زندگی عاشقانه آیت الله زیر ذرهبین سیاست؛
گذری بر زندگی خانوادگی آیت الله هاشمی رفسنجانی
اکبر هاشمی رفسنجانی در سال 1337 با عفت مرعشی که دختری از خانواده روحانی و از نوادگان سید محمد کاظم طباطبایی یزدی است، ازدواج نمود، زنی که بیش از 50 سال قبل با اکبر هاشمی بهرمانی ازدواج کرد؛ ثمره این ازدواج نیز 5 فرزند بوده است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از زنان خبر؛ آیتالله اکبر هاشمیرفسنجانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام عصر یکشنبه 19 دی ماه در یکی از بیمارستانهای تهران دار فانی را وداع گفت و به این بهانه گذری بر زندگی خانوادگی ایشان داریم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زنان خبر, ؛ آیتالله اکبر هاشمیرفسنجانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام عصر یکشنبه 19 دی ماه در یکی از بیمارستانهای تهران دار فانی را وداع گفت و به این بهانه گذری بر زندگی خانوادگی ایشان داریم.,اکبر هاشمی رفسنجانی در سال 1337 با عفت مرعشی که دختری از خانواده روحانی و از نوادگان سید محمد کاظم طباطبایی یزدی است، ازدواج نمود، زنی که بیش از 50 سال قبل با اکبر هاشمی بهرمانی ازدواج کرد؛ ثمره این ازدواج نیز 5 فرزند بوده است.
,عفت مرعشی، مادر محسن، فائزه، فاطمه، مهدی و یاسر هاشمیرفسنجانی. زنی که به گواه خاطرات آیتالله، نقش بسیار مهمی در زندگیاش ایفا کرده، نشان به آن نشان که او دستکم یکبار در شب چهارم خرداد 1358 در حالی که دو نفر از اعضای گروهک فرقان تلاش میکردند شیخ اکبر را به رگبار گلوله ببندند مانع از کار آنها شد، جان شوهرش را از مرگ حتمی نجات داد و تروریستها را فراری داد.
,خواستگاری آیت الله از همسرش
, خواستگاری آیت الله از همسرش,عفت مرعشی: خانم جون – مادرم – یادم داده بود، وقتی که چشمت به هلال ماه افتاد، برخیز و با ذکر صلوات آن را نو کن. در خواب همین کار را کردم. شنیده بودم که تعبیر دیدن ماه در خواب، بزرگی، توانگری و فرهمندی است و اگر زنی خواب هلال ماه ببیند، چنین شوهری میکند.
,وقت نماز صبح بود، بلند شدم. وضو گرفتم. هنوز تردید داشتم. دودل بودم. با خود میگفتم: «میخواهی چه کنی دختر؟ بالاخره جواب پدر را چه میخواهی بدهی؟»
,دیشب پدرم کمی دیرتر از هر شب به خانه آمد. برای دیدن آمیرزا علی به نوق رفته بود. همین که وارد حیاط شد، خانم جون را صدا زد. با هم آهسته صحبت کردند.
, ,
,
, خاطراتی از فداکاری
, خاطراتی از فداکاری,هاشمی در خاطرات سال 57 و 58 خود در شرح حادثه ترور خود نوشته است: « براى من روشن شد که او قصد سوئى دارد. در همین لحظه او بلافاصله اسلحه اى را از زیر پیراهنش بیرون آورد و به سوى من نشانه گرفت. من با توجه به اینکه فاصلهاى نیز با وى نداشتم، مچ همان دستى را که اسلحهاش در آن بود، گرفتم و با وى گلاویز شدم و متوجه شدم در حالى که او از خود دفاع مىکند، رفیق وى نیز در حیاط منزل، جلوى پاسدار دیگر را گرفته و نمىگذارد که او به کمک من بیاید. اما سرانجام وقتى او دید که دوستش نمىتواند در اتاق پذیرایى، کارى از پیش ببرد و گیر افتاده، وارد اتاق شد و از همان کنار در ورودى، شروع به تیراندازى کرد. در این لحظه بود که عفت و سایر اعضاى خانواده به کمک آمدند؛ این در حالى بود که من احساس مىکردم یک تیر به من اصابت کرده و از شکمم خارج شده است. در این لحظات شخصى که درون اتاق بود، همچنان تلاش مىکرد گلوله اى دیگر به سوى من شلیک کند که عفت، همسرم، مانع او شد که وى بتواند به سر من و یا جاى حساس دیگر تیراندازى کند. آنها هم که دیدند نمىتوانند کارى بکنند، پس از این درگیرى از صحنه حادثه گریختند. بعد از فرار آن دو نفر، عفت با اتومبیل یکى از همسایگان، مرا به بیمارستان شهدا در میدان تجریش رساند.»
, هاشمی در خاطرات سال 57 و 58 خود در شرح حادثه ترور خود نوشته است: « براى من روشن شد که او قصد سوئى دارد. در همین لحظه او بلافاصله اسلحه اى را از زیر پیراهنش بیرون آورد و به سوى من نشانه گرفت. من با توجه به اینکه فاصلهاى نیز با وى نداشتم، مچ همان دستى را که اسلحهاش در آن بود، گرفتم و با وى گلاویز شدم و متوجه شدم در حالى که او از خود دفاع مىکند، رفیق وى نیز در حیاط منزل، جلوى پاسدار دیگر را گرفته و نمىگذارد که او به کمک من بیاید. اما سرانجام وقتى او دید که دوستش نمىتواند در اتاق پذیرایى، کارى از پیش ببرد و گیر افتاده، وارد اتاق شد و از همان کنار در ورودى، شروع به تیراندازى کرد. در این لحظه بود که عفت و سایر اعضاى خانواده به کمک آمدند؛ این در حالى بود که من احساس مىکردم یک تیر به من اصابت کرده و از شکمم خارج شده است. در این لحظات شخصى که درون اتاق بود، همچنان تلاش مىکرد گلوله اى دیگر به سوى من شلیک کند که عفت، همسرم، مانع او شد که وى بتواند به سر من و یا جاى حساس دیگر تیراندازى کند. آنها هم که دیدند نمىتوانند کارى بکنند، پس از این درگیرى از صحنه حادثه گریختند. بعد از فرار آن دو نفر، عفت با اتومبیل یکى از همسایگان، مرا به بیمارستان شهدا در میدان تجریش رساند.» ,هاشمی در خاطرات سال 59 خود بار دیگر به فداکاری عفت مرعشی اشاره کرد و نوشت: « خود من نیز حدود یکسال پیش [شب چهارم خرداد 1358]، یکى از اهداف تروریستى این گروهک بودم. که به لطف خداوند و با فداکارى و گذشتى که عفت، همسرم، از خود نشان داد. اقدام تیم عملیاتى آنها علىرغم اصابت گلوله به بدنم، نافرجام ماند... حضور فداکارانه و به موقع عفت و تلاش شجاعانه او براى جلوگیرى از اصابت گلولههاى شلیک شده به نقاط حساس بدنم، مرد مهاجم و همدستش را که در حیاط در انتظار او بود مجبور به فرار ساخت.»
, هاشمی در خاطرات سال 59 خود بار دیگر به فداکاری عفت مرعشی اشاره کرد و نوشت: « خود من نیز حدود یکسال پیش [شب چهارم خرداد 1358]، یکى از اهداف تروریستى این گروهک بودم. که به لطف خداوند و با فداکارى و گذشتى که عفت، همسرم، از خود نشان داد. اقدام تیم عملیاتى آنها علىرغم اصابت گلوله به بدنم، نافرجام ماند... حضور فداکارانه و به موقع عفت و تلاش شجاعانه او براى جلوگیرى از اصابت گلولههاى شلیک شده به نقاط حساس بدنم، مرد مهاجم و همدستش را که در حیاط در انتظار او بود مجبور به فرار ساخت.»,دوران اولین زندان
, دوران اولین زندان,عفت مرعشی گفت: یک روز بعدازظهر آیتالله منتظری به منزل ما آمدند، ولی من نبودم. ایشان مقداری گز همراه خود آورده بودند. ایشان فاطی و بچهها را نوازش کرده و گز را به فاطی داده بودند. او هم با همان بچگی تشکر کرده بود و آقای منتظری خیلی خوششان آمده بود. بعد از آن هر وقت مرا میدید، آن تشکر فاطی را بازگو میکردند. هر کس خبری درباره وضعیت زندانیان میگرفت به ما میداد، اما کاری نمیتوانستند انجام دهند. بالاخره پس از چهارماه بازجویی و تلاش، چیزی عاید ساواک نشده بود. جرمش را به کتاب سرگذشت فلسطین مربوط میدانستند و در بازجوییها هم راجع به ترور حسنعلی منصور سوالاتی کرده بودند.
,

, پیروزی انقلاب
در روز ۱۸ بهمنماه، نصرت خانم – دختر همشیره آقای هاشمی – تلفن کرد و گفت در خیابان گرگان، کلانتری توسط مردم فتح شده است و از بالا همه وسایل کلانتری را به خیابان میریزند. به آنجا رفتم و دیدم که مردم با چه شور و حرارتی مشغول کار هستند. همان جا اعلام شد که در نیروی هوایی، پرسنل انقلابی با فرماندهان خود درگیر شدهاند و مردم به کمک آنها میروند.
با نصرت خانم به نیروی هوایی در دوشان تپه – خیابان پیروزی فعلی – رفتیم، خیلی شلوغ بود. مردم در خیابان اجتماع کرده بودند. من با جلوه دادن خود به عنوان خبرنگار روزنامه اطلاعات، داخل رفتم و از افراد جلوی در سوال کردم. آنها گفتند که پرسنل نیروی هوایی به انقلاب پیوستهاند و فرماندهان خود را دستگیر کردهاند. اکنون پادگان در اختیار انقلابیون است. آنها جواب سوالها را به خوبی دادند و مرتب اعلام میکردند که از پادگان لویزان و لشکر گارد میخواهند به آنجا حمله کنند. مردم در خیابان نیروی هوایی اجتماع کرده بودند که جلوی حمله آنها را بگیرند.
شورای انقلاب مرتب جلسه داشت. قصد شورا این بود که بختیار را راضی کند که از نخستوزیری استعفا دهد و با این کار از خونریزی جلوگیری شود اما او هنوز مقاومت میکرد و مردم منتظر دستور امام به وسیله شورای انقلاب بودند. همه از خونریزی وحشت داشتند و اگر بختیار از زمانی که امام وارد ایران شدند، تسلیم میشد و نخستوزیری را به دولت موقت تحویل میداد، از خیلی خونریزیهای روزهای آخر انقلاب کاسته میشد و گروههای مسلح، مثل مجاهدین خلق، نمیتوانستند سازمان یافته اسلحهها را از پادگانها خارج کنند و بعدها تحویل ندهند و از آن علیه ملت استفاده کنند.
از این به بعد، هر روز مردم به پادگانها حمله و آنها را تصرف میکردند و وسایل آن را میبردند. گروههای سیاسی مسلح هم که با امام و روحانیت خوب نبودند و میدانستند در آینده نمیتوانند با انقلاب همکاری کنند، اسلحهها را ضبط میکردند و حتی به وسیله عوامل خود از مردم عادی که اسلحه به دست آورده بودند، تحویل میگرفتند. محسن هم از پادگان عشرتآباد یک تفنگ برنو و از کلانتری سوار یک کلت و از ساواک سلطنتآباد یک قبضه یوزی به دست آورده بود که بعضی از آنها را گروهکها از او گرفته و ضبط کرده بودند.
در روز بیست و یکم بهمن، دولت مقررات حکومت نظامی را افزایش داد و امام از مردم خواستند که دستور را اجرا نکنند و به خیابانها بریزند. مردم در خیابانها بودند و در همین روز درگیریهای خیابانی با نظامیان طرفدار بختیار بیشتر شد. فاطی و فائزه به رغم مخالفت من به حسینیه ارشاد رفتند. مردم به دستور امام به خیابانها آمده بودند. امام در بیانیهای از مردم خواسته بودند که حکومت نظامی را نپذیرند.
نگران فاطی و فائزه بودم، آنها مرتبا با تلفن عمومی به من زنگ میزدند. نیمه شب به منزل آقای مهدیان رفته و در آنجا خوابیده بودند. ساعت ۱۰ صبح ۲۲ بهمن با محسن به دنبال آنها رفتم و با هم به خیابان گرگان منزل نصرت خانم رفتیم. باز نتوانستم آنها را در خانه نگه دارم. فاطی و فائزه به دانشگاه پلیس رفتند و بعدازظهر به خانه برگشتند. میخواستند به لویزان بروند که در پادگان آنجا درگیری بود ولی راهها بسته بود و ماشین به آن منطقه تردد نمیکرد. هر کس به سلیقه خود کاری میکرد و جلوی حرکت آنها را میگرفت. خلاصه در ۲۲ بهمن ماه انقلاب پیروز شد و رادیو و تلویزیون به دست انقلابیون افتاد و پیامهای پیروزی انقلاب از تلویزیون پخش شد.
پیروزی انقلاب
در روز ۱۸ بهمنماه، نصرت خانم – دختر همشیره آقای هاشمی – تلفن کرد و گفت در خیابان گرگان، کلانتری توسط مردم فتح شده است و از بالا همه وسایل کلانتری را به خیابان میریزند. به آنجا رفتم و دیدم که مردم با چه شور و حرارتی مشغول کار هستند. همان جا اعلام شد که در نیروی هوایی، پرسنل انقلابی با فرماندهان خود درگیر شدهاند و مردم به کمک آنها میروند.
با نصرت خانم به نیروی هوایی در دوشان تپه – خیابان پیروزی فعلی – رفتیم، خیلی شلوغ بود. مردم در خیابان اجتماع کرده بودند. من با جلوه دادن خود به عنوان خبرنگار روزنامه اطلاعات، داخل رفتم و از افراد جلوی در سوال کردم. آنها گفتند که پرسنل نیروی هوایی به انقلاب پیوستهاند و فرماندهان خود را دستگیر کردهاند. اکنون پادگان در اختیار انقلابیون است. آنها جواب سوالها را به خوبی دادند و مرتب اعلام میکردند که از پادگان لویزان و لشکر گارد میخواهند به آنجا حمله کنند. مردم در خیابان نیروی هوایی اجتماع کرده بودند که جلوی حمله آنها را بگیرند.
شورای انقلاب مرتب جلسه داشت. قصد شورا این بود که بختیار را راضی کند که از نخستوزیری استعفا دهد و با این کار از خونریزی جلوگیری شود اما او هنوز مقاومت میکرد و مردم منتظر دستور امام به وسیله شورای انقلاب بودند. همه از خونریزی وحشت داشتند و اگر بختیار از زمانی که امام وارد ایران شدند، تسلیم میشد و نخستوزیری را به دولت موقت تحویل میداد، از خیلی خونریزیهای روزهای آخر انقلاب کاسته میشد و گروههای مسلح، مثل مجاهدین خلق، نمیتوانستند سازمان یافته اسلحهها را از پادگانها خارج کنند و بعدها تحویل ندهند و از آن علیه ملت استفاده کنند.
از این به بعد، هر روز مردم به پادگانها حمله و آنها را تصرف میکردند و وسایل آن را میبردند. گروههای سیاسی مسلح هم که با امام و روحانیت خوب نبودند و میدانستند در آینده نمیتوانند با انقلاب همکاری کنند، اسلحهها را ضبط میکردند و حتی به وسیله عوامل خود از مردم عادی که اسلحه به دست آورده بودند، تحویل میگرفتند. محسن هم از پادگان عشرتآباد یک تفنگ برنو و از کلانتری سوار یک کلت و از ساواک سلطنتآباد یک قبضه یوزی به دست آورده بود که بعضی از آنها را گروهکها از او گرفته و ضبط کرده بودند.
در روز بیست و یکم بهمن، دولت مقررات حکومت نظامی را افزایش داد و امام از مردم خواستند که دستور را اجرا نکنند و به خیابانها بریزند. مردم در خیابانها بودند و در همین روز درگیریهای خیابانی با نظامیان طرفدار بختیار بیشتر شد. فاطی و فائزه به رغم مخالفت من به حسینیه ارشاد رفتند. مردم به دستور امام به خیابانها آمده بودند. امام در بیانیهای از مردم خواسته بودند که حکومت نظامی را نپذیرند.
نگران فاطی و فائزه بودم، آنها مرتبا با تلفن عمومی به من زنگ میزدند. نیمه شب به منزل آقای مهدیان رفته و در آنجا خوابیده بودند. ساعت ۱۰ صبح ۲۲ بهمن با محسن به دنبال آنها رفتم و با هم به خیابان گرگان منزل نصرت خانم رفتیم. باز نتوانستم آنها را در خانه نگه دارم. فاطی و فائزه به دانشگاه پلیس رفتند و بعدازظهر به خانه برگشتند. میخواستند به لویزان بروند که در پادگان آنجا درگیری بود ولی راهها بسته بود و ماشین به آن منطقه تردد نمیکرد. هر کس به سلیقه خود کاری میکرد و جلوی حرکت آنها را میگرفت. خلاصه در ۲۲ بهمن ماه انقلاب پیروز شد و رادیو و تلویزیون به دست انقلابیون افتاد و پیامهای پیروزی انقلاب از تلویزیون پخش شد.
پیروزی انقلاب
در روز ۱۸ بهمنماه، نصرت خانم – دختر همشیره آقای هاشمی – تلفن کرد و گفت در خیابان گرگان، کلانتری توسط مردم فتح شده است و از بالا همه وسایل کلانتری را به خیابان میریزند. به آنجا رفتم و دیدم که مردم با چه شور و حرارتی مشغول کار هستند. همان جا اعلام شد که در نیروی هوایی، پرسنل انقلابی با فرماندهان خود درگیر شدهاند و مردم به کمک آنها میروند.
با نصرت خانم به نیروی هوایی در دوشان تپه – خیابان پیروزی فعلی – رفتیم، خیلی شلوغ بود. مردم در خیابان اجتماع کرده بودند. من با جلوه دادن خود به عنوان خبرنگار روزنامه اطلاعات، داخل رفتم و از افراد جلوی در سوال کردم. آنها گفتند که پرسنل نیروی هوایی به انقلاب پیوستهاند و فرماندهان خود را دستگیر کردهاند. اکنون پادگان در اختیار انقلابیون است. آنها جواب سوالها را به خوبی دادند و مرتب اعلام میکردند که از پادگان لویزان و لشکر گارد میخواهند به آنجا حمله کنند. مردم در خیابان نیروی هوایی اجتماع کرده بودند که جلوی حمله آنها را بگیرند.
شورای انقلاب مرتب جلسه داشت. قصد شورا این بود که بختیار را راضی کند که از نخستوزیری استعفا دهد و با این کار از خونریزی جلوگیری شود اما او هنوز مقاومت میکرد و مردم منتظر دستور امام به وسیله شورای انقلاب بودند. همه از خونریزی وحشت داشتند و اگر بختیار از زمانی که امام وارد ایران شدند، تسلیم میشد و نخستوزیری را به دولت موقت تحویل میداد، از خیلی خونریزیهای روزهای آخر انقلاب کاسته میشد و گروههای مسلح، مثل مجاهدین خلق، نمیتوانستند سازمان یافته اسلحهها را از پادگانها خارج کنند و بعدها تحویل ندهند و از آن علیه ملت استفاده کنند.
از این به بعد، هر روز مردم به پادگانها حمله و آنها را تصرف میکردند و وسایل آن را میبردند. گروههای سیاسی مسلح هم که با امام و روحانیت خوب نبودند و میدانستند در آینده نمیتوانند با انقلاب همکاری کنند، اسلحهها را ضبط میکردند و حتی به وسیله عوامل خود از مردم عادی که اسلحه به دست آورده بودند، تحویل میگرفتند. محسن هم از پادگان عشرتآباد یک تفنگ برنو و از کلانتری سوار یک کلت و از ساواک سلطنتآباد یک قبضه یوزی به دست آورده بود که بعضی از آنها را گروهکها از او گرفته و ضبط کرده بودند.
در روز بیست و یکم بهمن، دولت مقررات حکومت نظامی را افزایش داد و امام از مردم خواستند که دستور را اجرا نکنند و به خیابانها بریزند. مردم در خیابانها بودند و در همین روز درگیریهای خیابانی با نظامیان طرفدار بختیار بیشتر شد. فاطی و فائزه به رغم مخالفت من به حسینیه ارشاد رفتند. مردم به دستور امام به خیابانها آمده بودند. امام در بیانیهای از مردم خواسته بودند که حکومت نظامی را نپذیرند.
نگران فاطی و فائزه بودم، آنها مرتبا با تلفن عمومی به من زنگ میزدند. نیمه شب به منزل آقای مهدیان رفته و در آنجا خوابیده بودند. ساعت ۱۰ صبح ۲۲ بهمن با محسن به دنبال آنها رفتم و با هم به خیابان گرگان منزل نصرت خانم رفتیم. باز نتوانستم آنها را در خانه نگه دارم. فاطی و فائزه به دانشگاه پلیس رفتند و بعدازظهر به خانه برگشتند. میخواستند به لویزان بروند که در پادگان آنجا درگیری بود ولی راهها بسته بود و ماشین به آن منطقه تردد نمیکرد. هر کس به سلیقه خود کاری میکرد و جلوی حرکت آنها را میگرفت. خلاصه در ۲۲ بهمن ماه انقلاب پیروز شد و رادیو و تلویزیون به دست انقلابیون افتاد و پیامهای پیروزی انقلاب از تلویزیون پخش شد.
پیروزی انقلاب
, پیروزی انقلاب,در روز ۱۸ بهمنماه، نصرت خانم – دختر همشیره آقای هاشمی – تلفن کرد و گفت در خیابان گرگان، کلانتری توسط مردم فتح شده است و از بالا همه وسایل کلانتری را به خیابان میریزند. به آنجا رفتم و دیدم که مردم با چه شور و حرارتی مشغول کار هستند. همان جا اعلام شد که در نیروی هوایی، پرسنل انقلابی با فرماندهان خود درگیر شدهاند و مردم به کمک آنها میروند.
,با نصرت خانم به نیروی هوایی در دوشان تپه – خیابان پیروزی فعلی – رفتیم، خیلی شلوغ بود. مردم در خیابان اجتماع کرده بودند. من با جلوه دادن خود به عنوان خبرنگار روزنامه اطلاعات، داخل رفتم و از افراد جلوی در سوال کردم. آنها گفتند که پرسنل نیروی هوایی به انقلاب پیوستهاند و فرماندهان خود را دستگیر کردهاند. اکنون پادگان در اختیار انقلابیون است. آنها جواب سوالها را به خوبی دادند و مرتب اعلام میکردند که از پادگان لویزان و لشکر گارد میخواهند به آنجا حمله کنند. مردم در خیابان نیروی هوایی اجتماع کرده بودند که جلوی حمله آنها را بگیرند.
,شورای انقلاب مرتب جلسه داشت. قصد شورا این بود که بختیار را راضی کند که از نخستوزیری استعفا دهد و با این کار از خونریزی جلوگیری شود اما او هنوز مقاومت میکرد و مردم منتظر دستور امام به وسیله شورای انقلاب بودند. همه از خونریزی وحشت داشتند و اگر بختیار از زمانی که امام وارد ایران شدند، تسلیم میشد و نخستوزیری را به دولت موقت تحویل میداد، از خیلی خونریزیهای روزهای آخر انقلاب کاسته میشد و گروههای مسلح، مثل مجاهدین خلق، نمیتوانستند سازمان یافته اسلحهها را از پادگانها خارج کنند و بعدها تحویل ندهند و از آن علیه ملت استفاده کنند.
,از این به بعد، هر روز مردم به پادگانها حمله و آنها را تصرف میکردند و وسایل آن را میبردند. گروههای سیاسی مسلح هم که با امام و روحانیت خوب نبودند و میدانستند در آینده نمیتوانند با انقلاب همکاری کنند، اسلحهها را ضبط میکردند و حتی به وسیله عوامل خود از مردم عادی که اسلحه به دست آورده بودند، تحویل میگرفتند. محسن هم از پادگان عشرتآباد یک تفنگ برنو و از کلانتری سوار یک کلت و از ساواک سلطنتآباد یک قبضه یوزی به دست آورده بود که بعضی از آنها را گروهکها از او گرفته و ضبط کرده بودند.
,در روز بیست و یکم بهمن، دولت مقررات حکومت نظامی را افزایش داد و امام از مردم خواستند که دستور را اجرا نکنند و به خیابانها بریزند. مردم در خیابانها بودند و در همین روز درگیریهای خیابانی با نظامیان طرفدار بختیار بیشتر شد. فاطی و فائزه به رغم مخالفت من به حسینیه ارشاد رفتند. مردم به دستور امام به خیابانها آمده بودند. امام در بیانیهای از مردم خواسته بودند که حکومت نظامی را نپذیرند.
,نگران فاطی و فائزه بودم، آنها مرتبا با تلفن عمومی به من زنگ میزدند. نیمه شب به منزل آقای مهدیان رفته و در آنجا خوابیده بودند. ساعت ۱۰ صبح ۲۲ بهمن با محسن به دنبال آنها رفتم و با هم به خیابان گرگان منزل نصرت خانم رفتیم. باز نتوانستم آنها را در خانه نگه دارم. فاطی و فائزه به دانشگاه پلیس رفتند و بعدازظهر به خانه برگشتند. میخواستند به لویزان بروند که در پادگان آنجا درگیری بود ولی راهها بسته بود و ماشین به آن منطقه تردد نمیکرد. هر کس به سلیقه خود کاری میکرد و جلوی حرکت آنها را میگرفت. خلاصه در ۲۲ بهمن ماه انقلاب پیروز شد و رادیو و تلویزیون به دست انقلابیون افتاد و پیامهای پیروزی انقلاب از تلویزیون پخش شد.
, ,
,
,
ارسال دیدگاه