ویژه ی دهه فجر/ خاطرات استاندار اسبق از زندان اوین؛
با هاشمی رفسنجانی هم بند بودم/ فساد را بهانه میکنند تا اساس را زیر سوال ببرند
ساریخانی گفت: روزی آقای منتظری را به ملاقات خواستند؛ عبا و عمامه اش را به تن کرد و رفت و یک کتاب به اسم "دینامیسم قرآن با خود آورد ...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آناج، پیروزی انقلاب اسلامی ایران شروع عصر تازهای در تاریخ ایران به شمار میرود. کشوری که چندین هزار سال تحت سلطهی شاهان و استعمارگران قرار داشت از بند زنجیر اسارت رها شده و سرنوشت آن را مردم مسلمان و انقلابی رقم زدند. در یک کلام، ظهور انقلاب اسلامی ایران حاصل زحمات اولیای دین برای اجرای قوانین اسلام و برپایی حکومت عدل الهی بود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج,به مناسبت سالگرد ایام پیروزی انقلاب پرشکوه و اسلامی ایران پای خاطرات ناگفتهی محمد علی نژاد ساریخانی، از فعالان و مبارزین تبریزی انقلاب مینشینیم که مدت زیادی از عمر گران خود را در زندان اوین، زیر ستم ساواک و در راه تحقق مکتب امام(ره) سپری کرده و پس پیروزی نیز مدتی را در سمت استانداری آذربایجان شرقی خدمت نموده است.
,در ادامه، خاطرات وی از دوران انقلاب، به ویژه وقایع زندان اوین را میخوانید؛
,تبریز شهر متدیّنی بود و ما نیز در خانوادهای پایبند به دین و مذهب بزرگ شده و در حد و اندازه خودمان به مسائل دینی آشنا و آگاه بودیم اما با توجه به اینکه حکومت یک ساله پیشه وری در آذربایجان را نیز تجربه کرده بودیم، نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی نیز کنجکاو بودیم، هرچند که آن زمان هفت سال بیشتر نداشتم؛ در واقع با وجود چنین زمینههایی بستر برای ورود به فعالیت های انقلابی، برای ما هموار بود.
,جلسات سیره و نامردیهای مارکسیستها
,در سال 42 که یک دانشجوی پزشکی بودم، در جلسات سیره شرکت میکردم؛ این جلسات بعد از تبعید امام ترتیب داده شد که من نیز از جمله اداره کنندگان آن بودم و اصلی ترین هدف تشکیل سیره نیز این بود که فضا را به سمت خط امام هدایت کند. از هر قشری، از جمله با سواد و بیسواد، در این جلسات حضور مییافتند و ما نیز برای هرکدام برنامه ریزیهای متناسبی را پیش بینی کره بودیم. مارکسیستها نیز گاه در جلسات ما شرکت میکردند و به منظور روشنگری در برابر سوالها و شبهات آنها، بخش سوال و جواب را نیز پیش بینی کردیم.
,

, به ساواک لو دادند که حکومت شاه را به حکومت یزید تشبیه کردهایم
,یک روز در یکی از همین جلسات بحث به گونهای طرح شد که حکومت شاهنشاهی را به حکومت یزید تشبیه کردیم که البته در واقعیت نیز حکومت پهلوی نه تنها با حکومت یزید تفاوتی نداشت بلکه عین آن بود. اما مارکسیستها این اتفاق را به ساواک گزارش کردند و آنها نیز به جای من برادرم را دستگیر کرده و به بازجویی بردند.
,دزد ماشین پلی کپی و پیوستن من به مجاهدین خلق
,بعدها مارکسیستها مبارزات مسلحانه را شروع کرده و مجاهدین خلق را تشکیل دادند. فضا به گونهای بود که بین مردم شایع شد آنها مسلمانان واقعی هستند. من نیز با همین ذهنیت میخواستم وارد تشکیلات آنها بشوم. تا اینکه روزی یکی از اعضای مجاهدین خلق را دیدم و خواستهام را به او گفتم؛ او کسی بود که ماشین پلی کپی دانشکده برق را برای تکثیر اعلامیهها دزدیده بود.
,مجاهدین خلق معتقد بودند اسلام کشش جریانهای مبارزاتی را ندارد
,او برای اینکه دستگیر نشود هر شب را در جای متفاوتی میگذراند و یک شب نیز در خانه ما را زد؛ وقتی در را باز کردم او را با پای زخمی یافتم که به خانه من پناه آورده بود. آن شب دو مورد را در او مشاهده کردم که مرا بسیار به شک انداخت؛ اول اینکه او با پای زخمی به خانه آمد و در رابطه با ریختن خون نجس در جایی که روی آن نماز خوانده میشود، هیچ حساسیتی از خود نشان نداد! دوم اینکه او نماز را خیلی سَرسَری و بدون توجه خواند و دوباره مشغول کارش شد. او داشت کتاب خانه ما را نگاه میکرد؛ دو کتاب از موستروف و یدالله سحابی در بین کتابهایم داشتم که از من پرسید تو از این دو کدام یک را قبول داری؟ من سوالش را به خودش بازگرداندم و گفتم اول تو بگو کدام را قبول داری؛ گفت من موستروف را قبول دارم! اینجا بود که پرسیدم شما چرا اینطور هستید، مگر قبلا دم از مبارزات اسلامی نمیزدید؟! او در پاسخ به من گفت: الان دیگر مبارزات توسعه یافته و اسلام کشش این حجم توسعه را ندارد. بنابراین من از تشکیلات آن ها جدا شدم.
,خفقانی که بر زندان قصر حاکم بود
,یکبار که ساواک دستگیرم کرد، مرا به زندان قصر بردند و بعد از دادگاه 12 سال زندان برای من بریدند؛ آنجا خفقان به حدی زیاد بود که زندان بانها حتی اجازه نمیدادند زندانیان باهم حرف بزنند. وقتی میدیدند چند نفری با یکدیگر حرف میزنند، زود سین جیمشان میکردند. برای همین در اول صحبت بچهها باهم هماهنگ میشدند که اگر سوال کردند همه یک جواب به زندان بان بدهیم.
,معمولا پس از اتمام وقت اداری، اسم چند نفر را صدا میکردند و هربار به ترس و دلهره میافتادیم که نکند اسم ما را بگویند و دوباره بخواهند به بازجویی ببرند؛ یک روز شب هنگام و خارج از آن ساعت معین، اسم سه نفر را صدا کردند که سومین آنها من بودم. اولی رفت و نیامد، دومی هم رفت و نیامد و من که داشتم می بردم نفر اول را دیدم که دارند برشان میگردانند؛ او با اشاره به من فهماند که بازجویی درکار نیست و نگران نباشم.
,وقتی وارد اتاق شدم همان سربازجویی را دیدم که مرا از تبریز منتقل کرده بود، صندلی را کشید و با احترام از من خواست که بنشینم! به من گفت قرار است ماموران صلیب سرخ برای تهیه گزارش به زندان بیایند و از من خواست در مورد اتفاقات و شکنجهها چیزی به آنها نگوییم! گفتم من نمیگویم اما از طرف دیگر زندانیان اطمینانی به شما نمیدهم.
,وقتی فضای باز سیاسی را در زندان به وجود آوردیم
,وقتی برگشتیم ماجرا را برای دیگر زندانیان تعریف کردیم و باهم هماهنگ شدیم که چه چیزهایی را به ماموران صلیب سرخ بگوییم؛ وقتی آنها آمدند همه شکنجهها و رفتارهایشان را توصیف کردیم و اینگونه فضای باز سیاسی به وجود آمد.
,500 نفر از مجاهدین خلق نمازشان را در زندان ترک کردند
,وقتی مرا به زندان اوین منتقل کردند، مارکسیستها، مجاهدین و امثال رجوی و موسی خیابانی و تودهای ها نیز آنجا بودند اما در بندها و اتاقهای متفاوت. من هم بند عزت شاهی بودم و امجد را نیز به بند رجوی دادند اما موسی خیابانی او را با لگد بیرون انداخت و او مجبور شد در راهرو بماند. به یاد دارم که آن زمان 500 نفر از مجاهدین خلق نمازشان را در زندان ترک کردند اما وقتی دیدند از نظر اجتماعی متضرر میشوند، ظاهرا دوباره نماز خواندند.
,

, با هاشمی رفسنجانی هم بند بودم
,وقتی در زندان اوین بودم مدتی را با آقایان هاشمی رفسنجانی، منتظری و مرحوم لاهوتی و آقای طالقانی هم بند بودم؛ آقای رفسنجانی از من خواست مسئولیت بند را برعهده بگیرم. گفت تو اگر مخالف با مجاهدین هم باشی حداقل رابطه نرم تر و مودبانهتر با آنها داری و از این لحاظ که حداقل در زمان هایی مثل تقسیم غذا سر و کارمان با آنها میافتد، تو برای این مسئولیت مناسبتری. من قبول کردم و آقای نفری را که یکی از چریکی های لبنان بود را، مسئول کتاب انتخاب کردم.
,ماجرای کتاب "دینامیسم قرآن"
,روزی آقای منتظری را به ملاقات خواستند؛ عبا و عمامهاش را به تن کرد و رفت. وقتی بازگشت کتابی با عنوان "دینامیسم قرآن" را با خود آورد و در کتابخانه قرار دادیم. در آن کتاب به روحانیت نیز توهین شده بود. اما بعدا نفری به من گفت که آن کتاب گم شده است. این موضوع غیرعادی بود لذا در پیگیری آن، مساله را با آقای طباطبایی مطرح کردم. ایشان در ابتدا چیزی نگفتند. دوباره گفتم آن کتاب نوشتهی یکی از مجاهدین است و برای همین آنها کتاب را برداشته و به بند خود بردهاند؛ اما اقای طباطبایی در پاسخ گفتند: نه خودشان! در این حال فهمیدم که یا آقای هاشمی و منتظری و یا مرحوم لاهوتی آن را برداشتهاند.
,دروغ و پنهان کاری منتظری
,وقتی فکر کردم دیدم اگر آقای هاشمی یا لاهوتی هم برداشته باشند زیر بار نخواهند رفت اما دیدم میتوانم از پس آقای منتظری که پیشنماز بندمان هم بود، برآیم! مستقیم سراغش رفتم و گفتم آقا چرا این کارها را میکنید؟! گفت چه کاری؟! گفتم برای چه آن کتاب را برداشتهاید؟ گفت برای اینکه ساواک روی آن حساس است! ولی او راست نمی گفت؛ زیرا اگر ساواک روی آن حساسیتی به خرج میداد اصلا کتاب را به داخل زندان راه نمیدادند.
,وقتی شنیدیم مدیریت قیام تبریز بر عهده آیت الله قاضی است، خیالمان راحت شد
,بالاخره 29 بهمن سال 56 رسید و ما نیز از طریق تلویزیون در جریان قیام قرار گرفتیم اما نگران بودیم از اینکه مجاهدین یا کمونیستها نمیتوانند چنین جریان بزرگی را مدیریت کنند؛ لکن وقتی شنیدیم مدیریت قیام بر عهده آیت الله قاضی است، خیالمان راحت شد.
,در همین حین آزادی زندانیان را آغاز کردند و بند ما نیز پخش و پلا شد. مقرر شده بود از کل زندانهای ایران 400 و چند نفر را آزاد کنند و از زندان اوین نیز اسم چند نفر را اعلام کردند که من در بین آنها نبودم. فردای روزی که زندانیان آزاد شدند، عید غدیر بود و بنده مشغول آب و جاروی بند بودم که در همین حین زندانبان اسمم را صدا و زد گفت آزادی! متعجب بودم از اینکه چرا نام مرا همراه با آزادشدگان قبلی اعلام نکردند؟!
,آب پاکی را روی دست راننده ساواکی ریختم
,به هرحال قرار شد ما نیز از اوین خلاص شویم و بچهها گفتند هرچقدر میتوانی از این کتاب ها با خودت ببر؛ چون بعدا به دست ساواک میافتد. من نیز تعداد زیادی را داخل ملافهای که مرحوم لاهوتی به من داده بود، پیچیدم و از اوین خارج شدم. کنار خیابان منتظر اکسی ایستاده بودم که یک نفر به من نزدیک شد و گفت اگر تاکسی میخواهی، من دارم. گفتم تاکسی تو کجاست؟ گفت کنار هتل! من میدانستم که اینها هم افراد ساواک هستند. گفتم اشکال ندارد من با تو میآیم.
,وقتی سوار شدم، از من پرسید میخواهی خانه آقای طالقانی بروی؟! همین لحظه بود فهمیدم که آنها عمدا نام مرا جدا اعلام کردهاند که ببینند من به خانه آقای طالقانی میروم یا نه! به راننده گفتم نه؛ من به تبریز میروم. این طور شد که 40 تومان به او دادم و از اوین به تبریز آمدم.
,هرچه ما از انقلاب میخواستیم اتفاق افتاد / برخی فساد را بهانه میکنند تا اساس را زیر سوال ببرند
,هرچه ما فکر میکردیم و میخواستیم اتفاق افتاد اما برخی خلاف این را مدعی هستند. البته ما نیز رانت خواری و فساد را نمی خواستیم ولی آنان که این چیزها را بهانه می کنند درواقع می خواهند اساس را زیر سوال ببرند اما ما می گوییم اساس غلط نیست و انقلاب موفق عمل کرده است.
,بعد از پیامبر نیز افرادی که به حکومت رسیدند مثل پیامبر(ص) عمل نکردند اما اسلام باقی ماند؛ اکنون نیز سیستم انقلاب باقی است و موظف هستیم در حوزه های فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و غیره مورد نیاز، وارد جهاد شویم.
]
ارسال دیدگاه