سنگینی بار زندگی بر دوش مادرانی با نام زنان سرپرست خانوار
نانی که به هر دلیلی سرپرست یک خانواده هستند، شانههایشان را برای حمل یک زندگی با همه بالا و پایینهایش آماده کردهاند و به هر سختی فرزندان خود را بال و پر میدهند و سرپرستی میکنند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از نسل شاهوار خانه تکانی شب عید، از کارهایی است که برخلاف اسمش نباید "شب عید" انجام شود، بلکه باید از مدتها قبل از رسیدن لحظات سال تحویل انجام شده باشد و رُفت و روب منزل و نظافت شب عید از جمله مواردی است که با گسترش شهرنشینی، هرروز متقاضیان بیشتری را در شهرها به سوی خود میکشانند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نسل شاهوار ,همسرم از همان اوایل اسفند ماه اعلام کرد که بهتر است امسال برای خانه تکانی از یک کارگر کمک بگیریم زیرا بدین گونه هم کمکی به آن کارگر بنده خدا می شود و هم فشار کاری خودم کمتر می شود. با اصرار همسرم و اطرافیان بالاخره قبول کردم و هفته قبل یک کارگر خانم برای نظافت آشپزخانه به منزل ما آمد.
,مدت زمان کوتاهی که گذشت با این خانم هم صحبت شدیم، نامش طاهره بود، طاهره وفایی، اصالتا اهل روستای سنخاس بود و بعد از ازدواج، از آنجا که همسرش شغل ثابتی نداشت به شاهرود آمدند... چرخ روزگار چرخید و بعد از چند سال طاهره خانم سرپرست خانوار شد.
,صحبت های طاهره خانم و داستان زندگی وی به شرح ذیل است:
, صحبت های طاهره خانم و داستان زندگی وی به شرح ذیل است: ,وی گفت: همسرم در شرکت البرز شرقی شاهرود شاغل بود، بیش از ده سال آنجا کار کرد، اما یک روز آمد و گفت برای ادامه کار باید کارت پایان خدمت هم ارائه دهم اما از آنجا که کارت پایان خدمت نداشت دیگر نتوانست در البرز شرقی ادامه کار دهد.
,این بانوی سرپرست خانوار روزهای بعد از خانه نشین شدن همسرش را اینگونه روایت کرد: از چند روز بعد همسرم در خانه نشست، افسردگی گرفت گوشه خانه می نشست و با هیچ کس صحبت نمی کرد، از همان روزها مسئولیت زندگی به عهده من شد، پسرم کوچک و دخترانم به مدرسه می رفتند، چند وقتی برای خواهر شوهرم کار می کردم او در مطب یک دکتر کار می کرد، شب ها پلاستیک های لوبیا سبز، سبزی خوردن، پلویی یا قورمه را به خانه ما می آورد من به تنهایی و گاهی به اتفاق دخترانم لوبیا سبزها و سبزی ها را پاک و خورد می کردیم، آب می کشیدم و داخل پلاستیک می گذاشتم و خواهر شوهرم آنها را به صاحبانش تحویل می داد و هر از گاهی نصیب من چند هزار تومان پول بود.
,وفایی افزود: یکی از روزها دختر بزرگم به من گفت "ننه! (در زبان محلی ما به مادر ننه می گویند) تا کی می خواهی برای عمه کار کنی؟" این حرف دخترم در واقع تلنگری برایم شد، شب با خودم فکر کردم و کلی کلنجار رفتم تا به خواب رفتم، صبح که از خواب بیدار شدم کیسه و چاقویی برداشتم به باغ یکی از آشناها رفتم و از آنجا سبزی صحرایی جمع کردم، به خانه که برگشتم سبزی ها را پاک و ریز کردم و برای مشتری هایی که خواهرشوهرم کارهای آنها را می آورد انجام دهم بردم، بعضی از آنها سبزی ها را از من خریدند و مقداری هم وسیله و اقلام خوراکی به من دادند، وقتی به خانه برگشتم و دخترم چهل هزار تومان پول سبزی ها و وسایلی را که به من داده بودند دید با خوشحالی گفت "ننه! دیدی گفتم خودت کار کن، این ها سهم ما بود و عمه تا حالا به ما نمی داد...".
,وی یادآور شد: خلاصه از آن روز به بعد مستقل کار کردم، کم کم مشتری ها به من اطمینان کردند و برخی از آنها خواستند تا برای نظافت منزل شان به آنها کمک کنم، وقتی برای نظافت به منزل کسی می رفتم تمام تلاشم را می کردم تا کار را به بهترین نحو انجام دهم تا برای نوبت های دیگر نیز از من بخواهند نظافت منزل شان را انجام دهم و در واقع اندک درآمدی داشته باشم تا هم بیماری همسرم را درمان کنم و هم با همین هزینه امرار معاش داشته باشیم.
,بانوی سرپرست خانوار عنوان کرد: خدا هم کمک کرد، هر جا می رفتم من را به چند نفر دیگر معرفی می کردند، شستن پارکینگ و راه پله منازل، نظافت خانه ها تا سبزی و لوبیا خورد کردن همه و همه را انجام می دادم و هر بار خدا را بیشتر از قبل شکر می کردم، اوایل همسرم اجازه نمی داد و باید هر جا بودم ساعت 15 به منزل بر می گشتم هر جا بودم ساعت 14 و 30 دقیقه بود کار تمام شده یا نه رها می کردم و به منزل بر می گشتم و بقیه کار را برای فردا می گذاشتم اما به مرور زمان همسرم هم عادت کرد.
,وفایی گفت: همسرم داروهایش را استفاده می کرد و خدا را شکر روز به روز بهتر می شد، وقتی که حالش بهتر شد به دلیل نداشتن کارت پایان خدمت نمی توانست جایی مشغول به کار شود، جمع آوری ضایعات از خیابان های سطح شهر، کوچه ها و ... کار همسرم شد که اصلا نمی توانیم به این کار و درآمد آن دل ببندیم به ناچار باز هم سرپرستی خانواده و خرج و مخارج آن به عهده من بود.
,وی بیان کرد: چند سالی به عنوان خدمه در نمایندگی شاهرود یکی از شرکت های پخش لبنیات مشغول به کار بودم هر روز صبح دو ساعت آنجا می رفتم و وظایفم را انجام می دادم و بعد سراغ بقیه کارها می رفتم اما یک روز مدیر شرکت به من گفت "اگر می خواهی در اینجا ادامه کار دهی باید هر روز 7 تا 12 ظهر در محل دفتر باشی" و من که اینگونه دیگر نمی توانستم به کارهای دیگر از جمله نظافت پارکینگ و راه پله، منازل و ... که با من تماس می گرفتند برسم دیگر به آن شرکت نرفتم.
,وقتی از او پرسیدم بچه ها الان چه کار می کنند گفت: دختر بزرگم با پسر خواهرم ازدواج کرد، اما همسرش شغل درست و حسابی ندارد، الان هم که نزدیک عید است برای نظافت و انجام خانه تکانی با همسرش به تهران رفته اند، چند تا از مشتری های شاهرود ما را به بستگانشان در تهران معرفی کردند، دخترم و همسرش هم رفتند، می گوید آنجا خوب پول می دهند، حدودا ساعتی 15 تا 20 هزار تومان برای انجام کارهای نظافت در منزل می گیرند، دخترم خانه تکانی می کند و همسرش نظافت پارکینگ و راه پله را انجام می دهد، دختر کوچکم با خواهرزاده یکی از همسایه هایمان عقد کرد، اما همسرش تصادف کرد و کسی امید بازگشت وی به زندگی را نداشت شکر خدا بهبود یافت ولی دخترم را به شدت آزار داده و کتک می زند و دخترم قصد دارد از وی جدا شود، پسرم هم که 14 سال دارد، ناراحت است که من در خانه های مردم کار می کنم اما از او خواسته ام که درسش را بخواند شاید خدا خواست و برای خودش کسی شد، همسرم هم که همان کار جمع آوری و فروش ضایعات را انجام می دهد و هنوز هم به خدمت نرفته و کارت پایان خدمت ندارد.
,این بانوی سرپرست خانوار با بیان اینکه بیشتر نزدیک عید سرش شلوغ و کارها فشرده است بیان کرد: بعضی شب ها از شدت درد دست ها و پاهایم نمی توانم بخوابم، مجبور می شوم چند قرص مسکّن و آرامبخش بخورم، دخترم دست هایم را با پماد چرب می کند و پارچه ای می بندد تا کمی درد آرام شود و بتوانم چند ساعتی استراحت کنم.
,طاهره خانم لبخندی می زند و می گوید: من را به حرف گرفتید و کارهایم عقب ماند... (کمی مکث می کند و می گوید) خدا را شکر، خدا روزی رسان است تا حالا که محتاج خلق نشدیم، کار کردم و لقمه حلال برای همسر و بچه هایم بردم.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه