شهید طاهر لطفی/
آخرین کلاس درس آقا معلم
شهید طاهر لطفی که معلّم روستا بود با عجله گفت: درگیری پیش آمده و بسیاری از بچه های ما شهید شده اند و من کلاس درس را رها و با دانش آموزان خداحافظی کرده ام و می خواهم به عنوان نیروی کمکی به کمک رزمندگان بروم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، خانم رابعه عباسی همسر شهید عبدالله فرجی آخرین ساعات زندگی پر افتخار معلم شهید طاهر لطفی را این گونه نقل می کند:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله،,,
آذر ماه سال 1362 بود؛ آن روز هوا سرد بود و ابرهای سیاه نشان می داد برف سنگینی در راه است.کم کم زمین آماده می شد از برف زمستانی پیش از موعد استقبال کند.
, 1362 , ., .,,
خانه ای که ما در آن ساکن بودیم در نزدیکی پاسگاه روستای کوخان بود.آن روز هم به هوای روزهای دیگر بچه ها را خواباندم و در حالی که از پنجره داشتم بیرون را نگاه می کردم، جنب و جوش داخل پاسگاه کوخان توجّهم را به خود جلب کرد.
, ., .,,
خانه ما بر حیاط پاسگاه مشرف بود. مثل این که خبر مهمّی رسیده بود، نیروهای سپاه و بسیج به همراه نیروهای پیشمرگ مسلمان کرد خیلی سریع به خط شدند .فرمانده پاسگاه در حالی که کاغذی در دست داشت، جملاتی را برای نیروهای به خط شده بیان کرد و نیروها سوار بر ماشین به راه افتادند.
, ., .,,
آن روزها اوضاع و احوال مردم خوب نبود؛ نیروهای ضدّانقلاب آرامش مردم منطقه را به هم زده بودند و نیروهای اسلام برای بازگرداندن آرامش و اطمینان مردم، همواره در مجاهدت بودند.
, .,,
نیروهای ضدّانقلاب با شعار حمایت از خَلق کُرد و رسیدن به آرمان های خَلق کُرد، پای در میدان دشمنی با حکومت اسلامی نهاده بودند و در راهی که در پیش گرفته بودند، از خیانت و نامردی گرفته تا جیره خواری استعمارگران و نوکری آن ها وجود داشت ولی از خَلق کُرد و امنیّتشان خبری نبود!
, !,,
هر وقت چنین موقعیّتی پیش می آمد، می فهمیدم که یک درگیری با ضدّانقلاب صورت گرفته است. قبلاً چنین اوضاع و احوالی را تجربه کرده بودم.
, ., .,,
زمان به کندی سپری می شد، هر دقیقه اش به اندازه یک سال طول می کشید. عقربه های ساعت را که نگاه کردم، از زمان خروج نیروهای داخل پاسگاه حدود 45 دقیقه ای گذشته بود. فکرم مشغول بود که به ناگاه صدای شلیک گلوله در فضا پیچید. صدای درگیری لحظه به لحظه نزدیک تر می شد .وضعیّت بچه هایم را که خوابانده بودم کنترل کرده و آمدم بیرون ببینم چه خبر است!
, 45 , .,,
چند لحظه ای گذشت ناگاه دیدم شهید طاهر لطفی که معلّم روستا بود، با عجله آمد و گفت: رابعه خانم! درگیری پیش آمده و بسیاری از بچه های ما شهید شده اند و من کلاس و درس را رها کرده و با دانش آموزان خداحافظی کرده ام و می خواهم به عنوان نیروی کمکی به کمک رزمندگان بروم، درخواستی از شما دارم.
, :, .,,
ـ بفرما کاک طاهر.
, .,,
ـ می توانم اسلحه کاک عبدالله را به امانت تحویل بگیرم؟
,,
ـ کاک طاهر! اسلحه امانت شوهرم است و نمی توانم آن را به کسی بدهم.
, .,,
شهید لطفی بدون این که ناراحت شود، خداحافظی کرد و به طرف پاسگاه به راه افتاد و کمی بعد به همراه چند نفر نیروی کمکی سوار ماشینی که داشت از پاسگاه خارج شد.
, .,,
به دنبال ماشین دویدم و هر چه صدایشان زدم نشنیدند.
, .,,
ساعتی نیز گذشت. صدای انفجار و رگبار گلوله لحظه به لحظه شدیدتر می شد. معلوم بود که نیروهای ضدانقلاب با تمام توان و تجهیزات خود حمله ای ناجوانمردانه ترتیب داده اند.
, ., ., .,,
به ناگاه صدای تیراندازی و رگبار گلوله قطع شد. من مقابل درب خانه هم چنان منتظر بازگشت رزمندگان سپاه اسلام بودم. ماشین نیروهای خودی از راه رسید، جلوتر دویدم و عقب ماشین ها را نگاه کردم. پیکر مطهر شهدا را به همراه تعدادی زخمی عقب تویوتا گذاشته بودند و در حال انتقال به درمانگاه روستا بودند.
, ., .,,
به سرعت به طرف درمانگاه به راه افتادم. رزمندگان در حال انتقال پیکر مطهّر شهدا به داخل درمانگاه بودند. ناگاه چشمم به پیکر مطهر شهید طاهر لطفی افتاد، خشکم زد. تجربه حضور در میدان های نبرد را به کرات داشتم ولی هیچ وقت این طور تحت تاثیر قرار نگرفته بودم.
, .,,
معلم شهید طاهر لطفی کسی بود که برای حفاظت از اسلام و انقلاب، درس و مدرسه را رها کرد تا انقلاب اسلامی محفوظ بماند. با کمک اهالی روستا پیکر مطهر شهدا را غسل دادیم و کفن کردیم.
, .,,
هنوز هم آخرین نگاه های نگران شهید طاهر لطفی که به طرف جاده روستا نجنه که محل درگیری بود، را از یاد نبرده ام. انگار به او الهام شده بود که دیگر برنمی گردد، شهید لطفی خودش را برای عروج به ملکوت اعلی آماده کرده بود.
, .,]
ارسال دیدگاه