مأموریت در محاصره ی تانک های دشمن

مأموریت در محاصره ی تانک های دشمن
تازه آمده بودم پشت خاکریز ببینم جلوتر چه خبر است که سی ـ چهل فروند هلی کوپتر جنگی دشمن آمدند و خط ما را زیر آتش گرفتند. همگی سنگر گرفتیم. هلی کوپتر های عراقی کوچک ترین حرکتی را که می دیدند، به گلوله می بستند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از سایت جامع آزادگان، خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده علی اصغر شاهین است:

, شبکه اطلاع رسانی دانا,

ساعت، پنج صبح بود. برای اجرای مراسم صبحگاه، مقابل سنگر فرماندهی به خط شدیم. بعد از تلاوت قرآن شروع کردیم به دویدن. در حال دو بودیم که صدای انفجار شدیدی همه را متوقف کرد. تا آن وقت، سابقه نداشت دشمن، صبح زود کاری کند.

,

یکی از بچه ها گفت: صدای انفجار راکت بود. دوباره شروع کردیم به دویدن. در حال برگشت بودیم که صدای انفجارهای بیشتری آمد. احتمال دادیم بچه های خط درگیر شده باشند. بر سرعت مان افزودیم. وقتی که به سنگرهایمان رسیدیم، صدای انفجارها کمتر شده بود، اما طولی نکشید که گلوله های توپ و خمپاره در اطراف مان باریدن گرفتند. همه ی بچه ها به حفره ی روباه که از قبل ساخته بودند، پناه بردند.

,

هر لحظه صدای انفجار ها بیشتر و نزدیک تر می شد. حدود یک ساعت در حفره ی روباه پناه گرفتیم. تا اینکه فرمانده ی دسته آمد و گفت: سریع بروید صبحانه بخورید و آماده شوید! رفتیم سر سفره صبحانه. بچه هایی که شب قبل رفته بودند کمین، هنوز برنگشته بودند. نگران شان بودیم. انفجارهای بمب و راکت قطع شده بود و گلوله های توپ و خمپاره در اطراف سنگرمان به زمین می خوردند.

,

فرمانده ی دسته گفت: کسی اجازه ندارد از سنگر بیرون بیاید. در حال خوردن صبحانه بودیم که یکی از بچه هایی که رفته بود کمین، آمد و گفت: زودتر صبحانه تان را بخورید که وضع خیلی خراب است معلوم نیست امروز چه بلایی سرمان بیاید! به دستور فرمانده ی دسته، تجهیزات را بستیم و در همان سنگرهای حفره ی روباه جا گرفتیم. تمام منطقه را گرد و خاک گرفته بود. آمبولانس ها با سرعت هرچه تمام تر، مجروحان را جا به جا می کردند.

,

ساعت ۳۰/۱۰ صبح ۲۱/۴/۶۷ بود که یکی از بچه ها آمد و گفت: زود بیا جناب سروان کارت دارد.

,

به طرف سنگر فرماندهی به راه افتادیم. فرمانده ی گردان، فرمانده رکن ۲ و مسئولان گروهان در سنگر فرماندهی با هم صحبت می کردند. فرمانده ی گردان مرا کنار کشید و گفت: یک ماموریت برایت دارم!

,

گفتم: هر چه از دستم برمی آید، کوتاهی نمی کنم.

,

فرمانده ی گردان ادامه داد: چند نفر خدمه ی آر پی جی و مقداری مهمات است که باید ببری خط ۷ ـ ۴ ژاندارمری.

,

دقایقی بعد، یک ماشین ایفا از گرد راه رسید. چند جعبه موشک آرپی جی و نارنجک را باز زدیم و همراه برادران آرپی جی زن سوار شدیم و راه افتادیم. عقربه های ساعت روی عدد یازده بودند که از مقر خارج شدیم، صفیر خمپاره ای ما را مجبور کرد کف ماشین پناه بگیریم. به خواست خدا گلوله عمل نکرد و جان سالم به در بردیم. هر چه جلوتر می رفتیم، حجم آتش بیشتر می شد. تمام منطقه را دود و آتش فرا گرفته بود. گلوله های توپ و تانک یکی از پس از دیگری سینه ی دشت را می شکافتند.

,

بعد از ساعتی، به ستاد فرماندهی رسیدیم. تمام سربازان به حالت آماده باش با تجهیزات کامل در محوطه ی ستاد فرماندهی مستقر بودند. از سربازان سراغ سنگر فرماندهی را گرفتم. گفتند: سنگر آخر، سنگر فرماندهی است. جلو در سنگر، جناب سروان با یک سرگرد مشغول صحبت بود. ما را که دید، جلو آمد و گفت: شما نیروی کمکی هستید؟

,

گفتم: بله. بعد از توجیه نقشه و آشنایی با منطقه، ما را با یک جیپ ۱۰۶ به خط مقدم فرستاد.

,

نیم ساعت بعد، پشت خاکریز اول بودیم. بچه های مستقر در خط با دیدن ما غرق در شادی شدند. مهمات را خالی کردیم و برادرانی را که همراهم بودند، در نقاط مختلف و مورد نیاز مستقر کردم. تازه آمده بودم پشت خاکریز ببینم جلوتر چه خبر است که سی ـ چهل فروند هلی کوپتر جنگی دشمن آمدند و خط ما را زیر آتش گرفتند. همگی سنگر گرفتیم. هلی کوپتر های عراقی کوچک ترین حرکتی را که می دیدند، به گلوله می بستند.

,

در حالی که هلی کوپترها روی سرمان مانور می دادند، نیروهای پیاده دشمن در پناه تانک ها اقدام به پیشروی کردند. بچه ها هم مردانه در مقابل شان ایستادند و آنها را عقب زدند. دشمن، حجم آتش را بیشتر و بیشتر کرد. هر لحظه و با انفجار هره گلوله ای، عزیزی در خون خود می غلتید. تعدادی از برادران، مجروح شده بودند و ناله می کردند. تعدادی دیگر خیلی آرام و متین به ندای حق لبیک گفته و جان به جان آفرین تسلیم کرده بودند. مهمات مان رو به اتمام بود. ناگهان تعدادی تانک را دیدیم که از پشت سر داشتند به سمت ما می آمدند. فرمانده ی یکی از گروهان ها به بیسیم چی گفت: با بیسیم تماس بگیر بپرس این تانک ها که از عقب می آیند، خودی اند یا نه؟

,

بیسیم چی چند دقیقه بعد گفت: این تانک ها خودی اند. مال بچه های سپاه اند. با شنیدن این خبر، بچه ها از شدت هیجان و شادی در پوست خود نمی گنجیدند و با شدت هر چه تمام تر مشغول مبارزه شدند. نیم ساعتی که از این جریان گذشت، دیدیم تانک ها در فاصله ی پانصد متری پشت سر ما متوقف شدند. وقتی با دوربین نگاه کردیم، متوجه پرچم عراق روی تانک ها شدیم. حالا دیگر کاملاً در محاصره ی تانک های عراقی درآمده بودیم.

,

تانک ها از جلو و عقب شروع به پیشروی کردند. هلی کوپترها هم کماکان روی سرمان بودند. از ۲۵۰ نفری که در خط بودیم، فقط پنجاه نفر مانده بودند. من و سه نفر دیگر داخل یک حفره پنهان شدیم. چند تانک عراق بودن اینکه ما را ببینند، از کنارمان گذشتند. دقایقی بعد، یکی از تانک های عراقی آمد و جلوی حفره ما توقف کرد. لحظات به سختی سپری می شد. چند سرباز عراقی که روی تانک بودند، پریدند پایین. یکی از آنها جلو آمد و به زبان عربی گفت: یا همه بلند شوید یا همه شما را می کشیم.

,

چندبار این حرف را تکرار کرد، اما ما تکان نخوردیم. سرباز عراقی چند تیرهوایی شلیک کرد، اما باز هم جرات نکرد جلوتر بیاید. چند دقیقه بعد، چند سرباز عراقی آمدند داخل و با ضربات پوتین و قنداق تفنگ افتادند به جان ما. ما را به زور بیرون آوردند و دست هایمان را بستند. هر سرباز عراقی که از کنار ما می گذشت، به نحوی عقده گشایی می کرد؛ یکی مشت می زد، یکی لگد، یکی ناسزا می گفت، یکی آب دهان می انداخت و .... به این ترتیب رخت اسارت را به تن کردیم.

,

انتهای پیام/ 

]
  • برچسب ها
  • #
  • #
  • #

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه