ثروتمندترین پینه دوز کرج؛
با کمک خانواده ام میخواهم ثروتم را به گور ببرم
پینه دوزی در کرج زندگی میکند که قصد دارد تمام ثروت و دارایی خود را به گور و خانه آخرتش ببرد و خانواده خود را برای اینکار بهترین مشوقان خود می داند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از تیتر یک از البرز؛ کفاشی در کرج زندگی و کار می کند که خود را بسیار ثروتمند معرفی کرده و از اول با خیال این که ثروت خود را به گور و دنیای آخرت ببرد به جمع آوری آن دست زده است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, تیتر یک,,
او می گوید بهترین مشوق و کمک من برای اینکار ،خانواده ام ، به خصوص همسرم است
, ,
گوشه ای از این دیوار بلند خانه بالای شهر ! مال اوست
, ,

لوازمش را در کنار خود چیده و انگار که بر اریکه سلطنت تکیه زده باشد ، آسوده خاطر و مطمئن به مقابل خود نگاه می کند و در همان حال به آهنگی قدیمی در حال پخش از رادیو ، گوش می دهد.

کنارش که مینشینم به گرمی استقبال می کند و با لهجه ای شیرین خوش آمد می گوید

شکرالله 63 ساله و اهل خراسان است ، بیش از بیست سال است که در کرج زندگی می کند و تمام این مدت را به علاوه بیست و پنج سال گذشته به حرفه کفاشی مشغول بوده است...
میگوید: 45 سال کفاشی برایش ثروتی عظیم به بار آورده است ، ثروتی که او با خیال به گور بردن و خانه آخرت آن را جمع کرده است ، ثروتی که آن دنیا به دردش بخورد و خانواده اش هم همیشه با او همراه بوده اند....

با تعجب می پرسم چه ثروتی ؟ پس چرا گوشه خیابان کار می کنی؟
همانطور با حوصله و شیرین سخن که شروع کرده بود ، ادامه می دهد...
ثروت من در دلم است و لحظه ای از من جدا نمی شود...
شکرالله گفت: ثروتم ایمان من است و اعمالی که با تکیه بر آن انجام داده ام ...چیزی که می توانم با خود به گور ببرم و دستم را در آن دنیا به دستانش دهم و رستگار شوم...
وی گفت: فرزندان و همسرم هم کاری نکرده اند و یا چیزی از من نخواسته اند که مجبور شوم روی ایمانم پا بگذارم و دست به کاری بزنم که دلم را چرکین کند...خدا از آنها راضی باشد....

به او می گویم: واقعأ به این مطلب که گفتی اعتقاد داری؟ دلت نخواسته است که ثروتی مادی داشته باشی و با آن به آرزوهایت برسی؟
پاسخ می دهد: آرزویم فراغ خاطر است که دارم..بی نیاز بودن از دیگران است که هستم....
داشتن همسر و فرزندان خوب است که خداوند به من عطا کرده ...
و از همه مهم تر ، می توانم ثروتم را بدون کم و زیاد شدن با خود به گور و آن دنیا ببرم و سعادتمند شوم و مانند بسیاری از مالداران ، همه را اینور دنیا نگذارم و دست خالی به خانه آخرت بروم...

اینبار او از من می پرسد: مگر روزی دست خدا نیست ؟ مگر مقدار آن از سوی او تعیین نشده است ؟ مگر خداوند جز ایمان و عمل صالح از ما چیز دیگری می خواهد ؟
شکرالله می گوید: من به خدای خود ایمان کامل دارم ، به روزی تعیین شده دل بسته ام و آن را با کار و تلاش بدست می آورم و با همین دسترنج خود 6 فرزند بزرگ کرده ام و چهار تای آنان را راهی خانه بخت نموده ام....
روزی که دست بنده نیست که بخواهد با کارهایش آن را کمتر یا بیشتر کند ، اگر در این راه ، بی راهه برود و کسی را بیازارد خداوند او را نخواهد بخشید ، اگر ایمان داشتی و اعمالت صالح بود ثروت و مال نیز به سراغت خواهد آمد و مایه سعادتت خواهد شد...
وی ادامه می دهد: ثروت دیگر من خانواده ام ، به خصوص همسرم است...

شکرالله اکنون دو بچه دیگر در خانه دارد که نشان کرده هستند و او دارد برای آنها هم وسیله زندگی تهیه می کند
با همین دستان پینه بسته اش و ایمانی که به روزی رسانی و کفایت پروردگار دارد ....
از همسرش می پرسم اینکه چرا او را دارایی خود می داند ؟

با یاد همسرش خنده بر لب آورده و با خوشحالی می گوید: همین که به خانه می رسم ، به استقبالم می آید و می گوید خسته نباشی شکرالله جان...آقا...
برایم آبگوشت می آورد و من هم به او خسته نباشی می گویم ، همسر من خیلی مهربان است و از بستگان مادری من است که 30 سال را با هم در سختی ها و خوشی ها همراه بوده ایم...
در پایان از او می پرسم ، آرزویی ندارد که بخواهد برآورده شود ؟
می گوید: خیلی دوست داشتم که می توانستم مسجد و درمانگاه بسازم و به مردم خیر برسانم ولی نشد...دلم می سوزد وقتی میبینم بعضی ها پول زیاد دارند و فقط با آن فخر فروشی می کنند...

کنارش که مینشینم به گرمی استقبال می کند و با لهجه ای شیرین خوش آمد می گوید

شکرالله 63 ساله و اهل خراسان است ، بیش از بیست سال است که در کرج زندگی می کند و تمام این مدت را به علاوه بیست و پنج سال گذشته به حرفه کفاشی مشغول بوده است...
میگوید: 45 سال کفاشی برایش ثروتی عظیم به بار آورده است ، ثروتی که او با خیال به گور بردن و خانه آخرت آن را جمع کرده است ، ثروتی که آن دنیا به دردش بخورد و خانواده اش هم همیشه با او همراه بوده اند....

با تعجب می پرسم چه ثروتی ؟ پس چرا گوشه خیابان کار می کنی؟
همانطور با حوصله و شیرین سخن که شروع کرده بود ، ادامه می دهد...
ثروت من در دلم است و لحظه ای از من جدا نمی شود...
شکرالله گفت: ثروتم ایمان من است و اعمالی که با تکیه بر آن انجام داده ام ...چیزی که می توانم با خود به گور ببرم و دستم را در آن دنیا به دستانش دهم و رستگار شوم...
وی گفت: فرزندان و همسرم هم کاری نکرده اند و یا چیزی از من نخواسته اند که مجبور شوم روی ایمانم پا بگذارم و دست به کاری بزنم که دلم را چرکین کند...خدا از آنها راضی باشد....

به او می گویم: واقعأ به این مطلب که گفتی اعتقاد داری؟ دلت نخواسته است که ثروتی مادی داشته باشی و با آن به آرزوهایت برسی؟
پاسخ می دهد: آرزویم فراغ خاطر است که دارم..بی نیاز بودن از دیگران است که هستم....
داشتن همسر و فرزندان خوب است که خداوند به من عطا کرده ...
و از همه مهم تر ، می توانم ثروتم را بدون کم و زیاد شدن با خود به گور و آن دنیا ببرم و سعادتمند شوم و مانند بسیاری از مالداران ، همه را اینور دنیا نگذارم و دست خالی به خانه آخرت بروم...

اینبار او از من می پرسد: مگر روزی دست خدا نیست ؟ مگر مقدار آن از سوی او تعیین نشده است ؟ مگر خداوند جز ایمان و عمل صالح از ما چیز دیگری می خواهد ؟
شکرالله می گوید: من به خدای خود ایمان کامل دارم ، به روزی تعیین شده دل بسته ام و آن را با کار و تلاش بدست می آورم و با همین دسترنج خود 6 فرزند بزرگ کرده ام و چهار تای آنان را راهی خانه بخت نموده ام....
روزی که دست بنده نیست که بخواهد با کارهایش آن را کمتر یا بیشتر کند ، اگر در این راه ، بی راهه برود و کسی را بیازارد خداوند او را نخواهد بخشید ، اگر ایمان داشتی و اعمالت صالح بود ثروت و مال نیز به سراغت خواهد آمد و مایه سعادتت خواهد شد...
وی ادامه می دهد: ثروت دیگر من خانواده ام ، به خصوص همسرم است...

شکرالله اکنون دو بچه دیگر در خانه دارد که نشان کرده هستند و او دارد برای آنها هم وسیله زندگی تهیه می کند
با همین دستان پینه بسته اش و ایمانی که به روزی رسانی و کفایت پروردگار دارد ....
از همسرش می پرسم اینکه چرا او را دارایی خود می داند ؟

با یاد همسرش خنده بر لب آورده و با خوشحالی می گوید: همین که به خانه می رسم ، به استقبالم می آید و می گوید خسته نباشی شکرالله جان...آقا...
برایم آبگوشت می آورد و من هم به او خسته نباشی می گویم ، همسر من خیلی مهربان است و از بستگان مادری من است که 30 سال را با هم در سختی ها و خوشی ها همراه بوده ایم...
در پایان از او می پرسم ، آرزویی ندارد که بخواهد برآورده شود ؟
می گوید: خیلی دوست داشتم که می توانستم مسجد و درمانگاه بسازم و به مردم خیر برسانم ولی نشد...دلم می سوزد وقتی میبینم بعضی ها پول زیاد دارند و فقط با آن فخر فروشی می کنند...
شکرالله را با بساطش که سالها است در کنار یک آپارتمان چند طبقه برقرار است تنها میگذاریم...
ساکنین اپارتمان هم او را به خاطر درستکاری و مهربانی اش دوست دارند ...
شکر الله به راستی ثروتمند است...ثروتی که به قول خودش میتواند آن را به گور و آن دنیا ببرد...
بر خلاف ثروتهای مادی ....
انتهای پیام/ه
بر خلاف ثروتهای مادی ....
انتهای پیام/ه
, ,
,
لوازمش را در کنار خود چیده و انگار که بر اریکه سلطنت تکیه زده باشد ، آسوده خاطر و مطمئن به مقابل خود نگاه می کند و در همان حال به آهنگی قدیمی در حال پخش از رادیو ، گوش می دهد.

کنارش که مینشینم به گرمی استقبال می کند و با لهجه ای شیرین خوش آمد می گوید

شکرالله 63 ساله و اهل خراسان است ، بیش از بیست سال است که در کرج زندگی می کند و تمام این مدت را به علاوه بیست و پنج سال گذشته به حرفه کفاشی مشغول بوده است...
میگوید: 45 سال کفاشی برایش ثروتی عظیم به بار آورده است ، ثروتی که او با خیال به گور بردن و خانه آخرت آن را جمع کرده است ، ثروتی که آن دنیا به دردش بخورد و خانواده اش هم همیشه با او همراه بوده اند....

با تعجب می پرسم چه ثروتی ؟ پس چرا گوشه خیابان کار می کنی؟
همانطور با حوصله و شیرین سخن که شروع کرده بود ، ادامه می دهد...
ثروت من در دلم است و لحظه ای از من جدا نمی شود...
شکرالله گفت: ثروتم ایمان من است و اعمالی که با تکیه بر آن انجام داده ام ...چیزی که می توانم با خود به گور ببرم و دستم را در آن دنیا به دستانش دهم و رستگار شوم...
وی گفت: فرزندان و همسرم هم کاری نکرده اند و یا چیزی از من نخواسته اند که مجبور شوم روی ایمانم پا بگذارم و دست به کاری بزنم که دلم را چرکین کند...خدا از آنها راضی باشد....

به او می گویم: واقعأ به این مطلب که گفتی اعتقاد داری؟ دلت نخواسته است که ثروتی مادی داشته باشی و با آن به آرزوهایت برسی؟
پاسخ می دهد: آرزویم فراغ خاطر است که دارم..بی نیاز بودن از دیگران است که هستم....
داشتن همسر و فرزندان خوب است که خداوند به من عطا کرده ...
و از همه مهم تر ، می توانم ثروتم را بدون کم و زیاد شدن با خود به گور و آن دنیا ببرم و سعادتمند شوم و مانند بسیاری از مالداران ، همه را اینور دنیا نگذارم و دست خالی به خانه آخرت بروم...

اینبار او از من می پرسد: مگر روزی دست خدا نیست ؟ مگر مقدار آن از سوی او تعیین نشده است ؟ مگر خداوند جز ایمان و عمل صالح از ما چیز دیگری می خواهد ؟
شکرالله می گوید: من به خدای خود ایمان کامل دارم ، به روزی تعیین شده دل بسته ام و آن را با کار و تلاش بدست می آورم و با همین دسترنج خود 6 فرزند بزرگ کرده ام و چهار تای آنان را راهی خانه بخت نموده ام....
روزی که دست بنده نیست که بخواهد با کارهایش آن را کمتر یا بیشتر کند ، اگر در این راه ، بی راهه برود و کسی را بیازارد خداوند او را نخواهد بخشید ، اگر ایمان داشتی و اعمالت صالح بود ثروت و مال نیز به سراغت خواهد آمد و مایه سعادتت خواهد شد...
وی ادامه می دهد: ثروت دیگر من خانواده ام ، به خصوص همسرم است...

شکرالله اکنون دو بچه دیگر در خانه دارد که نشان کرده هستند و او دارد برای آنها هم وسیله زندگی تهیه می کند
با همین دستان پینه بسته اش و ایمانی که به روزی رسانی و کفایت پروردگار دارد ....
از همسرش می پرسم اینکه چرا او را دارایی خود می داند ؟

با یاد همسرش خنده بر لب آورده و با خوشحالی می گوید: همین که به خانه می رسم ، به استقبالم می آید و می گوید خسته نباشی شکرالله جان...آقا...
برایم آبگوشت می آورد و من هم به او خسته نباشی می گویم ، همسر من خیلی مهربان است و از بستگان مادری من است که 30 سال را با هم در سختی ها و خوشی ها همراه بوده ایم...
در پایان از او می پرسم ، آرزویی ندارد که بخواهد برآورده شود ؟
می گوید: خیلی دوست داشتم که می توانستم مسجد و درمانگاه بسازم و به مردم خیر برسانم ولی نشد...دلم می سوزد وقتی میبینم بعضی ها پول زیاد دارند و فقط با آن فخر فروشی می کنند...

کنارش که مینشینم به گرمی استقبال می کند و با لهجه ای شیرین خوش آمد می گوید

شکرالله 63 ساله و اهل خراسان است ، بیش از بیست سال است که در کرج زندگی می کند و تمام این مدت را به علاوه بیست و پنج سال گذشته به حرفه کفاشی مشغول بوده است...
میگوید: 45 سال کفاشی برایش ثروتی عظیم به بار آورده است ، ثروتی که او با خیال به گور بردن و خانه آخرت آن را جمع کرده است ، ثروتی که آن دنیا به دردش بخورد و خانواده اش هم همیشه با او همراه بوده اند....

با تعجب می پرسم چه ثروتی ؟ پس چرا گوشه خیابان کار می کنی؟
همانطور با حوصله و شیرین سخن که شروع کرده بود ، ادامه می دهد...
ثروت من در دلم است و لحظه ای از من جدا نمی شود...
شکرالله گفت: ثروتم ایمان من است و اعمالی که با تکیه بر آن انجام داده ام ...چیزی که می توانم با خود به گور ببرم و دستم را در آن دنیا به دستانش دهم و رستگار شوم...
وی گفت: فرزندان و همسرم هم کاری نکرده اند و یا چیزی از من نخواسته اند که مجبور شوم روی ایمانم پا بگذارم و دست به کاری بزنم که دلم را چرکین کند...خدا از آنها راضی باشد....

به او می گویم: واقعأ به این مطلب که گفتی اعتقاد داری؟ دلت نخواسته است که ثروتی مادی داشته باشی و با آن به آرزوهایت برسی؟
پاسخ می دهد: آرزویم فراغ خاطر است که دارم..بی نیاز بودن از دیگران است که هستم....
داشتن همسر و فرزندان خوب است که خداوند به من عطا کرده ...
و از همه مهم تر ، می توانم ثروتم را بدون کم و زیاد شدن با خود به گور و آن دنیا ببرم و سعادتمند شوم و مانند بسیاری از مالداران ، همه را اینور دنیا نگذارم و دست خالی به خانه آخرت بروم...

اینبار او از من می پرسد: مگر روزی دست خدا نیست ؟ مگر مقدار آن از سوی او تعیین نشده است ؟ مگر خداوند جز ایمان و عمل صالح از ما چیز دیگری می خواهد ؟
شکرالله می گوید: من به خدای خود ایمان کامل دارم ، به روزی تعیین شده دل بسته ام و آن را با کار و تلاش بدست می آورم و با همین دسترنج خود 6 فرزند بزرگ کرده ام و چهار تای آنان را راهی خانه بخت نموده ام....
روزی که دست بنده نیست که بخواهد با کارهایش آن را کمتر یا بیشتر کند ، اگر در این راه ، بی راهه برود و کسی را بیازارد خداوند او را نخواهد بخشید ، اگر ایمان داشتی و اعمالت صالح بود ثروت و مال نیز به سراغت خواهد آمد و مایه سعادتت خواهد شد...
وی ادامه می دهد: ثروت دیگر من خانواده ام ، به خصوص همسرم است...

شکرالله اکنون دو بچه دیگر در خانه دارد که نشان کرده هستند و او دارد برای آنها هم وسیله زندگی تهیه می کند
با همین دستان پینه بسته اش و ایمانی که به روزی رسانی و کفایت پروردگار دارد ....
از همسرش می پرسم اینکه چرا او را دارایی خود می داند ؟

با یاد همسرش خنده بر لب آورده و با خوشحالی می گوید: همین که به خانه می رسم ، به استقبالم می آید و می گوید خسته نباشی شکرالله جان...آقا...
برایم آبگوشت می آورد و من هم به او خسته نباشی می گویم ، همسر من خیلی مهربان است و از بستگان مادری من است که 30 سال را با هم در سختی ها و خوشی ها همراه بوده ایم...
در پایان از او می پرسم ، آرزویی ندارد که بخواهد برآورده شود ؟
می گوید: خیلی دوست داشتم که می توانستم مسجد و درمانگاه بسازم و به مردم خیر برسانم ولی نشد...دلم می سوزد وقتی میبینم بعضی ها پول زیاد دارند و فقط با آن فخر فروشی می کنند...
شکرالله را با بساطش که سالها است در کنار یک آپارتمان چند طبقه برقرار است تنها میگذاریم...
ساکنین اپارتمان هم او را به خاطر درستکاری و مهربانی اش دوست دارند ...
شکر الله به راستی ثروتمند است...ثروتی که به قول خودش میتواند آن را به گور و آن دنیا ببرد...
بر خلاف ثروتهای مادی ....
انتهای پیام/ه
بر خلاف ثروتهای مادی ....
انتهای پیام/ه
لوازمش را در کنار خود چیده و انگار که بر اریکه سلطنت تکیه زده باشد ، آسوده خاطر و مطمئن به مقابل خود نگاه می کند و در همان حال به آهنگی قدیمی در حال پخش از رادیو ، گوش می دهد.

کنارش که مینشینم به گرمی استقبال می کند و با لهجه ای شیرین خوش آمد می گوید

شکرالله 63 ساله و اهل خراسان است ، بیش از بیست سال است که در کرج زندگی می کند و تمام این مدت را به علاوه بیست و پنج سال گذشته به حرفه کفاشی مشغول بوده است...
میگوید: 45 سال کفاشی برایش ثروتی عظیم به بار آورده است ، ثروتی که او با خیال به گور بردن و خانه آخرت آن را جمع کرده است ، ثروتی که آن دنیا به دردش بخورد و خانواده اش هم همیشه با او همراه بوده اند....

با تعجب می پرسم چه ثروتی ؟ پس چرا گوشه خیابان کار می کنی؟
همانطور با حوصله و شیرین سخن که شروع کرده بود ، ادامه می دهد...
ثروت من در دلم است و لحظه ای از من جدا نمی شود...
شکرالله گفت: ثروتم ایمان من است و اعمالی که با تکیه بر آن انجام داده ام ...چیزی که می توانم با خود به گور ببرم و دستم را در آن دنیا به دستانش دهم و رستگار شوم...
وی گفت: فرزندان و همسرم هم کاری نکرده اند و یا چیزی از من نخواسته اند که مجبور شوم روی ایمانم پا بگذارم و دست به کاری بزنم که دلم را چرکین کند...خدا از آنها راضی باشد....

به او می گویم: واقعأ به این مطلب که گفتی اعتقاد داری؟ دلت نخواسته است که ثروتی مادی داشته باشی و با آن به آرزوهایت برسی؟
پاسخ می دهد: آرزویم فراغ خاطر است که دارم..بی نیاز بودن از دیگران است که هستم....
داشتن همسر و فرزندان خوب است که خداوند به من عطا کرده ...
و از همه مهم تر ، می توانم ثروتم را بدون کم و زیاد شدن با خود به گور و آن دنیا ببرم و سعادتمند شوم و مانند بسیاری از مالداران ، همه را اینور دنیا نگذارم و دست خالی به خانه آخرت بروم...

اینبار او از من می پرسد: مگر روزی دست خدا نیست ؟ مگر مقدار آن از سوی او تعیین نشده است ؟ مگر خداوند جز ایمان و عمل صالح از ما چیز دیگری می خواهد ؟
شکرالله می گوید: من به خدای خود ایمان کامل دارم ، به روزی تعیین شده دل بسته ام و آن را با کار و تلاش بدست می آورم و با همین دسترنج خود 6 فرزند بزرگ کرده ام و چهار تای آنان را راهی خانه بخت نموده ام....
روزی که دست بنده نیست که بخواهد با کارهایش آن را کمتر یا بیشتر کند ، اگر در این راه ، بی راهه برود و کسی را بیازارد خداوند او را نخواهد بخشید ، اگر ایمان داشتی و اعمالت صالح بود ثروت و مال نیز به سراغت خواهد آمد و مایه سعادتت خواهد شد...
وی ادامه می دهد: ثروت دیگر من خانواده ام ، به خصوص همسرم است...

شکرالله اکنون دو بچه دیگر در خانه دارد که نشان کرده هستند و او دارد برای آنها هم وسیله زندگی تهیه می کند
با همین دستان پینه بسته اش و ایمانی که به روزی رسانی و کفایت پروردگار دارد ....
از همسرش می پرسم اینکه چرا او را دارایی خود می داند ؟

با یاد همسرش خنده بر لب آورده و با خوشحالی می گوید: همین که به خانه می رسم ، به استقبالم می آید و می گوید خسته نباشی شکرالله جان...آقا...
برایم آبگوشت می آورد و من هم به او خسته نباشی می گویم ، همسر من خیلی مهربان است و از بستگان مادری من است که 30 سال را با هم در سختی ها و خوشی ها همراه بوده ایم...
در پایان از او می پرسم ، آرزویی ندارد که بخواهد برآورده شود ؟
می گوید: خیلی دوست داشتم که می توانستم مسجد و درمانگاه بسازم و به مردم خیر برسانم ولی نشد...دلم می سوزد وقتی میبینم بعضی ها پول زیاد دارند و فقط با آن فخر فروشی می کنند...
, 
کنارش که مینشینم به گرمی استقبال می کند و با لهجه ای شیرین خوش آمد می گوید

شکرالله 63 ساله و اهل خراسان است ، بیش از بیست سال است که در کرج زندگی می کند و تمام این مدت را به علاوه بیست و پنج سال گذشته به حرفه کفاشی مشغول بوده است...
میگوید: 45 سال کفاشی برایش ثروتی عظیم به بار آورده است ، ثروتی که او با خیال به گور بردن و خانه آخرت آن را جمع کرده است ، ثروتی که آن دنیا به دردش بخورد و خانواده اش هم همیشه با او همراه بوده اند....

با تعجب می پرسم چه ثروتی ؟ پس چرا گوشه خیابان کار می کنی؟
همانطور با حوصله و شیرین سخن که شروع کرده بود ، ادامه می دهد...
ثروت من در دلم است و لحظه ای از من جدا نمی شود...
شکرالله گفت: ثروتم ایمان من است و اعمالی که با تکیه بر آن انجام داده ام ...چیزی که می توانم با خود به گور ببرم و دستم را در آن دنیا به دستانش دهم و رستگار شوم...
وی گفت: فرزندان و همسرم هم کاری نکرده اند و یا چیزی از من نخواسته اند که مجبور شوم روی ایمانم پا بگذارم و دست به کاری بزنم که دلم را چرکین کند...خدا از آنها راضی باشد....

به او می گویم: واقعأ به این مطلب که گفتی اعتقاد داری؟ دلت نخواسته است که ثروتی مادی داشته باشی و با آن به آرزوهایت برسی؟
پاسخ می دهد: آرزویم فراغ خاطر است که دارم..بی نیاز بودن از دیگران است که هستم....
داشتن همسر و فرزندان خوب است که خداوند به من عطا کرده ...
و از همه مهم تر ، می توانم ثروتم را بدون کم و زیاد شدن با خود به گور و آن دنیا ببرم و سعادتمند شوم و مانند بسیاری از مالداران ، همه را اینور دنیا نگذارم و دست خالی به خانه آخرت بروم...

اینبار او از من می پرسد: مگر روزی دست خدا نیست ؟ مگر مقدار آن از سوی او تعیین نشده است ؟ مگر خداوند جز ایمان و عمل صالح از ما چیز دیگری می خواهد ؟
شکرالله می گوید: من به خدای خود ایمان کامل دارم ، به روزی تعیین شده دل بسته ام و آن را با کار و تلاش بدست می آورم و با همین دسترنج خود 6 فرزند بزرگ کرده ام و چهار تای آنان را راهی خانه بخت نموده ام....
روزی که دست بنده نیست که بخواهد با کارهایش آن را کمتر یا بیشتر کند ، اگر در این راه ، بی راهه برود و کسی را بیازارد خداوند او را نخواهد بخشید ، اگر ایمان داشتی و اعمالت صالح بود ثروت و مال نیز به سراغت خواهد آمد و مایه سعادتت خواهد شد...
وی ادامه می دهد: ثروت دیگر من خانواده ام ، به خصوص همسرم است...

شکرالله اکنون دو بچه دیگر در خانه دارد که نشان کرده هستند و او دارد برای آنها هم وسیله زندگی تهیه می کند
با همین دستان پینه بسته اش و ایمانی که به روزی رسانی و کفایت پروردگار دارد ....
از همسرش می پرسم اینکه چرا او را دارایی خود می داند ؟

با یاد همسرش خنده بر لب آورده و با خوشحالی می گوید: همین که به خانه می رسم ، به استقبالم می آید و می گوید خسته نباشی شکرالله جان...آقا...
برایم آبگوشت می آورد و من هم به او خسته نباشی می گویم ، همسر من خیلی مهربان است و از بستگان مادری من است که 30 سال را با هم در سختی ها و خوشی ها همراه بوده ایم...
در پایان از او می پرسم ، آرزویی ندارد که بخواهد برآورده شود ؟
می گوید: خیلی دوست داشتم که می توانستم مسجد و درمانگاه بسازم و به مردم خیر برسانم ولی نشد...دلم می سوزد وقتی میبینم بعضی ها پول زیاد دارند و فقط با آن فخر فروشی می کنند...
,
,
,
, ,
,
,
,
, ,
,
,
,
,
, ,
,
,
,
,
,
,
,
,
, ,
,
,
,
,
,
,
, ,
,
,
,
,
,
,
, ,
,
,
,
,
,
, ,
,
,
,
,
,
شکرالله را با بساطش که سالها است در کنار یک آپارتمان چند طبقه برقرار است تنها میگذاریم...
,
ساکنین اپارتمان هم او را به خاطر درستکاری و مهربانی اش دوست دارند ...
,
شکر الله به راستی ثروتمند است...ثروتی که به قول خودش میتواند آن را به گور و آن دنیا ببرد...
بر خلاف ثروتهای مادی ....
انتهای پیام/ه
, بر خلاف ثروتهای مادی ....
انتهای پیام/ه
,
,
,
,
,
]
ارسال دیدگاه