شهید 19ساله بی سیم چی که جاودانه شد

شهید 19ساله بی سیم چی که جاودانه شد
سید جواد بی سیم چی بود که مانند برخی دیگر از شهدا و همرزمانش با تاسی از ارباب بی کفن خود با لب تشنه در سن 19سالکی به سوی خدا پرواز کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از  فرهنگ نگار، با تجاوز رژیم بعثی عراق به خاک ایران فرمان جهاد و دفاع از کشور توسط امام خمینی(ره) صادر شد و جوانان کشور برای دفاع به مرزها رفتند تا با خون خود هم از انقلاب نوپای کشور و هم از خاک کشور عزیزمان ایران دفاع کنند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, فرهنگ نگار,

شهید سید جواد نجفیان یکی از این جوانان بود که برای دفاع از کشور به جبهه حق علیه باطل رفت تا به ظاهر در مقابل عراق ولی در واقعیت در تمام دنیا بایستد.

,

شهید سید جواد نجفیان در سال 1347 در شهر مقدس قم به دنیا آمد تحصیلات خود را تا دوم راهنمایی ادامه داد ولی به علت حضور در جبهه از تحصل بازماند. هنوز 19بهار از عمر او نگذشته بود که در روز بیست و هفتم شهریور ماه 1366 در اثر اصابت ترکش خمپاره در منطقه ی شلمچه به فیض شهادت نایل آمد.

,

*سال 60پای سید جواد شکست. او درباره ی این ماجرا میگوید: هواپیما های بعثی پشت بیمارستان آیت الله گلپایگانی را بمباران کرده بودند برای کمک به مجروحان رفتم همان جا زمین خوردم و پایم شکست.

,

*مادر شهید می گوید: هنگام ازدواج خواهرش به او گفتم:سید جواد انشالله یک روز هم نوبت تو می شود.کمی فکر کردو گفت:فکر نمی کنم چنین اتفاقی بیفتد.گفتم: چرا تو هنوز اول راه هستی .گفت: من به آن موقع نمی رسم.

,

*کلاس چهارم ابتدایی بود که گفت: مادر کتاب هایم را داخل کارتن بالای پله ها گذاشتم کسی دست نزند. همیشه سفارش کتاب هایش را می کرد. یک بار سراغ کارتن کتاب هایش رفتم ، چندتا را زیرو رو کردم عکس و اطلاعیه های حضرت امام را دیدم که مخفی کرده بود. این بود که پی به سفارش های او بردم.

,

*در جبهه با موتور به خط مهمات می رساند. دوستانش گفتند: به قدری شجاع و جسور بود که در زیر آتش شدید دشمن خودش را به خط می رساند.به او می گفتیم: سید جواد نمی ترسی؟ میگفت:تا وقتی که خدا با ماست نباید از چیزی بترسیم. ما این جا آمدیم تا از ملت دفاع کنیم ترس معنا ندارد مرگ یک بار به سراغ انسان می آید چه بهتر که شهادت به حساب آید.

,

*در مورد نحو شهادت سید جواد یکی از دوستانش این چنین می گوید:روزی که می خواستیم به خط برویم پنج نفر بودیم.سید جواد سِمت بی سیم چی را داشت. بعد از نماز صبح تصمیم گرفتیم وصیت نامه بنویسیم.اما هر کدام به بهانه ای این کار را نکردیم.

,

فقط سید جواد به سرعت وصیت نامه اش را نوشت و داخل پاکت گذاشت و گفت:شاید امروز خدا ما را قبول کند. روی سنگر هم نوشت: یادگار سید جواد نجفیان

,

ساعت 11ظهر قرار شد که برویم .هرچه به او گفتم : بیا چیزی بخور گفت: نه باید هرچه زودتر بروم شاید در آن جا به بیسم چی احتیاج باشد

,

وقتی به خط رسیدیم او بالای تپه بود در حال پیام دادن از ناحیه پا مورد هدف گلوله قرار گرفت و روی زمین افتادو می غلتید و پایین می آمد. وقتی بالای سرش رسیدیم گفتیم سید جواد اگر خواسته ای داری بگو.گفت: اول سلام مرا به امام برسانید بعد هم به پدر و مادرم بگویید که مرا حلال کنند؛ اگر چه فرزند دلخواه ان ها نبودم

,

او ماندن جدش با لب تشنه به فیض شهادت نایل آمد.

,

انتهای پیام/م

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه