یادداشت/یادبود سردار شهید محمدرضا ارفعی معاون تیپ جواد الائمه(ع)
لبخند آخر
محمدرضا ارﻓﻌﻰ، ﻓﺮزﻧﺪ ﻣﺤﻤﺪاﺑﺮاﻫﻴﻢ، در ﻓﺮوردﻳﻦ ﻣﺎه ﺳـﺎل 1342 در ﻣـﺸﻬﺪ ﻣﺘﻮﻟـﺪ ﺷـﺪ. ﻣـﺎدرش ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺗﻮﻟﺪ او ﻣﻘﺎرن ﺑﺎ ﺳﺎﻟﺮوز ﺗﻮﻟﺪ ﺣﻀﺮت رﺿﺎ(ع)ﺑود. نوشته زیر از خاطرات یکی از بستگان این شهید والامقام است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از طرقبه نیوز، بعضی حالات تا ابد توی ذهن می ماند و لبخند اقا رضا از این نوع بود؛ برای بچه هایی مثل من آدم های مهربان همیشه گل از صورتشان می شکفد و او هم از مهربان ها بود و بعد بخشندگی بزرگترها ، چشم من به دستش بود تا داخل جیبش برود و چیزی درآورد و دوباره برق شادی را در چشم ما ببیند. هروقت من را می دید چیزی یک خوردنی، اسباب بازی کوچک یا هدیه ای دیگر به من می داد. اما این بار فرق می کرد مادرم دسته گل را به من داد و من تقدیمش کردم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, طرقبه نیوز,,
قیافه رنگ پریده و و رنجور و خسته، با شلوار و پیراهن آبی با دمپایی پلاستیکی بیمارستان، خودش داخل راهروی بیمارستان به استقبال ما آمد.
,,
بیمارستان مشهد پر بود از مجروحان جنگی و عده ای به علت کمبود جا داخل راهروها بستری شده بودند و صدای ضجه بعضی از آنها باعث وحشتم شده بود و زیر چادر مادرم را ایمن ترین جا یافتم و به آنجا پناه بردم. میان مجروحان صدای ناله یکی ، بلندی بیشتر داشت. نمی دانستم "موج گرفتن" یعنی چه اما فهمیدم که اتفاق بدی برای او افتاده است، پسری جوان و خوش سیما که حرف هایی می زد من نمی فهمیدم و الان هم که هم که بزرگ شده ام باز هم نمی فهمم. مادرم از لحظه ورود به بیمارستان یکریز گریه می کرد اما با دیدن این جوان شانه هایش هم می لرزید و صدای گریه اش بلند تر شده بود. برای لحظه ای همه فراموش کردیم که ما هم اینجا مجروح جنگی داریم.
,,
آقا رضا عادت داشت لبخند بزند، حتی حالا هم که درد رو از ما پنهان می کرد، و چانه اش یک گودی داشت و وقتی می خندید چهره اش زیباتر می شد. امروز راه رفتنش هم خنده دار شده بود. دست از شوخی هم بر نمی داشت، خواهرم سبزه بود و به او گفت: « خاله سوسکه سلام بیا بغلم».
,,
همه آرام گریه می کردند و او هم شوخی می کرد و می خندید. مظلومیت مضاعف او داد می زد که این چهره تا شهادت رو از خدا نگیره ول کن نیست. چندین بار زخمی شده بود و خودش می گفت که دیشب خوابی دیده است و بزرگترها می دانستند معنی این خواب ها چیست.
,,
خوب شد و دوباره به خط رفت و دختر یک ساله اش را گذاشت و این دفعه خوابش به حقیقت پیوسته بود. من از پشت پنجره داخل حیاط خونه رو نگاه می کردم. مادر و خواهرم گفتند همینجا بایستم و تکان نخورم. دیدم همه روی تابوتش در وسط حیات افتاده بودند و ضجه می کردند و مو پریشان می کردند،من فهمیدم که دیگر هیج وقت لبخند آقا رضا رو نمی بینم.
,,
ﻣﺤﻤﺪرﺿﺎ ﺳﻪ روز در ﺑﻴﻤﺎرﺳﺘﺎن اﻣﺎم ﺧﻤﻴﻨﻰ ﺗﺒﺮﻳﺰﺑﺴﺘﺮى ﺑﻮد، اﻣﺎ درﻣـﺎن ﻣـﺆﺛّﺮ واﻗـﻊ ﻧـﺸﺪ و در 2 ﻓﺮوردﻳﻦ 1364 ﺑﻪ ﺷﻬﺎدت رﺳﻴﺪ. روز 12 ﻓﺮوردﻳﻦ 1364 ﭘـﺲ از ﺗـﺸﻴﻴﻊ، ﭘﻴﻜـﺮ ﭘـﺎﻛﺶ در ﺑﻬـﺸﺖ رﺿﺎ(ع) دﻓﻦ ﺷﺪ.
,,
یادبود سردار شهید محمدرضا ارفعی معاون تیپ جواد الائمه(ع) و همرزم سردار برونسی
نویسنده: احمد غفوریان
, ,
,
]
ارسال دیدگاه