در یادداشتی مطرح شد؛

تداوم حکومت در عصر تهدیدهای نوین؛ تأملی بر ضرورت بازاندیشی در ساختار قوه مجریه و سازوکارهای جانشینی در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران

تداوم حکومت در عصر تهدیدهای نوین؛ تأملی بر ضرورت بازاندیشی در ساختار قوه مجریه و سازوکارهای جانشینی در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران
قانون اساسی، صرفاً سند توزیع قدرت سیاسی نیست؛ بلکه مهم‌ترین تضمین حقوقی برای استمرار حاکمیت در شرایط عادی و بحرانی است.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ فرزاد سیمی؛ کارشناس ارشد حقوق عمومی در یادداشتی به دانا نوشت:

قانون اساسی، صرفاً سند توزیع قدرت سیاسی نیست؛ بلکه مهم‌ترین تضمین حقوقی برای استمرار حاکمیت در شرایط عادی و بحرانی است. ارزش واقعی هر قانون اساسی نه در روزهای آرام، بلکه در هنگامه بحران آشکار می‌شود؛ زمانی که ساختارهای حکمرانی با مخاطراتی همچون جنگ، حملات نظامی، تروریسم، بلایای فراگیر یا فقدان ناگهانی مقامات عالی کشور مواجه می‌شوند. در چنین شرایطی، این پرسش بنیادین مطرح می‌شود که آیا قواعد انتقال قدرت و اداره کشور همچنان قادر به تضمین ثبات و استمرار حکومت هستند؟

در ادبیات حقوق اساسی تطبیقی، این مسئله ذیل اصل «تداوم حکومت» بررسی می‌شود؛ اصلی که بر ضرورت پیش‌بینی سازوکارهای روشن، کارآمد و انعطاف‌پذیر برای جلوگیری از هرگونه خلأ قدرت تأکید دارد. بسیاری از نظام‌های حقوقی، به‌ویژه پس از تجربه جنگ‌های جهانی و گسترش تهدیدات نامتقارن، مقررات مربوط به جانشینی مقامات عالی و اداره کشور در وضعیت‌های فوق‌العاده را مورد بازنگری قرار داده‌اند. تجربه نشان داده است که تهدیدهای نوین، بیش از آنکه متوجه قلمرو سرزمینی باشند، متوجه مراکز تصمیم‌گیری و فرماندهی سیاسی هستند و همین امر، طراحی حقوقی جانشینی قدرت را به یکی از مؤلفه‌های امنیت ملی تبدیل کرده است.

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز با پیش‌بینی اصول ۱۱۱ و ۱۳۱، کوشیده است از بروز خلأ در عالی‌ترین سطوح اداره کشور جلوگیری کند. با این حال، این مقررات در بستری تاریخی تدوین شده‌اند که ماهیت تهدیدها با وضعیت امروز تفاوت‌های قابل توجهی داشت. اهمیت این مهم زمانی ملموس تر می شود که کشور با موقعیت جغرافیایی و ژئوپلیتیکی که در خاورمیانه دارد، چاشنی بحران در کنار زندگی این منطقه با طمعی که قدرت های جهانی به منابع آن دارند، متآسفانه صورتی طبیعی یافته است. از همین رو، این پرسش کاملاً مشروع و حقوقی است که آیا این سازوکارها، با وجود گذشت چند دهه و تغییر محیط امنیتی، همچنان پاسخگوی اقتضائات کنونی هستند یا خیر؟

یکی از موضوعات قابل تأمل، اصل ۱۳۱ قانون اساسی است. این اصل، در صورت فقدان رئیس‌جمهور، اداره موقت کشور را به ترکیبی از مقامات عالی واگذار کرده و بر برگزاری انتخابات ریاست جمهوری در مهلت مقرر تأکید دارد. چنین راهکاری در شرایط عادی، تضمینی برای حفظ مشروعیت مردمی قوه مجریه محسوب می‌شود؛ اما در وضعیت‌هایی مانند جنگ، اشغال بخشی از سرزمین، اختلال گسترده در زیرساخت‌های ارتباطی یا سایر بحران‌های فراگیر، این پرسش مطرح می‌شود که آیا الزام به برگزاری انتخابات در مدت زمانی محدود، همواره با ملاحظات امنیت ملی، مشارکت عمومی و کیفیت فرآیند انتخاباتی سازگار خواهد بود؟ شاید قانون اساسی بتواند در کنار قاعده عمومی، مقررات ویژه‌ای نیز برای شرایط استثنایی پیش‌بینی کند تا میان اصل مردم‌سالاری و ضرورت حفظ ثبات کشور تعادل برقرار شود.

مسئله مهم‌تر، ساختار قوه مجریه در جمهوری اسلامی ایران است. نظام سیاسی ایران نه در زمره نظام‌های ریاستی کلاسیک قرار می‌گیرد و نه به‌طور کامل با الگوی پارلمانی منطبق است. از یک سو، رئیس‌جمهور با رأی مستقیم مردم انتخاب می‌شود و ریاست قوه مجریه را بر عهده دارد؛ از سوی دیگر، قانون اساسی جایگاه ویژه‌ای برای رهبری در تعیین سیاست‌های کلی، فرماندهی کل نیروهای مسلح و هدایت کلان نظام پیش‌بینی کرده است. این ویژگی، ساختار حقوق اساسی ایران را در زمره نظام‌های مختلط یا منحصربه‌فرد قرار می‌دهد. همین ویژگی، ضرورت بازاندیشی مستمر درباره نسبت میان مسئولیت، اختیار و پاسخگویی را دوچندان می‌کند. در نظام‌های ریاستی کلاسیک، مانند ایالات متحده آمریکا، تمرکز اختیارات اجرایی در شخص رئیس‌جمهور، با مسئولیت مستقیم وی در برابر افکار عمومی و سازوکارهای نظارتی خاص آن نظام همراه است. در مقابل، در بسیاری از نظام‌های پارلمانی مانند آلمان، بریتانیا و ژاپن، رئیس دولت از دل اکثریت پارلمان برمی‌خیزد و بقای دولت به استمرار اعتماد پارلمان وابسته است. هر یک از این الگوها، مزایا و محدودیت‌های خاص خود را دارند، اما وجه مشترک آنها، تلاش برای ایجاد تناسب میان اختیار، مسئولیت و پاسخگویی است.

در این چارچوب، طرح دوباره ایده نظام پارلمانی در ایران، بیش از آنکه یک مطالبه سیاسی باشد، می‌تواند موضوعی برای مطالعه تطبیقی در حوزه حقوق اساسی تلقی شود. پرسش اصلی این نیست که آیا باید ریاست جمهوری حذف شود یا خیر؛ بلکه این است که آیا ساختار کنونی، با توجه به ویژگی‌های خاص نظام جمهوری اسلامی و جایگاه رهبری در قانون اساسی، همچنان کارآمدترین شیوه سازمان‌دهی قوه مجریه محسوب می‌شود یا آنکه الگوهای جایگزین می‌توانند هماهنگی نهادی، پاسخگویی و تاب‌آوری بیشتری ایجاد کنند؟

از منظر حقوق عمومی، پاسخ به این پرسش مستلزم مطالعه‌ای جامع است که صرفاً بر تجربه داخلی تکیه نکند، بلکه نمونه‌های تطبیقی را نیز مورد بررسی قرار دهد. برای مثال، نحوه انتقال قدرت در ایالات متحده، سازوکار انتخاب صدراعظم در آلمان، اختیارات نخست‌وزیر در بریتانیا، الگوی نیمه‌ریاستی فرانسه و حتی تجربه کشورهایی که در دهه‌های اخیر میان نظام ریاستی و پارلمانی جابه‌جا شده‌اند، می‌تواند داده‌های ارزشمندی برای ارزیابی مزایا و معایب هر الگو فراهم آورد.

از سوی دیگر، بازنگری در قانون اساسی نباید صرفاً به تغییر عنوان مقامات یا جابه‌جایی اختیارات محدود شود. اگر ضرورت اصلاحی احساس شود، این اصلاح باید با رویکردی نهادی و آینده‌نگر صورت گیرد؛ به گونه‌ای که علاوه بر بازطراحی احتمالی قوه مجریه، موضوعاتی همچون جانشینی چندلایه مقامات عالی، مقررات ویژه دوران جنگ و وضعیت فوق‌العاده، استمرار فعالیت نهادهای حاکمیتی و حفظ کارآمدی ساختار تصمیم‌گیری نیز مورد توجه قرار گیرد.

اصل ۱۷۷ قانون اساسی نیز خود مؤید آن است که قانون اساسی، سندی پویا و قابل بازنگری در چارچوب مصالح عالی کشور است. پذیرش امکان بازنگری، به معنای نفی ارزش قانون اساسی نیست؛ بلکه نشانه‌ای از ظرفیت آن برای انطباق با تحولات اجتماعی، سیاسی و امنیتی است.

از این منظر، شاید زمان آن فرارسیده باشد که جامعه حقوقی، دانشگاهیان، اندیشکده‌ها و نهادهای سیاست‌پژوه، بدون پیش‌داوری و فارغ از رقابت‌های سیاسی روز، این پرسش را به بحث بگذارند که آیا ساختار کنونی اداره قوه مجریه و سازوکارهای جانشینی مقامات عالی، در پرتو تهدیدهای نوظهور و الزامات حکمرانی امروز، همچنان از کارآمدی لازم برخوردار است یا آنکه زمان بازاندیشی حقوقی درباره برخی از بنیان‌های سازمان قدرت فرا رسیده است.

پرسش از اصلاح ساختار حکمرانی، پرسشی درباره اشخاص یا دولت‌ها نیست؛ بلکه پرسشی درباره آینده نهادهاست. قانون اساسی، زمانی بیشترین کارآمدی خود را نشان می‌دهد که بتواند نه‌تنها نیازهای امروز، بلکه بحران‌های پیش‌بینی‌نشده فردا را نیز پاسخ گوید. شاید مهم‌ترین رسالت حقوق اساسی در قرن بیست‌ویکم نیز همین باشد: طراحی نهادهایی که حتی در دشوارترین شرایط، استمرار حکومت، ثبات تصمیم‌گیری و اعتماد عمومی را تضمین کنند.

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه