داستانک/

تویی که نمی شناختمت

تویی که نمی شناختمت
خون زیادی ازش رفته بود و آسمانی شده بود، چشمان هر دو مون پر از اشک شد و بغض مون ترکید..فرمانده خیلی بی تابی می کرد و گریه اش طولانی شده بود، احساس کردم بابت اتفاق دیشب و اینکه توان حمل این عزیز را نداشتیم عذاب وجدان گرفته.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از گل رامیان، آن شب علارغم آمادگی خوب رزمندگان و پیشرفت های خوبی که در مراحل اولیه حمله حاصل شد با پاتک دشمن مواجه و مجبور به عقب نشینی بودیم تا دچار خسارات جانی و مالی بیشتری نشویم و با تجدید قوا عملیات را مجددا آغاز کنیم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, گل رامیان،,

من بی سیم چی بودم و پا به پای فرمانده در عملیات شرکت داشته و خوب یادمه حین عقب نشینی از مسیری عبور می کردیم که رزمندگان زیادی به شهادت رسیده بودند. در حین بازگشت صدای ناله دو بسیجی جوان را شنیدیم و به سمت اونا رفتیم، شدت جراحات هر دو زیاد بود و حلقه ی محاصره دشمن تنگ و تنگ تر می شد و ما توان حمل هر دو مجروح را نداشتیم.

,

حاج مرتضی به عنوان فرمانده به پیشانی یکی از اونا که شدت جراحات بیشتری داشت بوسه زد و در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود با کمک من رزمنده ای که کمتر آسیب دیده بود رو به منطقه خودی انتقال داده و در نهایت برای مداوا به بیمارستان شهر  اعزام شد.

, .,

فردای آنروز به لطف خدا و از جان گذشتگی رزمندگان عملیات پیروزمندانه ای را تجربه و بخش هایی که شب گذشته به دست دشمن افتاده بود پس گرفتیم.

,

در حین عبور از منطقه ای بودیم که دیشب اون دو بسیجی مصدوم رو دیده و در نهایت یکی را به عقب و منطقه خودی انتقال داده بودیم.

, .,

 به همراه حاج مرتضی  به بسیجی که توان حملش رو نداشتیم نزدیک شدیم.

,

خون زیادی ازش رفته بود و آسمانی شده بود، چشمان هر دو مون پر از اشک شد و بغض مون ترکید..فرمانده خیلی بی تابی می کرد و گریه اش طولانی شده بود، احساس کردم بابت اتفاق دیشب و اینکه توان حمل این عزیز را نداشتیم عذاب وجدان گرفته.

,

دستم را روی دوش هاش گذاشتم و خواستم بلندش کنم که دستی رو بر دوش خودم احساس کردم.

, .,

یکی از برادر روحانی شیخ مجتبی بود که اتفاقا با فرمانده رفاقت دیرینه داشت، منو به عقب خواند، قضیه شب گذشته رو براش تعریف کردم و بهش گفتم؛ به نظرم حاجی دچار عذاب وجدان شده و بهتره با صحبت آرامش کنیم.

, .,

اشک از چشمان شیخ مجتبی جاری شد و آروم گفت؛ اون رزمنده ای که دیشب مصدوم شد و الان شهید می شناسی؟

,

گفتم؛ نه حاج آقا، چطور؟

,

شیخ مجتبی با اشاره به شهیدی که سرش روی زانوی حاج مرتضی بود گفت؛ اون برادر کوچک حاج مرتضی، آقا مصطفی ست.......

,

گفتم پس چرا.....؟ شیخ مجتبی حرفم رو قطع کرد و گفت:به این خاطر که درصد جراحات اون یکی رزمنده کمتر و شانس زنده

,

ماندش نسبت به آقا مصطفی بیشتر بود حاج مرتضی مثل یک فرمانده تصمیم گرفت و عمل کرد نه در قالب یک برادر....

, .,

و بعد هم با این جمله کوتاه از ما جدا شد؛ یکی از فرق های بزرگ برو بچه های رزمنده  با بقیه روحیه گذشت و ایثارشون هست و حاج مرتضی در این مورد نمره ی بیست گرفت....

,

نگاهی به دو برادر انداختم و آروم گفتم؛ آفرین و مرحبا به تویی که نمی شناختمت....

,

نویسنده: زهرا صفری با الهام از دفتر خاطرات سرهنگ پاسدار عسکر قلی پور از یادگاران هشت سال دفاع مقدس

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه