چشمهای رئیس دزدها گرد شد؛ اما دیگر کمی دیر شده بود. رئیس دزدها، ناگهان، برقِ آن تیغهی واقعاً شفاف و درخشان و صیقل خوردهی زیبا را نزدیک صورت خود دید و عقب کشید.
صفحه 1 از 1