گفتگو با مادر شهید شالباف؛

شناسایی توسط کبوتر تا پیداشدن وصیت در جلد قرآن مسجد

شناسایی توسط کبوتر تا پیداشدن وصیت در جلد قرآن مسجد
بچه های تفحص شهدا تعریف می کردند: «یک هفته در خاک شلمچه چادر زده بودیم، اما هیچ پیکری را نتوانستیم پیدا کنیم، روز آخر که در حال جمع آوری وسایلمان بودیم، کبوتر سفیدی سه بار در یک نقطه نشست و برخاست و برای ما جلب توجه کرد؛ به شهدا متوسل شدیم و آن نقطه را جستجو کردیم و حمید در همان نقطه به همراه ۴نفر دیگر از بچه های دزفول پیدا شدند».
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از دزفول امروز:مادران شهدا همچون آینه دارانی هستند که راه شهید را به ما نشان می دهند و اگر قصد الگو پذیری از ستارگانی را داری که راه را در شب به نشان دهند، باید در کلاس درس این مادران بنشینی.

, به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از دزفول امروز:مادران شهدا همچون آینه دارانی هستند که راه شهید را به ما نشان می دهند و اگر قصد الگو پذیری از ستارگانی را داری که راه را در شب به نشان دهند، باید در کلاس درس این مادران بنشینی., به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از دزفول امروز:مادران شهدا همچون آینه دارانی هستند که راه شهید را به ما نشان می دهند و اگر قصد الگو پذیری از ستارگانی را داری که راه را در شب به نشان دهند، باید در کلاس درس این مادران بنشینی., شبکه اطلاع رسانی راه دانا, به نقل از دزفول امروز:مادران شهدا همچون آینه دارانی هستند که راه شهید را به ما نشان می دهند و اگر قصد الگو پذیری از ستارگانی را داری که راه را در شب به نشان دهند، باید در کلاس درس این مادران بنشینی., دزفول امروز,

خبرنگار دزفول امروز سراغ “کوکب حیدری” مادر بزرگوار “شهید حمیدرضا شالباف” رفته تا از شهید و فرهنگ شهادت برایمان بگوید.

, خبرنگار دزفول امروز سراغ “کوکب حیدری” مادر بزرگوار “شهید حمیدرضا شالباف” رفته تا از شهید و فرهنگ شهادت برایمان بگوید., خبرنگار دزفول امروز سراغ “کوکب حیدری” مادر بزرگوار “شهید حمیدرضا شالباف” رفته تا از شهید و فرهنگ شهادت برایمان بگوید.,

مشروح صحبت های دلنشین این مادر فداکار را در ادامه با جان و دل می خوانیم:

, مشروح صحبت های دلنشین این مادر فداکار را در ادامه با جان و دل می خوانیم:, مشروح صحبت های دلنشین این مادر فداکار را در ادامه با جان و دل می خوانیم:,

همسرم فردی بسیار با اخلاق، متدین و خانواده دوست است. ثمره‌ی ازدواج من و همسرم ۷فرزند بود، ۵پسر و ۲دختر که حمیدرضا فرزند دوم من است و سال  ۱۳۴۵ متولد شد. حمیدرضا بسیار آرام، شیرین و جذاب بود.

, همسرم فردی بسیار با اخلاق، متدین و خانواده دوست است. ثمره‌ی ازدواج من و همسرم ۷فرزند بود، ۵پسر و ۲دختر که حمیدرضا فرزند دوم من است و سال  ۱۳۴۵ متولد شد. حمیدرضا بسیار آرام، شیرین و جذاب بود., همسرم فردی بسیار با اخلاق، متدین و خانواده دوست است. ثمره‌ی ازدواج من و همسرم ۷فرزند بود، ۵پسر و ۲دختر که حمیدرضا فرزند دوم من است و سال  ۱۳۴۵ متولد شد. حمیدرضا بسیار آرام، شیرین و جذاب بود.,

آن قدیم ها تخت خواب نبود و بچه ها را روی زمین می خواباندیم. یک روز حاج آقا (پدر شهید) از درد دندان به سختی رنج می برد، حاجی برای استراحت می خواست رختخواب را بیندازد و قدری استراحت کند. رختخواب‌ها روی میز چوبی بودند و حاجی زمانی که رختخواب را برداشت، رختخواب‌های زیرین روی حمیدرضا افتادند، حمیدرضا بچه ی آرامی بود و زیر رختخواب‌ها ماند. وارد اتاق شدم و از حاجی سراغ حمیدرضا را گرفتم، او اعلام بی اطلاعی کرد و وقتی که اتاق را به خوبی گشتم، متوجه شدم که آقا حمیدرضا زیر رختخواب‌ها جا مانده و به خواب شیرین خودش ادامه داده.

, آن قدیم ها تخت خواب نبود و بچه ها را روی زمین می خواباندیم. یک روز حاج آقا (پدر شهید) از درد دندان به سختی رنج می برد، حاجی برای استراحت می خواست رختخواب را بیندازد و قدری استراحت کند. رختخواب‌ها روی میز چوبی بودند و حاجی زمانی که رختخواب را برداشت، رختخواب‌های زیرین روی حمیدرضا افتادند، حمیدرضا بچه ی آرامی بود و زیر رختخواب‌ها ماند. وارد اتاق شدم و از حاجی سراغ حمیدرضا را گرفتم، او اعلام بی اطلاعی کرد و وقتی که اتاق را به خوبی گشتم، متوجه شدم که آقا حمیدرضا زیر رختخواب‌ها جا مانده و به خواب شیرین خودش ادامه داده., آن قدیم ها تخت خواب نبود و بچه ها را روی زمین می خواباندیم. یک روز حاج آقا (پدر شهید) از درد دندان به سختی رنج می برد، حاجی برای استراحت می خواست رختخواب را بیندازد و قدری استراحت کند. رختخواب‌ها روی میز چوبی بودند و حاجی زمانی که رختخواب را برداشت، رختخواب‌های زیرین روی حمیدرضا افتادند، حمیدرضا بچه ی آرامی بود و زیر رختخواب‌ها ماند. وارد اتاق شدم و از حاجی سراغ حمیدرضا را گرفتم، او اعلام بی اطلاعی کرد و وقتی که اتاق را به خوبی گشتم، متوجه شدم که آقا حمیدرضا زیر رختخواب‌ها جا مانده و به خواب شیرین خودش ادامه داده.,

علیرضا فرزند بزرگم بود و اختلاف سنی اش با حمیدرضا تنها ۹ماه بود. یک روز عمه ی بچه ها خانه ی ما آمده بود. حمیدرضا روی پای عمه نشست و علیرضا در حالی که شیشه ی شیر بر دهان داشت، روی پای من دراز کشیده بود. علیرضا بعد از خوردن شیر، شیشه را سمت حمیدرضا پرتاب کرد، شیشه به سر حمیدرضا خورد و شکسته شد اما حمیدرضا سالم و سلامت بود. فردی که برگزیده باشد خداوند حافظش خواهد بود و حمیدرضای من نیز برگزیده ی خداوند بود و در راه جهاد به درجه ی رفیع شهادت نائل شد.

, علیرضا فرزند بزرگم بود و اختلاف سنی اش با حمیدرضا تنها ۹ماه بود. یک روز عمه ی بچه ها خانه ی ما آمده بود. حمیدرضا روی پای عمه نشست و علیرضا در حالی که شیشه ی شیر بر دهان داشت، روی پای من دراز کشیده بود. علیرضا بعد از خوردن شیر، شیشه را سمت حمیدرضا پرتاب کرد، شیشه به سر حمیدرضا خورد و شکسته شد اما حمیدرضا سالم و سلامت بود. فردی که برگزیده باشد خداوند حافظش خواهد بود و حمیدرضای من نیز برگزیده ی خداوند بود و در راه جهاد به درجه ی رفیع شهادت نائل شد., علیرضا فرزند بزرگم بود و اختلاف سنی اش با حمیدرضا تنها ۹ماه بود. یک روز عمه ی بچه ها خانه ی ما آمده بود. حمیدرضا روی پای عمه نشست و علیرضا در حالی که شیشه ی شیر بر دهان داشت، روی پای من دراز کشیده بود. علیرضا بعد از خوردن شیر، شیشه را سمت حمیدرضا پرتاب کرد، شیشه به سر حمیدرضا خورد و شکسته شد اما حمیدرضا سالم و سلامت بود. فردی که برگزیده باشد خداوند حافظش خواهد بود و حمیدرضای من نیز برگزیده ی خداوند بود و در راه جهاد به درجه ی رفیع شهادت نائل شد.,

حدود سال ۱۳۶۰ برای مقطعی به تهران رفتیم. حمیدرضا و دو برادر دیگرش شبانه روز در مساجد تهران فعالیت می‌کردند، آنها علاقه ی زیادی به کارهای فرهنگی و تربیتی داشتند. سرانجام بعد از “عملیات فتح‌المبین” بود که به دزفول بر گشتیم و سه برادر همچون گذشته در “مسجد نجفیه” شبانه روز فعالیت می‌کردند و گویی زندگی خود را وقف کارهای فرهنگی کرده بودند.

, حدود سال ۱۳۶۰ برای مقطعی به تهران رفتیم. حمیدرضا و دو برادر دیگرش شبانه روز در مساجد تهران فعالیت می‌کردند، آنها علاقه ی زیادی به کارهای فرهنگی و تربیتی داشتند. سرانجام بعد از “عملیات فتح‌المبین” بود که به دزفول بر گشتیم و سه برادر همچون گذشته در “مسجد نجفیه” شبانه روز فعالیت می‌کردند و گویی زندگی خود را وقف کارهای فرهنگی کرده بودند., حدود سال ۱۳۶۰ برای مقطعی به تهران رفتیم. حمیدرضا و دو برادر دیگرش شبانه روز در مساجد تهران فعالیت می‌کردند، آنها علاقه ی زیادی به کارهای فرهنگی و تربیتی داشتند. سرانجام بعد از “عملیات فتح‌المبین” بود که به دزفول بر گشتیم و سه برادر همچون گذشته در “مسجد نجفیه” شبانه روز فعالیت می‌کردند و گویی زندگی خود را وقف کارهای فرهنگی کرده بودند.,

حمیدرضا بسیار فعال و پرانرژی بود و در مقطع راهنمایی تحصیل می کرد. نوجوان ۱۳ساله ای که علاقه ی زیادی به دوربین و عکاسی داشت. از همه ی دلبستگی ها دل کند و گویی در پیله ی بدن به تنگی زندگی می کرد و می خواست پرواز کند. برای اعزام به “مسجد نجفیه” رفت اما مسئولین اعزام نیرو، متوجه سن کم او شده و مانع اعزامش شدند اما حمیدرضا آرام و قرار نداشت و حس جا ماندن از “رضا بدلی” دوستی که همیشه با هم بودند، او را آزار داده، صبر و قرار از او گرفته بود. او با پیگیری های فراوان توانست مسئولان “مسجد سلمان فارسی” را راضی کند، اما راضی کردن و رضایت نامه‌ای که باید پدرش امضا می کرد مشکل بعدی حمیدرضا بود. پدر که شاهد شیفتگی و بیتابی های او بود، رضایت نامه را امضا کرد.

, حمیدرضا بسیار فعال و پرانرژی بود و در مقطع راهنمایی تحصیل می کرد. نوجوان ۱۳ساله ای که علاقه ی زیادی به دوربین و عکاسی داشت. از همه ی دلبستگی ها دل کند و گویی در پیله ی بدن به تنگی زندگی می کرد و می خواست پرواز کند. برای اعزام به “مسجد نجفیه” رفت اما مسئولین اعزام نیرو، متوجه سن کم او شده و مانع اعزامش شدند اما حمیدرضا آرام و قرار نداشت و حس جا ماندن از “رضا بدلی” دوستی که همیشه با هم بودند، او را آزار داده، صبر و قرار از او گرفته بود. او با پیگیری های فراوان توانست مسئولان “مسجد سلمان فارسی” را راضی کند، اما راضی کردن و رضایت نامه‌ای که باید پدرش امضا می کرد مشکل بعدی حمیدرضا بود. پدر که شاهد شیفتگی و بیتابی های او بود، رضایت نامه را امضا کرد., حمیدرضا بسیار فعال و پرانرژی بود و در مقطع راهنمایی تحصیل می کرد. نوجوان ۱۳ساله ای که علاقه ی زیادی به دوربین و عکاسی داشت. از همه ی دلبستگی ها دل کند و گویی در پیله ی بدن به تنگی زندگی می کرد و می خواست پرواز کند. برای اعزام به “مسجد نجفیه” رفت اما مسئولین اعزام نیرو، متوجه سن کم او شده و مانع اعزامش شدند اما حمیدرضا آرام و قرار نداشت و حس جا ماندن از “رضا بدلی” دوستی که همیشه با هم بودند، او را آزار داده، صبر و قرار از او گرفته بود. او با پیگیری های فراوان توانست مسئولان “مسجد سلمان فارسی” را راضی کند، اما راضی کردن و رضایت نامه‌ای که باید پدرش امضا می کرد مشکل بعدی حمیدرضا بود. پدر که شاهد شیفتگی و بیتابی های او بود، رضایت نامه را امضا کرد.,

این تصویر هنوز جلوی چشمانم است؛ حمیدرضا با خوشحالی وارد خانه شد و گفت: بچه‌های مسجد خودمان که نمی گذارند به جبهه بروم اما توانستم بچه‌های “مسجد سلمان فارسی” را راضی کنم. حاجی نگاهی به حمیدرضا کرد و گفت: باباجان شما دوم راهنمایی هستی در همین سنگر مسجد و مدرسه خدمت کنید بهتر است. اما بی قراری‌ها و حس جاماندن از “شهید رضا بدلی” سرانجام پدر را راضی کرد و در ۱۵رمضان رضایت نامه را نوشت. وقتی حمیدرضا رضایت نامه را دید چنان خندید که صدای قهقهه‌اش هنوز در گوشم است.

, این تصویر هنوز جلوی چشمانم است؛ حمیدرضا با خوشحالی وارد خانه شد و گفت: بچه‌های مسجد خودمان که نمی گذارند به جبهه بروم اما توانستم بچه‌های “مسجد سلمان فارسی” را راضی کنم. حاجی نگاهی به حمیدرضا کرد و گفت: باباجان شما دوم راهنمایی هستی در همین سنگر مسجد و مدرسه خدمت کنید بهتر است. اما بی قراری‌ها و حس جاماندن از “شهید رضا بدلی” سرانجام پدر را راضی کرد و در ۱۵رمضان رضایت نامه را نوشت. وقتی حمیدرضا رضایت نامه را دید چنان خندید که صدای قهقهه‌اش هنوز در گوشم است., این تصویر هنوز جلوی چشمانم است؛ حمیدرضا با خوشحالی وارد خانه شد و گفت: بچه‌های مسجد خودمان که نمی گذارند به جبهه بروم اما توانستم بچه‌های “مسجد سلمان فارسی” را راضی کنم. حاجی نگاهی به حمیدرضا کرد و گفت: باباجان شما دوم راهنمایی هستی در همین سنگر مسجد و مدرسه خدمت کنید بهتر است. اما بی قراری‌ها و حس جاماندن از “شهید رضا بدلی” سرانجام پدر را راضی کرد و در ۱۵رمضان رضایت نامه را نوشت. وقتی حمیدرضا رضایت نامه را دید چنان خندید که صدای قهقهه‌اش هنوز در گوشم است.,

ماه رمضان بود، حمیدرضا از مسجد می‌آمد، سحری می‌خورد و دوباره به مسجد می‌رفت. شب ۱۶رمضان سال۱۳۶۱ بعد از سحری به جبهه اعزام شد.

, ماه رمضان بود، حمیدرضا از مسجد می‌آمد، سحری می‌خورد و دوباره به مسجد می‌رفت. شب ۱۶رمضان سال۱۳۶۱ بعد از سحری به جبهه اعزام شد., ماه رمضان بود، حمیدرضا از مسجد می‌آمد، سحری می‌خورد و دوباره به مسجد می‌رفت. شب ۱۶رمضان سال۱۳۶۱ بعد از سحری به جبهه اعزام شد.,

نیروهای خودی در شب های ۱۹و۲۱ ماه مبارک عملیات کردند و بعد از چند روز استراحت، مجددا شب بیست و هفتم ادامه دادند، اما اوج درگیری‌ها به شب ۲۹رمضان بر می‌گردد که بین نیروهای ما و رژیم بعث درگیری سنگینی ایجاد می‌شود. همرزم و برادرش آقای گلستانی تعریف می‌کرد در آن شب ‌ها حمیدرضا لحظه به لحظه عملیات را تصویر برداری کرد و نهایتا نوجوانم در حالی که دو ماه تا رسیدن به ۱۳ سالگی فاصله داشت، در تاریخ ۲۶تیرماه ۱۳۶۱ در عملیات رمضان جاوید الاثر شد.

, نیروهای خودی در شب های ۱۹و۲۱ ماه مبارک عملیات کردند و بعد از چند روز استراحت، مجددا شب بیست و هفتم ادامه دادند، اما اوج درگیری‌ها به شب ۲۹رمضان بر می‌گردد که بین نیروهای ما و رژیم بعث درگیری سنگینی ایجاد می‌شود. همرزم و برادرش آقای گلستانی تعریف می‌کرد در آن شب ‌ها حمیدرضا لحظه به لحظه عملیات را تصویر برداری کرد و نهایتا نوجوانم در حالی که دو ماه تا رسیدن به ۱۳ سالگی فاصله داشت، در تاریخ ۲۶تیرماه ۱۳۶۱ در عملیات رمضان جاوید الاثر شد., نیروهای خودی در شب های ۱۹و۲۱ ماه مبارک عملیات کردند و بعد از چند روز استراحت، مجددا شب بیست و هفتم ادامه دادند، اما اوج درگیری‌ها به شب ۲۹رمضان بر می‌گردد که بین نیروهای ما و رژیم بعث درگیری سنگینی ایجاد می‌شود. همرزم و برادرش آقای گلستانی تعریف می‌کرد در آن شب ‌ها حمیدرضا لحظه به لحظه عملیات را تصویر برداری کرد و نهایتا نوجوانم در حالی که دو ماه تا رسیدن به ۱۳ سالگی فاصله داشت، در تاریخ ۲۶تیرماه ۱۳۶۱ در عملیات رمضان جاوید الاثر شد.,

در حالی که حدودا ۱۳ سال از رفتن حمیدرضا می گذشت، نگذاشت چشم انتظاری مادر بیشتر از سنش شود و در تاریخ ۱۷دی ماه ۱۳۷۴ مصادف با ایام ماه مبارک رمضان خبر شهادتشبه ما رسید.

, در حالی که حدودا ۱۳ سال از رفتن حمیدرضا می گذشت، نگذاشت چشم انتظاری مادر بیشتر از سنش شود و در تاریخ ۱۷دی ماه ۱۳۷۴ مصادف با ایام ماه مبارک رمضان خبر شهادتشبه ما رسید., در حالی که حدودا ۱۳ سال از رفتن حمیدرضا می گذشت، نگذاشت چشم انتظاری مادر بیشتر از سنش شود و در تاریخ ۱۷دی ماه ۱۳۷۴ مصادف با ایام ماه مبارک رمضان خبر شهادتشبه ما رسید.,

همان شب بود که وقتی از مسجد بازگشتم، تلفن خانه به‌ صدا در‌آمد، تلفن را برداشتم، گفتند از بنیاد شهید تماس گرفته اند و نامه ای برایتان داریم، فردا بیاید تحویل بگیرد.

, همان شب بود که وقتی از مسجد بازگشتم، تلفن خانه به‌ صدا در‌آمد، تلفن را برداشتم، گفتند از بنیاد شهید تماس گرفته اند و نامه ای برایتان داریم، فردا بیاید تحویل بگیرد., همان شب بود که وقتی از مسجد بازگشتم، تلفن خانه به‌ صدا در‌آمد، تلفن را برداشتم، گفتند از بنیاد شهید تماس گرفته اند و نامه ای برایتان داریم، فردا بیاید تحویل بگیرد.,

نمی دانم آن شب را چگونه به صبح رساندم. حاج آقا اول وقت به بنیاد شهید رفتند اما وقتی آمدند دیدم که مادر و خواهرانم را نیز با خود آورده، پارچه ی مشکی به درب خانه می زنند و حمیدرضای من بعد از ۱۳سال برگشت. اما دیگر خبری از آن خنده مستانه ی سحرگاه ۱۶ ماه مبارک رمضان نبود. بچه های تفحص شهدا تعریف می کردند: «یک هفته در خاک شلمچه چادر زده بودیم، اما هیچ پیکری را نتوانستیم پیدا کنیم، روز آخر که در حال جمع آوری وسایلمان بودیم، کبوتر سفیدی سه بار در یک نقطه نشست و برخاست و برای ما جلب توجه کرد؛ به شهدا متوسل شدیم و آن نقطه را جستجو کردیم و حمید در همان نقطه به همراه ۴نفر دیگر از بچه های دزفول پیدا شدند».

, نمی دانم آن شب را چگونه به صبح رساندم. حاج آقا اول وقت به بنیاد شهید رفتند اما وقتی آمدند دیدم که مادر و خواهرانم را نیز با خود آورده، پارچه ی مشکی به درب خانه می زنند و حمیدرضای من بعد از ۱۳سال برگشت. اما دیگر خبری از آن خنده مستانه ی سحرگاه ۱۶ ماه مبارک رمضان نبود. بچه های تفحص شهدا تعریف می کردند: «یک هفته در خاک شلمچه چادر زده بودیم، اما هیچ پیکری را نتوانستیم پیدا کنیم، روز آخر که در حال جمع آوری وسایلمان بودیم، کبوتر سفیدی سه بار در یک نقطه نشست و برخاست و برای ما جلب توجه کرد؛ به شهدا متوسل شدیم و آن نقطه را جستجو کردیم و حمید در همان نقطه به همراه ۴نفر دیگر از بچه های دزفول پیدا شدند»., نمی دانم آن شب را چگونه به صبح رساندم. حاج آقا اول وقت به بنیاد شهید رفتند اما وقتی آمدند دیدم که مادر و خواهرانم را نیز با خود آورده، پارچه ی مشکی به درب خانه می زنند و حمیدرضای من بعد از ۱۳سال برگشت. اما دیگر خبری از آن خنده مستانه ی سحرگاه ۱۶ ماه مبارک رمضان نبود. بچه های تفحص شهدا تعریف می کردند: «یک هفته در خاک شلمچه چادر زده بودیم، اما هیچ پیکری را نتوانستیم پیدا کنیم، روز آخر که در حال جمع آوری وسایلمان بودیم، کبوتر سفیدی سه بار در یک نقطه نشست و برخاست و برای ما جلب توجه کرد؛ به شهدا متوسل شدیم و آن نقطه را جستجو کردیم و حمید در همان نقطه به همراه ۴نفر دیگر از بچه های دزفول پیدا شدند».,

حال مادرانی که فرزندانشان جاویدالاثر هستند را به خوبی درک می‌کنم، هر روز برایشان سال‌ها طول می کشد و فقط  می‌توانم بگویم سخت است و کسی نمی‌تواند آن ها را درک کند.

, حال مادرانی که فرزندانشان جاویدالاثر هستند را به خوبی درک می‌کنم، هر روز برایشان سال‌ها طول می کشد و فقط  می‌توانم بگویم سخت است و کسی نمی‌تواند آن ها را درک کند., حال مادرانی که فرزندانشان جاویدالاثر هستند را به خوبی درک می‌کنم، هر روز برایشان سال‌ها طول می کشد و فقط  می‌توانم بگویم سخت است و کسی نمی‌تواند آن ها را درک کند.,

وی گفت: تنها چیزی که دل انسان را آرامش می بخشد، “یاد خداست”؛ زمانی که دلتنگ می شوم با یاد کردن خدا آرام می‌شوم. همه ی فرزندان عزیز هستند و خداوند را بخاطر این فرزند صالح شکر گذارم و همه مانند حمیدرضا با غیرت، با اخلاق و دلسوز پدر و مادر هستند. اما از نظر اخلاقی محمدرضا و محمودرضا شباهت‌های زیادی به حمیدرضا دارند.

, وی گفت: تنها چیزی که دل انسان را آرامش می بخشد، “یاد خداست”؛ زمانی که دلتنگ می شوم با یاد کردن خدا آرام می‌شوم. همه ی فرزندان عزیز هستند و خداوند را بخاطر این فرزند صالح شکر گذارم و همه مانند حمیدرضا با غیرت، با اخلاق و دلسوز پدر و مادر هستند. اما از نظر اخلاقی محمدرضا و محمودرضا شباهت‌های زیادی به حمیدرضا دارند., وی گفت: تنها چیزی که دل انسان را آرامش می بخشد، “یاد خداست”؛ زمانی که دلتنگ می شوم با یاد کردن خدا آرام می‌شوم. همه ی فرزندان عزیز هستند و خداوند را بخاطر این فرزند صالح شکر گذارم و همه مانند حمیدرضا با غیرت، با اخلاق و دلسوز پدر و مادر هستند. اما از نظر اخلاقی محمدرضا و محمودرضا شباهت‌های زیادی به حمیدرضا دارند.,

حمیدرضا از مسجد سلمان فارسی اعزام شد و در همان ایام وصیت نامه‌اش را در مسجد نوشت. سال ۷۴ پیکر حمیدرضا بر دوش مردم ولایتمدار دزفول تشیع شد و هیچ خبری از وصیت نامه شهید نبود. سال ۱۳۷۶ یعنی دو سال بعد از تشیع، بچه های مسجد گفتند در حال صحافی قرآن‌ها وصیت حمیدرضا را بین یکی از قرآن ها پیدا کردند.

, حمیدرضا از مسجد سلمان فارسی اعزام شد و در همان ایام وصیت نامه‌اش را در مسجد نوشت. سال ۷۴ پیکر حمیدرضا بر دوش مردم ولایتمدار دزفول تشیع شد و هیچ خبری از وصیت نامه شهید نبود. سال ۱۳۷۶ یعنی دو سال بعد از تشیع، بچه های مسجد گفتند در حال صحافی قرآن‌ها وصیت حمیدرضا را بین یکی از قرآن ها پیدا کردند., حمیدرضا از مسجد سلمان فارسی اعزام شد و در همان ایام وصیت نامه‌اش را در مسجد نوشت. سال ۷۴ پیکر حمیدرضا بر دوش مردم ولایتمدار دزفول تشیع شد و هیچ خبری از وصیت نامه شهید نبود. سال ۱۳۷۶ یعنی دو سال بعد از تشیع، بچه های مسجد گفتند در حال صحافی قرآن‌ها وصیت حمیدرضا را بین یکی از قرآن ها پیدا کردند.,

یشتر کودکی حمیدرضا را خواب می بینم، حمیدرضا فقط ۱۲سال داشت که به جبهه رفت و مفقود الاثر شد. من و حمیدرضا ۱۵سال اختلاف سنی داشتیم و زمان جاویدالاثر شدنش ۲۷ سالم بود. شب حنابندان محمدرضا پسر بزرگم بود، دلم تنگ حمیدرضا شد و دوست داشتم که عروسی او را هم می دیدم، شب بعد از مراسم بود که خواب حمیدرضا را دیدم که در یک محیط بسیار زیبا در حالی که دست یک فرشته (حورالعین) در دستش بود به سمت من حرکت کرد و هر دو لباس سفید بر تن داشتند و حمیدرضا لبخند به لب داشت، مطمئنم حمیدرضا هیچ وقت دوست ندارد که من ناراحت شوم و همیشه زمانی که دلتنگ می شوم نشانه ای برایم میفرستد که: «من کنارت هستم مادرجان».

, یشتر کودکی حمیدرضا را خواب می بینم، حمیدرضا فقط ۱۲سال داشت که به جبهه رفت و مفقود الاثر شد. من و حمیدرضا ۱۵سال اختلاف سنی داشتیم و زمان جاویدالاثر شدنش ۲۷ سالم بود. شب حنابندان محمدرضا پسر بزرگم بود، دلم تنگ حمیدرضا شد و دوست داشتم که عروسی او را هم می دیدم، شب بعد از مراسم بود که خواب حمیدرضا را دیدم که در یک محیط بسیار زیبا در حالی که دست یک فرشته (حورالعین) در دستش بود به سمت من حرکت کرد و هر دو لباس سفید بر تن داشتند و حمیدرضا لبخند به لب داشت، مطمئنم حمیدرضا هیچ وقت دوست ندارد که من ناراحت شوم و همیشه زمانی که دلتنگ می شوم نشانه ای برایم میفرستد که: «من کنارت هستم مادرجان»., یشتر کودکی حمیدرضا را خواب می بینم، حمیدرضا فقط ۱۲سال داشت که به جبهه رفت و مفقود الاثر شد. من و حمیدرضا ۱۵سال اختلاف سنی داشتیم و زمان جاویدالاثر شدنش ۲۷ سالم بود. شب حنابندان محمدرضا پسر بزرگم بود، دلم تنگ حمیدرضا شد و دوست داشتم که عروسی او را هم می دیدم، شب بعد از مراسم بود که خواب حمیدرضا را دیدم که در یک محیط بسیار زیبا در حالی که دست یک فرشته (حورالعین) در دستش بود به سمت من حرکت کرد و هر دو لباس سفید بر تن داشتند و حمیدرضا لبخند به لب داشت، مطمئنم حمیدرضا هیچ وقت دوست ندارد که من ناراحت شوم و همیشه زمانی که دلتنگ می شوم نشانه ای برایم میفرستد که: «من کنارت هستم مادرجان».,
,

و براستی شهدا زنده اند و اگر به این ریسمان محکم چنگ بزنیم، یقینا دست خالی باز نخواهیم گشت.

, و براستی شهدا زنده اند و اگر به این ریسمان محکم چنگ بزنیم، یقینا دست خالی باز نخواهیم گشت., و براستی شهدا زنده اند و اگر به این ریسمان محکم چنگ بزنیم، یقینا دست خالی باز نخواهیم گشت.,

مزار شهید حمیدرضاشالباف در قطعه ی ۲ گلزار شهید آباد دزفول در کنار دیگر همرزمانش قرار دارد.

, مزار شهید حمیدرضاشالباف در قطعه ی ۲ گلزار شهید آباد دزفول در کنار دیگر همرزمانش قرار دارد., مزار شهید حمیدرضاشالباف در قطعه ی ۲ گلزار شهید آباد دزفول در کنار دیگر همرزمانش قرار دارد.,

شادی روحش صلواتی هدیه کنیم…

, شادی روحش صلواتی هدیه کنیم…, شادی روحش صلواتی هدیه کنیم…,

, , , ,

, , , ,

, , , ]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه