ساعت 4 صبح بود که حاج عباس - پدرم و داماد بزرگ خانواده- زنگ طبقه بالا را زد. از پنجره داخل کوچه را نگاه کردم. دیدم با چهرة بغض آلود با سر اشاره کرد بیا پایین. صدای …
صفحه 1 از 1