آخرین بخش از پرونده پزشکی ۴۱۰صفحه ای اشرف/هزینه سنگین پهلوی برای خرید و معدوم سازی این سند رسوایی+تصاویر
چند شبهه در خصوص این پرونده عنوان شده و به “ره به ری”ارسال گردیده بود که در پاسخ به آن باید گفت :دکتر ژان از روانکاوان آن موسسه در این خصوص می گوید : روانکاوی اشرف در این کلینیک بسیار دقیق و حساس بوده است ؛ در این جلسات به اشرف اطمینان داده شده بود که اگر با روانکاوان همکاری کند دوباره قدرت روحی خود را به دست خواهد آورد ، همین موضوع باعث شد اشرف مطالب بسیاری از زندگی خود عنوان کند.تاکید می شود : روش درمان و روانکاوی هیپنوتیزم بود که در چند مورد موفقیت حاصل نشد. (۱)[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از "ره به ری" : در گزارش های قبل بخش هایی تکان دهنده از پرونده پزشکی اشرف را بررسی کردیم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ره به ری,در این بخش ، آخرین قسمت افشا شده از پرونده ۴۱۰ صفحه ای پزشکی اشرف پهلوی را برای شما مخاطبین عزیز در نظر گرفته ایم.
,همان طور که اشاره شد ، اشرف جمعا ۱۴ روز در کیلینیک پروفسور ژولیوس در المان تحت درمان بود که ماحصل آن پرونده ای ۴۱۰ صفحه ای برگرفته از ۲۲ ساعت روانکاوی اشرف توسط دو روانکاو و ۵۸ ساعت تلاش پزشکان برجسته آلمانی بود.
,در این پرونده موضوعاتی بیان شد که رژیم پهلوی و شخص اشرف در دوران اوج تلاش کردند تا در جهت خرید و معدوم سازی ان هزینه بسیار بالایی را به این کلینیک درمانی بپردازند.
,تلاشی که به مرور زمان به خواهش و تمنا رژیم پهلوی تبدیل شد ، اما ه انچه که بود مرکز درمانی پروفسور ژولیوس زیر بار آن نرفت.
,این پرونده نه تنها برای پزشکان المانی که برای روانکاوان دنیا نیز بسیار اهمیت داشت و نتایج آن مشکلات و مبهمات غیرعادی زندگی آدم های مهم و پرقدرت را حل می کرده است.
, ,
,
,
چند شبهه در خصوص این پرونده عنوان شده و به “ره به ری”ارسال گردیده بود که در پاسخ به آن باید گفت :
دکتر ژان از روانکاوان آن موسسه در این خصوص می گوید : روانکاوی اشرف در این کلینیک بسیار دقیق و حساس بوده است ؛ در این جلسات به اشرف اطمینان داده شده بود که اگر با روانکاوان همکاری کند دوباره قدرت روحی خود را به دست خواهد آورد ، همین موضوع باعث شد اشرف مطالب بسیاری از زندگی خود عنوان کند.
,
تاکید می شود : روش درمان و روانکاوی هیپنوتیزم بود که در چند مورد موفقیت حاصل نشد. (۱)
,بخشی از اعترافات تکان دهنده اشرف در خصوص رابطه جنسی در کودکی و سر انجام ان :
,اشرف در مورد اولین حادثه مهم زندگی خود گفت:
,وقتی هشت ساله بودم شیفته پدرم شدم، پدرم در آن موقع هر کاری که می خواست قادر به انجام آن بود، همه از او می ترسیدند…
,پدرم اسب سواری را دوست داشت.
,در خانه مان اصطبلی بود که پدرم هشت اسب در آن نگهداری می کرد.
,مردی که در اصطبل کار می کرد، سبیل پر پشت و قیافه خشنی داشت از موهای بلند او خیلی خوشم می آمد…
,من به این مرد علاقه مند شده بودم، چون غالباً من و برادرهایم را سوار اسب می کرد و به ما یاد می داد که چطوری دهنه اسب را بگیریم.
,وقتی یازده ساله شدم، در یک بعدازظهر گرم تابستان که من وارد اصطبل شدم در چشم هایم کمی نگاه کرد و بعد به طرفم آمد و مرا سوار اسب برهنه ای کرد که بسیار زیبا بود و
,غالباً پدرم برای تفریح سوار آن می شد، چند لحظه ای در چشم هایم خیره شد و بعد… (۲) یک دفعه مرا بوسید، به او هیچ نگفتم…
,او می ترسید و می لرزید…
, ,
,
, از او خواستم که… او مرا بسیار بوسید، نوازشم می کرد…به خاطر همین باز هم به اصطبل می رفتم.
,این کار را تکرار کردم آنقدر زیاد که خواهر بزرگم قضیه را فهمید و یک روز که من…
,روانکاو: اسمش را بگو، اسمش را به خاطر می آوری.
,اشرف: نه. . . چیزی مثل محمود بود یا مرتضی.
,روانکاو: چرا اسمش را به خاطر نمی آوری؟
,اشرف: برای اینکه هیچ وقت او را صدا نمی زدم، به او می گفتم هی… چون او هم به اسبش هی می زد.
,روانکاو: آیا او به تو تجاوز هم کرد؟
,اشرف: نه. . . نمی دانم. به خاطر نمی آورم.
,روانکاو: خواهش می کنم به یاد بیاور، بگو در چه حالی بودید.
,اشرف: من برهنه بودم…
, ,
,
, در همین وقت یک دفعه صدای پدرم را شنیدم، فوری لباس پوشیدم، او از ترس می لرزید…
,,
پدرم یکدفعه از خشم فریاد کشید و با شلاق خود به جان او افتاد، آنقدر شلاقش زد که از تمام بدن و سر و صورتش خون بیرون زد…
,روانکاو: آیا آن مرد را کشت؟
,اشرف: به خاطر ندارم آنقدر خونی شده بود و در خون خود می غلطید که من دیگر طاقت نیاوردم و از اصطبل بیرون دویدم در بیرون اصطبل خواهر فضولم را دیدم
,. از همان روز کینه شمس را به دل گرفتم.
,روانکاو: وقتی از اصطبل خارج می شدی چه صحنه ای را به خاطر داری؟
,اشرف: پدرم را که چشم هایش از شدت خشم درشت و ترسناک شده بود و عرق بر پیشانی او نشسته بود و با نهایت بی رحمی، او را شلاق می زد.
,من آن روز نزد مادرم رفتم و از او خواستم که به من پناه بدهد، مادرم قبول کرد و من تا یک ماه جرأت نکردم از کسی حال آن مرد را بپرسم و یا با پدرم رودررو شوم.
,هر وقت که با خود تنها می شدم و خلوت می کردم، می گفتم: چرا او نمی بایست از خود مقاومتی می کرد و در مقابل پدرم از خود دفاع می کرد.
, ,
,
, روانکاو: بعدها آن مرد را ندیدی و از او خبری به دست نیاوردی؟
,اشرف: نه جرأت نمی کردم از کسی درباره او بپرسم چون ممکن بود بفهمند که من با او چه رابطه ای داشتم این موضوع باعث ناراحتی و وحشت من می شد.
,روانکاو: آیا در آن سال ها کسی از مردانی که در اطراف تو بودند توانستند نظرت را جلب کنند و با آنها رابطه جنسی داشته باشی؟
,اشرف: بله. . . نه. . . به یاد ندارم. . .
,روانکاو: آیا کسی بود که بخواهد به تو تجاوز کند؟
,اشرف: نه، من این را می خواستم، ولی کسی جرأت نمی کرد، وقتی پانزده ساله بودم افسر جوانی که اغلب همراه پدرم بود عاشق من شده بود، از او خواستم که با من رابطه داشته باشد اما او نیز جرأت نمی کرد.
,پدر بسیار قدرتمند بود همه از او می ترسیدند.
,روانکاو: آیا از قدرت او لذت می بردی؟
,اشرف: مدتی بله، یعنی زمانی که بچه بودم اما وقتی این قدرت او موجب می شد که مردها از من هم بترسند و به طرفم نیایند از او بدم می آمد.
,روانکاو: یعنی از پدرت بدت آمد؟
,اشرف: بله
,روانکاو: بعد چه کردی؟
,اشرف: هیچی؛ دلم می خواست قوی بشوم به قدرت برسم آنقدر زیاد که هر کاری که دلم می خواست بدون ترس انجام دهم.
,روانکاو: برای به دست آوردن قدرت چه کردی؟
,اشرف: همیشه پدرم را به خاطر می آوردم، پدرم الگوی من شده بود، بین ترس و لذت و شجاعت و قدرت…
,من از او خوشم می آمد چون قادر بود هر کاری که دلش می خواهد انجام بدهد هیچ کس جرأت نمی کرد بالای حرف او حرف بزند.
,روانکاو: حتی مادرت؟
,اشرف: … به یاد ندارم… که او حرفی زده باشد و مادرم مخالفت کرده باشد. »(۳)
,…پرفسور ژولیوس در بحش هایی از این روانکاوی به همراه دکتر ژان و دکتر لئوناردو استاد دانشگاه و شاگرد (آدلر) به بررسی زندگی اشرف و اوضاع فحشا در خانواده اش پرداخته است… (۴)
,,
۱-نوشته آلبرتو بلیچی، ترجمه دکتر م. الهام، مندرج در هفته نامه جوان، شماره ۲۱، مورخه ۲۱/۲/۱۳۵۸، ص .۳۷
,,
۲-به دلیل حفظ حرمت قلم و اخلاق عمومی سطرهایی از این مطلب حذف شده است.
,,
۳-نوشته آلبرتو بلیچی، ترجمه دکتر م. الهام، مندرج در هفته نامه جوان، شماره ۲۱، مورخ ۲۱/۲/۱۳۵۸، ص ۳۷، .۳۶
,,
۴-نوشته آلبرتو بلیجی، ترجمه دکتر م. الهام، مندرج در هفته نامه جوان، شماره ۲۳، مورخه ۲۸/۱۲/۱۳۵۸، ص ۳۷-.۳۶
,انتهای پیام/ش
]
ارسال دیدگاه