خاطرات زنان مبارز و انقلابی سیستان وبلوچستان ازبهمن57
زنان مبارز و انقلابی سیستان و بلوچستان از خاطرات شیرین آن دوران می گویند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از عصر هامون، تاریخ انقلاب سیستان و بلوچستان همواره پر است از رشادت مردان و زنانی که برای حفظ وطن و برچیدن پایه های طاغوت به میدان آمدند، زنانی که کنار مردان همیشه در صحنه بوده و تا آخرین نفس دلاورانه جان بر کف در صف اول مبارزه حق علیه باطل بودند و همانطور که امام (ره) فرمودند: مردم ما مرهون شجاعت زنان شیردل هستند.
پایگاه خبری تحلیلی عصر هامون به منظور یاد آوری روزهای انقلاب و خاطرات زنان فعال دوران انقلاب سیستان و بلوچستان گفت و گویی تلفنی با چند تن از این مادران انقلابی انجام داد و از آنان خواستیم تا از خاطراتی که از زمان مبارزات انقلابی مردم علیه رژیم شاه و پیروزی انقلاب دارند برایمان بگویند.
سرمای زمستان هم مانع برگزاری تحصن نشد
صدیقه ریاحی شیر زن انقلابی در ابتدای حرفش گفت"خواب بودم، خواب دیدم بهار آمده بیدار شدم زمستان بود امیدوار شدم که بهار نزدیک است "و ادامه داد: روز به روز فشار و خفقان وظلم و ستمهای رژیم شاهنشاهی بیشتر میشد زمزمهی انقلاب در بین مردم سیستان و بلوچستان به گوش میرسید من درآن زمان در دانشگاه تربیتمعلم زاهدان درحال تحصیل بودم و وظیفه خودم میدانستم که مثل هر انسان با ایمان دیگری آرام ننشینم و اقداماتی برای سرنگونی این رژیم و آگاه کردن مردم با شخصیت وجودی امام خمینی(ره) انجام دهم.
یکی از آن اقدامات پخش کردن نوارهایی از سخنان امام(ره) در بین دانشجویان و پخش اعلامیهها در سایر مدارس سطح شهر بود من و دوستانم اولین نشریه انجمن اسلامی را در تربیت معلم زاهدان انتشار دادیم.
همیشه در خطر بودیم چون توسط نیروهای ساواکی شناسایی شده بودیم و امکان داشت هر لحظه دستگیر شویم ولی این عوامل باعث نمیشد که دست از اهدافمان برداریم اراده راسخ و عزم فولادین داشتیم. یادم میآید زمانی که برای دیدن خانوادهام در روستای سه کوهه زابل رفتم همه نوارها و اعلامیهها را با خود به روستا بردم و بین مردم پخش کردم .مردم روستا مشتاقانه اعلامیهها را از ما میگرفتند چرا که ظلم و ستمهای خانهای روستا طاقتشان را تمام کرده بود و خواستار نابودی نظام شاهنشاهی بودند.
خانوادهام همیشه نگرانم بودند و میترسیدند توسط خانهای روستا شناسایی شوم به همین دلیل مرا به زاهدان فرستادند تا از دید خانها دور باشم.
در بسیاری از راهپیماییها شرکت میکردم. یکی از راهپیماییها که هیچ وقت یادم نمیرود یک روز سرد زمستانی بود که همراه تعداد زیادی دختر و پسر دانشجو از تربیت معلم زاهدان به طرف خیابان دانشگاه حرکت و جلوی درب اداره آموزش و پروش تحصن کردیم و یکصدا شعار دادیم:«معلم به پا خیز برادرت کشته شد» همزمان نیروهای ارتش و گارد رژیم شاهنشاهی هم آمدند و پشت نردههای آموزش و پرورش به حالت آماده باش ایستادند.
تحصن ما سه روز طول کشید و در این مدت تعداد زیادی ازمردم، اعم از سیستانی و بلوچ به ما پیوستند و روزی به یادماندنی و سراسر خاطره را خلق کردند.
یک روز که از تربیت معلم به سمت مسجد جامع حرکت کردیم نرسیده به مسجد جامع نیروهای ارتشی گازهای اشکآور بهطرف ما پرتاب کردند برادرانی که همراه ما بودند از ما خواستند تا به داخل مسجد برویم وارد مسجد شدیم برای اینکه اثر گازهای شیمیایی را از بین ببریم روزنامهها را آتش میزدیم و یکی یکی به برادرانی که داخل خیابان بودند میدادیم درهمین حین صدای گلوله از خیابان آمد، نگران شدیم. یکی از برادران مجروح شده بود، او را به داخل مسجد آوردند و به ستون تکیه دادند. شهید محمد رضا رزمجومقدم بود. تیر به نزدیک قلبش اصابت کرده بود. حالش بسیار وخیم بود و به سختی نفس میکشید. خانمها را به یک طرف مسجد هدایت کردیم مادر شهید رزمجومقدم که بین خانمها بود هراسان به طرفمان آمد و گفت:«چه کسی مجروح شده است؟» به شدت نگران بودم. گفتم:«نمیدانم» چند دفعه اصرار کرد بگذارید فرد مجروح راببینم. ولی من که حال و هوای شهید رزمجومقدم را دیده بودم نمیتوانستم بگذارم پسرشان را با این وضعیت ببینند. نفسهای شهید رزمجو مقدم به شماره افتاد، لحظهای نگذشت که به ما خبر دادند که ایشان شهید شد کم کم باید مسجد را خالی میکردیم خلاصه از داخل مسجد و به همراه یکی از خانمها بیرون آمدیم. نمیتوانستیم از داخل خیابان عبور کنیم، خیابان پر بود از مأموران نظامی، آنها اسلحه به دست روی موتورهایشان نشسته بودند. کوچهای توجهم را جلب کرد. به دوستم خانم سرگزی گفتم بیا ازداخل این کوچه برویم هنگام ورود به کوچه یکی از نظامیها ما را دید به وسط کوچه نرسیده بودیم که صدای موتور را شنیدیم. همدیگر را نگاه کردیم. ترس تمام وجودمان را فراگرفته بود. یک لحظه درب منزلی باز شد و پیرزنی به ما اشاره کرد که به داخل خانهاش برویم وارد خانه شدیم. هنوز اضطراب داشتیم. صدای موتور را شنیدیم که از داخل کوچه گذشت. پیرزن برای ما آب آورد و گفت: این آب را بخورید تا قدری آرامتر شوید و بعد هم دو چادر رنگی به ما داد و گفت اینها را سرتان کنید تا شناسایی نشوید خلاصه آن روز به هر طریقی بود به خانههایمان برگشتیم، وضعیت تظاهرات و راهپیماییها ادامه داشت تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید.
اولین کاری که بعد از پیروزی انقلاب کردم به دادگاه انقلاب زاهدان رفتم و از قاضی خواستم تا زمینهای مردم را که توسط خانها غصب شده بود از آنها پس بگیرد و ما به کمک دادگاه توانستم زمینهای مردم روستایمان را به آنان باز گردانیم خدا میداند که به ثمر نشستن این کار چقدر برایمان لذت بخش بود.ما خیلی خوشحال بودیم که توانستیم مردم روستایمان را به حق و حقوق واقعیشان برسانیم.
سال 1359 درسم تمام شد و فوق دیپلم گرفتم برای تدریس شغل معلمی به روستای سه کوهه زابل رفتم مدیر مدرسه دخترانه آنجا شدم و اولین اقدامم جدا کردن کلاسهای دختران و پسران در مدرسه بود.
به خاطر حجاب از مدرسه اخراج شدم
حمیده ایرانی خواهر شهید هوشنگ ایرانی از خاطرات خود در دوران انقلاب می گوید: سر صف ایستاده بودیم چند نفر که آنها را نمیشناختیم وارد مدرسه شدند و پس از صحبت با مدیر مدرسه به میان بچهها آمدند و مقنعه بچهها را ازسرشان در میآوردند، دختران گریه میکردند و به سمت کلاسهای درس میدویدند، بعد از آن پروندههای درسمان را بهدستمان دادند و ما را از مدرسه اخراج کردند این اتفاقات قبل از شروع انقلاب بود.
انقلاب که شد هنوز تعداد زیادی از ضد انقلابیون در میان مردم بودند و برادرم هوشنگ که از فعالین انقلابی بود بهمن 57 در زاهدان توسط این افراد به شهادت رسید. با تأسیس سپاه پاسداران و تشکیل بسیج مردمی و حضور مردم غیور جلوی همه آنان ایستادیم.
نسل جدید ما باید فداکاری و ایثار را بیاموزد و ایثاری که گذشتگان و رزمندهها انجام دادند را فراموش نکنند توکل به خداوند داشته باشند تا در همهی کارها موفق باشند و با یاد و نام خدا و یاری از حق تعالی، کشوری آباد و آزاد داشته باشیم.
مادرم برای آمدن امام به ایران "شعله زرد" نذر کرده بود
مرضیه ریاحی یکی دیگر از زنانی است که هنوز هم با گذشت چندین سال از آن دوران دست از فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی خود برنداشته است در مورد خاطراتی که از دوران پیروزی انقلاب اسلامی به یاد دارد می گوید: سالهای 1356و1357 بود در مقطع راهنمایی در حال تحصیل بودم. پدرم کارمند ژاندارمری بود یک روز طبق عادت همیشگی به همراه خانوادهام به منزل عمویم رفتیم عمهها، عموها و فرزندانشان آمده بودند چون تعدادمان زیاد بود در حیاط فرش پهن کردیم.
هرکدام مشغول کاری بود پسرها عکسی در دست داشتند و در مورد آن پچ پچ میکردند کنجکاو شدم که بدانم آن عکس کیست؟ شب شد، به خانه برگشتیم از یکی از برادرانم پرسیدم: «آن عکس مربوط به چه کسی است؟ به من هم بگویید قضیه چیست؟» چیزی نگفت. خیلی اصرار کردم تا اینکه جواب داد اگر چیزی نپرسی برایت توضیح میدهم و درمورد امام خمینی(ره) شروع به صحبت کرد تحت تأثیر قرار گرفتم با هر جملهای که میشنیدم احساس میکردم شیفتهی شخصیت امام میشوم، سپس چند عکس سیاه و سفید از امام خمینی(ره) به من داد و قرار شد آنان را بین بچهها پخش کنم.
یادم است که عکسهای امام(ره) را زیر چادرم پنهان کرده بودم و بین بچهها پخش میکردم و برای آمدن امام به ایران لحظه شماری میکردم اوایل بهمن بود که از صدا و سیما اعلام شد که امام از پاریس به ایران خواهد آمد دلهای همه مردم ایران در سینه میتپید روز 12 بهمن فرا رسید شورو شوق خاصی در بین خانوادمان بود و از طریق تلویزیون ورود امام را تماشا می کردیم مادرم هم در حیاط در حال پختن شعله زرد بود او آن قدر امام را دوست داشت که برای آمدنش شعله زرد نذر کرده بود که بین همسایهها تقسیم کند هر چند لحظه از حیاط، داخل اتاق میآمد و میگفت: بچهها امام آمد. ما هم میخندیدیم و میگفتیم: نه مادر شعله زردت نسوزد. همه ما خواهر و برادرها جلوی تلویزیون نشسته بودیم و به آن چشم دوخته بودیم هیجان زیادی داشتیم تا اینکه یکدفعه سرود انقلابی «خمینی ای امام – خمینی ای امام» شروع شد چندین بار این سرود را میخواندیم حال و هوای دیگری داشتیم دل تو دلمان نبود .
فکر میکردیم در تهران هستیم با صدای بلند همراه گروه سرود در تلویزیون این شعر را میخوانیم با صدای پدر به خودمان آمدیم. آرام تر، فکر همسایهها را هم بکنید. اینقدر جیغ نزنید خلاصه آن روز هیچ وقت از یادم نمیرود. انقلاب به پیروزی رسیده بود ولی هنوز بعضی ناآرامیها در شهر زاهدان دیده میشد.
آنزمان در کلاس اول دبیرستان فاطمیه درس میخواندم. مسئولین، دانشآموزان را در مصلی جمع کرده بودند و قرار بود آقایی برایمان سخنرانی کند همه دور تا دور مصلی نشسته بودیم که صدای شلیک گلولهای بلند شد با شنیدن اولین صدای شلیک گلوله، همهی دانش آموزان پراکنده شدند و بعضی از آنها کیفها و کفشهایشان کف خیابان جا مانده بود شروع کردم به دویدن، خودم را به دبیرستان رساندم در حالی که نفس نفس میزدم اطرافم را نگاه کردم برادرم را ندیدم. آخر او همیشه به دنبالم میآمد. مدتی همانجا ایستادم خبری نشد به طرف خانه حرکت کردم در نزدیکی خانه یکی از همسایگان را دیدم گفت:«خبر داری ضد انقلابیون برادرت را اسیر کردهاند؟»
قلبم از جا کنده و پاهایم سست شد گفتم: آخه آخه...کجا بردنش؟ به خانه نرفتم و خودم را به محل کار پدرم رساندم. پدرم با دیدنم شوکه شد و گفت دختر تو اینجا چهکار میکنی! برادرت کجاست؟ قضیه را برای پدرم تعریف کردم او هم فوراً ماشین همکارش را گرفت و من را به خانه رساند و خودش رفت آنقدر پیگیری کرد تا اینکه فهمید برادرم در کوچههای اطراف خیابان خیام توسط ضدانقلابیون و اشرار بازداشت شده خلاصه بعد از 48 ساعت پدر همراه برادرم به خانه برگشت درب خانه که باز شد همه در حالی که اشک به روی گونههایمان جاری بود به طرف برادرم دویدیم سر و صورتش بسیار زخمی و خون آلود بود.
فقط به خاطر اینکه پوستری از امام(ره) را روی شیشهی ماشینش چسبانده بود او را اسیر کرده بودند آنزمان ضد انقلاب و اشرار تمام سعیشان این بود که از وحدت شیعه و سنی جلوگیری کنند که هیچگاه موفق به این کار نشدند.
ساواکیها دخترانی که پدرشان مبارز انقلابی بود دستگیر می کردند
عصمت خزایی بنا به اقتضای ذهنی که از خاطرات آن دوران دارد، می گوید: رژیم شاهنشاهی حکومت ظالمانهای را بر کشور گسترانده بود بیبندباری و ظلم و ستم بسیار بود.صبر همه مردم کشور لبریز شده بود و دخترانی که درس میخواندند مجبور بودند بیحجاب سر کلاسها حاضر شوند شرایط سختی بود ولی در دین وایمانمان کوتاه نمیآمدیم و حجاب را در کنار اذیت و آزار رعایت میکردیم.
در آن زمان در دبیرستان حکیم نظامی شهر اصفهان مشغول به تحصیل بودم هر روز خیل عظیمی از ساواکیها را میدیدم که به مدارس حملهور میشدند تا دانشآموزانی را که پدرانشان جزو مبارزین انقلابی هستند شناسایی کنند. تعدادی از بچهها را دستگیر کردند که بیشتر آنها را به شهادت رساندند من که پدرم یکی از مبارزین بود هر لحظه نگران بودم که مبادا شناسایی شوم. به همین خاطر روزهایی که آنها به دبیرستان میآمدند دور از چشم آنها به همراه دوستم سهیلا جهانتیغ از داخل مدرسه بیرون میآمدیم و داخل کوچههای اطراف مدرسه شروع به دویدن میکردیم تا اگر درب منزلی را باز ببنیم به داخل آن منزل پناه ببریم. خلاصه آن روزها سپری شد و انقلاب به پیروزی رسید.
عدم شرکت در مراسم رژیم پهلوی در مدارس
زهرا صیادی یکی دیگر از شیرزنان انقلاب می گوید: در زمان رژیم شاهنشاهی مردم رنج و سختی بسیاری را تحمل میکردند من هفتساله بودم هر سال که بزرگتر میشدم، نفرتم از این رژیم بیشتر میشد سالها پشت سر هم میگذشت تا اینکه وارد دبیرستان پروین شدم به همراه دوستانم فعالیتهایی بر علیه رژیم شاهنشاهی انجام میدادیم یکی از آنها شرکت نکردن در اکثر برنامههایی بود که برای دانشآموزان تدارک میدادند دیگری آگاهی دادن دوستانمان و آشنا کردن آنها نسبت به ظلم شاهنشاهی در مدرسه بود.
با آمدن امام، کشورمان رنگ و بوی تازهای به خود گرفت رنجها و بیبند و باریها برداشته شد.
انتهای پیام/
,
,
, سرمای زمستان هم مانع برگزاری تحصن نشد,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, به خاطر حجاب از مدرسه اخراج شدم ,
,
,
,
,
,
, مادرم برای آمدن امام به ایران "شعله زرد" نذر کرده بود,
,
,
,
,
,
,
,
,
, ساواکیها دخترانی که پدرشان مبارز انقلابی بود دستگیر می کردند, ساواکیها دخترانی که پدرشان مبارز انقلابی بود دستگیر می کردند,
,
,
,
, عدم شرکت در مراسم رژیم پهلوی در مدارس ,
,
,
]
ارسال دیدگاه