پشت عینک فراموشی
بدون شهدا به کجا میرویم؟
مردم وفادار هستند، اما امروزه این موضوع کم رنگ تر شده، از مسئولان چه بگویم؟ ۴ماه است که فشار چشم دارم و وقتی به بنیاد شهید مراجعه کردم به من گفتند: داروها خارجی است، ما نداریم و بیمه هم نمی دهد، اهمیتی برایمان قائل نیستند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از دزفول امروز:خانه ی کلنگی خانواده ی شهید با بقیه ی خانه های محل فرق می کرد، در این خانه پدر و مادری زندگی می کنند که ۳۷سال است خواب راحت ندارند، ۳۷سال است حتی درِ ورودی خانه را عوض نکرده اند و در همان محله زندگی می کنند تا مبادا غلامحسین بیاید و خانه را پیدا نکند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, دزفول امروز:, خانه ی کلنگی خانواده ی شهید با بقیه ی خانه های محل فرق می کرد، در این خانه پدر و مادری زندگی می کنند که ۳۷سال است خواب راحت ندارند، ۳۷سال است حتی درِ ورودی خانه را عوض نکرده اند و در همان محله زندگی می کنند تا مبادا غلامحسین بیاید و خانه را پیدا نکند.,مادر غلامحسین با بغضی که در گلو داشت از انتظار برای یوسفش صحبت می کرد، مادری که کوهی از درد فراق بر دلش سنگینی می کند. آری روزگار مادران منتظر این چنین است آنها ثانیه ها را می شمارند و مادر “شهید غلامحسین دیمی” یکی از همین مادران جاویدالاثر است. مادری که فرزند دلبندش را راهی جبهه کرد تا برود و با نامردان بجنگد اما هیچ وقت برنگشت.
, مادر غلامحسین با بغضی که در گلو داشت از انتظار برای یوسفش صحبت می کرد، مادری که کوهی از درد فراق بر دلش سنگینی می کند. آری روزگار مادران منتظر این چنین است آنها ثانیه ها را می شمارند و مادر “شهید غلامحسین دیمی” یکی از همین مادران جاویدالاثر است. مادری که فرزند دلبندش را راهی جبهه کرد تا برود و با نامردان بجنگد اما هیچ وقت برنگشت., مادر غلامحسین با بغضی که در گلو داشت از انتظار برای یوسفش صحبت می کرد، مادری که کوهی از درد فراق بر دلش سنگینی می کند. آری روزگار مادران منتظر این چنین است آنها ثانیه ها را می شمارند و مادر “شهید غلامحسین دیمی” یکی از همین مادران جاویدالاثر است. مادری که فرزند دلبندش را راهی جبهه کرد تا برود و با نامردان بجنگد اما هیچ وقت برنگشت.,
و امروز فرزندش با توجه به شواهد مستند به مقام بلند شهادت دست یافته و دیگر هیچگاه باز نخواهد گشت. ولی مادر هنوز در انتظار است شاید خبری از غلامحسینش بیاورند، یک تکه استخوان یا یک پلاک!… بی شک همه ی مادران شهدا میوه های دل خود را برای استحکام بنیان انقلاب اسلامی اهدا نمودند.
و حالا با حاجیه خانم “طاهره آخوند رجب”، خواهر “شهید علی آخوندرجب” و مادر جاویدالاثر “غلامحسین دیمی” و نیز حاجیه خانم “فریده دیمی” خواهر شهید به گفت و گو نشسته ایم که خواندن آن خالی از لطف نیست.
و حالا با حاجیه خانم “طاهره آخوند رجب”، خواهر “شهید علی آخوندرجب” و مادر جاویدالاثر “غلامحسین دیمی” و نیز حاجیه خانم “فریده دیمی” خواهر شهید به گفت و گو نشسته ایم که خواندن آن خالی از لطف نیست., و امروز فرزندش با توجه به شواهد مستند به مقام بلند شهادت دست یافته و دیگر هیچگاه باز نخواهد گشت. ولی مادر هنوز در انتظار است شاید خبری از غلامحسینش بیاورند، یک تکه استخوان یا یک پلاک!… بی شک همه ی مادران شهدا میوه های دل خود را برای استحکام بنیان انقلاب اسلامی اهدا نمودند.
و حالا با حاجیه خانم “طاهره آخوند رجب”، خواهر “شهید علی آخوندرجب” و مادر جاویدالاثر “غلامحسین دیمی” و نیز حاجیه خانم “فریده دیمی” خواهر شهید به گفت و گو نشسته ایم که خواندن آن خالی از لطف نیست.,
,

حاج خانم از خودتان برایمان تعریف کنید
مادر شهید: ۱۲ساله بودم که ازدواج کردم ثمره ی این ازدواج ۴پسر و ۵دختر بود، غلامحسین دومین ثمره ی زندگی ام بود زمانی که خدا او را به ما داد، حاج اقا علاقه ی زیادی داشت که اسمش را غلامحسین بگذارد، وقتی غلامحسین ۸ساله شد علت نامگذاری خودش را از حاجی پرسید و او با مهربانی پاسخ داد: «عزیزم! غلامحسین یعنی ان شاء الله غلام امام حسین(ع) باشی» و سرانجام هم اینگونه شد و در راه سرور شهیدان به شهادت رسید.
حاج خانم از علاقه ی مادربزرگ غلامحسین به او برای ما بگویید
مادر شهید: مادربزرگ غلامحسین علاقه ی خاصی به شهید داشت آنقدر به او علاقه داشت که وقتی غلامحسینم را آراسته می کردم از ترس اینکه مبادا چشم بخورد برایش اسپند دود می کرد و خاکسترهای سردش را به صورتش می مالید که جذابیت چهره ی غلامحسین کمتر شود. زیرا غلامحسین صورتی سفید با گونه هایی سرخ و موهایی طلایی داشت آن قدر به او علاقه داشت که نمی دانم خدا را شکر بگویم یا نه که شهادتش را ندید.
شهید چه میزان تحصیلات داشت؟
خواهر شهید: غلامحسین دیپلم گرفت که به جبهه اعزام شد، بسیار باهوش و زرنگ بود، او سر کلاس، درس را یاد می گرفت و هیچ وقت کتاب را باز نمی کرد.
خاطره ای هم از قبولی و کارنامه ام یادم آمد، کارنامه به دست با ذوق و شوق به خانه آمدم در حالی که غلامحسین کارنامه اش را بی سر و صدا در آشپزخانه گذاشته بود، مادرم می گفت: «غلامحسین! مگر تجدید شدی؟ مردودشدی؟ پس چرا شادی نمیکنی؟ خواهرت از شادی خانه را روی سرش گذاشته پس قبول نشدی؟!» غلامحسین گفت: «چرا مادر قبول شدم»، مادر به او گفت: «پس چرا اینقدر آرام و بی سر و صدایی؟» غلامحسین پاسخ داد: «چه فرقی می کند!»
از ماجرای رفتن به جبهه برایمان تعریف کنید، در چه سنی اعزام شد؟
مادر شهید: در ۱۸سالگی و از مسجد لب خندق به جبهه اعزام شد، ولی از دوران بچگی فعالیت های بسیجی اش را همانند دیگر جوانان انجام می داد، از همان سن کم فعالیت انقلابی داشت، همیشه به مسجد (مسجد نور) می رفت و فعالیت فرهنگی انجام می داد، یک شب که جلسه داشتند، متوجه می شود که فردی قصد دارد بچه ها را [به ساواک] لو دهد که از آن به بعد جلساتشان را در کت های کنار رودخانه برگزار می کردند.
[ با بغض ادامه داد: ] هیچ وقت این حرفش را فراموش نمی کنم، بعد از اینکه چند نفر از دوستانش شهید شدند غلامحسین خیلی دل شکسته شد و گفت: «خدایا! من دیگر روی نگاه کردن به مادران شهدا را ندارم، چرا من سالم می روم و برمی گردم، چرا شهید نمی شوم؟ مگر مرا لایق نمی دانی؟ خدایا! اگر لیاقت دارم دوست دارم پیکرم برنگردد و گمنام بمانم.»
آیا رضایت دادید به جبهه برود؟
مادر شهید: وقتی به او می گفتم: غلامحسین! مادر به جبهه نرو پاسخ می داد: «اگر می خواهید من نروم، شما هم نه نماز بخوانید، نه روزه بگیرید و به مسجد نروید و ادعای مسلمانی هم نکنید؛ من هم جبهه نمیروم!». یک روز سجاده ی نمازم را به دست گرفت و گفت: «نماز و جبهه در کنار هم هستند، من سجاده ی شما را می گیرم تا به مسجد نروید اگر نرفتید من هم به جبهه نمی روم».
به او گفتم: غلامحسینم! نگرانم، برادرت محمدجواد هم که همراهت می آید، شما دو تا بروید من و پدرت تنها می مانیم، پاسخ داد: «این چه حرفی است می زنید؟ کسی که شما را آفریده از شما مراقبت می کند».
خواهر شهید: حاجی خوابی دیده بود که هیچ وقت ماجرای آن را برایمان تعریف نمی کند، می گفت: «خوابی دیده ام اما نمی دانم برای غلامحسین بود یا محمدجواد؟ من رضایت کامل دارم و هیچ وقت مانع رفتنشان نمی شوم».

حاج خانم از خودتان برایمان تعریف کنید
مادر شهید: ۱۲ساله بودم که ازدواج کردم ثمره ی این ازدواج ۴پسر و ۵دختر بود، غلامحسین دومین ثمره ی زندگی ام بود زمانی که خدا او را به ما داد، حاج اقا علاقه ی زیادی داشت که اسمش را غلامحسین بگذارد، وقتی غلامحسین ۸ساله شد علت نامگذاری خودش را از حاجی پرسید و او با مهربانی پاسخ داد: «عزیزم! غلامحسین یعنی ان شاء الله غلام امام حسین(ع) باشی» و سرانجام هم اینگونه شد و در راه سرور شهیدان به شهادت رسید.
حاج خانم از علاقه ی مادربزرگ غلامحسین به او برای ما بگویید
مادر شهید: مادربزرگ غلامحسین علاقه ی خاصی به شهید داشت آنقدر به او علاقه داشت که وقتی غلامحسینم را آراسته می کردم از ترس اینکه مبادا چشم بخورد برایش اسپند دود می کرد و خاکسترهای سردش را به صورتش می مالید که جذابیت چهره ی غلامحسین کمتر شود. زیرا غلامحسین صورتی سفید با گونه هایی سرخ و موهایی طلایی داشت آن قدر به او علاقه داشت که نمی دانم خدا را شکر بگویم یا نه که شهادتش را ندید.
شهید چه میزان تحصیلات داشت؟
خواهر شهید: غلامحسین دیپلم گرفت که به جبهه اعزام شد، بسیار باهوش و زرنگ بود، او سر کلاس، درس را یاد می گرفت و هیچ وقت کتاب را باز نمی کرد.
خاطره ای هم از قبولی و کارنامه ام یادم آمد، کارنامه به دست با ذوق و شوق به خانه آمدم در حالی که غلامحسین کارنامه اش را بی سر و صدا در آشپزخانه گذاشته بود، مادرم می گفت: «غلامحسین! مگر تجدید شدی؟ مردودشدی؟ پس چرا شادی نمیکنی؟ خواهرت از شادی خانه را روی سرش گذاشته پس قبول نشدی؟!» غلامحسین گفت: «چرا مادر قبول شدم»، مادر به او گفت: «پس چرا اینقدر آرام و بی سر و صدایی؟» غلامحسین پاسخ داد: «چه فرقی می کند!»
از ماجرای رفتن به جبهه برایمان تعریف کنید، در چه سنی اعزام شد؟
مادر شهید: در ۱۸سالگی و از مسجد لب خندق به جبهه اعزام شد، ولی از دوران بچگی فعالیت های بسیجی اش را همانند دیگر جوانان انجام می داد، از همان سن کم فعالیت انقلابی داشت، همیشه به مسجد (مسجد نور) می رفت و فعالیت فرهنگی انجام می داد، یک شب که جلسه داشتند، متوجه می شود که فردی قصد دارد بچه ها را [به ساواک] لو دهد که از آن به بعد جلساتشان را در کت های کنار رودخانه برگزار می کردند.
[ با بغض ادامه داد: ] هیچ وقت این حرفش را فراموش نمی کنم، بعد از اینکه چند نفر از دوستانش شهید شدند غلامحسین خیلی دل شکسته شد و گفت: «خدایا! من دیگر روی نگاه کردن به مادران شهدا را ندارم، چرا من سالم می روم و برمی گردم، چرا شهید نمی شوم؟ مگر مرا لایق نمی دانی؟ خدایا! اگر لیاقت دارم دوست دارم پیکرم برنگردد و گمنام بمانم.»
آیا رضایت دادید به جبهه برود؟
مادر شهید: وقتی به او می گفتم: غلامحسین! مادر به جبهه نرو پاسخ می داد: «اگر می خواهید من نروم، شما هم نه نماز بخوانید، نه روزه بگیرید و به مسجد نروید و ادعای مسلمانی هم نکنید؛ من هم جبهه نمیروم!». یک روز سجاده ی نمازم را به دست گرفت و گفت: «نماز و جبهه در کنار هم هستند، من سجاده ی شما را می گیرم تا به مسجد نروید اگر نرفتید من هم به جبهه نمی روم».
به او گفتم: غلامحسینم! نگرانم، برادرت محمدجواد هم که همراهت می آید، شما دو تا بروید من و پدرت تنها می مانیم، پاسخ داد: «این چه حرفی است می زنید؟ کسی که شما را آفریده از شما مراقبت می کند».
خواهر شهید: حاجی خوابی دیده بود که هیچ وقت ماجرای آن را برایمان تعریف نمی کند، می گفت: «خوابی دیده ام اما نمی دانم برای غلامحسین بود یا محمدجواد؟ من رضایت کامل دارم و هیچ وقت مانع رفتنشان نمی شوم».,

حاج خانم از خودتان برایمان تعریف کنید
مادر شهید: ۱۲ساله بودم که ازدواج کردم ثمره ی این ازدواج ۴پسر و ۵دختر بود، غلامحسین دومین ثمره ی زندگی ام بود زمانی که خدا او را به ما داد، حاج اقا علاقه ی زیادی داشت که اسمش را غلامحسین بگذارد، وقتی غلامحسین ۸ساله شد علت نامگذاری خودش را از حاجی پرسید و او با مهربانی پاسخ داد: «عزیزم! غلامحسین یعنی ان شاء الله غلام امام حسین(ع) باشی» و سرانجام هم اینگونه شد و در راه سرور شهیدان به شهادت رسید.
حاج خانم از علاقه ی مادربزرگ غلامحسین به او برای ما بگویید
مادر شهید: مادربزرگ غلامحسین علاقه ی خاصی به شهید داشت آنقدر به او علاقه داشت که وقتی غلامحسینم را آراسته می کردم از ترس اینکه مبادا چشم بخورد برایش اسپند دود می کرد و خاکسترهای سردش را به صورتش می مالید که جذابیت چهره ی غلامحسین کمتر شود. زیرا غلامحسین صورتی سفید با گونه هایی سرخ و موهایی طلایی داشت آن قدر به او علاقه داشت که نمی دانم خدا را شکر بگویم یا نه که شهادتش را ندید.
شهید چه میزان تحصیلات داشت؟
خواهر شهید: غلامحسین دیپلم گرفت که به جبهه اعزام شد، بسیار باهوش و زرنگ بود، او سر کلاس، درس را یاد می گرفت و هیچ وقت کتاب را باز نمی کرد.
خاطره ای هم از قبولی و کارنامه ام یادم آمد، کارنامه به دست با ذوق و شوق به خانه آمدم در حالی که غلامحسین کارنامه اش را بی سر و صدا در آشپزخانه گذاشته بود، مادرم می گفت: «غلامحسین! مگر تجدید شدی؟ مردودشدی؟ پس چرا شادی نمیکنی؟ خواهرت از شادی خانه را روی سرش گذاشته پس قبول نشدی؟!» غلامحسین گفت: «چرا مادر قبول شدم»، مادر به او گفت: «پس چرا اینقدر آرام و بی سر و صدایی؟» غلامحسین پاسخ داد: «چه فرقی می کند!»
از ماجرای رفتن به جبهه برایمان تعریف کنید، در چه سنی اعزام شد؟
مادر شهید: در ۱۸سالگی و از مسجد لب خندق به جبهه اعزام شد، ولی از دوران بچگی فعالیت های بسیجی اش را همانند دیگر جوانان انجام می داد، از همان سن کم فعالیت انقلابی داشت، همیشه به مسجد (مسجد نور) می رفت و فعالیت فرهنگی انجام می داد، یک شب که جلسه داشتند، متوجه می شود که فردی قصد دارد بچه ها را [به ساواک] لو دهد که از آن به بعد جلساتشان را در کت های کنار رودخانه برگزار می کردند.
[ با بغض ادامه داد: ] هیچ وقت این حرفش را فراموش نمی کنم، بعد از اینکه چند نفر از دوستانش شهید شدند غلامحسین خیلی دل شکسته شد و گفت: «خدایا! من دیگر روی نگاه کردن به مادران شهدا را ندارم، چرا من سالم می روم و برمی گردم، چرا شهید نمی شوم؟ مگر مرا لایق نمی دانی؟ خدایا! اگر لیاقت دارم دوست دارم پیکرم برنگردد و گمنام بمانم.»
آیا رضایت دادید به جبهه برود؟
مادر شهید: وقتی به او می گفتم: غلامحسین! مادر به جبهه نرو پاسخ می داد: «اگر می خواهید من نروم، شما هم نه نماز بخوانید، نه روزه بگیرید و به مسجد نروید و ادعای مسلمانی هم نکنید؛ من هم جبهه نمیروم!». یک روز سجاده ی نمازم را به دست گرفت و گفت: «نماز و جبهه در کنار هم هستند، من سجاده ی شما را می گیرم تا به مسجد نروید اگر نرفتید من هم به جبهه نمی روم».
به او گفتم: غلامحسینم! نگرانم، برادرت محمدجواد هم که همراهت می آید، شما دو تا بروید من و پدرت تنها می مانیم، پاسخ داد: «این چه حرفی است می زنید؟ کسی که شما را آفریده از شما مراقبت می کند».
خواهر شهید: حاجی خوابی دیده بود که هیچ وقت ماجرای آن را برایمان تعریف نمی کند، می گفت: «خوابی دیده ام اما نمی دانم برای غلامحسین بود یا محمدجواد؟ من رضایت کامل دارم و هیچ وقت مانع رفتنشان نمی شوم».,
, , حاج خانم از خودتان برایمان تعریف کنید,
, مادر شهید:,
, حاج خانم از علاقه ی مادربزرگ غلامحسین به او برای ما بگویید,
, مادر شهید:,
, شهید چه میزان تحصیلات داشت؟,
, خواهر شهید:,
,
, از ماجرای رفتن به جبهه برایمان تعریف کنید، در چه سنی اعزام شد؟,
, مادر شهید:,
,
, آیا رضایت دادید به جبهه برود؟,
, مادر شهید:,
,
, خواهر شهید,

,
,
, از خاطرات او در ایامی که جبهه بود برایمان صحبت کنید
, از خاطرات او در ایامی که جبهه بود برایمان صحبت کنید, از خاطرات او در ایامی که جبهه بود برایمان صحبت کنید, از خاطرات او در ایامی که جبهه بود برایمان صحبت کنید,
خواهر شهید: ۴-۵ روز بیشتر می شد که از غلامحسین خبری نبود همه نگران حالش بودیم، چند روز بعد، قبل از اینکه همرزمش ماجرای محاصره را برایم تعریف کند خودش با منزل تماس میگیرد و با حاج خانم حرف می زند. وقتی مادر علت این بی خبری را جویا می شود و از غلامحسین می پرسد: «کجایی؟ چرا خبری نمی دهی؟ چرا نیامدی؟» او جواب می دهد که: «مادر نگران نباش اینجا می خوریم و می خوابیم و کاری هم نداریم» ولی قبل از تلفن آن روز، محمد علی سبزواریان (همرزم شهید) جریان ۵روز محاصره ی خرمشهر در شرایط بدون غذا را برایم تعریف کرده بود، وقتی آمدم تا خبر را به حاج خانم بگویم، او گفت: «غلامحسین زنگ زده و گفته نگران نباشید همه چیز خوب است» که بعد از آن من هم فقط خندیدم و دیگر چیزی نگفتم.
از ویژگی های برجسته شهید بگویید
مادر شهید: اخلاقی که غلامحسین داشت هیچ کدام از فرزندانم ندارند بسیار خندان بود مثل یک گل خندان می ماند.
خواهر شهید از غیرت غلامحسین می گوید: بچه که بودیم حاج آقا برای یک کار لوله کشی و مدتی نسبتا طولانی به سفر رفته بود غلامحسین به مادرم گفت: «اصلا نگران نباش مرغ و خروس که داریم تخم مرغ خانگی استفاده می کنیم، فقط یک سبد پیاز و سیب زمینی تهیه میکنم که بتوانیم املت سیب و تخم مرغ بخوریم و اصلا نگران هزینه ها نباشید».
کم کم که بزرگتر شد و کلاس پنجم ابتدایی بود، به مادرم گفت: «شما هر شب “لوبیا سبز صبحانه۲” درست کنید و من قبل از ساعت ۷صبح که به مدرسه بروم سر چهار راه آن را می فروشم»، آخر غلامحسین ساعت۷ به مدرسه می رفت اما آن قدر زود از خواب بر می خاست که تا قبل از ساعت ۷ همه ی لوبیاها را می فروخت. حتی در مقطع دبیرستان با تمام زحماتی که داشت، درس را رها نکرد، صبح از ۸ تا ۱۲ بنایی کرده سپس از کار به خانه می آمد و ناهار می خورد، بعد، از ساعت ۲ظهر تا ۹شب در مدرسه بود.
همراه همسرم به بنایی می رفت، او هم همیشه دستمزدش را به مادرم می داد. همسرم یک روز گفت: «شاید دوست داشته باشد حق الزحمه اش را به دست خودش بدهید» خلاصه یک روز صدایش کردم و به او گفتم: «داداش! این هم از حق الزحمه ات آن را بگیر و در جیبت بگذار» که غلامحسین خندید و چیزی نگفت، بعد از چند روز که به منزل حاج خانم رفتم به من گفت: «دخترم! مقداری پول روی طاقچه هست، نمی دانم مال کیست؟!» آن جا بود که فهمیدم غلامحسین دست به پول ها نزده و من هم ماجرا را برای مادرم تعریف کردم.
از اهمیتی که شهید برای فرائض دینی قائل بود برایمان تعریف کنید
مادر شهید: هیچ وقت در نمازش سستی نمی کرد، در سنی که روزه به او واجب نبود، روزه می گرفت و روزه گرفتن در روزهای دوشنبه و پنج شنبه را هیچ وقت ترک نمی کرد، حتی به یاد دارم مواقعی که فراموش می کردم او روزه است، مدام اصرار می کردم: غلامحسین بفرما ناهار بخور و او پاسخ می داد: «بگذارید برای شام» آن وقت متوجه می شدم که روزه بود.
آرزوی غلامحسین چه بود؟
مادر شهید با هق هق گریه و بغضی که امانش نمی داد گفت: دوست داشت همچون شهیدان گمنام پیکرش باز نگرد و خداوند هم آرزویش را برآورده کرد.
مادران شهدای مفقودالاثر وقتی دلشان برای فرزندانشان تنگ می شود به کجا می روند؟
سال های سال است که این شعر را با خودم زمزمه می کنم، گلی گم کرده ام می جویم او را/ به هر گل می رسم می بویم او را.
گمشده ی عزیز من! دنیا را نخواستی، کت شلوار دامادی را هم نخواستی و دوست نداشتی پیکرت را هم مادرت ببیند، غلامحسین! پارچه ی کفن هم نخواستی.
این همه سال از دوری غلامحسین گذشته اگر بخواهید این سال ها را در یک جمله خلاصه کنید چه می گویید؟
مال خدا بود و به خدا هم بازگشت. شکر می گویم.
حاج خانم با توجه به اینکه غلامحسین آرزو داشت گمنام بماند و پیکرش باز نگردد، اگر روزی آمد اولین جمله ای که به او می گویید چیست؟
مادر شهید با چشمانی اشکبار می گوید: مادر! این همه سال کجا بودی؟ ۳۷سال انتظارت را کشیدم برای دیدنت جان هم می دهم.
از ویژگی های برجسته شهید بگویید
مادر شهید: اخلاقی که غلامحسین داشت هیچ کدام از فرزندانم ندارند بسیار خندان بود مثل یک گل خندان می ماند.
خواهر شهید از غیرت غلامحسین می گوید: بچه که بودیم حاج آقا برای یک کار لوله کشی و مدتی نسبتا طولانی به سفر رفته بود غلامحسین به مادرم گفت: «اصلا نگران نباش مرغ و خروس که داریم تخم مرغ خانگی استفاده می کنیم، فقط یک سبد پیاز و سیب زمینی تهیه میکنم که بتوانیم املت سیب و تخم مرغ بخوریم و اصلا نگران هزینه ها نباشید».
کم کم که بزرگتر شد و کلاس پنجم ابتدایی بود، به مادرم گفت: «شما هر شب “لوبیا سبز صبحانه۲” درست کنید و من قبل از ساعت ۷صبح که به مدرسه بروم سر چهار راه آن را می فروشم»، آخر غلامحسین ساعت۷ به مدرسه می رفت اما آن قدر زود از خواب بر می خاست که تا قبل از ساعت ۷ همه ی لوبیاها را می فروخت. حتی در مقطع دبیرستان با تمام زحماتی که داشت، درس را رها نکرد، صبح از ۸ تا ۱۲ بنایی کرده سپس از کار به خانه می آمد و ناهار می خورد، بعد، از ساعت ۲ظهر تا ۹شب در مدرسه بود.
همراه همسرم به بنایی می رفت، او هم همیشه دستمزدش را به مادرم می داد. همسرم یک روز گفت: «شاید دوست داشته باشد حق الزحمه اش را به دست خودش بدهید» خلاصه یک روز صدایش کردم و به او گفتم: «داداش! این هم از حق الزحمه ات آن را بگیر و در جیبت بگذار» که غلامحسین خندید و چیزی نگفت، بعد از چند روز که به منزل حاج خانم رفتم به من گفت: «دخترم! مقداری پول روی طاقچه هست، نمی دانم مال کیست؟!» آن جا بود که فهمیدم غلامحسین دست به پول ها نزده و من هم ماجرا را برای مادرم تعریف کردم.
از اهمیتی که شهید برای فرائض دینی قائل بود برایمان تعریف کنید
مادر شهید: هیچ وقت در نمازش سستی نمی کرد، در سنی که روزه به او واجب نبود، روزه می گرفت و روزه گرفتن در روزهای دوشنبه و پنج شنبه را هیچ وقت ترک نمی کرد، حتی به یاد دارم مواقعی که فراموش می کردم او روزه است، مدام اصرار می کردم: غلامحسین بفرما ناهار بخور و او پاسخ می داد: «بگذارید برای شام» آن وقت متوجه می شدم که روزه بود.
آرزوی غلامحسین چه بود؟
مادر شهید با هق هق گریه و بغضی که امانش نمی داد گفت: دوست داشت همچون شهیدان گمنام پیکرش باز نگرد و خداوند هم آرزویش را برآورده کرد.
مادران شهدای مفقودالاثر وقتی دلشان برای فرزندانشان تنگ می شود به کجا می روند؟
سال های سال است که این شعر را با خودم زمزمه می کنم، گلی گم کرده ام می جویم او را/ به هر گل می رسم می بویم او را.
گمشده ی عزیز من! دنیا را نخواستی، کت شلوار دامادی را هم نخواستی و دوست نداشتی پیکرت را هم مادرت ببیند، غلامحسین! پارچه ی کفن هم نخواستی.
این همه سال از دوری غلامحسین گذشته اگر بخواهید این سال ها را در یک جمله خلاصه کنید چه می گویید؟
مال خدا بود و به خدا هم بازگشت. شکر می گویم.
حاج خانم با توجه به اینکه غلامحسین آرزو داشت گمنام بماند و پیکرش باز نگردد، اگر روزی آمد اولین جمله ای که به او می گویید چیست؟
مادر شهید با چشمانی اشکبار می گوید: مادر! این همه سال کجا بودی؟ ۳۷سال انتظارت را کشیدم برای دیدنت جان هم می دهم., خواهر شهید: ۴-۵ روز بیشتر می شد که از غلامحسین خبری نبود همه نگران حالش بودیم، چند روز بعد، قبل از اینکه همرزمش ماجرای محاصره را برایم تعریف کند خودش با منزل تماس میگیرد و با حاج خانم حرف می زند. وقتی مادر علت این بی خبری را جویا می شود و از غلامحسین می پرسد: «کجایی؟ چرا خبری نمی دهی؟ چرا نیامدی؟» او جواب می دهد که: «مادر نگران نباش اینجا می خوریم و می خوابیم و کاری هم نداریم» ولی قبل از تلفن آن روز، محمد علی سبزواریان (همرزم شهید) جریان ۵روز محاصره ی خرمشهر در شرایط بدون غذا را برایم تعریف کرده بود، وقتی آمدم تا خبر را به حاج خانم بگویم، او گفت: «غلامحسین زنگ زده و گفته نگران نباشید همه چیز خوب است» که بعد از آن من هم فقط خندیدم و دیگر چیزی نگفتم.
از ویژگی های برجسته شهید بگویید
مادر شهید: اخلاقی که غلامحسین داشت هیچ کدام از فرزندانم ندارند بسیار خندان بود مثل یک گل خندان می ماند.
خواهر شهید از غیرت غلامحسین می گوید: بچه که بودیم حاج آقا برای یک کار لوله کشی و مدتی نسبتا طولانی به سفر رفته بود غلامحسین به مادرم گفت: «اصلا نگران نباش مرغ و خروس که داریم تخم مرغ خانگی استفاده می کنیم، فقط یک سبد پیاز و سیب زمینی تهیه میکنم که بتوانیم املت سیب و تخم مرغ بخوریم و اصلا نگران هزینه ها نباشید».
کم کم که بزرگتر شد و کلاس پنجم ابتدایی بود، به مادرم گفت: «شما هر شب “لوبیا سبز صبحانه۲” درست کنید و من قبل از ساعت ۷صبح که به مدرسه بروم سر چهار راه آن را می فروشم»، آخر غلامحسین ساعت۷ به مدرسه می رفت اما آن قدر زود از خواب بر می خاست که تا قبل از ساعت ۷ همه ی لوبیاها را می فروخت. حتی در مقطع دبیرستان با تمام زحماتی که داشت، درس را رها نکرد، صبح از ۸ تا ۱۲ بنایی کرده سپس از کار به خانه می آمد و ناهار می خورد، بعد، از ساعت ۲ظهر تا ۹شب در مدرسه بود.
همراه همسرم به بنایی می رفت، او هم همیشه دستمزدش را به مادرم می داد. همسرم یک روز گفت: «شاید دوست داشته باشد حق الزحمه اش را به دست خودش بدهید» خلاصه یک روز صدایش کردم و به او گفتم: «داداش! این هم از حق الزحمه ات آن را بگیر و در جیبت بگذار» که غلامحسین خندید و چیزی نگفت، بعد از چند روز که به منزل حاج خانم رفتم به من گفت: «دخترم! مقداری پول روی طاقچه هست، نمی دانم مال کیست؟!» آن جا بود که فهمیدم غلامحسین دست به پول ها نزده و من هم ماجرا را برای مادرم تعریف کردم.
از اهمیتی که شهید برای فرائض دینی قائل بود برایمان تعریف کنید
مادر شهید: هیچ وقت در نمازش سستی نمی کرد، در سنی که روزه به او واجب نبود، روزه می گرفت و روزه گرفتن در روزهای دوشنبه و پنج شنبه را هیچ وقت ترک نمی کرد، حتی به یاد دارم مواقعی که فراموش می کردم او روزه است، مدام اصرار می کردم: غلامحسین بفرما ناهار بخور و او پاسخ می داد: «بگذارید برای شام» آن وقت متوجه می شدم که روزه بود.
آرزوی غلامحسین چه بود؟
مادر شهید با هق هق گریه و بغضی که امانش نمی داد گفت: دوست داشت همچون شهیدان گمنام پیکرش باز نگرد و خداوند هم آرزویش را برآورده کرد.
مادران شهدای مفقودالاثر وقتی دلشان برای فرزندانشان تنگ می شود به کجا می روند؟
سال های سال است که این شعر را با خودم زمزمه می کنم، گلی گم کرده ام می جویم او را/ به هر گل می رسم می بویم او را.
گمشده ی عزیز من! دنیا را نخواستی، کت شلوار دامادی را هم نخواستی و دوست نداشتی پیکرت را هم مادرت ببیند، غلامحسین! پارچه ی کفن هم نخواستی.
این همه سال از دوری غلامحسین گذشته اگر بخواهید این سال ها را در یک جمله خلاصه کنید چه می گویید؟
مال خدا بود و به خدا هم بازگشت. شکر می گویم.
حاج خانم با توجه به اینکه غلامحسین آرزو داشت گمنام بماند و پیکرش باز نگردد، اگر روزی آمد اولین جمله ای که به او می گویید چیست؟
مادر شهید با چشمانی اشکبار می گوید: مادر! این همه سال کجا بودی؟ ۳۷سال انتظارت را کشیدم برای دیدنت جان هم می دهم., خواهر شهید:,
, از ویژگی های برجسته شهید بگویید,
, مادر شهید:,
, خواهر شهید,
, ۲,
,
, از اهمیتی که شهید برای فرائض دینی قائل بود برایمان تعریف کنید,
, مادر شهید:,
, آرزوی غلامحسین چه بود؟,
, مادر شهید با هق هق گریه و بغضی که امانش نمی داد گفت: ,
,
,
,
, این همه سال از دوری غلامحسین گذشته اگر بخواهید این سال ها را در یک جمله خلاصه کنید چه می گویید؟,
,
, حاج خانم با توجه به اینکه غلامحسین آرزو داشت گمنام بماند و پیکرش باز نگردد، اگر روزی آمد اولین جمله ای که به او می گویید چیست؟,
, مادر شهید با چشمانی اشکبار می گوید:,

از حضور معنوی شهید برایمان بگویید. تا به حال به خوابتان آمده است؟
اوایل خیلی خواب می دیدم. در خواب به من می گفت: «مادر! ناراحت نباش، جای من خوب و حالم خوب است». حتی یک شب خواب دیدم که لباسش را بالا زد و جای گلوله ای که به قلبش اصابت کرده بود را نشانم داد و گفت: «مادر! نگاه کن حتی جای زخمش هم خوب شده است».
در ۸سال جنگ تحمیلی برای خانواده ی شما چه اتفاقاتی افتاد؟
خدا صدام را لعنت کند که عزیزانمان را پرپر کرد، غلامحسینم که جاوید الاثر است، محمدجوادم ۸سال اسیر بود، علی برادرم شهید شد و احمد برادر دیگرم جانباز است.
آیا دوست داشتید فرزندتان جانباز و یا اسیر می شد در عوض حالا کنارتان بود؟
هیچ مادری تحمل جدایی و دل کندن از فرزندش را ندارد اما چون خودش اینگونه دوست داشت و خدا هم بیشتر از من دوستش داشت، راضیم به رضای پروردگار.
حاج خانم از مردم و مسولان انتظاری ندارید؟ قدردان زحماتتان بودند؟
مردم وفادار هستند اما امروزه این موضوع کم رنگ تر شده، از مسئولان چه بگویم؟ ۴ماه است که فشار چشم دارم و وقتی به بنیاد شهید مراجعه کردم به من گفتند: داروها خارجی است، ما نداریم و بیمه هم نمی دهد، اهمیتی برایمان قائل نیستند.
آیا مسئولین فکر نمی کنند جوانان ما رفتند که اینها توانستند پشت میز بنشینند؟ این جوانان برای حفظ ارزشها و حجاب شهید شدند، برای دین بزرگ اسلام اما مسائلی مثل حقوق های نجومی، خالی کردن صندوق ذخیره ی فرهنگیان و اختلاس ها نمک روی زخم خانواده های شهدا زده، تو را به خدا به فکر مردم باشید.
به کجا می رویم؟ پاسداری از خون شهدا و وفاداری به آرمان هایشان چه می شود؟ پس کجاست که می گفتند ما رهروان شهدا هستیم؟
کلام آخر مادر شهید…
غلامحسین همیشه به من می گفت: «کسی که باید از من فیلم بگیرد بالای سرم هست، هیچ وقت نگران این نباشید که در تلویزیون مرا ببینید، اصلا به فکر این ماجراها نباشید، از درگاه حق عاقبت خیری همه ی شما عزیزان، سرافرازی پرچم اسلام و نابودی دشمنانمان را خواستارم.

از حضور معنوی شهید برایمان بگویید. تا به حال به خوابتان آمده است؟
اوایل خیلی خواب می دیدم. در خواب به من می گفت: «مادر! ناراحت نباش، جای من خوب و حالم خوب است». حتی یک شب خواب دیدم که لباسش را بالا زد و جای گلوله ای که به قلبش اصابت کرده بود را نشانم داد و گفت: «مادر! نگاه کن حتی جای زخمش هم خوب شده است».
در ۸سال جنگ تحمیلی برای خانواده ی شما چه اتفاقاتی افتاد؟
خدا صدام را لعنت کند که عزیزانمان را پرپر کرد، غلامحسینم که جاوید الاثر است، محمدجوادم ۸سال اسیر بود، علی برادرم شهید شد و احمد برادر دیگرم جانباز است.
آیا دوست داشتید فرزندتان جانباز و یا اسیر می شد در عوض حالا کنارتان بود؟
هیچ مادری تحمل جدایی و دل کندن از فرزندش را ندارد اما چون خودش اینگونه دوست داشت و خدا هم بیشتر از من دوستش داشت، راضیم به رضای پروردگار.
حاج خانم از مردم و مسولان انتظاری ندارید؟ قدردان زحماتتان بودند؟
مردم وفادار هستند اما امروزه این موضوع کم رنگ تر شده، از مسئولان چه بگویم؟ ۴ماه است که فشار چشم دارم و وقتی به بنیاد شهید مراجعه کردم به من گفتند: داروها خارجی است، ما نداریم و بیمه هم نمی دهد، اهمیتی برایمان قائل نیستند.
آیا مسئولین فکر نمی کنند جوانان ما رفتند که اینها توانستند پشت میز بنشینند؟ این جوانان برای حفظ ارزشها و حجاب شهید شدند، برای دین بزرگ اسلام اما مسائلی مثل حقوق های نجومی، خالی کردن صندوق ذخیره ی فرهنگیان و اختلاس ها نمک روی زخم خانواده های شهدا زده، تو را به خدا به فکر مردم باشید.
به کجا می رویم؟ پاسداری از خون شهدا و وفاداری به آرمان هایشان چه می شود؟ پس کجاست که می گفتند ما رهروان شهدا هستیم؟
کلام آخر مادر شهید…
غلامحسین همیشه به من می گفت: «کسی که باید از من فیلم بگیرد بالای سرم هست، هیچ وقت نگران این نباشید که در تلویزیون مرا ببینید، اصلا به فکر این ماجراها نباشید، از درگاه حق عاقبت خیری همه ی شما عزیزان، سرافرازی پرچم اسلام و نابودی دشمنانمان را خواستارم.,

از حضور معنوی شهید برایمان بگویید. تا به حال به خوابتان آمده است؟
اوایل خیلی خواب می دیدم. در خواب به من می گفت: «مادر! ناراحت نباش، جای من خوب و حالم خوب است». حتی یک شب خواب دیدم که لباسش را بالا زد و جای گلوله ای که به قلبش اصابت کرده بود را نشانم داد و گفت: «مادر! نگاه کن حتی جای زخمش هم خوب شده است».
در ۸سال جنگ تحمیلی برای خانواده ی شما چه اتفاقاتی افتاد؟
خدا صدام را لعنت کند که عزیزانمان را پرپر کرد، غلامحسینم که جاوید الاثر است، محمدجوادم ۸سال اسیر بود، علی برادرم شهید شد و احمد برادر دیگرم جانباز است.
آیا دوست داشتید فرزندتان جانباز و یا اسیر می شد در عوض حالا کنارتان بود؟
هیچ مادری تحمل جدایی و دل کندن از فرزندش را ندارد اما چون خودش اینگونه دوست داشت و خدا هم بیشتر از من دوستش داشت، راضیم به رضای پروردگار.
حاج خانم از مردم و مسولان انتظاری ندارید؟ قدردان زحماتتان بودند؟
مردم وفادار هستند اما امروزه این موضوع کم رنگ تر شده، از مسئولان چه بگویم؟ ۴ماه است که فشار چشم دارم و وقتی به بنیاد شهید مراجعه کردم به من گفتند: داروها خارجی است، ما نداریم و بیمه هم نمی دهد، اهمیتی برایمان قائل نیستند.
آیا مسئولین فکر نمی کنند جوانان ما رفتند که اینها توانستند پشت میز بنشینند؟ این جوانان برای حفظ ارزشها و حجاب شهید شدند، برای دین بزرگ اسلام اما مسائلی مثل حقوق های نجومی، خالی کردن صندوق ذخیره ی فرهنگیان و اختلاس ها نمک روی زخم خانواده های شهدا زده، تو را به خدا به فکر مردم باشید.
به کجا می رویم؟ پاسداری از خون شهدا و وفاداری به آرمان هایشان چه می شود؟ پس کجاست که می گفتند ما رهروان شهدا هستیم؟
کلام آخر مادر شهید…
غلامحسین همیشه به من می گفت: «کسی که باید از من فیلم بگیرد بالای سرم هست، هیچ وقت نگران این نباشید که در تلویزیون مرا ببینید، اصلا به فکر این ماجراها نباشید، از درگاه حق عاقبت خیری همه ی شما عزیزان، سرافرازی پرچم اسلام و نابودی دشمنانمان را خواستارم.,
, , از حضور معنوی شهید برایمان بگویید. تا به حال به خوابتان آمده است؟,
,
, در ۸سال جنگ تحمیلی برای خانواده ی شما چه اتفاقاتی افتاد؟,
,
, آیا دوست داشتید فرزندتان جانباز و یا اسیر می شد در عوض حالا کنارتان بود؟,
,
, حاج خانم از مردم و مسولان انتظاری ندارید؟ قدردان زحماتتان بودند؟,
,
,
,
, کلام آخر مادر شهید…,
,
شب قبل از رفتن چه حس و حالی داشت؟
, شب قبل از رفتن چه حس و حالی داشت؟, شب قبل از رفتن چه حس و حالی داشت؟, شب قبل از رفتن چه حس و حالی داشت؟,
غلامحسین به طور مستمر در جبهه حضور داشت و آخرین باری که به دزفول آمد اول ماه رمضان بود. روز دوازدهم ماه مبارک بود که با غلامحسین تماس گرفته شد و او مجددا به جبهه رفت و دوباره به دزفول برگشت و من بسیار خوشحال بودم که او در سلامت کامل است.
شب نوزدهم بود که کنار حاج آقا نشست و با هم مشغول صحبت شدند، غلامحسین گفت: «ناراحت نباشید! اگر خدا بخواهد این بار بار آخر است». انگار خدا به دلش گذاشته بود و این شعر را برای حاج آقا خواند و روی برگه ای هم نوشت و در جیب خودش گذاشت.
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی/ آن شب قدر که این تازه براتم دادند
هنوز که هنوز است حاجی به یاد غلامحسین عزیزمان این شعر را با اشک زمزمه می کند.
شب قدر ۲۳ماه رمضان بود که با اصابت گلوله به قلبش دعوت حق را لبیک گفت.
شهید جاویدالاثر غلامحسین دیمی متولد۱۳۴۰ در عملیات پیروزمندانه ی رمضان در تاریخ ۲۳/۴/۱۳۶۱ در جبهه ی شلمچه به شهادت رسید. مزار شهید در قطعه ی ۲ گلزار شهیدآباد در کنار دیگر همرزمانش واقع شده است.
شب نوزدهم بود که کنار حاج آقا نشست و با هم مشغول صحبت شدند، غلامحسین گفت: «ناراحت نباشید! اگر خدا بخواهد این بار بار آخر است». انگار خدا به دلش گذاشته بود و این شعر را برای حاج آقا خواند و روی برگه ای هم نوشت و در جیب خودش گذاشت.
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی/ آن شب قدر که این تازه براتم دادند
هنوز که هنوز است حاجی به یاد غلامحسین عزیزمان این شعر را با اشک زمزمه می کند.
شب قدر ۲۳ماه رمضان بود که با اصابت گلوله به قلبش دعوت حق را لبیک گفت.
شهید جاویدالاثر غلامحسین دیمی متولد۱۳۴۰ در عملیات پیروزمندانه ی رمضان در تاریخ ۲۳/۴/۱۳۶۱ در جبهه ی شلمچه به شهادت رسید. مزار شهید در قطعه ی ۲ گلزار شهیدآباد در کنار دیگر همرزمانش واقع شده است., غلامحسین به طور مستمر در جبهه حضور داشت و آخرین باری که به دزفول آمد اول ماه رمضان بود. روز دوازدهم ماه مبارک بود که با غلامحسین تماس گرفته شد و او مجددا به جبهه رفت و دوباره به دزفول برگشت و من بسیار خوشحال بودم که او در سلامت کامل است.
شب نوزدهم بود که کنار حاج آقا نشست و با هم مشغول صحبت شدند، غلامحسین گفت: «ناراحت نباشید! اگر خدا بخواهد این بار بار آخر است». انگار خدا به دلش گذاشته بود و این شعر را برای حاج آقا خواند و روی برگه ای هم نوشت و در جیب خودش گذاشت.
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی/ آن شب قدر که این تازه براتم دادند
هنوز که هنوز است حاجی به یاد غلامحسین عزیزمان این شعر را با اشک زمزمه می کند.
شب قدر ۲۳ماه رمضان بود که با اصابت گلوله به قلبش دعوت حق را لبیک گفت.
شهید جاویدالاثر غلامحسین دیمی متولد۱۳۴۰ در عملیات پیروزمندانه ی رمضان در تاریخ ۲۳/۴/۱۳۶۱ در جبهه ی شلمچه به شهادت رسید. مزار شهید در قطعه ی ۲ گلزار شهیدآباد در کنار دیگر همرزمانش واقع شده است.,
,
,
,
,
,
,
۱: کَت به حفره های دستکَندِ غارمانند کنار رودخانه ی دزفول گفته می شود که مردم این شهر برای فرار از گرما و تفریح ساعاتی را به آنجا می روند.
, ۱: کَت به حفره های دستکَندِ غارمانند کنار رودخانه ی دزفول گفته می شود که مردم این شهر برای فرار از گرما و تفریح ساعاتی را به آنجا می روند., ۱: کَت به حفره های دستکَندِ غارمانند کنار رودخانه ی دزفول گفته می شود که مردم این شهر برای فرار از گرما و تفریح ساعاتی را به آنجا می روند.,۲: نوعی صبحانه در دزفول، این غذا با لوبیای چشم بلبلی سبز که هنوز از غلاف خود خارج نشده پخته می شود.
, ۲: نوعی صبحانه در دزفول، این غذا با لوبیای چشم بلبلی سبز که هنوز از غلاف خود خارج نشده پخته می شود., ۲: نوعی صبحانه در دزفول، این غذا با لوبیای چشم بلبلی سبز که هنوز از غلاف خود خارج نشده پخته می شود.,گفتگو: فاطمه دقاق نژاد- دزفول امروز
, گفتگو: فاطمه دقاق نژاد- دزفول امروز, گفتگو: فاطمه دقاق نژاد- دزفول امروز]
ارسال دیدگاه