به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ندای گناباد، زهره آرامش فرزند شهید والامقام محمدرضا آرامش با ارسال دل نوشتهای به تحریریه پایگاه خبری تحلیلی ندای گناباد احساسات درونی خود را از فراق پدر و برخورد برخی از افراد جامعه با خانواده شهدا بازگو میکند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ندای گناباد, .,,
بخش دوم و پایانی این دل نوشته که «سهم من از پدر» نامگرفته است به شرح زیر است:
, :,,
تازه چشم به این دنیا بازکرده بودم که این بلای خانمانسوز، جنگ را میگویم، به جان مردممان افتاد. بعد از گذشت چند سال زمانی که هنوز فرق بین خوب و بد را نمیتوانستم تشخیص بدهم، این بلا دامن من را هم گرفت و یادگار شهید شدم. آن موقع نمیفهمیدم این خوب است یا بد؛ اینکه در شروع زندگی یک نفر، به او بگویند برای همیشه از سایه پدر محرومی، خوب به نظر نمیرسید؛ اما همه میخواستن با گذاشتن نام فرزند شهید روی ما، یا چه میدانم افتخار به داشتن پدر شهید، خوب جلوهاش بدهند. شاید برای دیگران این مسئله خیلی زود، خوب جا افتاد اما برای ما تا ابد تلفیقی از خوب و بد شد. اگر پدرم بود، اگر شهید یا حتی ایثارگر نمیشد، بازهم به او افتخار میکردم، آن موقع منم به داشتنش میبالیدم چون فقط پدرم بود.
,,
گاهی چشمانم را میبندم و خودم را وسط جنگ کنار پدرم تجسم میکنم. لحظه شهادتش دوست داشتم میتوانستم سر خون و خاکآلودش را روی پاهایم میگذاشتم، دستانش را میگرفتم و التماسش میکردم تا نرود، شاید دلش به حالم میسوخت و برمیگشت و شاید اجازه میداد همراهش برم بهجایی که خودش رهسپار بود.
,,
درست است که نبودنش برایم سخت و دشوار است اما وقتی خوب فکر میکنم میبینم هرجایی از زندگیام حضورش را می تونم بهراحتی احساس کنم. میدانم که ایستاده و دارد به کارهایم نظارت میکند. منم گاهی در خلوتم با او مشورت میکنم و از او کمک میخواهم و راهنمایی میگیرم، میدانم او هم دریغ ندارد.
,,
افتخار به داشتن چنین پدری وقتی بیشتر میشود که میدانم در کنارش کوه صبری چون مادر داشتم. شایسته نیست از پدر بگویم و از او نه. درحالیکه تنها کسی که کمک به تکامل و قرب پدر کرد، مادرم بود.
,,
چشمان مهربان او همیشه در خاطرم خواهد ماند. اجازه نمیدهم گذر زمان مهربانیها، صبوریها، تلاشها و زحمات بیدریغش را به دست فراموشی بسپارد. من مردانگی، جسارت و شجاعت پدر را در وجود مادرم یافتم. اصلاً او بهنوعی یک پدر بود. تحمل سنگینی به دوش کشیدن بار وظایف هم پدر و هم مادر از جسم نحیف و ضعیفش بعید به نظر میرسید، اما او باافتخار توانست این بار را به مقصد رساند و زمین بگذارد.
,,
جای خالیاش خلأ ای است که با هیچ ارزشی پر نمیشود. از زمانی که چشم به دنیای خاکی گشودم و دانستم که از داشتن پدر محرومم، دستان پرمحبت و سایه پرمهرش نگذاشت این خلأ را در زندگیام حس کنم. او زندگیاش را عاشقانه با ما تقسیم کرد و خود را فراموش کرد. تقدس و پاکیاش در کلمات ذهنم نمیگنجد. فقط خداست که مرتبهاش را میشناسد. اینگونه است که وجودم را لبریز از عشق خود نموده تا بیاختیار عاشقش باشم. او تنها سنگ صبور من بود و دنیای بدون او برایم قابلباور نیست. کاش بود و بازهم بر سجاده راز و نیازش با معبود، دعایم میکرد و عقوبتم را به خیر میخواست.
,,
من یکبار دیگر طعم از دست دادن عزیزی را چشیدم که هرگز جایگزینی ندارد. این بار در سراشیب پر از سنگلاخ زندگی پشتم به کسی گرم نیست. توان رفتن تا کی و زمان رسیدن چه وقت باشد، نمیدانم.
,,
کاش ذرهای از توانائیهای مادر را به ارث میبردم. میدانم پدر در وجودش قدرت تحمل مصائب را دید که ما را به دست او سپرد و رفت. حتماً او هم به داشتنش افتخار میکند. اکنونکه در کنار هم قرار دارند، بیشتر حسرت در کنار آنها بودن رادارم. وقتی دقت میکنم میبینم سنگ مزارشان هم در یک ردیف قرارگرفته. مادرم اولین همسر شهیدی بود که خود را به مردش رساند. شاید هم با این کار ثابت کرد که دیگر دنیا برایش تنگ است و باید خود را رها سازد.
,,
در جامعه ما افراد زیادی هستند که همه تلاششان ارج نهادن به عظمت شهید و شهادت است. نمیتوان زحمات فراوانی که در این راه برای شهدا و خانواده آنها کشیدهاند را از یاد برد. هرچند تلاش آنان قابلتقدیر است، ولی مطمئناً همه هدفشان رسیدن به یک اجر الهی است و هیچ چشمداشتی ندارند. در مقابل گروهی هم هستند که با دلیل یا بیدلیل، شهدا و خانواده آنها را سنگ نشانه کردهاند. آنها از این غافلاند که این نشانهها چه کوچک و چه بزرگ، تجلی عظمت و اقتدار کشورشان هستند، حال با انداختن این سنگ نشانهها، به تصور خودشان یکی را از دور خارج کرده و به زمین میاندازند، اما درواقع تیشه به ریشه خودشان خواهند زد. آنها باید بدانند، شهدا مظهر اقتدارند و نامشان خاری به چشم دشمنان.
,,
در اجر معنوی و شکوه عظیم شهید و شهادت هیچ شکی نیست و بیتردید هیچ قدرت و نیرویی نخواهد توانست در آن خدشه وارد کند، اما در خصوص خانواده شهدا، شاید گروهی از آنان بهرغم موقعیتشان توانستهاند از امتیازات کوچک و بزرگ استفاده کنند که البته این نیز بر حق است؛ اما تعداد زیادی از آنها ازجمله من و خانوادهام بهاستثناء چند مورد کوچک نتوانسته یا نخواستهایم که از این امکانات سود ببریم. حال بجا نیست گروهی بهظاهر حقبهجانب، همه را در یک ردیف گذاشته و مورد هدف قرار دهند. این همان مصداقتر و خشک باهم سوختن است.
,,
کاش انسان اجازه برگشت به گذشته را داشت. در آن هنگام بود که فرصتهای طلایی را بهراحتی از دست نمیداد و از لحظهلحظهاش بیشترین سود را میبرد. با خود میاندیشم اگر این اجازه به من داده میشد، در تکرار مسیر زندگی کدامین زمان را باید به غنیمت میشمردم. به من فرصت جبران کدام ناکامی داده میشد.
,,
مانعشدن برای رفتن پدر، از یک کودک ششساله چه توقعی میتوان داشت یا برداشتن باری از دوش مادر، با کدام توان درحالیکه خود باری بر دوشش بودم. بیتردید با برگشت به عقب بازهم نمیشد تغییری در پیشامدهای زندگیام داد. باز آنچه در سرنوشتم رقم خورده است، پیش میآمد. سهم من از کودکی همان است که بود.
,,
اما چیزی که در آن شک ندارم این است که اگر پدر بود، سرنوشتم این نبود که اکنون هست. میدانم وجودش به هستیم معنای جدیدی میبخشید. ایماندارم با بودنش زندگی زیباتر ازآنچه نشان میدهد، جلوهگر میشد. شهادت پدر در ظاهر صورت زندگیمان را زیبا ساخته اما در مسیرش تلخیها و ناملایمات زیادی را به خوردمان داد.
,,
بااینوجود به خود این وعده را دادیم که آخر هر تلخی، شیرینی است. پس صبوری را در پیش گرفتیم و انتظار را به لحظات زندگیمان گره زدیم، به این امید که شاید آینده از آن ما باشد. آن زمان که بپا خاستیم تا معلوم شود در زمره کدام گروه قرارگرفتهایم، امیدواریم که پدر پشتیبانمان باشد و دستمان را بگیرد تا گامهایمان استوار گردد. اگر نبودش را آن زمان جبران کند بیشک در آنوقت شیرینی همنشینی با او دوچندان خواهد بود.
,,
شاید نوشتههایم غریب و عجیب باشد اما بر من خرده نگیرید، همهی درک من از کسی به نام پدر همین است، همهی سهم من از پدر فقط فریاد نام اوست.
,,
مردم، بچههای جنگ دارند پیر می شن، ما به نیروی جوان نیاز داریم، به بچههای جنگی جدید. جنگی نه از جنس توپ و تانک و بمبهای شیمیایی و هستهای، جنگی فرهنگی. باید بدانیم که الآن وسط این جنگ قرار داریم. نباید از یورش دشمن غافل شد، باید به آنها پاتک زد، باید از میدانهای مین گذشت، باید حصارها را شکست، باید زیر پرچم و برای پرچم جنگید و به پیروزی رسید. یک فتح جاویدان، دوشادوش هم زیر سایه دستان مهدی موعود (عج).
, .,,
پایان کلام اینکه شاید من زخمخورده از جنگ باشم، ولی اقتدار کشورم را با هیچ لذتی در دنیا عوض نمیکنم؛ من طعم تلخ جنگ را چشیدم لذا تمام آرزویم شیرینی صلح و امنیت برای دیگران است.
,,
,
انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه