شهید اقبال حسن پورنیا:

دستم قطع شده، سرم که قطع نشده

دستم قطع شده، سرم که قطع نشده
همان شب با اتفاق دوستانم به بیمارستان مریوان رفتیم. به دست قطع شده اقبال نگاه کردم و گفتم: خراش کوچک! اقبال خندید و گفت: دستم قطع شده، سرم که قطع نشده.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، در روز دوم بهمن ماه سال 1341 در یک روز سرد زمستانی در خانواده ای متوسط در روستای برده سفید از توابع شهرستان مریوان کودکی متولد شد که پدرش نام اقبال را برای او انتخاب کرد. اقبال دوران کودکی و نوجوانی اش را در زادگاهش سپری کرد و بعد از پایان مقطع اول راهنمایی به همراه سایر اعضای خانواده اش مشغول کار کشاورزی و دامداری شد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,

 

,

اقبال جوانی بسیار زحمت کش بود و با مردم به خوبی برخورد می کرد. اقبال به خاطر اجتماعی بودنش زبانزد خاص و عام بود. با همه مردم با صداقت رفتار می کرد.

,

 

,

اقبال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران به تشویق پدرش در سال 1359 به عضویت سپاه پاسداران مریوان درآمد و به محض ملحق شدن به سپاه به همراه خانواده اش از روستا به شهر مریوان مهاجرت کرد. به دلیل استعداد فراوان اقبال در پی ریزی عملیات های مختلف همیشه به عنوان فرماندهی کارآمد و لایق مشهور بود.

,

 

,

اقبال در بهار سال 1361 در حالیکه تازه بیست ساله شده بود، سنت حسنه ازدواج را به جای آورد و ازدواج کرد. هفتاد روز از زندگی مشترک اقبال و همسرش می گذشت، اما همچنان با روحیه ای جهادی و با آنچه که در توان داشت به عملیات های جبهه حق علیه باطل اعزام می شد، تا اینکه در روز دوازدهم تیرماه سال 1361 و طی یک یورش غافلگیرانه گروهک های ضد انقلاب در ارتفاعات قلعه برد از ناحیه سینه، شکم و دست مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شدت مجروح شد. شهید اقبال حسن پورنیا بعد از چند روز که در بیمارستان بستری بود در روز هجدهم تیرماه سال 1361 شربت شهادت را سر کشید و به دیدار معبود شتافت.

,

 

,

یکی از دوستان شهید نقل می کند:

,

 

,

در جمع دوستانم نشسته بودم که دایی شهید اقبال حسن پورنیا آمد و گفت: دوستتان روی تخت بیمارستان افتاده است، شما بی خیال اینجا نشسته اید؟

,

 

,

ـ نه. اقبال خودش پیغام داده که دستش خراش کوچکی برداشته است و بعد از پانسمان به خانه خواهد آمد.

,

 

,

ـ چه چیزی را پانسمان خواهد کرد؟ دست قطع شده اش را؟

,

 

,

همان شب با اتفاق دوستانم به بیمارستان مریوان رفتیم. به دست قطع شده اقبال نگاه کردم و گفتم: خراش کوچک! اقبال خندید و گفت: دستم قطع شده، سرم که قطع نشده.

,

 

,

 

,

, ,

شهید اقبال حسن پورنیا

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه