گزارش میدانی سفیر افلاک از نارنجی پوشان شهر؛
شهر با هبهی نارنجی پوشان به رنگ خورشید می شود
پیرترین رفتگر شهرم به نظر می آید. 61 سال دارد. هر پنج ماه، یک بار 500 هزار تومان حقوق می گیرد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا و به نقل از سفیرافلاک، ساعت 15 و 40 دقیقه ی روز جمعه برای نارنجی پوشان تعطیل نیست. بوی زباله و جدول های بی فاضلاب می زند توی سرت. می خواهی که رد بشوی. موی سفید پیرمرد و لباس نارنجی اش مانع می شود.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, ساعت 15 و 40 دقیقه ی روز جمعه برای نارنجی پوشان تعطیل نیست. بوی زباله و جدول های بی فاضلاب می زند توی سرت. می خواهی که رد بشوی. موی سفید پیرمرد و لباس نارنجی اش مانع می شود.,گرمای 16 خرداد کوهدشت برای سید و دیگر نارنجی پوشان همراهش داغ نیست. ماشینها و آدم ها رد می شوند و گاه گاهی نگاه شان به سمت ما کج می شود. کسی داخل خیابان نیست. شهر در سکوت فرو رفته. عجب خواب عمیقی دارد؛کوهدشت!
,نارنجی پوش با بیل سیاهش خم و راست می شود. زباله های جدول را داخل چرخ دستی اش می اندازد. پیرمرد دستکشی سوراخ بزرگی به دست کرده و راه آب را باز میکند. جوی آب باز می شود. زباله ها و لجن سیاه دست های پیرمرد را سیاه می کند. سروقت پیرمرد می روم. انگار از خدا خواسته بود کسی پیدا شود برایش حرف بزند.
,سید 7 فرزند دارد. با حقوقی بخور و نمیر بزرگشان کرده است. او هر پنج ماه، یک بار 500 هزار تومان حقوق می گیرد. نارنجی پوش، نه روز می شناسد نه شب. از صبح تا ظهر و از 9 شب تا 1 بامداد جارو می زند. سید ماسک به دهان دارد؛ اما غبار می رود روی سال هایی که باید بازنشسته می بود.
,

, ماسک از دهان سید بالا می رود. ریش و موهای سفید با لباس نارنجی اش در هم می آمیزد. سید سرش را به طرف چرخ دستی می برد. رنگ ها را نمی بیند. ماسک را روی دهانش می گذارد. سکوت خیابان با بیل و دست های چروکیده ی سید در هم شکسته می شود.
,در این گرمای جمعه، نمی شود خورشید را نادیده بگیری. خورشید به رنگ لباس سید است. سید نگاهی به آسمان می اندازد. عرق پیشانی اش با لبه ی آستین پاک می شود.
,سید سرش را دوباره می برد توی چرخ دستی. چرخ دستی را این طرف و آن طرف می برد. لجن های سیاه روی هم تلنبار می شود. چرخ دستی در دست های پیرش به زور جابجا می شود. صدای کوچک قیژقیژ از کمر پیرمرد، بلند می شود. دست را روی شانه اش می گذارد؛ سید.
,پیرمرد، خرج خانه را در می آورد. خرج گران است. کمر سید خمیده تر می شود. روز را تا شب ها باید کار کند و کار کند.
,سفره ی نارنجی پوش، این روزها بی نان است. او دلش می خواهد هر ماه یک بار حقوق بگیرد. سید، چرخ دستی اش را به سمت دیگر خیابان می برد. حالا خیابان با سید تمیز می شود.
,

, خیابان، گرما زده است. نارنجی پوش دیگری نزدیک می شود. او هم موی سفید دارد و دست های چروکیده. 57 سال سن برای قبض های آب و برق و 12 فرزند او زیاد نیست. بادی داغ، سر و صورت پیرمرد را می برد توی هم. پیرمرد با صورتی سیاه و کبره ای، خبر از روزهای بدون آب می دهد. پیداست چند وقتی حمام نرفته است.
,روزها و شب های پیرمرد کبره بسته از لجن هایی که گاه روی تنش می ریزد. پیرمرد، تنش را به سمتی دیگر سُر می دهد. شیر آبی که داخل خیابان است؛ باز می شود. پیرمرد دستکش را بیرون می آورد. دست هایش را می برد زیر شیر آب. آبی سیاه، چکه چکه می ریزد روی صورت خیابان. خیابان به رنگ روغن سوخته ی ماشین درمی آید.
,***
,اطراف خیابانی در شهرک شهید رجایی پاتوق و محل کار نارنجی پوشان آن جاست. سید می گفت محل کار ما این جاست و شهرک را جارو می زنیم. شهرک با چراغ های روشن ماشینی از دور چشمک می شود. ماشین مشکی رنگی چراغ های ماشینش را روشن و خاموش می کند. پراید نزدیک تر می شود. عینک آفتابی تمام صورتش را پوشانده است. صدایش را آرام می کند. به زور شنیده بودم: می خوای با هم یه دور بزنیم؟!
,در این خلوت خیابان، گستاخی مرد جوان بلندتر می شود. نشنیدی یا کری؟ نیم نگاهی می اندازم. خنده ای نیشدار گوشه ی لب جوان را دو تکه کرده است. مرد به چشم نمی آید. با تمام ماشینش، اندازه ی یک جواب نیست. دور می شوم. پراید بوق بوق می شود.
,سید به طرف پراید خیز برمی دارد. آب دهان، روی صورتش می افتد. سید سرش را خم می کند: عقل که ندارن. یا معتادن یا ...
,پراید دور می شود. نگاهم به سمت سید است. می خواهم آب شوم. او چیزی نمی گوید. دست نارنجی پوش دیگری را می گیرد. نارنجی پوش، لباس هایش آبی است. آبی پوش، 32 سال دارد. دهان خشکش با تکه های حرف خشک تر می شود.
,

, آبی پوش مستأجر است و خرج خانه روی دوش او. صورتش، جوان نیست. جای چروک، صورتش را زخم زده است. زخمی که دلش می خواهد سر ماه، حقوق بگیرد تا دست خالی به خانه نرود.
,چرخ دستی و نارنجی پوشان و آبی پوش از من دور می شوند. خیابان هنوز در خواب است. شهر با هبه ی نارنجی پوشان به رنگ خورشید می شود.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه