نامهای به ضامن آهو؛
اشک، ضریح، دلتنگی
ای حج فقرا! میآیم و به حریم کبریاییات طواف عشق میکنم و هم چون کبوترانت، گرد حرمت میگردم و از سقاخانهات به امید رفع عطش جانم آب زمزم مینوشم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آوای سیدجمال؛ در نامه ای به امام رضا(ع) نوشتم؛
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آوای سیدجمال,آقا سلام!
,سلامم را از این فاصله دور پذیرا باش!
,آقا جان، در خلوت حقیرانهی دلم دست به قلم میبرم و برای تو مینویسم. امید که قلم یار باشد و حرف دلم را به روی کاغذ سفید حک کنم.
,چه احساس قشنگی است حرف دلت را برای کسی به زبان بیاوری که از این فاصله ی دور هوایت را دارد.
,امروز میخواهم از تو بگویم، ای قبلهی دلها؛ از تو که یک مثنوی ناب و لطیف هستی، ولی مگر میشود تو را تفسیر کرد؟ چه سرودهها و چه دلنوشتهها که به وصفتو پرداختهاند اما هنوز در ابتدای بزرگی و اعجاز تو ماندهاند.
,امروز که خدا تو را به ما داد، میخواست هوایمان را داشته باشد که زندگیمان خالی نباشد. تولد تو، تولد امید و شفاست.
,تولد تو یعنی تولد چکه چکه نور! آقا جان، تو از همان امروزی که قدم مبارکت را به جهان نهادی و وجود مادرت، نجمه را غرق شادی کردی، مهمان دلهای ما بودی و قلب ایرانمان از همان روز تپیدن گرفت.
,به گمانم همان شب عرشیان بالهایشان را بر سر کویر توس گستراندند و از دلهای تشنه و کویری ما تعهد گرفتند که میزبانی عزیزترین و محبوبترین مخلوق خدا را بر عهده بگیریم.
,ما را ببخش آقا جان، میزبان خوبی نبودیم. فرزند آدمیم، خطاکار و فراموشکار! چشم امید به بارگاه مقدست دوختهایم و دل به شفاعت تو بستهایم.
,ای رئوف و ای عطوف! امروز کبوتر دلم را در مسیر حاجت پر میدهم و به پنجره فولادت دخیل میبندم و نگاهم را به گنبد طلایت گره میزنم و به سویت پر میکشم.
,ای حج فقرا! میآیم و به حریم کبریاییات طواف عشق میکنم و هم چون کبوترانت، گرد حرمت میگردم و از سقاخانهات به امید رفع عطش جانم آب زمزم مینوشم.
,ای هشتمین ستاره! امروز مرا به مهمانیات فراخوان و میزبان دل تنها و بیکسم باش.
,آقا جان به غربت مادرت زهرا قسمت میدهم، امروز که پنجرهی تنهایی دلم را به سوی پنجره فولادت باز میکنم و پلک دلم را گره میزنم به ضریح مقدست، مرا دریاب!
,تو قدم میگذاری بر کویر توس که نه، بر کویر قلب ما. صدای قدمهایت به زندگیام نشاط بخشیده است.
,بگذار مأمون همین حوالی جولان دهد و خیال کند که فاصلهی بین من و تو خواهد بود.
,کاش تنها نمیماندی. کاش آنروز بودیم و در آن ضیافت شوم شبانه تنها نمیماندی. نفرین به آن دانههای انگور!
,آقا جان! تو را به طاها و یاسین و به معراج احمد سوگند میدهم. به تورات موسی و به انجیل عیسی. دل آشفته و سرگردان مرا دریاب! دل آشفته بودن در این بیدلی کم نیست.
,تو را به دردانه جوادت و غربت مادرت زهرا (س) قسم میدهم در این وانفسای زندگی تنهایمان نگذاری.
,امروز امیدوارانه خاک قدم زائرانت را توتیای چشمم میکنم و با آب دیده صحن مقدست را آب میدهم تا دست نیازم را بگیری و رضایم کنی.
,آقا جان! هزار و یک در را کوبیده و بیجواب و دل شکسته به در خانهات آمدهام.
,مرا ببخش که بیراهه رفتهام! مرا ببخش که مقصد و معبود خود را گم کرده بودم. میدانم که میزبان خوبی برایت نبودیم و به جای شراب ناب با زهر انگور ضیافت شبانهمان را مصفا کردیم و به جای گل و گلاب ناب احمدی با شمشیر کین قصر را برایت آراستیم. اما میدانم که تو مهمان نوازی و هیچ مهمانی از در خانهات دست خالی و ناراضی نخواهد رفت.
,تاریخ، زبان بسته و واگو نمیکند درد عظیم فراق تو در لابهلای کدامین نهانخانهاش فسیل شده است؟! بر پیکرهی کدامین بیستون، ناگفته تراشیدهای که مرگ شقایقها در آغوش غربت چقدر سخت است؟!
,آقاجان! دلتنگیام نه در باور میگنجد و نه قلبم ظرفیت آن را دارد، دلتنگی شما آقاجان! سی سال از عمرم گذشته و من در حسرت دیدار گنبد طلایت گم شده بودم. چرا طلبم نمیکردی؟ یعنی بار گناهم آنقدر زیاد بود که اذن دخول نمیفرمودی؟ حکایت ما چیزی نمانده بود حکایت اویس قرنی شود!
,مرا ببخش آقا!
,این همه مقدمهچینی کردم تا عرض خصوصیام را بگویم. میخواهم حرف خصوصیام بین من و شما و معبودمان باشد. آقا! مدتهاست که دعایم بین زمین و آسمان معلق مانده است. میدانم بار سنگین گناهم راه عبور دعایم را بسته است.
,اگر خشم خدا هم شامل حالم شود پروا ندارم، چرا که خود را مستحق مجازات و توبیخ شدن میدانم.
,اگر در رحمت خداوند تا ابد به رویم بسته شود، باز هم گلهای ندارم. بندهی ناسپاس و گناهکار کجا و استجابت دعا کجا؟
,آقا! امروز که به یمن وجود مبارک شما هزاران در رحمت به روی میزبانان قدر نشناست باز شده و شب ظلمانی کاخ کسراییمان را نور باران کرده، قسمت میدهم به تک تک کبوتران گنبدت حاجت قلب خستهام را روا کن! من مسیحی نیستم که به امید اعجاز مسیحایی تو پا به میدان نهم. من شیعهی خاندان رحمت و عصمت هستم که پلک دلم را به دامان معرفت و رأفتتان گره زده و تا روز شفا باز نخواهم کرد.
,غربت و دلتنگیام دردی است که دوا نمیشود، جز آنکه غربت شما و مادرت زهرا را به خاطر بیاورم و حرمی را که چونان خال وحدت، میعادگاه تمامی غریبان و دل سوختههای عالم است. راستی این چه جاذبهای است که هر انسانی هنگام تنهایی و بیکسی به یادت میافتد و دیده به طرف توس میدوزد؟
,مگر نه این که وقتی با آب حوض حرمت وضو میسازیم، بوی مظلومیت تو با نفحات عطر یاس عجین میشود و تمام وجنات انسان را به بازی میگیرد؟ با آن غربت عجیبی که از در و دیوار ضریحت میریزد؟
,هر قطره از اشکهایم، ستارهای میشود و آسمان دلم با یاد تو، کهکشانی بزرگ از اشکها میسازد.
,آه که چقدر غریبانههای تو لذت بخشند! حتی عشق حسادتش میشود و نبض من مدام تکرار میکند، یا ثامنالحجج یا ثامنالحجج یا ثامنالحجج.
,هر قطره از اشکهایم مثل شمعی، نذر سقاخانهی دلم میشود و در بلور عشق و آتش جرعهجرعه میسوزد تا دخیل بستنم را بپذیری. حلقه میزنند اشکهایم در طواف نامت و دلم، پابهپای اشکهایم رهسپار خراسان میشود.
,مولا جان! هرگاه از غربت و تنهایی خودم به ستوه میآیم و بیکسی در ضمیر وجودم بیداد میکند، سرشار از یادت روبهروی گلدستههای دعا میایستم و سلام میدهم، السلام علیک یا غریبالغربا. دلم را نظر یادت کردهام. راه من دور است و بالهایم شکسته! تو ای مدینهی ثانی، پذیرای روحم باش که پرواز کرده و خود را به صحن سرایت رسانده است.
,مرا ببخش آقا! چه بیشرم شده بودیم. چه خوب حق فرزند رسول خدا را ادا و چه باشکوه به ضیافت شبانهاش خواندیم! آری، با زهر انگور! و از آن پس توس رنگ بقیع به خود گرفت.
,آقا جان! مرا به حال دلم وا مگذار. میخواهم دل سوختهام را به پنجره فولادت گره بزنم. میترسم هوایی شود و دوباره راه را گم کند. خدا ببخشد آن کسی را که نام فولاد را به این مکان آرام بخش نهاده است. کی این نام با بارگاه امامی مهربان و دل رئوف سازگار است؟
,خدا کند گم نشوم. تو حج فقرایی ای قافله سالار رحمت و معرفت! مسکینم و با دست خالی راهی حرمت میشوم. میدانم تو زائرانت را به استطاعت مالی نمیطلبی. حاجیان بارگاه تو با معیار عشق و توفیق و طلب، مستطیع میشوند.
,زائران تو ابتدا خود را در میقات اشتیاق تطهیر میدهند و با قلبی لبریز از شوق وصال راهی کویت میشوند. آنجا دلهای متبرک از وجود شما، نه هفت بار که هفتاد بار بین ضریح منورت تا روح مطهرت سعی میکنند.
,فرق ایران بیتو و ایران با وجود تو این است که اگر شما نبودید، پرگار دو شاخه نبود. این است که ما تا ابد در دایرهی لطف رضوی زندهایم.
,یادم نرفته هنوز، بار اولی را که به پابوست مشرف شدم. گفته بودم آقا جون! یادت باشه که چطور دست خالی از در خونهات میروم.» اجابت دعایم به سال و ماه و هفته و روز نرسید.
,چند ساعت بعد که در راهآهن منتظر ایستاده بودم، اجابت دعایم را با جان و دل حس کردم. آری آقای من، خوب میدانم که شما به لهجه و قوم و زبان و نژاد نگاه نمیکنید. دست شما بر سر ماست. و آقا، خدا میداند که این نوشته را دلِ تنگ و تنهایم برای شما مینویسد و بس...
,انتهای پیام/م
]
ارسال دیدگاه