خاطرات یک مبارز انقلاب؛

ماجرای کتابی که پیش‌بینی های آن یک به یک تحقق یافت/ به بهانه یک قاب عکس برای من پرونده تشکیل دادند/ اگر انقلاب نمی‌شد امروز ایران اسرائیل می‌شد

ماجرای کتابی که پیش‌بینی های آن یک به یک تحقق یافت/ به بهانه یک قاب عکس برای من پرونده تشکیل دادند/ اگر انقلاب نمی‌شد امروز ایران اسرائیل می‌شد
عبدیزدانی گفت: کنار مغازه‌مان ایستاده بودم که مردی سراغم آمد، گفت نگران نباش ماجرا همان می‌شود که شما می‌خواهید؛ دو کتاب به من امانت داد و گفت آن قسمت هایی را که علامت گذاشته‌ام، بخوان ...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آناج، اکنون پس از گذشت 38 سال از پیروزی انقلاب اسلامی به نظر می‌رسد زمان آن فرارسیده است تا با بازخوانی آنچه رخ داد، درس تجربه را محکی دوباره زنیم. هرچند که تحقیق پیرامون تاریخ انقلاب اسلامی ایران و همچنین، چهره درخشان مبارزان راه استقلال و آزادی، نیازمند کنکاش چندباره میان منابع دست‌اول و مراجع کم‌یاب و گاه نایاب بوده و خواهد بود. لکن شاهدان زنده و بازماندگان از مبارزان دوران انقلاب از جمله منابعی ناب برای بازخوانی تاریخی سراسر غرور و شکوه است.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج,

به مناسبت سالگرد ایام پیروزی انقلاب پرشکوه و اسلامی ایران پای خاطرات ناگفته‌ی محمدحسن عبدیزدانی، از فعالان و مبارزین تبریزی انقلاب می‌نشینیم که مدت زیادی از عمر شیرین و جوانی خود را در فعالیت های انقلابی و زندان‌‌های ساواک گذرانده و چند صباحی را با بزرگان زیسته است. وی سینه‌ای پر از خاطرات ناب از صفحات تاریخ طلایی ایران دارد.

,

به بهانه یک قاب عکس برای من پرونده تشکیل دادند

, به بهانه یک قاب عکس برای من پرونده تشکیل دادند, به بهانه یک قاب عکس برای من پرونده تشکیل دادند,

ماه رمضان سال 50 بود که ما را دستگیر کردند و مدت یک هفته در سازمان امنیت نگه داشته و از آنجا قزل قلعه در تهران بردند. البته آنها هیچ مدرکی از فعالیت‌‌های انقلابی من پیدا نکرده بودند؛ مگر قاب عکسی از امام که در دیوار اتاق مرثیه خانه‌مان نصب بود. البته از آن نیز نه خود عکس، بلکه قابش برای من جرم شد!

, ماه رمضان سال 50 بود که ما را دستگیر کردند و مدت یک هفته در سازمان امنیت نگه داشته و از آنجا قزل قلعه در تهران بردند. البته آنها هیچ مدرکی از فعالیت‌‌های انقلابی من پیدا نکرده بودند؛ مگر قاب عکسی از امام که در دیوار اتاق مرثیه خانه‌مان نصب بود. البته از آن نیز نه خود عکس، بلکه قابش برای من جرم شد! ,

قضیه از این قرار بود که وقتی ماموران شاه برای بازرسی منزل به خانه مان ریختند، آن قاب که برادرم خود آن را ساخته بود، توجهشان را جلب کرد و یکی از ماموران به اسم رستگار روی آن طمع کرده بود اما بار اول آن را با خود نبردند. ماموران رفتند و دوباره به خانه ما بازگشتند و از برادرم خواستند که عکس را برایشان بیاورد. او نیز عکس امام را از قاب جدا کرده و برایشان آورده بود. وقتی آنها عکس بدون قاب را دیدند گفتند باید هر دو را همان طور که روی دیوار نصب بود می‌‌‌آوردی! اما برادرم به آنها گفته بود عکس مال برادرم هست و قاب مال من است و خود آن را ساخته‌‌ام، داشتن قاب جرم نیست و من آن را به شما نمی‌دهم.

, قضیه از این قرار بود که وقتی ماموران شاه برای بازرسی منزل به خانه مان ریختند، آن قاب که برادرم خود آن را ساخته بود، توجهشان را جلب کرد و یکی از ماموران به اسم رستگار روی آن طمع کرده بود اما بار اول آن را با خود نبردند. ماموران رفتند و دوباره به خانه ما بازگشتند و از برادرم خواستند که عکس را برایشان بیاورد. او نیز عکس امام را از قاب جدا کرده و برایشان آورده بود. وقتی آنها عکس بدون قاب را دیدند گفتند باید هر دو را همان طور که روی دیوار نصب بود می‌‌‌آوردی! اما برادرم به آنها گفته بود عکس مال برادرم هست و قاب مال من است و خود آن را ساخته‌‌ام، داشتن قاب جرم نیست و من آن را به شما نمی‌دهم.,

, , ,

توهین ساواکی بی‌‌ادب به امام(ره) مرا به خشم آورد

, توهین ساواکی بی‌‌ادب به امام(ره) مرا به خشم آورد, توهین ساواکی بی‌‌ادب به امام(ره) مرا به خشم آورد,

این موضوع  آن‌‌ها را خیلی عصبانی کرده بود تا جایی که به همان بهانه برای من تشکیل پرونده داده و راهی قزل قلعه‌‌ام کردند. مرا به اتاق رئیس قزل قلعه بردند و قرار بود از آنجا نیز جهت بازجویی به اوین منتقلم کنند. رئیسشان عکس امام را نشانم داد و گفت این چیست؟ گفتم این عکس آیت الله خمینی است؛ در نهایت بی‌ادبی گفت: همان که عمامه‌‌اش را دور گردنش پیچیدیم و از کشور بیرونش انداختیم؟! گفتم: خودتان هم می‌‌دانید که هیچ کس نمی تواند چنین کاری انجام بدهد ... گفت: حواست باشد من همان آدمی دادم که دستور دادم نواب صفوی را با آن خفت به جنازه تبدیل کردند؛ در جوابش گفتم: من نیز آماده‌ام!

, این موضوع  آن‌‌ها را خیلی عصبانی کرده بود تا جایی که به همان بهانه برای من تشکیل پرونده داده و راهی قزل قلعه‌‌ام کردند. مرا به اتاق رئیس قزل قلعه بردند و قرار بود از آنجا نیز جهت بازجویی به اوین منتقلم کنند. رئیسشان عکس امام را نشانم داد و گفت این چیست؟ گفتم این عکس آیت الله خمینی است؛ در نهایت بی‌ادبی گفت: همان که عمامه‌‌اش را دور گردنش پیچیدیم و از کشور بیرونش انداختیم؟! گفتم: خودتان هم می‌‌دانید که هیچ کس نمی تواند چنین کاری انجام بدهد ... گفت: حواست باشد من همان آدمی دادم که دستور دادم نواب صفوی را با آن خفت به جنازه تبدیل کردند؛ در جوابش گفتم: من نیز آماده‌ام!, رئیسشان عکس امام را نشانم داد و گفت این چیست؟ گفتم این عکس آیت الله خمینی است؛ در نهایت بی‌ادبی گفت: همان که عمامه‌‌اش را دور گردنش پیچیدیم و از کشور بیرونش انداختیم؟! گفتم: خودتان هم می‌‌دانید که هیچ کس نمی تواند چنین کاری انجام بدهد ... ,

مرا به سلول انفرادی بردند و شش ماه تمام در یک سلول به ابعاد 90 سانتی متر در دو متر حبسم کردند اما بعدها مرا نیز به بند انتقال دادند.

, مرا به سلول انفرادی بردند و شش ماه تمام در یک سلول به ابعاد 90 سانتی متر در دو متر حبسم کردند اما بعدها مرا نیز به بند انتقال دادند.,

با شهید علی باکری هم بند شدم

, با شهید علی باکری هم بند شدم, با شهید علی باکری هم بند شدم,

مدتی را با مرحوم حنیف نژاد و شهید علی باکری (برادر شهید مهدی باکری که مهندس شیمی بود) در یک بند بودیم اما مسعود رجوی و ابریشمچی نیز در بند ما بودند. من نیز پیش‌نماز بند شده بودم.

,

رجوی نماز را به مسخره می‌گرفت

, رجوی نماز را به مسخره می‌گرفت, رجوی نماز را به مسخره می‌گرفت,

اعضای مجاهدین خلق در ابتدا با دیانت پیش می‌‌رفتند اما بعدا آلوده و منحرف شدند تا جایی که هرچه بیشتر با آنها آشنا می‌شدیم، سیرت واقعی‌‌شان را بروز می‌‌دادند. برای مثال آنها آخر از همه وضو می‌‌گرفتند و همیشه هم آخر صف می‌ایستادند؛ برایم خبر آوردند که آنها آخر صف حرکات زشتی از خود نشان می‌دهند و نماز را هم به مسخره می‌گیرند.

, اعضای مجاهدین خلق در ابتدا با دیانت پیش می‌‌رفتند اما بعدا آلوده و منحرف شدند تا جایی که هرچه بیشتر با آنها آشنا می‌شدیم، سیرت واقعی‌‌شان را بروز می‌‌دادند. برای مثال آنها آخر از همه وضو می‌‌گرفتند و همیشه هم آخر صف می‌ایستادند؛ برایم خبر آوردند که آنها آخر صف حرکات زشتی از خود نشان می‌دهند و نماز را هم به مسخره می‌گیرند.,

آنان که ایستادند، همان‌هایی بودند که از ابتدا در آستان امام حسین(ع) پا در رکاب بودند

, آنان که ایستادند، همان‌هایی بودند که از ابتدا در آستان امام حسین(ع) پا در رکاب بودند, آنان که ایستادند، همان‌هایی بودند که از ابتدا در آستان امام حسین(ع) پا در رکاب بودند, آنان که ایستادند، همان‌هایی بودند که از ابتدا در آستان امام حسین(ع) پا در رکاب بودند,

بعدها از من سوال می‌کردند که چطور شد عده‌ای از این گروه پای انقلاب ثابت قدم ایستادند و عده‌ای دیگر از راه به در شدند؟ گفتم آنان که ایستادند، همان‌‌هایی بودند که از ابتدا در آستان امام حسین(ع) پا در رکاب بودند و آنان که منحرف شدند، پی به حقایق مکتب حسینی نبرده بودند.

, بعدها از من سوال می‌کردند که چطور شد عده‌ای از این گروه پای انقلاب ثابت قدم ایستادند و عده‌ای دیگر از راه به در شدند؟ گفتم آنان که ایستادند، همان‌‌هایی بودند که از ابتدا در آستان امام حسین(ع) پا در رکاب بودند و آنان که منحرف شدند، پی به حقایق مکتب حسینی نبرده بودند.,

اگر پیامبر(ص) هم به دفاع از ما بیاید، اینها ما را خواهند کُشت/ جریان دفاعیه و اعدام علی باکری

, اگر پیامبر(ص) هم به دفاع از ما بیاید، اینها ما را خواهند کُشت/ جریان دفاعیه و اعدام علی باکری, اگر پیامبر(ص) هم به دفاع از ما بیاید، اینها ما را خواهند کُشت/ جریان دفاعیه و اعدام علی باکری,

یک روز نزدیک ظهر بود که به چند نفر برگه و خودکار آوردند و گفتند هرکس باید خود دفاعیه بنویسد تا ساعت سه همان روز به دادگاه بروند! این درحالی بود که ساعت یک به ما ناهار می‌‌دادند و بعد از ناهار تا سه فرصت کافی برای نوشتن دفاعیه اساسی نبود؛ لذا من اعتراض کردم و به خاطر اعتراضم مرا دوباره به سلول انفرادی بردند. اما علی باکری را که هنگام بازگشت به ایران، مستقیم از فرودگاه به زندانش آورده بودند، بعد از جریان دفاعیه اعدام کردند.

,

حنیف نژاد نیز دفاعیه عجیبی نوشته بود؛ گفتم این که دفاعیه نیست و تو در آن دفاعی از خود نکرده‌ای! گفت این دفاعیه‌‌ها معنایی برای آنها ندارد و اگر خود پیامبر(ص) هم برای دفاع از ما بیاید، آنها ما را خواهند کشت. همین طور نیز با دیانت به شهادت رسید.

, حنیف نژاد نیز دفاعیه عجیبی نوشته بود؛ گفتم این که دفاعیه نیست و تو در آن دفاعی از خود نکرده‌ای! گفت این دفاعیه‌‌ها معنایی برای آنها ندارد و اگر خود پیامبر(ص) هم برای دفاع از ما بیاید، آنها ما را خواهند کشت. همین طور نیز با دیانت به شهادت رسید.,

, ,

در خرداد سال 51 مرا آزاد کردند و وقتی به خانه آمدم دیگر پدرم در قید حیات نبود. البته این زندان و این آزادی بدون مدرک بود چون همان طور که گفتم آنها تنها با یک عکس و عقده‌‌ی قاب آن، برایم پرونده تشکیل داده بودند.

, در خرداد سال 51 مرا آزاد کردند و وقتی به خانه آمدم دیگر پدرم در قید حیات نبود. البته این زندان و این آزادی بدون مدرک بود چون همان طور که گفتم آنها تنها با یک عکس و عقده‌‌ی قاب آن، برایم پرونده تشکیل داده بودند.,

هرکس را در حال مراوده با من می‌دیدند، بازجویی‌اش می‌کردند

, هرکس را در حال مراوده با من می‌دیدند، بازجویی‌اش می‌کردند, هرکس را در حال مراوده با من می‌دیدند، بازجویی‌اش می‌کردند, هرکس را در حال مراوده با من می‌دیدند، بازجویی‌اش می‌کردند,

با این حال مدام مرا تحت نظر داشتند و به قدری برایم خفقان ایجاد می‌کردند که هیچ کس به راحتی نمی‌توانست با من سلام و احوال پرسی کند؛ چون هرکس را در حال مراوده با من می‌دیدند، بازجویی‌اش می‌کردند تا ارتباطاتم را کشف کنند.

, با این حال مدام مرا تحت نظر داشتند و به قدری برایم خفقان ایجاد می‌کردند که هیچ کس به راحتی نمی‌توانست با من سلام و احوال پرسی کند؛ چون هرکس را در حال مراوده با من می‌دیدند، بازجویی‌اش می‌کردند تا ارتباطاتم را کشف کنند.,

جریان مرد ناشناس و کتاب‌های امانتی

, جریان مرد ناشناس و کتاب‌های امانتی, جریان مرد ناشناس و کتاب‌های امانتی,

روزی مقابل مغازه‌مان ایستاده بودم که مردی به من نزدیک شد و بی‌مقدمه گفت، غصه نخور به زودی همان می‌شود که شما می‌خواهید! من که به دلیل حیله‌های ساواک همیشه محتاطانه رفتار می‌کردم، جوابی خاصی به آن مرد ندادم و با اندک مکثی گفتم: چه بگویم ... سپس به من گفت فردا همین ساعت، همین جا منتظر من باش، برایت امانتی می‌آوردم.

,

فردای همان روز من همانجا ایستاده بودم که آن مرد سر ساعت پیدایش شد؛ دو جلد کتاب که داخل پارچه‌ای پیچیده بود، به من داد و گفت: من علامت زده‌ام که کدام قسمت‌ها را بخوانی چرا که فرصت برای خواندن تمام آنها وجود ندارد و من فردا همین جا و همین ساعت این کتاب‌ها را از تو پس می‌گیرم.

, فردای همان روز من همانجا ایستاده بودم که آن مرد سر ساعت پیدایش شد؛ دو جلد کتاب که داخل پارچه‌ای پیچیده بود، به من داد و گفت: من علامت زده‌ام که کدام قسمت‌ها را بخوانی چرا که فرصت برای خواندن تمام آنها وجود ندارد و من فردا همین جا و همین ساعت این کتاب‌ها را از تو پس می‌گیرم.,

پیش بینی ظهور آیت الله خمینی و رهبری آقای خامنه‌ای

, پیش بینی ظهور آیت الله خمینی و رهبری آقای خامنه‌ای, پیش بینی ظهور آیت الله خمینی و رهبری آقای خامنه‌ای, پیش بینی ظهور آیت الله خمینی و رهبری آقای خامنه‌ای,

کتاب‌ها را به خانه برده و بازشان کردم، صفحات اول و آخر کتاب افتاده بود و اصلا نویسنده و مشخصاتش معلوم نبود اما محتوایش در خصوص ظهور و انقلاب امام خمینی(ره) بود. قسمت‌هایی را که مشخص کرده بود خواندم؛ در آن از ظهور امام خمینی صحبت کرده بود و در توصیفش نوشته بود: او مانند جدش پیامبر(ص) اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارید من از تکلیف خود دست برنخواهم داشت. نوشته بود عاقبت این مرد غالب می‌شود اما افسوس که عمرش کم خواهد بود... در ادامه آورده بود: با این حال سیّدی تاجدار (صاحب حکمت و قدرت) به جای او می‌آیند که انشاءالله پرچم انقلاب را به صاحب اصلی‌اش تحویل می‌دهند.

, کتاب‌ها را به خانه برده و بازشان کردم، صفحات اول و آخر کتاب افتاده بود و اصلا نویسنده و مشخصاتش معلوم نبود اما محتوایش در خصوص ظهور و انقلاب امام خمینی(ره) بود. قسمت‌هایی را که مشخص کرده بود خواندم؛ در آن از ظهور امام خمینی صحبت کرده بود و در توصیفش نوشته بود: او مانند جدش پیامبر(ص) اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارید من از تکلیف خود دست برنخواهم داشت. نوشته بود عاقبت این مرد غالب می‌شود اما افسوس که عمرش کم خواهد بود... در ادامه آورده بود: با این حال سیّدی تاجدار (صاحب حکمت و قدرت) به جای او می‌آیند که انشاءالله پرچم انقلاب را به صاحب اصلی‌اش تحویل می‌دهند.,

وقتی آقای منتظری را به عنوان قائم مقام معرفی کردند، من به شک افتادم

, وقتی آقای منتظری را به عنوان قائم مقام معرفی کردند، من به شک افتادم, وقتی آقای منتظری را به عنوان قائم مقام معرفی کردند، من به شک افتادم, وقتی آقای منتظری را به عنوان قائم مقام معرفی کردند، من به شک افتادم,

من تمام رفتارهای امام را در جریان انقلاب رصد کرده بودم، همه منطبق بر گفته‌های کتاب بود؛ تا اینکه آقای منتظری را به عنوان قائم مقام معرفی کردند و من به شک افتادم. با خود گفتم یا آقای منتظری سید است و خود نمی‌داند(شجره اش نامعلوم است) یا اینکه جریان به گونه دیگری است. مدتی گذشت و امام به آقای منتظری اعلام کرد بهتر است شما بروید و در حوزه علمیه  قم خدمت بکنید و به دنبال آن آقای خامنه‌ای را به عنوان جانشین انتخاب کردند. اینجا بود که من اطمینان حاصل کردم و برای اولین بار ماجرای کتاب را که تا آن روز به کسی نگفته بودم، تعریف کردم. این نیز دومین بار است که این خاطره را بازگو می‌کنم.

, من تمام رفتارهای امام را در جریان انقلاب رصد کرده بودم، همه منطبق بر گفته‌های کتاب بود؛ تا اینکه آقای منتظری را به عنوان قائم مقام معرفی کردند و من به شک افتادم. با خود گفتم یا آقای منتظری سید است و خود نمی‌داند(شجره اش نامعلوم است) یا اینکه جریان به گونه دیگری است. مدتی گذشت و امام به آقای منتظری اعلام کرد بهتر است شما بروید و در حوزه علمیه  قم خدمت بکنید و به دنبال آن آقای خامنه‌ای را به عنوان جانشین انتخاب کردند. اینجا بود که من اطمینان حاصل کردم و برای اولین بار ماجرای کتاب را که تا آن روز به کسی نگفته بودم، تعریف کردم. این نیز دومین بار است که این خاطره را بازگو می‌کنم.,

اگر انقلاب نمی شد امروز ایران اسرائیل می‌شد

, اگر انقلاب نمی شد امروز ایران اسرائیل می‌شد, اگر انقلاب نمی شد امروز ایران اسرائیل می‌شد, اگر انقلاب نمی شد امروز ایران اسرائیل می‌شد,

امروز متاسفانه، نعمتی را که در دست داریم قدر نمی‌دانیم اما اگر انقلاب نمی‌شد امروز ایران اسرائیل می‌شد؛ همانگونه که در زمان شاه حیات خلوت امریکا و انگلیس و اسرائیل به شمار می‌رفت و حتی محل استقرارشان به عنوان مناطق ممنوعه در کشور، کشف شد.

, امروز متاسفانه، نعمتی را که در دست داریم قدر نمی‌دانیم اما اگر انقلاب نمی‌شد امروز ایران اسرائیل می‌شد؛ همانگونه که در زمان شاه حیات خلوت امریکا و انگلیس و اسرائیل به شمار می‌رفت و حتی محل استقرارشان به عنوان مناطق ممنوعه در کشور، کشف شد.,

 

,

انتهای پیام/

, انتهای پیام/]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه