طوفان در پایتخت :

مامور خدا دیش ها را به خیابان ریخت

مامور خدا دیش ها را به خیابان ریخت
گاهی ازدست هیچ کس کاری بر نمی آید . در آن لحظه خداوند مامورش را می فرستد به کمک زمینیان تا غرق نشوند در تالاب شیطانیان .
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا  به نقل از مرآت روزی بود و روزگاری                     خدا بود و زمینی و بندگانی

, شبکه اطلاع رسانی دانا,  مرآت ,

بنده هایی پر فراز و نشیب                  هر کدام قصه ای عجیب

,

در یکی از روزهای خدا در کره ی خاکی زمین در قسمتی از قاره ی آسیا کشوری بود به نام ایران!

,

ایران که با نام پر افتخارش از غرور خاصی برخوردار بود همیشه بر روی قله های فتح و پیروزی قدم می زد و هیچگاه به پایین نمی اندیشید تا اینکه روزی از آن بالا نگاهش به شهرهایش افتاد و دوربین چشمهایش بشقاب های گرد بزرگی را شکار کرد که به آسمان نگاه می کردند .

,

 چشمانش را کمی ریزتر کرد تا بهتر ببیند اما باز هم متوجه نشد که این گرد اضافه قهوه ای رنگ بر بام خانه ی مردمانش چه میکند! اصلا کی آمد و چه کسی آن را بر بام خانه ها آورد ؟!

,

ایران که این مسئله برایش دغدغه شده بود تصمیم گرفت روزی یواشکی وارد خانه هایی شود که بر بامشان از این بشقاب های بزرگ داشتند.

,

وقتی بیرون آمد از شرم آنچه که دیده بود رنگ بر رخسار نداشت و چشم بر زمین دوخته بود . آخر او نمیتوانست ببیند غیرت و اعتقاد مردم اش ذره ذره جلوی چشمانش دارد آب میشود .

,

 او خوب میدانست که هرچه غرور و افتخار دارد از اعتقاد و غیرت مردمان سرزمین اش است . او دلش نمی خواست این بشقاب های لعنتی او را به سیاه چال پوچی بکشانند .

,

هرچه ترکیه و افغانستان و دوستان دور و نزدیک به او میگفتند تورا چه شده است ؟ لام تا کام زبان نمیگشود و سرافکنده و ناراحت به فکر راه چاره بود .

,

همینطور که قدم میزد خود را جلوی در نیروی انتظامی یافت وارد شد و از آنها خواست این قضیه را پیگیری کنند و ماموران زحمت کش هم تا جایی که توان داشتند تلاش خود را کردند . مدتی ماهواره هارا جمع می کردند و گهگاهی آنها را به خیابان ها می ریختند و مدتی هم بود که طرحی را طراحی کرده بودند تا هرکس که ماهواره اش را تحویل دهد یک دستگاه گیرنده دیجیتال به او هدیه میدهیم .

,

و تلاش های زیاد دیگری ...

,

ایران برسر  قله ی هسته ای رفت . با خود میگفت شاید قبلا خطای دید بوده است بگذار از بلندترین قله ببینم ...

,

ناراحتی بر صورتش موج می زد انگار خلیج فارس اش آشوب شده باشد چرا که اینبار دیش ها بیشتر از مدتی پیش بودند .

,

ایران تصمیم گرفت با فعالان فرهنگی جلسه ای فوری بگذارد و آنچه از قله ی هسته ای دیده بود برایشان توصیف کرد فعالان نیز به تکاپو افتاده و تمام تلاش خود را کردند .

,

فعالان فرهنگی تلاش میکردند و برق امید در چشمان ایران جرقه می زد تا اینکه دولت مردی ماهواره را با وئدیو مقایسه نمود و هر آنچه تا کنون ریسیده بودند پنبه شد ! و مانتوهای نخی نازک و خنک و کوتاه تابستانی با همین پنبه ها دوخته شد ! و دختران بی حجاب و پسران بی غیرت روانه ی خیابان ها شدند .

,

اینجا بود که دیگر ایران از شدت عصبانیت میخواست چمن های چمن زارهایش را بکند چرا که کار فرهنگی آخرین تیر او بود

,

دریای خزر چمن ها را چسبید و اورا از این کار منصرف کرد . و گفت : فردا جواب محیط زیست را چه می خواهی بدهی . خیلی اوضاع خوبی داری میخوای این یه تیکه علفتم بکنی. داری با خودت چی کار میکنی !

,

خلاصه خزر آن قدر ایران را دلداری داد تا آرام شد اما غمگین و افسرده !

,

در پایتخت نشسته بود وکوهای غمش را در بغل گرفته بود و به فکر چاره فرو رفته بود !

,

خداوند ایران را که در این حال دید بسیار دلش برایش سوخت . با خود گفت این ایران کم داغ به دل ندیده است . حق اش نیست اینگونه غمگین بنشیند .

,

خداوند به یاد آن هشت سال افتاد که وجب به وجب وجود ایران با خون، از سلطه ی ستم پس گرفته شد . به یاد آن جوانانی افتاد که ایران با دستان خودش در میان قلبش دفن نمود و برایشان تا هنوز هم که هنوزاست اشک می ریزد . و دلش تا قیامت جریحه دار این داغ هایی ست که ایران در طول سالیان دراز به خود دیده است .

,

از آنجا که دیگر هیچ چاره ای چاره ساز نبود خداوند تصمیم گرفت خودش دستان ایران را بگیرد و به او کمک کند

,

مامور ویژه ی خود را صدا نمود حکم ماموریتش را امضا کرد و نوشت مبدا : خدا.  مقصد : قلب ایران تهران !

,

مامور لحظه ای،  خداوند راهی شد

,

کارش را خوب بلدبود  طی چند لحظه،  دیش ها را به خیابان ریخت . ترس و وحشت در دل مردمانش ایجاد نمود و هنگام رفتن بر روی غبار آلوده به سیاهی تهران اینگونه نوشت : حواستان باشد ، چوب پروردگارتان صدا ندارد و اگر بخورد دوا ندارد – 12/3/1393- امضا – مامور خدا طوفان !

,

معصومه سرخانی

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه