حاشیه‌‌نگاری سفر جهادی به قلعه سیمون

18 کیلومتر آن سوتر از پایتخت؛ خانه‌هایی با سرویس بهداشتی مشترک!

18 کیلومتر آن سوتر از پایتخت؛ خانه‌هایی با سرویس بهداشتی مشترک!
یکی از اهالی می‌‌گوید: ما در این روستا حدود 50 خانواده‌ایم؛ به بعضی از ما خانه‌هایی در ازای کشاورزی در زمین‌های اربابی داده‌اند که تنها یک اتاق دارد و سرویس‌های بهداشتی آن مشترک است! هنگامی که مهمان برایمان می‌آید خجالت‌زده می‌شویم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ خانم قوی پنجه یکی از ساکنان محله قلعه سیمون، دلنوشته‌ای را برای پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج پیشکسوتان جهاد و شهادت ارسال کرده اند که متن آن را در ادامه می‌خوانید:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بسیج پیشکسوتان,

می‌نویسم از سرگذشت بچه‌هایی از جنس خاک

, می‌نویسم از سرگذشت بچه‌هایی از جنس خاک, می‌نویسم از سرگذشت بچه‌هایی از جنس خاک,

اسلامشهر میدان نماز جاده بهرام آباد روستای ده‌عباس را که رد کنی 3 کیلومتر جلوتر می‌رسی به جاده خاکی که با تابلویی به نام درخت سر به فلک کشیده همجوارش معرفی شده است؛ خیابان کاج.

,

جاده خاکی که جای قدم‌های مردم زحمت کشیده اینجاست و رد پای کودکان خردسالان در آن مانده؛ رهسپار این ردپاهای خاکی شده‌ام و به روستا رسیدم؛ کودکان تا ما را می‌بینند و به دور ماشین می‌آیند و از ما استقبال می کنند، خانه‌هایی از جنس عشق و ظاهرا ویران.

,

وارد خانه‌هایشان که می‌شوی دیوارهای کاهگلی و سقف‌های چوبی توجهت را جلب می‌کند. خانه هایی که بوی وفا و صمیمیت می‌دهند و دلت می خواهد پای حرف‌هایشان بنشینی؛ حرفهایی که از ته دل به زبان می آورند.

,

 

,

, ,

خانه‌هایی با سرویس‌ بهداشتی‌های مشترک

, خانه‌هایی با سرویس‌ بهداشتی‌های مشترک, خانه‌هایی با سرویس‌ بهداشتی‌های مشترک,

پای حرف یکی از اهالی این روستا نشسته‌ایم چقدر صمیمی حرف میزند باهمان لهجه زیبایش اهل ریا و دروغ نیست از دلش باخبر میشویم که می‌گوید: ما در این روستا حدود 50 خانواده‌ایم و هر یک از ما دارای یک خانه هستیم که در ازای کشاورزی ما در زمین‌های ارباب‌هایمان به ما میدهند که تنها یک اتاق دارد و سرویس‌های بهداشتی آن به صورت مشترک استفاده می‌شود و هنگامی که مهمانی برایمان می اید خجالت زده میشویم که دران از انها پذیرایی کنیم.

,

دوباره راه خود را ادامه می‌دهیم در گوشه ای چند کودک در حال بازی هستند؛‌ صمیمت و بی‌غل و غش بازی کردن اینها را شاید در میان بچه‌های شهر کمتر دیده باشی؛ بچه‌هایی که مدت‌هاست اینترنت و موبایل همه کودکی‌شان را تسخیر کرده است؛ از آنها در مورد ارزوهایشان که می‌پرسم، یکی‌شان از من ماشین‌ کنترلی می‌خواهند. اسباب بازی‌هایشان همه خراب و کهنه شده و در آرزوی یک اسباب بازی نو هستند.

,

باران ارام ارام شروع به باریدن می‌کند ولی انها به خانه‌هایشان نمیروند. ما هم در کنار انها می‌ایستیم. بوی خاک باران خورده مشام‌ را پر می‌کند؛ بچه ها غرق در بازی اند بدون انکه نگران کثیف شدن لباسشان باشند. چه لذتی دارد کنار بچه‌های اینجا بمانی.

,

از اهالی درباره وضعیت سلامت و بهداشت می‌پرسیم؛ می‌گویند: علی‌رغم بیماریمان باید کار کنیم زیرا بیمه‌ایی نداریم که به بیمارستان مراجعه کنیم و هزینه زیادی برای رفتن به دکتر لازم است. یکی از انها از درد کلیه می‌گوید و دیکری از بیماری ناعلاج سرطان.

,

همدلی زنان و مردان راز آرامش زندگی اهالی قلعه سیمون

, همدلی زنان و مردان راز آرامش زندگی اهالی قلعه سیمون, همدلی زنان و مردان راز آرامش زندگی اهالی قلعه سیمون,

به زمین‌های کشاورزی سری زدیم؛ انگار بهشت گم شده در این روستاست. درخت‌های سر به فلک کشیده را که میبینی دلت حال و هوای تازه‌ای می‌گیرد؛ زنان و مردانی که دوش به دوش یکدیگر زحمت میکشند. یکی از صاحبان این زمین‌ها چشمان خسته‌ای دارد؛ صورتش چروک افتاده و بادستانی لرزان مهربانانه به استقبال ما می‌آید.

,

نگاهش می‌گوید که مردمان اینجا سخت تلاش می‌کنند تا نان حلالی برای خانوادهایشان ببرند و هیجگاه ناشکری نمی‌کنند. محصول امسالشان اکر کم شود باز هم لبخند بر لبانشان دارند. او می‌گوید روزی پدران ما نیز برروی این زمین ها کار کردند و خودمان نیز هم پای انها تلاش میکردیم و در این روستا زندگی کردیم.

,

او از همدلی بین زنان و شوهرانشان می گوید که با عشق در کنار هم کار می‌کنند. از آبیاری گرفته تا شخم زدن زمین‌ها دوشادوش یکدیگر کار می کنند و وقت غروب با یکدیگر به خانه می روند و همین بی‌ریایی گذشت و قناعت است که راز آرامش زندگی اهالی قلعه سیمون است.

,

, ,

خورشید در حال غروب است. میروم کاش این سکوت و آرامش در شهر هم بود. مردی از دور می‌آید در حالی که بیل بر دوش دارد و بطری آب در دست. نزدیک که می‌شود سلام می‌کند. از اون می‌پرسیم رهسپار کجایی این وقت شب؟ می گوید برای ابیاری زمین می‌روم. تا 6 صبح نوبت آبیاری زمین من است. ما هم با او همراه می‌شویم. در گوشه‌ای نشسته‌ایم که او میرود تا مسیر اب را عوض کند و بازگشتش که طول می‌کشد چشمان خسته ما دیگر توانای انتظار کشیدن را ندارد و خواب مهمان می‌شود...

,

آینده‌ای که به بهانه رفتن به شهر تباه می‌شود

, آینده‌ای که به بهانه رفتن به شهر تباه می‌شود, آینده‌ای که به بهانه رفتن به شهر تباه می‌شود,

صبح با صدای مهربانی ما را از خواب بیدار می‌کند. بساط چای آتشی به راه است. به همراه تکه‌ای نان و مقدار پنیر. بعد از صرف صبحانه راهی روستا شدیم. بچه‌ها به مدرسه رفته‌اند و اهالی نیز راهی زمین‌ها کشاورزی شدند.

,

به مدرسه سری می‌زنیم. کلاس‌هایی با دو معلم یکی از انها کلاس اول و دوم و سوم را درس می دهد و دیگری کلاس چهارم و پنجم را. خانم معلم‌ لبخند به لب دارد و با مهربانی به بچه‌ها درس زندگی می‌دهد. معلم می‌گوید ما به این کودکان وقتی درس می‌دهیم از ته دل خوشحالیم. وقتی می‌بینیم با ذوق و علاقه درس می‌خوانند خوشحالیم. خانم معلم در ادامه حرف‌هایش می‌گوید این مدرسه فقط تا کلاس پنجم را درس میدهد و بعد از آن بچه‌ها برای ادامه تحصیلشان باید به شهر بروند. برای همین موضوع بیشتر دانش اموزان مدرسه را ترک می‌کنند و مقدار کمی از انها بخاطر درس خواندن و به امید اینده ای روشن راهی شهر میشوند.

,

 

,

, ,

این دست‌های مهربان را می‌بوسیم

, این دست‌های مهربان را می‌بوسیم, این دست‌های مهربان را می‌بوسیم,

من نیز روزی در این روستا زندگی کردم. کودکی‌هایم جامانده در این روستاست. چقدر روزها زود می‌گذرد. انگار همین دیروز بود که با دختران اینجا بازی می‌کردیم. چه روزهای خوشی داشتیم با عروسک‌هایمان.

,

با وسطی بازی و قایم موشک تا غروب سرگرم بودیم و ساعت از دستمان در می‌رفت. طوری که وقتی سر بالا می‌کردیم غروب شده بود و بازور ودعوا به خانه می‌رفتیم.

,

من فقط تابستان‌ها اینجا بودم و برای درس خواندن به گرگان می‌رفتم. دیپلم را که گرفتم بخاطر مشکل مالی دیگر دانشگاه نرفتم. آرزوی من داشتن سواد بود تا بتوانم قلم دست بگیرم و سرگذشت مردم روستای محرومم را به گوش همه برسانم و امروز موفق به این کار شده‌ام.

,

حالا 12 سال از ان روزها می‌گذرد و من صاحب یک پسر شده‌ام. اکنون به همت بچه‌های بسیج که تعدادی از آنها پاسداران دیروز سرزمین‌مان بوده‌اند و سرداران غیور امروز کشورمان، دست به دست هم، تلاش کرده‌اند خانه‌‌هایی نو برای اهالی این روستای محروم بسازنند. خوشحالم از این مهربانی و همت. از همه آنها متشکریم.

,

خانمی از اهالی روستا از خواست به همکاران و دوستانم بگویم: از این مردان که دست به دست دادند تا برای فرزندان ما سرپناهی بسازند، تشکر کنید. دستانشان را می‌بوسیم و خالصانه متشکریم.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه