پای درد دل های جانباز جوان سولدوزی

پای درد دل های  جانباز جوان سولدوزی
در گوشه از شهر مرزی و محروم نقده در منطقه سولدوز جانباز جوانی در پیچ و خم گمشده روزگار روزش را شب می کند. همدم تنهایی او فقط دردهایی است که به عشق کربلایی شدن به جان خریده است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سولدوز خبر،نهم شهریور سال ۹۴ بود، هوای آذربایجان غربی با رگبارهای تند و بارش های پیاپی خیلی زود رنگ پاییز به خودش گرفته بود. در صبح همین روز بود که اصابت رعد و برق در قله یکی از کوه های مرزی سردشت باعث انفجار همزمان ۶ مین تلویزیونی شد و ناگهان صدای مهیبی تن کوه ها را به لرزه درآورد و کمی آنطرف تر تن نحیف و خسته پاسدار جوان سولدوزی در زیر خاک و باران به خون غلتیده بود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سولدوز خبر,

خبرش خیلی زود به در شهر پیچید. شایعات امان مردم را بریده بود گاهی خبر شهادتش می آمد و گاهی خبر نفس کشیدنش. بالاخره خبر زنده ماندن معجزه آسای “امید رضوان” پاسدار جوان نقده منتشر شد تا مرهمی باشد بر دل زخمی شهر ۷۰۰ شهید.

,

 

,

دو سال پس از آن حادثه با امید قرار ملاقات گذاشتم تا از نزدیک جویای حالش باشم و ببینم آیا او هم به قول شهید باکری، در پیچ و خم روزمرگی و دنیای ما فراموش شده یا نه؟

,

 

,

منزلشان در طبقه همکف یکی از بلوک های آپارتمان های گلریز است. خانه ای ۴۷ متری که امید و ۴ نفر دیگر از اعضای خانواده اش در آن روزگار می گذرانند.

,

وارد که شدیم در باز بود و امید روی زمین نشسته بود و مادرش مثل پروانه دور و برش میچرخید. شاید چهره و تن امید زخمی و رنجور بود اما خسته نبود. او با اینکه دو دست، یک پا، چشم و گوشش را از دست داده بود اما هنوز همان روحیه جوانی را دارد هر چند پخته و سنگین است.

,

امید با سختی زیاد توانسته بود وارد سپاه شود. عازم کربلای معلی می شود و آنجا پس از عرض ارادت به امام حسین (ع) نیّت می کند که قبولی در سپاه را از سالار شهیدان طلب کند اما نمیتواند. رو به بارگاه برادرش عباس (ع) می ایستد و از او برای برآورده نیّتش توسط امام حسین (ع) وساطت می خواهد. در عوض او قول میدهد در این راه از هیچ چیز فروگذار نکند و همچون عباس (ع) برای مردم ایران باشد. چند روزی نمیگذرد که مادرش به امید زنگ میزند می گوید باید هر چه سریعتر برگردد ایران چون تاریخ اعزامش برای دوره پاسداری اعلام شده. امید بعد از ظهر همان روزی که می آید عازم دوره میشود.

,

, ,

تقریبا دو سال از پیوستنش به سپاه میگذشت. در آخرین مأموریتش انگار چیزی در دلش سنگینی می کرد و اتفاقی قرار بود بیافتد. مادرش می گوید همین که خواست برود گفت مادر بیا برای آخرین بار با این دستان تو را در آغوش بگیرم چون به دلم برآت شده که این بار حتما بدون دست برمیگردم.

,

مادر پسرش را در آغوش میکشد و میگوید این چه حرفیست؟! به خواست خدا صحیح و سالم برمیگردی. اما امید باز هم با اطمینان می گوید نه مادر میدانم این دفعه بدون دست برمیگردم چون در کربلاء خودم این را خواستم. امید میرود و مادر را با دلی پرآشوب تنها می گذراد.

,

مادرش می گفت فقط آن اطمینان امید و جانباز شدن در راه اسلام است که آرام نگهش داشته و امیدوار چون میداند که امید در راه خدا با اهل بیت (ع) معامله کرده است.

,

زخم های امید هنوز خوب نشده و هربار که پانسمان زخم هایش را عوض می کنند درد آرام و قرار امید را می گیرد. اصلا پانسمان زخم های امید هم برای خودش حکایتی است به ویژه اینکه مجبورند در حمام بسیار کوچکشان تمام کارهای پانسمان را انجام دهند.

,

اما این زخم ها نیستند که امید را دارد از پا در می آورد. زخم زبان مردم و منت مسئولان امید را خسته تر از آن کرده که دیگر بتواند برای رفع نیازهایش روی آنها حساب باز کند. یک روز مادر امید با چشمانی اشکبار به منزل برمی گردد. امید با اصرار از او می خواهد بگوید چه شده؟ مادر می گوید چند خانم مرا در بیرون از منزل دیدند و گفتند چشمتان روشن شنیدیم دولت بخاطر جانبازی امید برایتان ۵۰۰ میلیون تومان پول و خانه داده است!

,

 

,

همه این ها در حالیست که امید برای رفع امورات اداری اش خصوصا در بنیاد شهید با آن وضعش گرفتار پیچ و خم های اداری است. با حقوق اندکی که خودش دارد و حق پرستاری که به مادرش داده می شود باید هر ماه ۷۵۰ هزار تومان هزینه تهیه لوازم پانسمان کنند و دست کم هر ماه دوبار برای درمان به تهران بروند و برگردند و تمام هزینه های سفر هم بغیر خودرویی که سپاه تا فرودگاه اورمیه در اختیارشان می گذارد بر عهده خودشان است مخصوصا در آن شلوغی تهران اجبارا باید با تاکسی تلفنی تردد کنند که تقریبا دو میلیون تومان فقط هزینه رفت و برگشت به تهران است. گاهی دستشان آنقدر تنگ می شود که حتی پماد سوختگی هم نمیتوانند تهیه کنند! پس از دو سال هنوز امید نتوانسته از مزایای کارت جانبازی ۷۰درصدش استفاده کند و هر روزش برای گشایش اموراتش به روز بعد می رسد.

,

 

,

با این همه امید همچنان در انتظار بهبودی است و امیدوار است تا بلکه دوباره به محیط کارش بازگردد و کمک حال همکاران پاسدارش باشد.

,

 

,

او دل پری از برخی مسئولین دارد و می گوید مسئولان او برای حضور در برنامه هایشان روی دست می برند اما وقتی برنامه تمام می شود انگار نه انگار که او را می شناسند!

,

 

,

صدایش را رساتر می کند و میگوید: بی صاحب نیستیم که، اگر کسی به ما توجه نکند عیبی ندارد ما با خدا معامله کردیم.

,

, ,

از او پرسیدم ” امید واقعا دلت برای روزهایی که سالم بودی تنگ نشده؟ اگر دوباره فرصت انتخاب داشتی چه می کردی؟” امید با طمأنینه گفت: نه بخاطر پول رفتم که پشیمان شوم نه بخاطر فلان مسئول که حالا ناامید باشم. من با علاقه قلبی رفتم و اقتدایم به مقام معظم رهبری است.

,

“مسئولان از ریا دوری کنند و پشتیبان اقشار ضعیف باشند و از آنها پول و پارتی نخواهند” امید رضوان با گفتن این جمله ادامه داد: باید با شرف و وجدان کار کرد. شهداء ۳۸ سال است دارند یک کلمه را برای ما مصداق سازی می کنند و آن ایثار، شهادت، آزادگی و معرفت است.

,

در خلال این مصاحبه، مادر امید چندین بار برای اینکه دور از چشم ما و دوربین مان باشد به آشپزخانه می رفت و گریه می کرد تا حالش سبک شود.

,

گریه امان دل ما را هم بریده بود اما به اشک ها اجازه سرازیر شدن نمیدادیم تا خدای نکرده خللی به روحیه خانواده این جانباز سرافراز وارد نشود.

,

سر مسئولان سلامت که امید بعد از دو سال نمیداند باید درد زخم هایش را تحمل کند یا درد خدمت با منّت را.

,

سر مسئولان سلامت که این جانباز ۷۰درصد بهمراه ۵ عضو خانواده اش باید آنقدر در خانه ۴۷ متری بمانند تا آرام آرام فراموش شوند.

,

سر مسئولان سلامت که کمر پدر امید دارد میشکند جلو چشمان پسر جانبازش.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه