اخبار داغ

هفت‌ خوانِ یک قرار ملاقات میلیونی؛

غمت در نهانخانه دل نشیند

غمت در نهانخانه دل نشیند
بی آن که راهنمایی در میان باشد، ناگهان روی‌ مردم به سمت حجاز برگشت. استادِ کلاس، می‌خواهد در گستره‌ای به وسعت چند منطقه از تهران-و بلکه به وسعت ایران- تدریس کند!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ یکم؛ همیشه محتاط بوده‌ام در نسبت دادن یک صفت به یک ملت! به ذهنم سازگار نمی‌آید که ملتی یک ویژگی واحد داشته باشد؛ دیروز اما یک واقعیت بیرونی، دیدگاهم را تعدیل کرد! تو هیچ دیده‌ای که یک «ملت» بگرید؟

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, یکم؛ , یکم؛ ,

دوم؛ دو سه ساعت از نیمه‌شب گذشته، بیدار شدیم تا خودمان را به کانون تحولات برسانیم. کانون تحولات، دیروز تهران بود و امروز کرمان است! تحولاتِ بیرون از مردم را جدی نمی‌گیرم! سرمای یک شب زمستانی ما را مشایعت کرد تا به قرارمان برسیم. خودمان را چپاندیم در واگنی از واگن‌های مترو که آکنده از اجزاء یک «ملت» بود. باید از چند کیلومتر دورتر از محل قرار را پیاده طی می‌کردیم. با رودخانه خروشان مردم همراه شدیم. کوچه‌پس‌کوچه‌ها را یکی‌یکی دویدیم مبادا که قرار از دست برود؛ و رسیدیم به دانشگاه. کلاس درس آغاز شده بود اما بموقع رسیدیم.

سوم؛ بی آن که راهنمایی در میان باشد، ناگهان روی‌ مردم به سمت حجاز برگشت. استادِ کلاس، می‌خواهد در گستره‌ای به وسعت چند منطقه از تهران، تدریس کند! آقا نماز را که می‌بندد یک «ملت» به او اقتدا می‌کنند. از شما چه پنهان، در آن ثانیه‌های نخست، بیش از آن که محتوای جملاتش را بشنوم، محو صدای آسمانی‌اش بودم. جمعیت هم به سکوت نسبی رسیده بود اما صدای بغض‌آلود آقا، سکوت جمعیت را بر هم زد. نماز که تمام شد، چشم‌ها قرمز بود؛ پیر و جوان و زن و مرد... تو هیچ دیده‌ای که یک «ملت» بگرید؟

چهارم؛ با موج جمعیت بی‌اختیار می‌رفتم؛ نمی‌دانم به کجا... و نمی‌دیدم که میهمانان ویژه این ملاقات میلیونی، از کدام سو می‌آیند و می‌روند. اما ماشین‌ها آمدند، درست از جلوی ما رد می­‌شدند؛ آرام! آن‌قدر آرام که فرصت داشتیم گلی را طلب کنیم که تابوت‌ها را لمس کرده است. پیرمردِ بالای ماشین، با حوصله دسته‌گلی را کند و به دستمان داد. گل، یادگارِ گل...

پنجم؛ عزم برگشتن کردیم. نشانی را که از مردِ میان‌سالی پرسیدیم، پرسید از کجا آمده‌اید؟ شرح آمدنمان را گفتیم. تشکر می‌کرد! مثل صاحب‌عزاها! ممنونم که به تهران آمدید! دیروز تهران صاحب‌عزا بود و امروز کرمان! اما نه! درست‌تر این است که یک ملت عزادارند.

ششم؛ بگذار اراجیف بنویسد بی‌بی‌سی! ما اما دیدیم که از همه‌جای ایران به تهران آمده‌اند. بی‌دستور و بی‌سازماندهی! دستورات لازم را البته قلب‌ها صادر کرده‌اند و سازماندهی را هم خود ملت بر عهده گرفته‌اند! زیبا نیست؟ جوشش مردم! این‌ها با حاج‌قاسم نسبتی دارند؟ نه اما بله! هم‌خون و هم‌خانه! ما که او را چندان که باید نمی‌شناختیم اما خدا اراده کرده که کسی را به ملت بشناساند! یک قهرمان را!

هفتم؛ با مترو برمی‌گردیم. دستفروش‌ها با هم حرف می‌زنند. یکی‌شان مشکی به تن کرده. به آن دیگری می‌گوید صبح به تشییع حاج‌قاسم رفتم. لحظه‌ای در افکارم غرق می‌شوم. معنای «عزای عمومی» را حالا می‌فهمم. به خودم می‌آیم. مرد دارد آدامس‌هایش را می‌فروشد. نمی‌خرم. زیر دندان‌هایی که به غیظ به هم فشرده می‌شود؛ به چه کارم می‌آید؟

انتهای پیام/

,

دوم؛ دو سه ساعت از نیمه‌شب گذشته، بیدار شدیم تا خودمان را به کانون تحولات برسانیم. کانون تحولات، دیروز تهران بود و امروز کرمان است! تحولاتِ بیرون از مردم را جدی نمی‌گیرم! سرمای یک شب زمستانی ما را مشایعت کرد تا به قرارمان برسیم. خودمان را چپاندیم در واگنی از واگن‌های مترو که آکنده از اجزاء یک «ملت» بود. باید از چند کیلومتر دورتر از محل قرار را پیاده طی می‌کردیم. با رودخانه خروشان مردم همراه شدیم. کوچه‌پس‌کوچه‌ها را یکی‌یکی دویدیم مبادا که قرار از دست برود؛ و رسیدیم به دانشگاه. کلاس درس آغاز شده بود اما بموقع رسیدیم.

سوم؛ بی آن که راهنمایی در میان باشد، ناگهان روی‌ مردم به سمت حجاز برگشت. استادِ کلاس، می‌خواهد در گستره‌ای به وسعت چند منطقه از تهران، تدریس کند! آقا نماز را که می‌بندد یک «ملت» به او اقتدا می‌کنند. از شما چه پنهان، در آن ثانیه‌های نخست، بیش از آن که محتوای جملاتش را بشنوم، محو صدای آسمانی‌اش بودم. جمعیت هم به سکوت نسبی رسیده بود اما صدای بغض‌آلود آقا، سکوت جمعیت را بر هم زد. نماز که تمام شد، چشم‌ها قرمز بود؛ پیر و جوان و زن و مرد... تو هیچ دیده‌ای که یک «ملت» بگرید؟

چهارم؛ با موج جمعیت بی‌اختیار می‌رفتم؛ نمی‌دانم به کجا... و نمی‌دیدم که میهمانان ویژه این ملاقات میلیونی، از کدام سو می‌آیند و می‌روند. اما ماشین‌ها آمدند، درست از جلوی ما رد می­‌شدند؛ آرام! آن‌قدر آرام که فرصت داشتیم گلی را طلب کنیم که تابوت‌ها را لمس کرده است. پیرمردِ بالای ماشین، با حوصله دسته‌گلی را کند و به دستمان داد. گل، یادگارِ گل...

پنجم؛ عزم برگشتن کردیم. نشانی را که از مردِ میان‌سالی پرسیدیم، پرسید از کجا آمده‌اید؟ شرح آمدنمان را گفتیم. تشکر می‌کرد! مثل صاحب‌عزاها! ممنونم که به تهران آمدید! دیروز تهران صاحب‌عزا بود و امروز کرمان! اما نه! درست‌تر این است که یک ملت عزادارند.

ششم؛ بگذار اراجیف بنویسد بی‌بی‌سی! ما اما دیدیم که از همه‌جای ایران به تهران آمده‌اند. بی‌دستور و بی‌سازماندهی! دستورات لازم را البته قلب‌ها صادر کرده‌اند و سازماندهی را هم خود ملت بر عهده گرفته‌اند! زیبا نیست؟ جوشش مردم! این‌ها با حاج‌قاسم نسبتی دارند؟ نه اما بله! هم‌خون و هم‌خانه! ما که او را چندان که باید نمی‌شناختیم اما خدا اراده کرده که کسی را به ملت بشناساند! یک قهرمان را!

هفتم؛ با مترو برمی‌گردیم. دستفروش‌ها با هم حرف می‌زنند. یکی‌شان مشکی به تن کرده. به آن دیگری می‌گوید صبح به تشییع حاج‌قاسم رفتم. لحظه‌ای در افکارم غرق می‌شوم. معنای «عزای عمومی» را حالا می‌فهمم. به خودم می‌آیم. مرد دارد آدامس‌هایش را می‌فروشد. نمی‌خرم. زیر دندان‌هایی که به غیظ به هم فشرده می‌شود؛ به چه کارم می‌آید؟

انتهای پیام/

,

دوم؛ دو سه ساعت از نیمه‌شب گذشته، بیدار شدیم تا خودمان را به کانون تحولات برسانیم. کانون تحولات، دیروز تهران بود و امروز کرمان است! تحولاتِ بیرون از مردم را جدی نمی‌گیرم! سرمای یک شب زمستانی ما را مشایعت کرد تا به قرارمان برسیم. خودمان را چپاندیم در واگنی از واگن‌های مترو که آکنده از اجزاء یک «ملت» بود. باید از چند کیلومتر دورتر از محل قرار را پیاده طی می‌کردیم. با رودخانه خروشان مردم همراه شدیم. کوچه‌پس‌کوچه‌ها را یکی‌یکی دویدیم مبادا که قرار از دست برود؛ و رسیدیم به دانشگاه. کلاس درس آغاز شده بود اما بموقع رسیدیم.

سوم؛ بی آن که راهنمایی در میان باشد، ناگهان روی‌ مردم به سمت حجاز برگشت. استادِ کلاس، می‌خواهد در گستره‌ای به وسعت چند منطقه از تهران، تدریس کند! آقا نماز را که می‌بندد یک «ملت» به او اقتدا می‌کنند. از شما چه پنهان، در آن ثانیه‌های نخست، بیش از آن که محتوای جملاتش را بشنوم، محو صدای آسمانی‌اش بودم. جمعیت هم به سکوت نسبی رسیده بود اما صدای بغض‌آلود آقا، سکوت جمعیت را بر هم زد. نماز که تمام شد، چشم‌ها قرمز بود؛ پیر و جوان و زن و مرد... تو هیچ دیده‌ای که یک «ملت» بگرید؟

چهارم؛ با موج جمعیت بی‌اختیار می‌رفتم؛ نمی‌دانم به کجا... و نمی‌دیدم که میهمانان ویژه این ملاقات میلیونی، از کدام سو می‌آیند و می‌روند. اما ماشین‌ها آمدند، درست از جلوی ما رد می­‌شدند؛ آرام! آن‌قدر آرام که فرصت داشتیم گلی را طلب کنیم که تابوت‌ها را لمس کرده است. پیرمردِ بالای ماشین، با حوصله دسته‌گلی را کند و به دستمان داد. گل، یادگارِ گل...

پنجم؛ عزم برگشتن کردیم. نشانی را که از مردِ میان‌سالی پرسیدیم، پرسید از کجا آمده‌اید؟ شرح آمدنمان را گفتیم. تشکر می‌کرد! مثل صاحب‌عزاها! ممنونم که به تهران آمدید! دیروز تهران صاحب‌عزا بود و امروز کرمان! اما نه! درست‌تر این است که یک ملت عزادارند.

ششم؛ بگذار اراجیف بنویسد بی‌بی‌سی! ما اما دیدیم که از همه‌جای ایران به تهران آمده‌اند. بی‌دستور و بی‌سازماندهی! دستورات لازم را البته قلب‌ها صادر کرده‌اند و سازماندهی را هم خود ملت بر عهده گرفته‌اند! زیبا نیست؟ جوشش مردم! این‌ها با حاج‌قاسم نسبتی دارند؟ نه اما بله! هم‌خون و هم‌خانه! ما که او را چندان که باید نمی‌شناختیم اما خدا اراده کرده که کسی را به ملت بشناساند! یک قهرمان را!

هفتم؛ با مترو برمی‌گردیم. دستفروش‌ها با هم حرف می‌زنند. یکی‌شان مشکی به تن کرده. به آن دیگری می‌گوید صبح به تشییع حاج‌قاسم رفتم. لحظه‌ای در افکارم غرق می‌شوم. معنای «عزای عمومی» را حالا می‌فهمم. به خودم می‌آیم. مرد دارد آدامس‌هایش را می‌فروشد. نمی‌خرم. زیر دندان‌هایی که به غیظ به هم فشرده می‌شود؛ به چه کارم می‌آید؟

انتهای پیام/

,

دوم؛ دو سه ساعت از نیمه‌شب گذشته، بیدار شدیم تا خودمان را به کانون تحولات برسانیم. کانون تحولات، دیروز تهران بود و امروز کرمان است! تحولاتِ بیرون از مردم را جدی نمی‌گیرم! سرمای یک شب زمستانی ما را مشایعت کرد تا به قرارمان برسیم. خودمان را چپاندیم در واگنی از واگن‌های مترو که آکنده از اجزاء یک «ملت» بود. باید از چند کیلومتر دورتر از محل قرار را پیاده طی می‌کردیم. با رودخانه خروشان مردم همراه شدیم. کوچه‌پس‌کوچه‌ها را یکی‌یکی دویدیم مبادا که قرار از دست برود؛ و رسیدیم به دانشگاه. کلاس درس آغاز شده بود اما بموقع رسیدیم.

, دوم؛ , دوم؛ ,

سوم؛ بی آن که راهنمایی در میان باشد، ناگهان روی‌ مردم به سمت حجاز برگشت. استادِ کلاس، می‌خواهد در گستره‌ای به وسعت چند منطقه از تهران، تدریس کند! آقا نماز را که می‌بندد یک «ملت» به او اقتدا می‌کنند. از شما چه پنهان، در آن ثانیه‌های نخست، بیش از آن که محتوای جملاتش را بشنوم، محو صدای آسمانی‌اش بودم. جمعیت هم به سکوت نسبی رسیده بود اما صدای بغض‌آلود آقا، سکوت جمعیت را بر هم زد. نماز که تمام شد، چشم‌ها قرمز بود؛ پیر و جوان و زن و مرد... تو هیچ دیده‌ای که یک «ملت» بگرید؟

, سوم؛ , سوم؛ ,

چهارم؛ با موج جمعیت بی‌اختیار می‌رفتم؛ نمی‌دانم به کجا... و نمی‌دیدم که میهمانان ویژه این ملاقات میلیونی، از کدام سو می‌آیند و می‌روند. اما ماشین‌ها آمدند، درست از جلوی ما رد می­‌شدند؛ آرام! آن‌قدر آرام که فرصت داشتیم گلی را طلب کنیم که تابوت‌ها را لمس کرده است. پیرمردِ بالای ماشین، با حوصله دسته‌گلی را کند و به دستمان داد. گل، یادگارِ گل...

, چهارم؛, چهارم؛,

پنجم؛ عزم برگشتن کردیم. نشانی را که از مردِ میان‌سالی پرسیدیم، پرسید از کجا آمده‌اید؟ شرح آمدنمان را گفتیم. تشکر می‌کرد! مثل صاحب‌عزاها! ممنونم که به تهران آمدید! دیروز تهران صاحب‌عزا بود و امروز کرمان! اما نه! درست‌تر این است که یک ملت عزادارند.

, پنجم؛, پنجم؛,

ششم؛ بگذار اراجیف بنویسد بی‌بی‌سی! ما اما دیدیم که از همه‌جای ایران به تهران آمده‌اند. بی‌دستور و بی‌سازماندهی! دستورات لازم را البته قلب‌ها صادر کرده‌اند و سازماندهی را هم خود ملت بر عهده گرفته‌اند! زیبا نیست؟ جوشش مردم! این‌ها با حاج‌قاسم نسبتی دارند؟ نه اما بله! هم‌خون و هم‌خانه! ما که او را چندان که باید نمی‌شناختیم اما خدا اراده کرده که کسی را به ملت بشناساند! یک قهرمان را!

, ششم؛ , ششم؛ ,

هفتم؛ با مترو برمی‌گردیم. دستفروش‌ها با هم حرف می‌زنند. یکی‌شان مشکی به تن کرده. به آن دیگری می‌گوید صبح به تشییع حاج‌قاسم رفتم. لحظه‌ای در افکارم غرق می‌شوم. معنای «عزای عمومی» را حالا می‌فهمم. به خودم می‌آیم. مرد دارد آدامس‌هایش را می‌فروشد. نمی‌خرم. زیر دندان‌هایی که به غیظ به هم فشرده می‌شود؛ به چه کارم می‌آید؟

, هفتم؛ , هفتم؛ ,

انتهای پیام/

]
  • برچسب ها
  • #
  • #
  • #

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه