پایان قهرمان

در سوگ از دست دادن شیر جبهه ها، حاج محمد ایزدی(چریک پیر)

در سوگ از دست دادن شیر جبهه ها، حاج محمد ایزدی(چریک پیر)
ساعت 4 صبح بود که حاج عباس - پدرم و داماد بزرگ خانواده- زنگ طبقه بالا را زد. از پنجره داخل کوچه را نگاه کردم. دیدم با چهرة بغض آلود با سر اشاره کرد بیا پایین. صدای گریة حمیدرضا – برادرم - را که شنیدم فهمیدم چه خبر است. اصلاً میدانستم که آن شب خبری خواهد شد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از نافع، سر شب به خانم گفته بودم نمیخواهم بخوابم. میترسیدم بخوابم و خوابهای پریشان ببینم...  سعی کردم منطقی و متین باشم. آرام و آهسته لباس پوشیدم و رفتم حیاط بغل دستی. وارد حیاط منزل حاجی که شدم حزن عجیبی احساس میکردم. نمیخواستم باور کنم. وارد که شدم دیدم دایی علیرضا، دایی حسین، دایی غلامرضا، مسعود، مادرم - دختر بزرگ حاجی - و حاجیه خانم بالای سرش به آهستگی و متانت دارند گریه میکنند. چقدر مظلومانه و یتیمانه گریه میکردند. آری ... حاجی با تمام ابهت و جلالی که داشت - هرچند که این اواخر ضعیف و نحیف شده بود -  آرام روی تخت خوابیده بود. بدنش هنوز گرم بود. دایی حسین نمیخواست باور کند که حاجی از ما جدا شده. مدام با تعجب پاهای حاجی را دست میزد و میگفت: «هنوز گرمه، شاید خوابیده باشه» ... اما حاجی رفته بود... بعد از دو سال خانه نشینی و درد کشیدن... محمدرضا - نوة کوچک خانواده - که آمد بهش گفتم: «دیگه میخوای سر به سر کی بذاری ؟  این همون حاجی جونه که براش یواشکی بستنی میخریدی و میگفتی حاجی جون بخور تا بقیه سر نرسیدند. الان میگن دکتر گفته نباید از این چیزها بخوری.»  ... خودم را کنترل کردم و آهسته گفتم: «پاهاش از بس توی پوتین بوده حالت فشرده به خودش گرفته. یه عمر با لباس تکاوری توی جبهه ها جولان میداد حالا آرام روی تخت خوابیده».  نفسم کم کم داشت حبس میشد. راه گلویم بسته شد. نمیخواستم جلوی بقیه زیر گریه بزنم. دست گرمش را گرفتم. سرم را روی دستهایش گذاشتم و برای مظلومیت همیشگی اش اشک ریختم. بر روی ساعد دستش به رسم مردان قدیمی این کلمه حک شده بود: "سرباز وظیفه" . این را که دیدم بی اختیار به یاد این شعار افتادم که "ما تا آخرین نفس ایستاده ایم" . حاجی تا روزی که بر روی پاهایش راه میرفت ، اگرچه نشان افتخاری چریک پیر همیشه بر روی سینه اش بود و در جبهه های جنگ رشادت های بسیاری داشت و با رزمندگان بزرگ همرزم و همسنگر بود ، اما همچنان خود را سرباز وظیفه میدانست. لقب چریک پیر را فرماندهان ارشد جنگ و همرزمان بزرگش همچون شهید چمران و شهید صیاد شیرازی ، همان اوائل جنگ به او داده بودند و در بین اهالیِ جبهه به این لقب معروف بود، چراکه در روزهای اول جنگ کمتر کسی با این سن و سال در جبهه ها به چشم میخورد آن هم با لباس تکاوران نیروی دریایی ارتش. حاجی بازنشستة نیروی دریایی بود و به محض اعلان جنگ در همان روزهای اول ، داوطلبانه به مناطق جنگی رفت. او نماد مقاومت و جنگاوری بود و در عین حال یک لطافت روح مثال زدنی داشت. او به معنای واقعی مهربان و از خود گذشته بود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نافع،, چریک پیر, چریک پیر,

 

,

 به همین احوالات بودیم که خاله جان - دختر کوچتر حاجی- با محمّد آقا سررسیدند و صدای شیون بلند شد. با این صداها و ناله ها  بود که کم­کم رفتن حاجی را داشتم باورم میکردم. همانطور که سرم را روی دستش گذاشته بودم سنگینی عجیبی را احساس کردم. کم کم به حالت رویاگونه ای در خاطرات گذشته غرق شدم...

,

به یادم آمد که چقدر تشویقم میکرد که ادامه تحصیل بدهم. چقدر حمایتم میکرد. چقدر به تحصیلات اهمیت میداد.  یادم آمد زمانیکه در آزمون ورودی دانشگاه قبول شدم دستش را در جیبش کرد و یک کارت عابر بانک بیرون آورد. با صدای آهسته دوبار رمزش را در گوشم تکرار کرد و مبلغی را تعیین کرد که برداشت کنم. یادم آمد که از شوق نتوانستم تشکر کنم. گفت جانِ بابا میخواستم بیشتر بهت هدیه بدهم اما بقیه اش موقع فارغ التحصیلی.  یادش بخیر، یادم آمد که همة نوه ها و عروس و دامادها را به درس خواندن ترغیب میکرد. روزی که به او گفتم نامزدم دانشگاه قبول شده اولین چیزی که بر زبان آورد این بود که آفرین! جایزه داره... به یادم میامد که چقدر بچه ها را به تقوی و شکرگزاریِ نعمتهای الهی تشویق میکرد. همیشه به بچه ها میگفت: «این که از مادربزرگتان برای پختن غذا تشکر میکنید خیلی خوبه اما تشکر بزرگتر را باید از خدا بکنید که روزی رسان بوده» ... در حالتی از حسرت و دلتنگی بی اختیار به یاد حرفهای شیرینش افتادم که وقتی با حالت خاص و با نمکی بر زبان میآورد خنده ام میگرفت و خودش هم با ما میخندید. یادم آمد که مدام بچه ها را با لقب های سطح بالا خطاب میکرد و هنگامیکه آهسته به او میگفتیم که ما فلان مدرک را نداریم میگفت: «خُب فهم و شعور که دارید، چرا خودتان را دست کم میگیرید»... همة این حرفهای ساده و شیرینش بی اختیار در ذهنم مرور میشد... دستش را بیشتر فشار دادم و بوسیدم. هنوز گرم بود. به یاد رعشة دستش افتادم. دستهایی که دیگر نمیلرزید. دستهایی که اوائل گاهی با شیطنت شیرین و کودکانه ای پیاز داغش را اضافه میکرد و آن را بیشتر میلرزاند، اما بعدها به طور جدی با این عارضه دست و پنجه نرم کرد و این رعشه تا پایان عمر با او همراه بود.

,

 

,

ساعتی نگذشته بود که سمیرا - دخترخاله ام - و همسرش هم آمدند و صدای شیون بلند تر شد. باز هم با این ناله ها از خاطرات بیرون آمدم و دوباره داغ دلم تازه شد. هر لحظه که میگذشت بیشتر احساس جدایی میکردم و رفتن مظلومانه اش بیش از پیش باورم میشد. آنقدر آرام خوابیده بود که دلم نمیامد دستش را بگیرم که مبادا بیدار شود و دوباره درد بکشد. این خوابیدن به او نمیامد. روح و جسم پر جنب و جوش او یک عمر روی آرامش را ندیده بود. مدام در تکاپو، مدام در تلاش، مدام در حال دوندگی. تا بدنش گرم بود، چند بار چشمان بسته اش را با دست باز کردم و آن نگاه معصومانة روزهای آخر را مرور کردم. چقدر سوزناک بود و قتی که از بی حالی، به جای آری گفتن، چشمان پر دردش را باز و بسته میکرد تا حرف دیگران را تأیید کرده باشد....      با این که آرامش و آسایشی در خواب ابدیِ او پدیدار بود و این آرامش برایم خوشایند بود،  اما دلم آرام نمیگرفت و برای یتیم شدنمان میسوخت... بر ای تنهاییمان....

,

 

,

همچنان سرم را روی دستش گذاشته بودم. احساس غریبی داشتم. درون سینه ام احساس لرزش میکردم. صدای فاطمه – یکی از نوه ها -  را از اتاق کناری میشنیدم که آرام آرام گریه میکرد. باز هم به یاد حرفهایش افتادم. به یادم میآمد هر کس را که نام میبردیم بلافاصله میگفت: «او را میشناسم». کسانی که با او به این طرف و آن طرف نرفته بودند نمیدانستند که او چه شهرتی دارد و گمان میکردند که مزاح میکند. گمانی که در روز خاکسپاری بر باد رفت... خیلیها او را میشناختند یا لا اقل چهره اش را در رسانه ها دیده بودند. او رشادتهای بسیاری در این مرز و بوم از خود نشان داده است. در جوانی در نبرد با شورشیان لرستان و در کهنسالی حضور مستمر در جنگ 8 ساله. او را همه با خاکریز و سنگر و پوتین میشناختند. او مردی از نسل داستانهای شاهنامه بود...

,

 

,

صبح روز بعد قرار بود مراسم خاکسپاری انجام شود. با صدای زنگ برادرم از خواب پا شدم. حالت حزن و حسرت عجیبی را همچنان در وجودم احساس میکردم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون آمدم... اینجا بود که حالت حسرت و دلتنگی ام به حیرتِ شورانگیزی مبدل شد. وقتی جمعیت حاضر در کوچه را دیدم، نفسم حبس شد و بعد از چند ثانیه بغض گلویم را گرفت. پوست تنم از شوکت و جلال این جمعیت میلرزید و در همان حال بغضم ترکید و اشکم سرازیر شد... راه کوچه از هر دو طرف بسته شده بود. همه اشک میریختند و برای از دست دادنش غمگین بودند. میدانم که خیلی ها مثل من ، از این جمعیتی که برای خاکسپاری آمده بودند به حال خود غبطه میخوردند و آرزو میکردند که خاکسپاریِ آنها هم با همین شوکت و جلال برگزار شود. جمعیت پشت سر اتوموبیل حامل پیکر چریک پیر به راه افتاد. از هر خیابانی که رد میشدیم راه بندانِ سنگینی به وجود می آمد... وقتی نماز میت در مسجد باغ بهشت تمام شد به یکباره صحنه ای را به مراتب با شکوه تر از داخل کوچه دیدم. انبوه جمعیت شرکت کننده به قدری بود که وقتی به دنبال تابوتش به راه افتادند گویی موج عظیمی در یک دریای وسیع به حرکت درآمد. خیلی ها را نمیشناختیم. معلوم بود که به شیر جبهه ها ارادت بسیاری داشتند که به محض اطلاع، خود را به آنجا رسانده بودند... گریة غم انگیزم با اشکی هیجان انگیز از شکوه این مراسم درهم آمیخت. صدای لا اله الا الله تمام فضای باغ بهشت را پُر کرده بود...

,

 

,

از شکوه حضور این جمعیت ، بی اختیار به یاد این شعر افتادم:

,

 

,

زتدگی صحنة یکتای هنرمندیِ ماست.        

, زتدگی صحنة یکتای هنرمندیِ ماست.        ,

                                             هر کسی نغمة خود خوانَد و از صحنه رود.     

,                                              هر کسی نغمة خود خوانَد و از صحنه رود.      ,

                                                                                       صحنه پیوسته به جاست.

,                                                                                        صحنه پیوسته به جاست.,

                                                                                                        خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

,                                                                                                         خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...,

اندکی بعد پیکر قهرمان به خاک سپرده شد و ایران برای همیشه او را از دست داد اما بی گمان یاد رشادتها ، از خود گذشتگی ها و مهرورزی های او، جاودان در خاطر همگان باقی خواهد ماند.

,

روحش قرین رحمت بی انتهای الهی، یادش گرامی و راهش مستدام باد.

,

, ,

, ,

, ,

, ,

, ,

 

,

, ,

, ,

, ,

 

,

یادداشتی از  ستارة سهیل حامدجدی

, ستارة سهیل حامدجدی]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه