انشاء دانش آموز قیروکارزینی برای شهدای آتش نشان؛

تو بابای مرا ندیدی؟

تو بابای مرا ندیدی؟
یکی از دانش آموزان کلاس هشتم مدرسه شهید زائر شهر کارزین، انشای خود را به آتش نشانان شهید در حادثه پلاسکو تقدیم کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به گزارش پرگون؛ سارا قایدی دانش آموز کلاس هشتم مدرسه شهید زائر شهر کارزین، انشای خود را به آتش نشانان شهید در حادثه پلاسکو تقدیم کرد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پرگون,

موضوع انشاء: کفشی در پلاسکو...

,

کفشها زیاد و رفت و آمد آدمها هم زیاد، آنقدر زیاد که گاهی اوقات دلم میخواست کسی نیاید تا شاید آرامشی بیاید...
اما این هم روش زندگی ما بود، چرا که من یک کفش بودم...

,
,

خانه ی من پشت ویترین یک مغازه در شلوغترین خیابان تهران بود، آدمها به خانه ی من سر میزنند تا شاید یکی مرا بپسندد و با خودش ببرد... خیلی ها هم از کنار من رد می شدند و مرا نمی پسندیدند...

,

دوستانم که خانه آنها در کارتن های زیبا قرار داشت، با مشتری ها به خانه ی آنها می رفتند، اما من همیشه تمیز و براق در خانه ام یعنی پشت ویترین بودم و عکس العمل های آدم ها را نظاره می کردم...

,

امروز صاحب کفش فروشی به شاگردش میگفت که سفارشات مشتری ها را آماده کند چراکه قرار است پول خوبی بدست بیاورد، شاگرد همانطور که مرا تمیز و براق می کرد گفت: چشم آقا، حتماً...

,

کفش هایی که همگی دوستان من بودند، آماده می شدند تا فردا به مشتریها تحویل داده شوند و از فردا صبح خانه جدید داشتند و صاحبی جدید...

,

آخرین مشتری که به مغازه ما سر زد، دخترکی بود که به همراه پدرش آمده بود تا کفش بخرد، پدرش لباس زیبایی بر تن داشت، گویا شغلش آتش نشانی بود، آری درست فهمیدم. بابای دخترک عجله داشت و باید به مأموریت میرفت، دست دخترش را گرفت و همانطور که از مغازه بیرون میرفت گفت: آقا ببخشید، عجله دارم، این کفش زیبا را برای دخترم نگهدارید تا فردا صبح با هم برگردیم و آن را برای دخترم بخرم.

,

آن کفش من بودم، مرد آتش نشان اینها را گفت و رفت، و من به این فکر میکردم که فردا چه خواهد شد؟ آیا من هم مانند دوستانم به خانه جدیدی می روم؟

,

........

,

صبح شد...

,

اما امروز با همیشه فرق داشت...

,

قرار بود من به خانه جدید بروم...

,

آن دخترک با آن موهای طلایی و زیبا، صاحب جدیدم می شد...

,

........

,

احساس گرما میکنم، هر لحظه بر شدت گرما افزوده میشد.

,

صداها در اطراف من زیاد شد، یکی فریاد میزد: بیایید، بیایید، مرکز آتش سوزی اینجاست...

,

چرم های من کم کم در حال آب شدن بود و رؤیاهای خانه جدیدم داشت در آتش میسوخت...

,

هیاهو هر لحظه بیشتر میشد...

,

صدای آشنایی به گوشم رسید... آری صدای همان آتش نشانی بود که میخواست مرا برای دخترش بخرد...

,

و ناگهان ... نمیدانم چه شد... در میان تلّی از خاک و آهن و آتش افتاده بودم...

,

یادم به آتش  نشانی افتاد که چند لحظه قبل برای نجات من و صاحبم خودش را به خطر انداخته بود، راستی چه بلایی به سرش آمد؟

,

.......

,

دستان کودکانه ی دخترک من را از میان آوار بیرون کشید و با اشک هایش مرا تمیز میکرد...

,

او در میان آوارها به دنبال پدرش میگشت و با من سخن میگفت: پدرم قول داده بود بیاید و تو را برایم بخرد...

,

تو بابای مرا ندیدی؟

,

 

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه