اینجا زندگی را قسمت می کنند؛

امدادهای فروتن

امدادهای فروتن
امداد و نجات هلال احمر، مصدومان حادثه دیده از سقوط های مرگ را در جاده های لرستان نجات می دهند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل آسوبان، «شـد خزان گلشن آشنایی، باز هم آتش به جان زد جدایی» با انگشت شصت و اشاره صدای رادیو را کم می کند. به سمت جعبه ی کمک های اولیه می رود. بتادین را روی انگشت کوچک دست چپش می ریزد تا ضدعفونی شود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آسوبان,

درد انگشت امانش را بریده است. آقا رجب گفته بود باید به مرخصی برود و درد انگشت دست چپش را جدی بگیرد، اما رسول نمی خواست روزهای برفی و شب های سرد جاده را تنها بگذارد؛ حتا برای چند روز.

,

پارسال همین موقع بود که رسول به مأموریت امداد جاده ای رفته و با زنگ پیرزنی خودش را به سرعت به جاده موردنظر رسانده بود. وقتی رسید پیرزنی را دید که صدایش شباهت عجیبی به صدای مادر رسول داشت. زیر لب می گفت خدایا دختر و نوه ام را نجات بده.

,

پیرزن، مدام تسبیح سبز روشنش را می چرخاند. رسول نزدیک تر رفته بود؛ اما به جز قطعات از هم جدا شده ماشین تصادفی و شیشه های شکسته چیزی نمی دید. پرسید مادر، چه کسی راننده این خودرو بوده؟!

,

پیرزن با دستی که تسبیح را ذکر می گفت؛ اشاره کرد به پایین جاده که به دره ای کوچک ختم می شد. رسول به سرعت خودش را به دره رساند. با کمک دوستانش دختر پیرزن را بالای دره آوردند. پیرزن تسبیحش را به سمت آسمان گرفت و باز زیر لب چیزی گفت.

,

دخترش را داخل آمبولانس بردند. داروی بیهوشی برایش مضر بود و درد هم امانش را بریده بود. رسول آب دهانش را قورت می داد. از پیرزن خواست همراه آنها بیاید؛ اما پیرزن انگار که ترس زبانش را بسته باشد، با لکنت گفت نوه ام در ماشین است.

,

چشم های روشن و ریز رسول، گرد شد و بی هیچ حرفی به سمت ماشین تصادفی رفت. سنگی روی ماشین افتاده بود. سنگی که از کوه ریزش کرده بود؛ هوای سرد سنگینی سنگ را دوچندان می کرد؛ اما رسول باید آن را جابجا می کرد.

,

هرچقدر رسول سنگ را هل می داد، سنگ در برابرش سنگین تر می شد. دیگر از نفس افتاده بود. صدای دانه های تسبیح، امید را در دل رسول بیشتر می کرد. سنگ کمی جابجا شد. انگار پیرزن دعای به جان رسول خوانده باشد، سنگ تکان کوچکی خورد و چشم های رسول به پسربچه ای افتاد که آرام خوابیده است.

,

سنگ را باید بیشتر هل می داد که بتواند کودک را نجات دهد. تلفن همراه رسول زنگ می خورد اما او حالا فقط کودک را می دید و سنگ را و دست های تسبیح به دست پیرزن و چش مهای خواهشِ مادری نگران در آمبولانس.

,

صدای تلفن رسول قطع شد. برای چند لحظه صدای قلب و زنگ تلفنِ همراه، یکی شد. انگار نفس قطع شده بود‌. دردی تمام بدنش را فراگرفت. انگشت دست چپ رسول زیر سنگ گیر افتاده بود.

,

هلال احمر کوهدشت

, هلال احمر کوهدشت,

پسربچه ای که چشم هایِ التماس مادر و  مادربزرگش از اشک باز نمی شدند. رسول برای لحظه ای انگشتش را فراموش کرد. تمام قدرتش معطوف به سنگ شد و بالأخره آن را کنار زد.

,

پسربچه را از  زیر صندلی بیرون کشید. پیرزن گفت خیر ببینی پسرم. رسول لبخندی از روی رضایت زد. اما چینی روی پیشانی اش افتاد که از درد انگشت دست چپش بود.

,

رسول پسربچه را کنار مادرش در آمبولانس گذاشت. با چشمهای خندان پیرزن خداخافظی کرد. در بازگشت به محل استراحتش یاد زنگ های پیاپی تلفن همراهش افتاد. آخرین تماس از پدرش بود و پیغامی که«رسول منتظر تماست هستیم»؛ اما الان دیروقت بود و نمی توانست زنگ بزند.

,

یک سال از این ماجرا گذشته بود و رسول هربار با رفتن به این جاده، خاطره اش را در ذهن مرور می کرد. حالا این جاده از کوهدشت آسفالت شده بود و فاصله جاده تا کوه بسیار. شاید چندبانده شده بود.

,

بتادین داشت قطره قطره روی زمین می ریخت که رسول رشته افکارش پاره شد. به سرعت زخم انگشتش را بست.‌ به سمت تلفن رفت. دلهره ای از غروب تمام افکارش را محاصره کرده بود.

,

هلال احمر کوهدشت

, هلال احمر کوهدشت,

هرچه شماره آقا رجب را می گرفت با صدای خسته کننده و تکراری«شماره مورد نظر در دسترس نیست،» مواجه می شد. لباس امدادش را پوشید. قفل در را باز کرد. هنوز جواد بدیع زاده «شد خزانش» را تمام نکرده بود که رسول رادیو را خاموش کرد.

,

صدای نفس های گرم رسول به سرمای شب، امید می داد از زندگی ای دوباره. خودرو امداد را روشن کرد. پایش را روی پدال گاز خودرو گذاشت و حرکت کرد. بین راه یادش افتاد آقا رجب ظهر با زنگ تلفنی برای کمک رسانی به میان جاده رفته؛ اما چرا تا این ساعت در این سرمای سوزناک خبری از او نشده بود.

,

دلهره نبودن رجب و درد انگشت دست چپ، رسول را خسته می کرد. سرعتش را نمی توانست بیشتر کند؛ جاده را تازه آسفالت کرده بودند و هنوز وسایل کارگران جاده ای در جاده بود، باید با احتیاط رانندگی می کرد.

,

نگاهی به ساعتش انداخت، عقربه ی دقیقه شمار ساعت کندتر از همیشه جلو می رفت. یک ساعت طول می کشید تا به محلی که آقا رجب رفته بود، برسد. نوری دید به اندازه نور استتار شده فانوسی در دل شب.

,

انگار چیزی دیده باشد، پا را از روی پدال خودروی امداد برداشت و آرام ترمز گرفت. بی صدا از خودرو پیاده شد. انگشت زخمی اش را با لبه آستینش پوشاند تا سرمای جاده عفونی اش نکند. نزدیکتر شد به نور.

,

آقارجب را دید که با نور چراغ قوه اش دنبال چیزی می گردد. پرسید حالت خوب است؟ دیروقت است چرا به استراحت گاه نیامدی؟! چه کسی بود زنگ زد؟

,

آقارجب با نگاهی به دست رسول، لبخندی زد و گفت چیزی نشده، برگردیم به استراحت گاه. در این هوای سرد، باید لحظه ای منتظر می ماندی تا فن خودرو روشن شود.

,

رسول پدال را گرفت و فرمان خسته خودرو را به سمت جاده به حرکت درآورد. دست های گرد و کوچکش فرمان را با امیدی مضاعف که آقا رجب را دیده بود، می چرخاند و  به چین های زیر چشمش که گواه از خنده های پر از امیدش داشت، بیشتر می کرد.

,

با سرفه های آقا رجب، سنگینی سکوت خودرو شکسته می شد. آقا رجب آرام به دست چپش نگاهی انداخت و با دست راستش، انگشتان دست چپش را می فشرد. خونی گرم، آرام مانند ماری بی نیش از انگشتان دست چپ آقا رجب در جیبش می ریخت با دردی که طعم کمک داشت و نبود انگشتانی که گواه از لبخند پسربچه ای را در آغوش مادرش می داد.

,

لبخندی زد و گفت رسول دستت را پانسمان کردی امروز؟! با یک دست هم می شود کار کرد؟!

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه