ماجرای خبرنگار کهگیلویه و بویراحمدی از یک سرهنگ و یک سردار شهید

ماجرای خبرنگار کهگیلویه و بویراحمدی از یک سرهنگ و یک سردار شهید
یه روز پسر سرهنگ رو دیدم و گفتم چند وقت پیش سرهنگ رو دیدم ولی منو نمی شناخت، پسرش گفت بابام به دلیل عوارض ناشی از جنگ و جانبازیشون حالشون رو به وخامت گذاشته و ...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از صبح زاگرس ،سید امین صداقتی نیاماه های اولی که رفته بودم خدمت سربازی بعد از آموزشی اومدم یاسوج و تو سپاه فتح استان مشغول خدمت شدم. جایی که خدمت می کردم سرهنگی بود بسیار منظم و بی تعارف و سختگیر که هر روز صبح بعد از خوندن چند صفحه از قرآن کارهای روزمرش رو مرور می کرد و چون من تنها سرباز اون واحد بودم خیلی بهم سختگیری می کرد و روی کوچکترین موارد هم بهم تاکید می کرد و تذکر می داد و طوری بود که همیشه یه جورایی ازشون می ترسیدم تا روزی که از اون واحد رفتم و بعد از اون همیشه براش احترام خاصی قائل بودم و هستم چون درس های زیادی تو زندگی بهم یاد داد و شاید به جرات بتونم بگم تو اون دوران فهمیدم که زندگی واقعی کردن یعنی چه.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, صبح زاگرس,  ،, سید امین صداقتی نیا, سید امین صداقتی نیا, ,
از روزی که رفتم سرباز سپاه شدم برخی اسامی شهدا که بابام همیشه دربارشون برامون حرف می زد تو ذهنم بود و می گفت باید به عموهاتون افتخار کنید تا این که تو یکی از روزها که داشتم کارامو انجام می دادم و سرهنگ در حال قرآن خوندن بود، نگاهی بهش کردم و گفتم ببخشید جناب سرهنگ؛ سرشو آورد بالا و خیلی جدی گفت بله؟ گفتم شما کردستان خدمت کردین؟ گفت آره چطور مگه؟ گفتم شما شهید شیرودی رو می شناختین؟ کمی خودشو جم و جور کرد و با کمی تعجب پرسید شهید شیرودی خلبان؟ گفتم نه شهید شیرودی که از بچه های استان خودمون بود.
,
لحظه ای مکث کرد، بهم خیره شده بود، نگاهی به صفحات باز قرآن که جلوی روش بود کرد و بدون اون که چیزی بگه سرشو چرخوند سمت پنجره اما نتونست جلوی بغضشو بگیره و زد زیر گریه.
,
من مات و مبهوت سر جام میخکوب شده بودم و فقط سکوت من و اشک های سرهنگ بود که تو اون لحظه تو اتاق داشت معنی پیدا می کرد.
,
سرهنگ با چشمای خیسش برگشت و بهم نگاه کرد و آهی کشید و گفت حیف از این مردان، حیف و صد حیف...
,
سه سال بعد سرهنگ رو اتفاقی تو یادواره شهدا دیدم، رفتم پیشش سلام کردم، بهم نگاهی کرد و گفت شما؟ گفتم ای بابا جناب سرهنگ، فلانی هستم ولی نمیشناخت و کلی تعجب کردم چون سرهنگ خیلی باهوش و منظم بود و حتی فکر کردم ازم ناراحته ، بوسیدمش و خداحافظی کردم و رفتم.
,
یه روز پسر سرهنگ رو دیدم و گفتم چند وقت پیش سرهنگ رو دیدم ولی منو نمی شناخت، پسرش گفت بابام به دلیل عوارض ناشی از جنگ و جانبازیشون حالشون رو به وخامت گذاشته و ...
,
 
,
پی نوشت:
,
شهید سید مرتضی شیرودی زاده از رزمندگان و پاسداران استان کهگیلویه و بویراحمد در سال1342 در روستای "دَم عباس" چشم به جهان گشود، وی پس از پایان تحصیلات ابتدایی وارد بازارکار و تلاش شد و با شروع دفاع مقدس به عضویت سپاه درآمد.
,
این شهید سرافراز در عملیات های شکست حصرآبادان، فتح المبین و رمضان حضور فعالانه داشت و بارها مجروح و جراحت های سخت برداشت.
,
همزمان با دفاع مقدس مسئولیت هایی از قبیل گشت کمیته انقلاب اسلامی درخشکی و دریا، معاونت مهندسی رزمی وم عاونت طرح و عملیات را عهده داربود.
,
شهید شیرودی همرزم شهید چمران در کردستان شیر میدان نبرد بود چنانچه نیروهای کومله و دمکرات از اسم این شهید والامقام ترس و هراس داشتند.
,
این شهید عزیز بعد از ماه ها خدمت در منطقه صعب العبور کردستان سرانجام در تاریخ چهارم مرداد ماه 1366 در منطقه مهاباد به فیض عظمای شهادت نایل آمد .
,
.
,
من همیشه به قهرمانان میهنم افتخار می کنم و سعی می کنم که دربارشون بیشتر بدونم، مخصوصا اگه این قهرمانا از شهر و دیار و استانم باشه ؛ قهرمان جنگ باشن یا قهرمان میادین علمی و ورزشی، همه ی این ها افتخار آفرینن.
,
اما  قهرمانای جنگ و سربازان رشید میهن جایگاه والاتر و با ارزش تری دارن و افتخار می کنم در استانی هستم که آوازه و رشادت های خط شکنان و رزمندگانش همواره زبان زد خاص و عام بوده. 
,
 
,
شعری از خواهرم سیده فاطمه صداقتی نیا:
,
مادرم 
,
پسری برای جنگ زایید
,
تابوتی روی شانه های پدر سبز شد...
,
 
,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه