راز کلاه آهنی سوم در جبهه

راز کلاه آهنی سوم در جبهه
خدا به ما رحم کرد و اگر آن کلاه آهنی سوم به من داده نمی شد، نه دادخدایی بود و نه خاطره ای از کلاه آهنی سوم که امروز برای شما تعریف شود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از راه اترک، این بار و از سری گفتگوها با رزمندگان اسلام، به سراغ دادخدا پارسا، فرهنگی بازنشسته و از یادگاران دفاع مقدس رفتیم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, راه اترک, راه اترک,

دادخدا پارسا در خصوص خاطرات جبهه اینگونه می گوید: ما بعد از اینکه امتحانات مدرسه تمام می شد به جبهه می رفتیم و به همین خاطر اعزامهای ما در تابستان و فصل گرما صورت می گرفت.

,

پارسا در ادامه گفت: اوگفت: در منطقه حور ما را به عنوان نیروی کمین برده بودند. حور پر از آب بود و سنگرهای کمین ما در بین نیزار درست شده بود.

,

بچه ها در سنگر که اتاقی بسیار کوچک بود، به سختی خود را جا می دادند ولی گلایه ای نداشتیم. جبهه بود و جنگ و دشمنی که فقط به قصد نابودی همه ما به با چنگ و دندان و کمک همه جهان به میدان آمده بود.

,

هر روز یک نفر باید برای گرفتن غذا و تدارکات با یک بلم به پاسگاه اصلی می رفت و این زمان هم، زمانی بود که عراقی ها بیشترین آتش خود را بر سر بچه ها خالی می کردند.

, بلم, بلم,

من دوره بلم رانی را خوب بلد بودم(البته بقیه هم بلد بودند) و به همین خاطر همش من برای آوردن غذا به پاسگاه می رفتم.

,

روز اولی که برای گرفتن غذا رفته بودم، فکر این  همه تیر را نکرده بودم و برای همین بدون کلاه آهنی رفتم. موقع گرفتن غذا که شد، ناگهان انگار باران تیر از آسمان می بارید، به مسئول تدارکات گفتم: اگر می شود یک کلاه آهنی به من بدهد و او هم بنده خدا یک کلاه آهنی به من داد و خدا را شکر، آن روز به سلامتی غذا و مواد اولیه را به سنگر رساندم.

,

هر بار که به پاسگاه می آمدیم، غذای نهار، شام و صبحانه فردا را تحویل می گرفتیم.

,

فردای آن روز مشغول کاری بودم که باز فرمانده ما به من گفت: پارسا برو و غذا را بیاور و من هم تند تند سوار بلم شدم و به سمت پاسگاه حرکت کردم.

,

وسطهای راه بود که یادم آمدم، نه کلاه آهنی خودم را آوردم و نه کلاه آهنی امانتی را، پیش خودم گفتم: عیب نداره ، دوباره از پاسگاه یک کلاه آهنی امانت می گیرم و فردا، هر دو کلاه آهنی را پس می دهم.

,

خلاصه خودم را به پاسگاه رساندم و غذا را هم گرفتم و به مسئول تدارکات گفتم: ببخشید، اگر می شود یک کلاه آهنی به من بدهید، کلاه آهنی خودم را فراموش کرده ام.

,

مسول تدارکات یک نگاهی به من کرد و گفت: نمی شود، دیروز هم یک کلاه آهنی بهت دادم، اینجا که بازار نیست هر روز یک کلاه آهنی بهت بدهم.

,

خلاصه آنروز با خواهش و التماس و اینکه مگر وضعیت دشمن را نمی بینید که مثل باران دارد تیر از آسمان می بارد و قول از اینکه فردا هر دو کلاه آهنی را خواهم آورد، یک کلاه آهنی گرفتم و خودم و غذاها را به سنگر رساندم.

,

صبح فردا، هر دو کلاه آهنی را کنار هم گذاشتم تا خدای نکرده آنها را فراموش نکنم و اگر قرار شد که بازهم من بروم، هر دو کلاه را به پاسگاه برگردانم.

,

صبجانه را که خوردیم، فرمانده به بچه ها گفت: امروز کسی دیگری برای آوردن غذا برود و دادخدا در سنگر بماند.

,

من هم بعد از شنیدن این خبر، پیش خودم گفتم: خوب چه بهتر، امروز کمی به کارهای خودم می پردازم و فردا کلاه آهنی ها را می برم تحویل می دهم.

,

نزدیکهای ظهر بود و من داشتم کارهایم را  انجام می دادم ، فکر مدرسه و چطور درسها را ادامه بدهیم و ... که یکهو فرمانده پیشم آمد و گفت: پارسا خیلی تند  و سریع باید بروی و این بار هم شما غذا را بیاوری.

,

گفتم: چی شده و قرار چیز دیگری بود، که فرمانده گفت: مشکلی پیش آمده و برای همین شما برو.

,

تند و تند آماده شدم و سوار بلم به سمت پاسگاه حرکت کردم. نزدیکیهای پاسگاه که شدم ، تیراندازیهای عراقیها هم شروع شد، این بار شدت تیراندازیها بیشتر بود و خمپاره های زمانی نیز شلیک می شد.

,

یکهو یادم آمد که وای، بازهم کلاه آهنی ها را فراموش کرده ام.

,

رفتم پیش مسئول تدارکات و غذا را گرفتم.

,

مسئول تدارکات رو کرد به من گفت: خوب پارسا، قولت را که یادت نرفته، کلاه آهنی های امانتی چی شد؟

,

نمی دانستم چی بهش بگم!
سرم را انداختم پایین و گفتم:ببخشید، بازهم فراموش کردم.

,
,

مسئول تدارکات گفت: بازهم فراموش کردی؟ پسر چکار داری می کنی؟

,

چیزی برای گفتن نداشتم و غذا را گرفتم و به سمت بلم حرکت کردم.

,

مسول تدارکات گفت: توی این باران تیر چطور می خواهی بروی؟

,

خوشحال شدم و گفتم :حتما دلش سوخته و می خواهد کلاه آهنی دیگری به من بدهد.

,

گفتم: راستی خیلی وضعیت بدی است  و ممکنه هر آن ترکشی به من بخورد، پس این دفعه هم به من یک کلاه بدهید، دیگه فردا حتما هر سه تا را می دهم.

,

مسئول تدارکات گفت: نه نمی شه، تا تو باشی و این قدر فراموش کار نباشی.

,

گفتم به خدا دیگه یادم نمی ره و خلاصه از من اصرار و از آون هم انکار.

,

صدای ما را فرمانده پاسگاه شنید و به سمت ما آمد و ماجرا را سوال کرد.

,

من ماجرا را برای فرمانده توضیح دادم و وضع امروز را هم گفتم و قول دادم که فردا حتما هر سه کلاه آهنی را برگردانم.

,

خلاصه بعد از قول من و صحبتهای فرمانده، کلاه آهنی سوم را هم گرفتم.

,

کلاه را سرم گذاشتم و به سمت بلم رفتم.

,

وسایل را گذاشتم و پارو را هم گرفتم و خواستم حرکت کنم که ناگهان یک چیز سنگینی به سرم خورد و نفهمیدم چطوری داخل آب افتادم.

,

بچه های پاسگاه من را از داخل آب بیرون کشیدند .

,

تمام  لباسهایم خونی شده بود.

,

ترکش خمپاره های زمانی، به کلاه آهنی خورده و آن را ترکردانده بود.

,

خلاصه خدا به  ما رحم کرد و اگر آن کلاه آهنی سوم به من داده نمی شد، نه دادخدایی بود و نه خاطره ای از کلاه آهنی سوم که امروز برای شما تعریف شود.

,

انتهای پیام/جامی

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه