردم هیچی نگفت. تا صبح تنهایی نگهبانی داده بود.
,- از این منطقه به اون منطقه. از این جلسه به اون جلسه. معمولاً هم خودش رانندگی میکرد. من هر وقت بغل دستش مینشستم اینقدر با پام فشار میآوردم کف ماشین که احساس میکردم زیر پام سوراخ شده.
]
ارسال دیدگاه