آوای آرامش؛

دختری که نقص عضوش بهانه‌ای شد برای نقض معیارهای اخلاقی

دختری که نقص عضوش بهانه‌ای شد برای نقض معیارهای اخلاقی
من به چشم خود می‌دیدم که خانواده ام به خاطر مشکل من از همه گریزانند، زندگی به همین ترتیب می‌گذشت و شادی را در زندگی هیچ وقت تجربه نمی‌کردم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از شیرازه، «آوای آرامش» سلسله موارد دردودل‌ و مشاوره و تحلیل‌های مرکز مشاوره فارس است که تقدیم مخاطبان می‌شود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, شیرازه,
دشمن، دوست نما 
 
ماجرای این شماره آوای آرامش ماجرای دختر جوانی است که نقص عضوش و خطایش در انتخاب باعث شد به راه کج قدم گذارد، اما خیلی زود متوجه این اشتباه شد و برای استمدادطلبی به مرکز مشاوره پلیس فارس مراجعه کرده است.
 
دختر جوان که از ادامه این مسیر به شدت هراسان شده بود به مرکز مشاوره پلیس فارس مراجعه و در خصوص مشکلش با کارشناس ارشد مشاوره این مرکز درد دل کرده و از او کمک می‌خواهد و ماجرا زندگی اش را چنین آغاز می‌کند: 4، 5 ساله بودم و هنوز نمی توانستم روی پاهایم بایستم، از همان زمان فهمیدم که با بچه های دیگر فرق دارم، بچه های هم سن و سال من همیشه در حال بازی، دویدن و جست و خیز بودند و من فقط باید نظاره گر آنها می‌بودم، حسرت بازی به دلم مانده بود، بالاخره بعد از تولدِ 7 سالگی با انجام جلسات مداوم فیزیوتراپی و تجویز دارو توسط پزشک، با عصا روی پاهایم ایستادم و کم کم شروع به راه رفتن کردم.
 
 وقتی پا به مدرسه گذاشتم، در مقابل سایر بچه ها احساس حقارت می کردم. آن قدر مشکل پاهایم عذابم می‌داد که فقط در گوشه ای از کلاس روی نیمکت می نشستم تا وقت کلاس تمام شود. 
 
 
با هیچ یک از بچه ها حرف نمی زدم و ارتباط برقرار نمی کردم. در کلاس یک دانش آموز کاملاً منزوی و گوشه گیر بودم، البته احساس می کردم، بچه ها هم تمایل ندارند با من دوست شوند چون باعث زحمت آنها می‌شدم.
 
 در خانه هم وضعیتم بهتر از مدرسه نبود، پدر و مادرم هم مثل من منزوی شده بودند، با این که پدرم وضع مالی بسیار خوبی داشت، هیچ وقت خبری از میهمانی کردن و میهمانی رفتن نبود، شاید در کل سال 2 یا 4 بار عمه ها و خاله هایم را می دیدم که آن هم با اصرار خود آنها بود.
 
 من به چشم خود می دیدم که خانواده ام به خاطر مشکل من از همه گریزانند، زندگی به همین ترتیب می گذشت و شادی را در زندگی هیچ وقت تجربه نمی کردم، بالاخره دوران ابتدایی را پشت سر گذاشتم و وارد دوران راهنمایی شدم، در این زمان راه رفتنم خیلی بهتر شده بود، ولی هنوز پاهایم کمی می لنگید.
 
وقتی وارد کلاس اول راهنمایی شدم، باز همان وضعیت دوران ابتدایی وجود داشت و من سعی می کردم به هر طریقی از بچه های دیگر دور شوم.
 
 سال دوم راهنمایی یکی از همکلاسی هایم خیلی سعی می کرد، با من ارتباط برقرار کند، حتی گاهی اوقات هدیه های کوچکی برای من می آورد، ولی من به او توجهی نمی کردم و همه رفتارهایش را ناشی از ترحم می دانستم، با این حال مریم رفتارش با من خیلی خوب بود کم کم تحت تاثیر قرار گرفتم و با هم دوست شدیم. 
 
من فرد مهم و دوست داشتنی در زندگی مریم شدم، حسابی به او وابسته شده بودم، پدر و مادرم را مجبور می کردم، کاری بکنند که من با مریم در یک کلاس باشیم. امیدم به زندگی بیشتر شده بود، در همه تصمیم گیری ها باید از مریم نظر می‌گرفتم.
 
پس از مدتی مریم رفتارش تغییر کرد و روز به روز پنهان کاری هایش بیشتر می شد تا اینکه یک روز متوجه شدم با پسری دوست شده و اکثر اوقات را با او سپری می کند، من حسابی ترسیدم و به او هشدار دادم که اگر خانواده متوجه شوند، خیلی بد می شود ولی او به من دلداری می داد که مراقب است و مشکلی پیش نمی آید. 
 
چند بار  با مریم سر قرار رفتم و دوست پسرش را می دید، یکی از دوستان آن پسر کم کم به من اظهار علاقه کرد، من که اولین بار بود و چنین تجربه ای را نداشتم، حسابی به وجد آمده بودم و پیشنهادش را قبول کردم.
 
بعد از مدتی ارتباط، برای من مشکلاتی ایجاد شد و آن پسر مرا مدام تهدید می کرد، هر روز از من پول می خواست و مرتب می گفت موضوع را با پدر و مادرم در میان می گذارد. 
 
کم کم پس انداز خودم تمام شد و مجبور شدم مقداری از طلاهای خودم و مادرم را نیز به او بدهم، او دست بردار نیست و خیلی نگران هستم، دوست ندارم پدر و مادرم متوجه بشوند. کمکم کنید.
 
نظر مشاور 
 
مرضیه خداهمتی کارشناس مرکز مشاوره پلیس فارس در خصوص مشکل این دختر جوان گفت: با توجه به ارزیابی و نتایج مصاحبه انجام گرفته، عوامل روانشناختی از عوامل مهم و زمینه ساز این مشکل بوده است چرا که وقتی فرزندی در یک خانواده متولد می شود، شور و نشاط را برای خانواده خود به ارمغان می آورد، اما گاهی بنا به دلایل مختلف، فرزندان با برخی مشکلات جسمی یا ناتوانایی های ذهنی متولد می شوند، که اگر افراد خانواده و والدین نتوانند به خوبی با این مساله کنار بیایند، کانون خانواده از هم می پاشد و افراد خانواده به خصوص خود فرزند، دچار انزوا می گردد. 
 
همتی با بیان اینکه در چنین خانواده هایی افراد به تدریج از نزدیکان و اطرافیان خود فاصله می گیرند، اظهار کرد: واقعیت مساله این است که در خانواده و خود فرد نشانه های گوشه گیری و اعتماد به نفس پایین کاملاً مشاهده می شود و زمانی که دختر پا به دوران نوجوانی و دوران بلوغ می گذارد، نمی تواند هویت مثبتی کسب کند، از این رو فردی سطحی نگر و منفعل بوده و توانایی کنترل احساسات خود را نداشته و وابستگی شدید به افراد جدید در زندگی خود پیدا کرده و در نهایت نیز دچار این مشکل شده است.
 
وی ادامه داد:  آموزش به خانواده هایی که دارای فرزندان با مشکلات جسمی و ذهنی هستند و استفاده از گروه درمانی جهت خانواده و فرزندان دارای ناتوانایی های خاص از جمله راهبردهای آموزشی می باشد که باید مورد توجه قرار گیرد.
 
سامانه تلفنی مرکز مشاوره آرامش پلیس فارس با شماره 096580، آماده ارائه خدمات مشاوره تلفنی در زمینه های مختلف خانوادگی، اجتماعی، ازدواج، تربیتی و... می باشد. 
 
شهروندان عزیز می توانند در صورت تمایل شماره 96580 را شماره گیری نموده و از خدمات مشاوره تلفنی استفاده نمایند. 
 
 
انتهای پیام/
,
دشمن، دوست نما 
, دشمن، دوست نما ,
 
,
ماجرای این شماره آوای آرامش ماجرای دختر جوانی است که نقص عضوش و خطایش در انتخاب باعث شد به راه کج قدم گذارد، اما خیلی زود متوجه این اشتباه شد و برای استمدادطلبی به مرکز مشاوره پلیس فارس مراجعه کرده است.
,
 
,
دختر جوان که از ادامه این مسیر به شدت هراسان شده بود به مرکز مشاوره پلیس فارس مراجعه و در خصوص مشکلش با کارشناس ارشد مشاوره این مرکز درد دل کرده و از او کمک می‌خواهد و ماجرا زندگی اش را چنین آغاز می‌کند: 4، 5 ساله بودم و هنوز نمی توانستم روی پاهایم بایستم، از همان زمان فهمیدم که با بچه های دیگر فرق دارم، بچه های هم سن و سال من همیشه در حال بازی، دویدن و جست و خیز بودند و من فقط باید نظاره گر آنها می‌بودم، حسرت بازی به دلم مانده بود، بالاخره بعد از تولدِ 7 سالگی با انجام جلسات مداوم فیزیوتراپی و تجویز دارو توسط پزشک، با عصا روی پاهایم ایستادم و کم کم شروع به راه رفتن کردم.
,
 
,
 وقتی پا به مدرسه گذاشتم، در مقابل سایر بچه ها احساس حقارت می کردم. آن قدر مشکل پاهایم عذابم می‌داد که فقط در گوشه ای از کلاس روی نیمکت می نشستم تا وقت کلاس تمام شود. 
,
 
,
, ,
 
,
با هیچ یک از بچه ها حرف نمی زدم و ارتباط برقرار نمی کردم. در کلاس یک دانش آموز کاملاً منزوی و گوشه گیر بودم، البته احساس می کردم، بچه ها هم تمایل ندارند با من دوست شوند چون باعث زحمت آنها می‌شدم.
,
 
,
 در خانه هم وضعیتم بهتر از مدرسه نبود، پدر و مادرم هم مثل من منزوی شده بودند، با این که پدرم وضع مالی بسیار خوبی داشت، هیچ وقت خبری از میهمانی کردن و میهمانی رفتن نبود، شاید در کل سال 2 یا 4 بار عمه ها و خاله هایم را می دیدم که آن هم با اصرار خود آنها بود.
,
 
,
 من به چشم خود می دیدم که خانواده ام به خاطر مشکل من از همه گریزانند، زندگی به همین ترتیب می گذشت و شادی را در زندگی هیچ وقت تجربه نمی کردم، بالاخره دوران ابتدایی را پشت سر گذاشتم و وارد دوران راهنمایی شدم، در این زمان راه رفتنم خیلی بهتر شده بود، ولی هنوز پاهایم کمی می لنگید.
,
 
,
وقتی وارد کلاس اول راهنمایی شدم، باز همان وضعیت دوران ابتدایی وجود داشت و من سعی می کردم به هر طریقی از بچه های دیگر دور شوم.
,
 
,
 سال دوم راهنمایی یکی از همکلاسی هایم خیلی سعی می کرد، با من ارتباط برقرار کند، حتی گاهی اوقات هدیه های کوچکی برای من می آورد، ولی من به او توجهی نمی کردم و همه رفتارهایش را ناشی از ترحم می دانستم، با این حال مریم رفتارش با من خیلی خوب بود کم کم تحت تاثیر قرار گرفتم و با هم دوست شدیم. 
,
 
,
من فرد مهم و دوست داشتنی در زندگی مریم شدم، حسابی به او وابسته شده بودم، پدر و مادرم را مجبور می کردم، کاری بکنند که من با مریم در یک کلاس باشیم. امیدم به زندگی بیشتر شده بود، در همه تصمیم گیری ها باید از مریم نظر می‌گرفتم.
,
 
,
پس از مدتی مریم رفتارش تغییر کرد و روز به روز پنهان کاری هایش بیشتر می شد تا اینکه یک روز متوجه شدم با پسری دوست شده و اکثر اوقات را با او سپری می کند، من حسابی ترسیدم و به او هشدار دادم که اگر خانواده متوجه شوند، خیلی بد می شود ولی او به من دلداری می داد که مراقب است و مشکلی پیش نمی آید. 
,
 
,
چند بار  با مریم سر قرار رفتم و دوست پسرش را می دید، یکی از دوستان آن پسر کم کم به من اظهار علاقه کرد، من که اولین بار بود و چنین تجربه ای را نداشتم، حسابی به وجد آمده بودم و پیشنهادش را قبول کردم.
,
 
,
بعد از مدتی ارتباط، برای من مشکلاتی ایجاد شد و آن پسر مرا مدام تهدید می کرد، هر روز از من پول می خواست و مرتب می گفت موضوع را با پدر و مادرم در میان می گذارد. 
,
 
,
کم کم پس انداز خودم تمام شد و مجبور شدم مقداری از طلاهای خودم و مادرم را نیز به او بدهم، او دست بردار نیست و خیلی نگران هستم، دوست ندارم پدر و مادرم متوجه بشوند. کمکم کنید.
,
 
,
نظر مشاور 
, نظر مشاور ,
 
,
مرضیه خداهمتی کارشناس مرکز مشاوره پلیس فارس در خصوص مشکل این دختر جوان گفت: با توجه به ارزیابی و نتایج مصاحبه انجام گرفته، عوامل روانشناختی از عوامل مهم و زمینه ساز این مشکل بوده است چرا که وقتی فرزندی در یک خانواده متولد می شود، شور و نشاط را برای خانواده خود به ارمغان می آورد، اما گاهی بنا به دلایل مختلف، فرزندان با برخی مشکلات جسمی یا ناتوانایی های ذهنی متولد می شوند، که اگر افراد خانواده و والدین نتوانند به خوبی با این مساله کنار بیایند، کانون خانواده از هم می پاشد و افراد خانواده به خصوص خود فرزند، دچار انزوا می گردد. 
,
 
,
همتی با بیان اینکه در چنین خانواده هایی افراد به تدریج از نزدیکان و اطرافیان خود فاصله می گیرند، اظهار کرد: واقعیت مساله این است که در خانواده و خود فرد نشانه های گوشه گیری و اعتماد به نفس پایین کاملاً مشاهده می شود و زمانی که دختر پا به دوران نوجوانی و دوران بلوغ می گذارد، نمی تواند هویت مثبتی کسب کند، از این رو فردی سطحی نگر و منفعل بوده و توانایی کنترل احساسات خود را نداشته و وابستگی شدید به افراد جدید در زندگی خود پیدا کرده و در نهایت نیز دچار این مشکل شده است.
,
 
,
وی ادامه داد:  آموزش به خانواده هایی که دارای فرزندان با مشکلات جسمی و ذهنی هستند و استفاده از گروه درمانی جهت خانواده و فرزندان دارای ناتوانایی های خاص از جمله راهبردهای آموزشی می باشد که باید مورد توجه قرار گیرد.
,
 
,
سامانه تلفنی مرکز مشاوره آرامش پلیس فارس با شماره 096580، آماده ارائه خدمات مشاوره تلفنی در زمینه های مختلف خانوادگی، اجتماعی، ازدواج، تربیتی و... می باشد. 
,
 
,
شهروندان عزیز می توانند در صورت تمایل شماره 96580 را شماره گیری نموده و از خدمات مشاوره تلفنی استفاده نمایند. 
,
 
,
 
,
انتهای پیام/
,

 

]
  • برچسب ها
  • #
  • #
  • #

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه